
آيا براي شما هم پيش آمده از سر اجبار و الزام مجبور باشيد در مسيري حركت كنيد كه فضاي آنجا روحتان را ميآزارد و اعصابتان را به هم ميريزد؟ تازه بعد از اين رنجش، هرچه فكر كنيد متوجه نميشويد كه چرا آن حال غريب و برآشوبنده به شما دست داد و از كوره به درتان كرد؟ به درستي علت را نميدانيد؟ خيليها نميدانند. اما علوم انسان محور، چون علم روانشناسي ميگويد اين حال و هوا براي اكثريت قريب به اتفاق مردم در جاي جاي جهان پيش آمده است. اما به راستي چرا گاهي آن حال و خصال نيكوي ما به يكباره در چشم برهم زدني، به خلقي كج و ناشايست بدل ميشود؟ اگرحدس زدهايد كه بخشي از اين تحول عصبي و روح آزار، به فضاي زندگي، محيط كار، موقعيت كوچه و خيابان يا اماكن عمومي و البته شلوغ بر ميگردد، كاملاً درست حدس زدهايد، اما آنچه از پي ميآيد، واكاوي تأثيرات عناصر فيزيكي خطوط، سطوح، رنگها و احجامي است كه به صورت اتفاقي و عاري از علم استتيك (زيباييشناسي) بر در وديوار فضاهاي عمومي منعكس و مشهود است.
امروزه تراكم جمعيت كه در فرهنگ عامه با پديده و عنوان عاميانه «شلوغي» مصطلح است، در شهرها به ويژه كلانشهرهاي بزرگ مانند تهران، مشكلات نوظهور و عديدهاي (كه خود مولود و زاده اين پديده مزاحم هستند) را به زندگي شهروندان تحميل كرده است. طوري كه گاهي اين مشكلات و معضلات تا جايي باز دارنده و آزاردهنده ميشوند كه عملاً نفس زندگي را دچار ركود و رخوت ميكنند و در اين بين زندگي افراد جامعه، خاصه سلامتي خدادادي آنها در خطر نقصان و بيماري و حتي مرگ قرار ميگيرد. اگر بخواهيم براي اين بحث شاهد مثالي بياوريم بايد به معضل«آلودگي هوا» يا«آلودگي صوتي» و حتي معضل «ترافيك» اشاره كنيم. گر چه مسئولان براي رفع اين معضلات تا حد بضاعت مديريتي خود كوشيده و بعضاً با عملكردهاي معقول و مقبول خود رضايت جامعه را جلب نمودهاند، اما در بيشتر موارد هنوز معضلات با شدت و قوت خود و همپاي رشد جمعيت، زندگي شهروندان را تهديد ميكنند و اين وضعيت نشان از ناكارآمدي و به تركستان رسيدن راهكارهاي گذشته دارد كه بيمطالعه و عجولانه صورت گرفتهاند و به صورت غيرمستقيم به مسئولان خاطرنشان ميكند كه براي نيل به پيروزي بايد تدابيري ديگر انديشيد و به راههاي ديگر رفت.
معضلي برآشوبنده و پنهانبا اين اوصاف يكي از معضلاتي كه تا كنون به آن توجه جدي نشده و از مظاهر مضر زندگي ماشينمدار امروزي، يعني معضل استفاده بيحد و حصر و غيراستاندارد از تصاوير، به خصوص تصاوير تبليغاتي در سطح شهرها به ويژه كلانشهرهايي چون «تهران» است كه ميتوان اين معضل را با اصطلاح«آلودگي بصري»، «آلودگي تصويري» يا «آلودگي ديداري» تعبير و تعريف كرد. بنابر اين اگر در شهرهاي بزرگ تنها چند ثانيه به اطراف خود توجه كنيد، بيگمان آلودگي تصويري را به وضوح مشاهده خواهيد كرد. به گونهاي كه بدون اغراق بيشتر مناطق و نواحي شهري از تصاوير آزارنده اشباع و در آنجا آلودگي تصويري به منتها درجه خود رسيده است و روزبهروز بر حجم اين تصاوير آزارنده افزوده ميشود. جالب اينجاست كه تا كنون مراجعي كه در اين زمينه وظيفه و اختيار عمل دارند به اين مسئله توجه جدي نداشتهاند. زيرا نهادهاي اجرايي و متوليان شهري و اجتماعي همچون قاطبه مردم بر اين باورند كه تنها صوت و دود ميتواند آلودگي ايجاد كند. در حالي كه تصاوير مزاحم و خارج از عرف نيز بر سيستم عصبي فرد ناظر تأثير سوء ميگذارند. متأسفانه در اين رابطه هيچ مؤسسه تحقيقاتي و نهادهايي از اين دست، در كشورمان روي مزاحمتها و آلودگيهاي تصويري سطح شهرها و اماكن عمومي، كاري انجام ندادهاند. از طرفي اگر مانند بسياري از موارد منتظريم كه غربيها پيشقراول و صفشكن اين جريان شوند و ما هم براي خالي نبودن عريضه تحت لواي آنها فرضيههايي ارائه و باري به هر جهت، حركتي انجام دهيم، بايد يادآور شد كه هرگز اين اتفاق نخواهد افتاد، زيرا اين معضل تا حد بسيار زيادي منحصر و خاص كشور ماست و قاعده معماري و شهرسازي كشورهاي غربي از ديرباز طبق اصول استتيك و مكتبهاي هنري صورت گرفته است.
