شب كه خسته و كوفته از سركار به منزل رسيدم، مادر بچهها، برعكس شبهاي گذشته كه با مراجعت حقير، دستكم در حال رصد پادشاه چهارم، پنجم، در عالم خواب بود، امشب بيدار مانده و با تفقدي كه فرموده بود، براي اين بنده كمترين، شام سلطاني نخوردهاي تدارك ديده بود كه مشتمل بر دو تكه نان سنگك خشخاشي با سه، چهار پرسبزي خانه كشت باغچه و پيالهاي ماست شيرين قاسمآبادي كه ملهم از هنر و كدبانوگري سركارشان با نعناع خشك و پونه آبي، به انضمام سر انگشتانهاي گرد آويشن كوهي، تزئين شده بود، را داخل يك مجمعه مسي لب كنگرهاي، چيده و مثل طبقكشان مراسم عروسي، با دبدبه و كبكبه مجمعه را آورد و مقابلم روي زمين گذاشت. دعاگو به رسم ادب و وظيفه آستانبوسي، اين تن خسته را تكاني دادم و با نيمخيز شدن مراتب احترام و قدرشناسي كه بخش مهمي از آن به ركن ركين «زن ذليلي» مربوط ميشد، را بجا آوردم و گفتم: «لطف عالي مزيد سپاس و امتنان اين بنده كمترين است. هم به خاطر شام سلطاني و قوت شباني امشب و هم از اين بابت كه تا اين وقت شب منتظر اين حقير فقير گوشهگير بودهايد.» اما عيال، با يك پلتيك ضدحال، پشت ابروهاي مبارك را نازك كرد و با كروچيدن لب و دهان و دماغ، قيافه وحشتناكي به خود گرفت وگفت: «خُبه خُبه خُبه ه ه ه! نميخواد برام ژست عشقولانه بگيري. امشب من خواب نما شده بودم از دست اون رفيقِ شفيقت.»
با تعجب پرسيدم: «ميرزا؟!» گفت: «بعله! اين ميرزا سريش رو ميگم. صبح تا حالا پاشنه دروازه رو از جا كنده از بس مثل گاو حاجي ميرزا آقاسي، هي سرشو پايين انداخته و«يالله»، «يالله» گويان اومده داخل و سراغ جنابعالي روگرفته. يه زنگي بهش بزن ببين چه مرگشه!» در همين حيص و بيص به مجرد ورود اولين لقمه زهر ماري در دهان و آغاز مستي از طعم و بوي سبزيجات معطر فرد اعلاي وطني، دفعتاً كوبه مردانه صدا كرد و دروازه را مثل منارجنبان لرزاند. متعلقه گرام، خودخور و آرام، شانه بالا انداخت و در حالي كه با دستش به دروازه اشاره ميكرد، گفت: «عنايت بفرماييد بريد پيشواز آقاي حلالزاده...!»
قبل از آنكه براي دومين باربا كوبه ميرزا، همسايهها زابراه و خوابنما شوند، فيالفور خودم رو به دهليز رساندم و كلون در را وا پس كشيدم. وقتي دروازه با غژاغژي خشك دهان باز كرد، تصوير ميرزايي كه از خوشحالي داشت سر سبيل شاه نقاره ميزد، در نگاهم نشست. در سلام پيشدستي كرد و به همان اندازه كه او شاد و شنگول بود، من كلافه و عصبي بودم. براي همين در جواب سلامش گفتم: «سلام و زهر مار عرض ميكنم. تو قصد نداري يه چند صباحي ما رو بذاري به درد خودمون بميريم؟ راستي راستي انگار خاك خلقتت، نصف نصف، خاك و سريشه. اي رو تو برم كه روي «كنه» رو كم كردي» اما انگار كه حرفهاي حقير گردكان بر گنبد بود. چون جناب ميرزا بيآنكه از طرف من به داخل منزل دعوت شود، خودش به قول متعلقه، مثل گاو حاجي ميرزاآقاسي، بيتعارف از زير دست دعاگو رد شد و به طارميها پيچيد و بالا رفت و من هم مثل هميشه تسليم شدم و به رد او به اتاق پنجدري رفتم. تا آمدم حرفي بزنم، ميرزا بيمقدمه گفت: «داشي ديگه داري از دست ميرزاي آسمون جل خلاص ميشي. دارم اون روز رو ميبينم كه تو شولاي شهر، منشيام مياد و ميگه يكي از دوستانتون، (يعني تو) اومدن و وقت ملاقات ميخوان. بعد من ميگم: خانم منشي من متعلق به تمام مردم ايرانم و اصلاً دوست و آشنا و رفيق حاليم نيست! واسه يك سال ديگه بهش وقت ملاقات بده!» به نشان تأسف سري تكان دادم و گفتم: «خدا خر رو شناخته شاخش نداده» ميرزا بدون آنكه نيش متلكم رو بخودش بگيره، با خوشحالي گفت: «چرا داده. تازه خدا شاخ بهم داده. اونم چه شاخي.»
