تاريخ بشر، خصوصاً تاريخ اسلام و مسلمانان پر از حوادث و سرنوشت انسانهايي است كه در بزنگاههاي مختلف و سرنوشتساز، مسيرهاي درست يا منحرف را طي نمودهاند.
پديدههاي سهمگين و بزرگ در طول تاريخ نجاتدهنده يا قربانيكننده انسانهاي بزرگ بوده است. در تاريخ اسلام و ايران و ايضاً انقلاب اسلامي انسانهايي يافت ميشوند كه ره صد ساله را يك شبه طي نمودهاند و از سويي ديگر انسانهايي يافت ميشوند كه عمري در راه خدا، زهد، تقوا و رضايت و جهاد و مبارزه را درك نمودهاند اما بر سر يك دو راهي در انتخاب راه به ورطه نابودي غلتيدهاند. جالب اين است كه به رغم تكرار اين ماجرا در طول تاريخ هنوز هم انسانها با آن مواجه ميشوند. افرادي كه در مقطعي از زندگي مسير آنان عوض شده است چهار دستهاند:
دسته اول: كساني هستند كه در اسلام سابقه درخشان و دوران برازندگي و بزرگي داشتهاند اما ناگهان در اين آزمايش بزرگ و شايد كوچك قافيه را باختهاند و در تاريخ امت اسلامي در جمع لعنتشوندگان ثبت شدهاند. زبير بن عوام نمونهاي از اين دسته است كه يك عمر براي اسلام مبارزه كرد و درجه سيفالاسلام از پيامبر دريافت كرد، با علي (ع) بيعت كرد و چند ماهي نپاييد كه شمشير براي امام خويش كشيد و در بصره و در حاشيه جنگ جمل كشته شد. خالد بن وليد نمونه ديگري است كه توفيق مسلماني يافت، در جنگ موته سپاه اسلام را نجات داد اما در زمان خليفه اول هنگامي كه براي اخذ ماليات به حاشيه مدينه رفته بود، با همسر فردي به نام مالك كه حاضر به پرداخت ماليات نبود در مقابل چشمان شوهر زنا كرد.
در انقلاب اسلامي ايران نيز اين افراد در دسترسند و داستان غمانگيز آنان دل آدمي را غمگين ميكند كه چرا آيتالله منتظري كه «حاصل عمر امام بود» چگونه در مقابل امام ايستاد و تا آنجا پيش رفت كه امام براي خود از خدا طلب مرگ ميكرد. بنابر اين تمجيدها و تعريفهاي بزرگان در فرداي انحراف فرد از موضع اوليه يكي از چالشهاي اساسي تحليلگران فرداي حوادث است. اگر از زمان حوادث يا انحراف دور شده باشيم پيچيدگي قضاوت دوچندان ميشود. براي كساني كه تغيير موضع فرد مطلوبشان غير قابل باور است توجيه به ميدان ميآيد و سعي ميكنند هر مسئله و هر مشكلي يا سادهسازي شود يا به عامل بيروني و غيريت يا يك محرك ارجاع شود. بنابر اين تقدم و تأخر تمجيدها و تأييد بزرگان هم در اين موقع بايد به ميدان بيايد و آخرين قضاوت و اظهار نظر ملاك غايي و تمامكننده است. براي مثال در صدر انقلاب امام خميني (ره) در دفاع از ابراهيم يزدي ميگويد: «ميگويند اين آقاي يزدي امريكايي است كجايش امريكايي است.» اما همين امام بعد از اتمام وصيتنامه مجدداً مينويسد: من در طول حياتم از افراد و اشخاص تمجيد كردهام كه بعداً متوجه شدم با سالوسگري مرا اغفال كردهاند. به هر حال ملاك حال افراد است» ملاك حال افراد است فرمولي است كه امام به ما داده است و بايد مبناي قضاوت باشد. دسته دوم كساني هستند كه گذشته خوبي نداشتهاند يا در گذشته توسط بزرگان طرد شده يا منحرف يا فاسد معرفي شدهاند، اما ناگهان به صراط مستقيم الهي و اصلاح روي آورند. با اين دسته بايد چه كرد؟ امام در اين باره ميفرمود باب توبه باز است اما توبهكننده را پيشنماز نميگذارند اما محترم ميشمارند و در تاريخ نيز به نيكي ثبت ميشود. يزيد بن حر رياحي و جلال آل احمد، از اين دستهاند كه در ميانه راه توفيق هدايت يافتهاند و مسير زندگي خود را عوض كردند. دسته سوم كساني هستند كه از ثبات برخوردارند، يعني در طول تاريخ دچار انحراف نشدهاند و ذرهاي تناقض و تعارض در زندگي آنان وجود ندارد و در هيچ برههاي تغيير مشي ندادهاند و از مواضع و نگرش اصولي عدول نكردهاند. امام خميني (ره) بارزترين نمونه اين دسته است كه هيچ كس نميتواند مقطعي از زندگي، انديشه و كلام وي را با برههاي ديگر متناقض معرفي كند. دسته چهارم كساني هستند كه از اول بر مدار باطل بودهاند و تا آخر هم اين گونه بودهاند. شناسايي و حتي تعامل با اين افراد آسانتر از كساني است كه در هيئت منافقين در ميآيند و ظاهر و باطن خود را ناهمگون نشان ميدهند. مقام معظم رهبري در دي ماه ۱۳۸۸ در ديدار جمعي از نمايندگان مجلس، چارچوب جديدي را براي قضاوت درباره انسانهاي درون حاكميت ارائه ميدهند.
معظمله معتقدند: نميتوان در خصوص فردي كه سالها يا دهها سال (مضمون سخن) عمل سياسي داشته است يك نقطه را گرفت و وي را رد نمود، بلكه بايد جمع رفتار و مواضع وي را با هم ديد، بنابر اين ميتوان با بديهاي جزئي، خوبيها را برجسته نمود يا ميشود با بديهاي برجسته از خوبيهاي جزئي گذشت و ميتوان فردي را صالح يا فاسد معرفي نمود. در خصوص كانديداي رياست جمهوري و اطرافيان آنان نيز مسئله به همين صورت است. تمجيدهاي رهبري از يك فرد را نبايد خرج حال كرد بلكه بايد ديد كه آن تمجيدها و تأييدها در حال حاضر در فرد قابل احراز است؟ دوم اينكه بايد آخرين قضاوت رهبري را پيدا كرد و آن را ملاك قرار داد. البته برخي صفات جوهري و برتر است كه اگر ساقط شوند، دهها ويژگي مثبت ديگر نيز فاقد ارزش است.
به طور مثال پهلوي اول، دانشگاه و راهآهن، ارتش و... دهها اقدام ديگر نيز انجام داد، اما سركوب روحانيت و مبارزه رسمي با حجاب باعث شده كه اقدامات ديگرش نيز بيارزش جلوه نمايد و تا مرز منفور شدن پيش رود. بنابر اين خصلتهاي عنصري و اساسي اگر ساقط شوند فرعيات را نيز كمرنگ ميكند. بنابر اين ملاك حال افراد است به علاوه جمع رفتار سياسي و حيات سياسي فرد و بررسي آخرين زمان تمجيدها يا رد و ترديدها بايد ملاك قضاوت قرار گيرد. به طور مثال مقام معظم رهبري در شهريور ۱۳۸۴ ميفرمايد يكي از خصوصيات برجسته آقاي خاتمي نجابت وي است. آيا اكنون (۱۳۹۲) كسي ميتواند به استناد به جمله مذكور رفتار و مواضع و گفتار خاتمي در ماههاي منتهي به انتخابات ۱۳۸۸ را نبيند؟ آيا اگر كسي در دفاع از هاشمي رفسنجاني بگويد مقام معظم رهبري در سال ۱۳۷۶ هنگام انداختن رأي خود به صندوق فرمودند هيچ يك از اين كانديداها براي من هاشمي نميشوند. ما حاضرين آن جمله را به امروز هاشمي نسبت دهيم؟ يا بايد حال وي و آخرين اظهار نظر احتمالي مقام معظم رهبري درباره وي را مطالعه كنيم؟ همين قاعده را بايد در خصوص احمدينژاد، لاريجاني و بقيه سياسيون تراز اول كشور استفاده كرد تا بتوان قضاوت خود را با منطق مستحكم و به دور از تنفر و محبت ارائه كرد.