چگونگي دريافتهاي قوه بيناييبراي تبيين بهتر بايد به تبعات و تأثيرات عميق و پنهاني كه اين تصاوير بر روح و روان رهگذران و نظارهكنندگان ميگذارد، اشاره كرد. از همين رو ناگزيريم براي تفهيم بهتر و بيشتر، به مثالهايي ملموس و محسوس متوسل شويم. بنابراين بايد يادآور شدكه بنا به اظهار روانشناسان، از زماني كه يك انسان از خواب بيدار ميشود، با هر نگاهي كه به اطراف ميكند، چشمهاي او با دهها و صدها سوژه از قبيل انسان و حيوان، گياه، اشيا و... برخورد كرده و تصاوير آنها را با سرعت بسيار زيادي به مغز ارسال ميكند. اگر سوژههايي كه در ديدرس ناظر واقع شدهاند، براي ذهن وي آشنا باشد، ذهن و نگاه از آن ميگذرد و بالعكس، اگر فرد هيچ سابقه ذهني يا اطلاعاتي از آن سوژه نداشته باشد، ذهن او درگير شناسايي و رمزگشايي از آن سوژه ميشود و مدام احتمالاتي را به مغز ارسال ميكند و احتمالات ارسالي، با هدف شناسايي در مغز، تجزيه و تحليل ميشوند. از طرفي چشم در پي يافتن كدهاي جديدتر و آشنا پيرامون آن سوژه غريب و ناشناخته به جستوجو ميپردازد و به تدريج احتمالات تكميلتر و پختهتر ميشوند و درنهايت يا از آن تصوير ناشناخته رمزگشايي ميشود، يا ذهن بنا بر اولويتهايي كه دارد تكميل اطلاعات خود را به زمان ديگري موكول ميكند يا حتي تسليم ميشود. تمام اين پروسه پيچيده و عجيب و آن حجم اطلاعات عظيم، در آن واحد و گاهي در كسري از ثانيه انجام ميشود و به سامان ميرسد. براي روشنتر شدن موضوع بحث، كمي از زمان حال به عقب برگرديم و به ياد بياوريم كه از صبح تا به حال چه مسيرهايي را براي رسيدن به مقصد پيمودهايم و حالا به طور مثال يكي از مسيرها را با مترو طي كردهايم. قطعاً در نگاه به چهرههايي كه در مترو ديدهايد، ابتدا به ساكن بدون آنكه قصدي داشته باشيد، در پي يافتن چهرهاي آشنا يعني دوستان و آشنايانتان ميگرديد و در مرحله بعد در پي شباهت افراد به پدر، مادر و اطرافيان خود هستيد و در اين مدت ذهن شما مدام در حال قضاوت افراد است. يعني به متانت، رشادت، مهرباني يا گاهي به خصوصيات منفي اشخاص فكر ميكند. همين طور مشخصات تشكيلدهنده قطار، سالن مترو و... را قضاوت ميكند. اين امر به صورت ناخودآگاه در ذهن قاطبه انسانها جريان دارد. حالا حساب كنيد كه از صبح تا موقعي كه ميخوابيد، يعني از فاصله باز شدن تا بسته شدن چشمها، ذهن شما چند ده و چند صد تصوير و رخداد و پديده را تجزيه و تحليل ميكند؟ و براي هر تصوير چقدر اطلاعات گسترده به مغز وارد و واكاوي ميشود؟ ضمن آنكه هر كسي به اقتضاي شغل و وظيفهاي كه دارد بايد هشت ساعت از شبانه روز خود را به كار موظفياش اختصاص دهد و در اين هشت ساعت بيشترين انرژي را صرف ميكند كه در اين فعاليتها و رفت و آمدها بيشترين فشار روي بينايي است. حالا تصور كنيد چنين شخصي هر روز غروب فارغ از كار روزانه خود محل كارش را ترك ميكند و به سمت منزل خود رهسپار ميشود. به نظر شما اين فرد با رؤيت تصاوير سرسامآور سطح معابر و خيابانها چه حالي پيدا ميكند؟ و آيا اين تصاوير مزاحم كه در آسمان و زمين شهر منقوش و منصوب هستند براي مغزي كه از صبح تا غروب پيام چشمها را دريافت و تصميم نهايي را به دستها و ساير اعضاي وي ابلاغ كرده است و در اين فرآيند كار موظفي و روزانه انساني را به صورت معقول و مقبول به پايان رسانده، ميتواند جذاب باشد؟ و اگر دافع باشد، كه هست، آيا اصولاً اين فرد ميتواند از رؤيت اين تصاوير آسوده خاطر يا اصلاً بيتفاوت باشد؟ جواب، جوابي منفي است، چراكه از فاصله باز شدن تابسته شدن چشمها، ذهن فرد چندين و چند سوژه را تجزيه و تحليل ميكند و براي هر تصوير اطلاعات فراواني به صورت خودكار به مغز وارد و واكاوي ميشود. بيگمان حجم مشاهدات و موارد ارسالي به مغز در تصور ما نميگنجد و از آنجايي كه فرد منظور نظر كه طرف مثال ماست، در غالب اوقات هيچ توان و اختياري براي ديدن يا نديدن رخدادها و پديدههاي پيرامون خود ندارد، بالطبع با گذشت زمان و تحليل رفتن انرژي روزانهاش خستگي برجسم و روان وي مستولي خواهد شد و در اين بين خستگي روحي به خودي خود فرد را مستعد ميكند كه در مقابله با هر كنش و برخوردي به سرعت واكنش نشان داده و گاه شدت واكنش، به بحرانهايي چون درگيريهاي خياباني كه معمولاً هر روز در سطح شهر ملاحظه ميشود، تبديل خواهد شد.