بعد قهقههاي مستانه زد و ادامه داد: «حالا شايد واسه وقت ملاقاتت يه كاري كردم.» با اينكه منظور ميرزا رو كامل نفهميده بودم اما وقتي ديدم دارد پرت و پلا ميگويد، بيحوصله گفتم: «جناب ميرزا كنه! حرفت مفت، كفشت جفت. اگه اومدي اين چرنديات رو بگي، يالا !خوش اومدي» ميرزا كه فهميد بد جور خراب كرده، جلو آمد و گفت: «داشي جون جفت سيبيلات قصدم مزاح بود.» اما حقير كه داشتم تو عالم چرت ميرفتم، گفتم: «حالا هرچي. حرفت رو بزن كه بدجور خوابم ميآد!» ميرزا هم كه دست و پاشو جمع كرده بود، اينطور توضيح داد: «داشي نميدوني چقدر از هنرمندا و ورزشكارا براي شولاي شهر كانيد شدن» به اينجا كه رسيد وسط حرفش پريدم و گفتم: «اولاً «شولاي شهر» نه و «شوراي شهر». بعدش «كانيد» چيه؟ بگو «كانديد» اما با همه اينها تو رو سنه نه؟!» اما ميرزا با عزمي جزم، عنوان كرد: «دست شوما درد نكنه داشي. خُب منم اومدم باهات صلاح و مشورت كنم. چون فردا منم دارم ميرم كانيد، نه نه نه! ميرم كانديد بشم.» از تعجب داشتم شاخ درميآوردم. با اينكه عقل ميرزا پاره سنگ ور ميداشت اما اين ديگه واقعاً نوبر بود. براي همين كشدار پرسيدم: «حالا چرا تصميم گرفتي كه به قول خودت كانيد شولاي شهر بشي؟» ميرزا بادي به غبغب انداخت و ادامه داد: «راستش من هر طور فكركردم ديدم همه كانديدها، تنها يه تخصص دارن و من به تنهايي همه تخصصهاي اونا رو دارم.» دو انگشت سبابه و اشاره رو با طعنه وتاني، به كف دست ديگهم كوبيدم و گفتم: «آفرين. حيف كه تا حالا حروم شدي. امابا اين وجود، فكر كن من كارمند فرمانداريام و داري تخصص هات رو برام توضيح ميدي. بگو ببينم؟»
ميرزا كه منظورم رو به روشني نگرفته بود، حرفم را گوش داد و گفت: «خب آقاي فرمانداري، بنده هم هنرمندم، هم ورزشكارم. هم مسئول اقتصاد بودم. سابقه مديري دارم. هم مسئول زيباسازي بودم. هم...» باز وسط حرفش پريدم و گفتم: «حالا آقاي همه فن حريف، در مورد تخصصهات بيشتر توضيح بده.» ميرزا كه انگار منتظر اين سؤال بود با اعتماد به نفس ادامه داد: «من تو هنر تعزيه، ۱۵ سال در دسته اشقيا خوانها، نقش اسب ابن زياد ملعون رو بازي كردم. از بچگي تا يكي دو سال گذشته، هر وقت پا ميداد، تو محله جهودها گل كوچيك بازي ميكرديم. وقتي هم با بر و بچ سفري چيزي ميرفتيم، هميشه من مادر خرج بودم و از لحاظ اقتصادي هيچوقت نذاشتم پولمون كم بياد. براي سابقه مديري هم تا دو سال پيش تو يه آپارتمان سه واحدي زندگي ميكرديم كه من مدير ساختمون بودم. اما در مورد زيباسازي هم، يه رفيق داشتيم كه بهش داشي ميگفتيم. اين آقاچند سال تابستونا در خونهش رو گلكاري ميكرد و وقتي كه سر كار ميرفت، منو اونجا ميذاشت كه نگهباني بدم. خودش بهم ميگفت مدير كل زيباسازي باغچه دعاگو...»
اينجا كه رسيد زدم به خنده. ميرزا با قيافهاي منفعل نگاهم كرد و پرسيد: «حرفام خيلي مسخره بود؟» دلم به حالش سوخت براي همين با دلجويي به او گفتم: نه اتفاقاً. لااقل تو اين سررشتهها رو داري. درحالي كه خيليها اينا رو هم ندارن و اصلاً نميدونن كار شوراي شهر چيه. فقط ميآن كه شانس چشم و ابروشون رو محك بزنن و ميزان محبوبيت خودشون رو بسنجن. درحالي كه از قديم گفتن «كار رو بايد به كاردان سپرد» تازه اگه همه اينا درست بشه، مدرك ليسانس رو چه ميكني؟ كه ديدم ميرزا حاضر به يراق گفت: «با يكي حرف زدم كه با يك تومن مدرك ليسانس رو برام جور كنه.» ديدم ديگه جاي هيچ حرفي نيست و ديگه حرف نزدم.