تصاوير مزاحم چگونه شكل ميگيرند؟بنا به باور غلطي كه از دير باز در ذهن بعضي از هموطنان وجود دارد، آنها بر اين عقيدهاند كه محيط مقابل منزل يا مغازه هر كس كه جزو اماكن عمومي است، متعلق به خود اوست و بر اساس اين باور غلط، او مختار است كه در آن محيط هر كاري انجام دهد. در حالي كه اين باور مصداق بارز نقض حقوق شهروندي است. اين در حالي است كه به رغم فعاليتهاي گستردهاي كه شهرداريها و نهادهاي فرهنگي در راستاي فرهنگسازي انجام دادهاند، هنوز كار خاصي روي مقوله مذكور صورت نگرفته است. به همين خاطر اكثريت قريب به اتفاق شهروندان بنا به بضاعت و سليقه شخصي خود كه متأسفانه هيچ سنخيتي با اصول جذاب زيباييشناسي ندارد، اقدام به نصب تابلوهاي گوناگون و بعضاً تكهكارتنهايي دستنويس و نازيبا و رنگآميزيهايي با بدترين حالت ممكن ميكنند كه با اين حركت چهره زيباي شهرها را مخدوش مينمايند كه اين امر در مناطق كم بضاعت شهر به وفور مشاهده ميشود.
تأثير رنگها بر روان ناظرپل ارتباطي و نسب خويشاوندي علم روانشناسي و هنر، پديده روانشناسي رنگهاست كه امروزه خود به عنوان رشتهاي مجزا در كرسيهاي دانشگاهي كشورهاي پيشرو تدريس ميشود. در حالي كه حضرت مولانا در چند صد سال گذشته روانشناسي رنگها را در يك قصيده سروده است و ما ايرانيها امروزه از روانشناسي رنگ كه منحصراً در خدمت بشر است و هميشه سعي در آرام كردن انسان دارد كمترين و حتي هيچ استفادهاي از اين علم تأثيرگذار نكردهايم؛ چرا كه هيچ وقت فضاهاي عمومي و شهريمان با اماكن خصوصي خانه و اتاق خواب، فروشگاه، مدارس و آموزشگاهها، بيمارستانها و... را با تكيه بر روانشناسي رنگ، رنگآميزي نكردهايم و در رنگآميزي اماكن هميشه ارزانترين رنگها را كه رنگهاي خنثي و به اصطلاح هنري آن «رنگهاي مرده» هستند ترجيح دادهايم. غافل از آنكه روح رنگ ميتواند معجزه كند. از طرفي، عناصر ديگر هر شكل و تصويري چون خطوط شكسته و زاويهدار هم كه در تصاوير منصوب بر در و ديوار شهرها خودنمايي ميكنند قادرند با تركيب با رنگهاي آزارنده و تأثيرات سوء دو چنداني را بر قوه بينايي و ادراك ما بگذارند. حالا با لحاظ اينكه رنگهاي خنثي و مرده و خطوط شكسته و زاويهدار تصاوير سطح شهرها تأثيرات ناخوشايند و حتي خطرناكي بر سيستم عصبي افراد ميگذارند، تصور كنيد كه فرد قصه ما كه در پايان يك روز كاري و بعضاً خستهكننده در حال بازگشت به منزل است در يك ترافيك سنگين قرار دارد و به اجبار و ناخودآگاه از طرحها و رنگهاي نازيبا و وفور و تراكم اين تصاوير تأثير ميپذيرد؛ چراكه هنوز هم چشمها براي مغز خسته فرد طرح سؤال ميكند. ديگر خودتان حدس بزنيد اگر بر فرض شهروند ديگري به قهرمان ما نازكتر از گل بگويد با او چگونه برخورد خواهد كرد. در حالي كه در سياستهاي شهرسازي ميتوان تنها با تأسي براصول استتيك و زيباييشناسي به جامعهاي سر زنده و شاداب رسيد.