
ويكتوريا دانشور، فرزند دكتر محمد علي دانشور از پزشكان نامدار شهر شيراز و خواهر دكتر سيمين دانشور اديب پرآوازه دوران ماست. او پس از اتمام تحصيلات دوره دبيرستان خود در مدرسه مهرآيين شيراز به تهران آمد و ليسانس خود را در رشته هنر گرفت. از آن پس به مدت ۳۰ سال به تدريس نقاشي پرداخت و در عين حال آثاري را نيز خلق كرد. با او در باب وضعيت كنوني نقاشي و طراحي به گفتوگو نشستيم. با اين همه سايه سنگين خواهر بزرگتر بر زندگي او، ناگزير مصاحبه را به ذكر خاطرات «سيمين» نيز سوق داد. با تشكر از ايشان كه بار ديگر با «جوان» به گفتوگو نشستند.
با توجه به اينكه خواهر شما يكي از نويسندگان برجسته معاصر بودند علاقه به نقاشي كشيدن چطور در شما شكل گرفت؟ از آنجايي كه در خانواده ما از مادرمان گرفته تا مادربزرگ و خالههايمان به هنر علاقهمندي وجود داشت اين علاقه در بنده و حتي در خواهرم نيز وجود داشت. البته با وجود اينكه پدرمان طبيب برجستهاي در زمان خود بود اما بسيار اهل نقاشي و ورزش نيز بودهاند. به خاطر دارم كوچك كه بودم آقاي صدر شايسته كه از شاگردان برجسته كمالالملك و رقيب آقاي عليمحمد حيدريان بودند از آنجايي كه با خانوادهمان رفت و آمد داشتند مرا بسيار تشويق ميكردند و در مورد نقاشيهاي خالههايم از بنده نظرخواهي ميكردند. مثلاً يكبار در ۵ سالگي نظرم را در مورد تصوير يك قليوني كه يكي از خالههايم كشيده بود خواستند كه فوراً تشخيص دادم كه كج است! بايد اشاره كنم كه از همان دوران كودكي پول هفتگي كه از پدرم ميگرفتم را جمع ميكردم كه لوازم مورد نياز نقاشيام را خريداري كنم، در كل هيچگاه دلم نميخواست به كسي نياز داشته باشم.
با وجودي كه در شيراز زندگي ميكرديد چطور در دانشكده هنرهاي زيبا پذيرفته شديد؟ در رابطه با كنكور هنر چيزهايي شنيده بودم و باتوجه به علاقهام به نقاشي همراه با دوستم خانم جليلي عازم تهران شديم كه بنده به دانشكده هنر راه پيدا كنم. البته آن زمان دانشكده هنرهاي زيبا هنركده بود. با اتوبوس TBT به سمت تهران حركت كرديم كه در راه كاشان ماشين خراب شد و ما هفت شبانهروز در راه مانديم. از طرفي مادرمان هم طفلك و خواهرم خانم سيمين از اين اتفاق خبر نداشتند و منتظرم بودند. ميدانيد بعد از پدرم تكيهگاه مادرم من بودم.
چطور؟
چون خانم سيمين حواسش خيلي پي ادبيات بود و خواهر ديگرم هم قابله شده و يكي از بهترين شاگردان اين رشته بود و از آنجا كه بنده به خانهداري علاقهمند بودم و كوچكترين بودم بسيار كمك حال مادرم بودم. در خانهاي كه هفت تا هشت كلفت كار ميكرد بعد از مرگ پدرم و نقل مكان به خانه جديد بنده فقط كمك حال مادرم بودم به همين خاطر بقيه اعضاي خانواده عادت به كمك كردن در كار خانه را نداشتند. خلاصه بعد از آنكه در راه مانديم به تهران رسيديم و من يكراست به منزل خانم فروغ حكمت خواهر آقاي علياصغر حكمت كه دختر عموي مادرم بود رفتم. در خانه ايشان خانم سيمين منتظرم بود كه وقتي مرا ديدند بغلم كردند و علت تأخيرم را سؤال كردند. روز بعد به دفتر آقاي قهرمانپور كه رئيس دفتر دانشكده بودند رفتم كه گفتند فردا صبح امتحان كنكور هنر است، آن روز را در دانشكده ماندم. دانشكده هنر هم در زيرزمين دانشكده فني بود و همين باعث شده بود كه پس از قبوليام مدام به مسئولان دانشكده اعتراض كنم كه چرا شما از خودتان جاي معيني نداريد و اسمش هم هست هنركده؟!
در شيراز كه بوديد چقدر به صورت حرفهاي نقاشي كرده بوديد؟ خيلي زياد. از طرفي مادرم هم معلم نقاشي مدرسه مهرآئين شيراز بود و من در كنار خانم شكوه رياضي كه بعدهااز نقاشان برجسته نسل نو شد نزد ايشان آموزش ميديديم.
كنكور نقاشي در آن دوران به چه صورت انجام ميگرفت؟ مجسمههايي از ايتاليا آورده شده بود كه در يك سالن بزرگ قرار داشتند و از طرف اساتيد يكي از آنها براي طراحي انتخاب ميشد و ما روز امتحان بايد از روي آن مجسمه منتخب با زغال و محو كن طراحي ميكرديم. زمان كنكور به مجسمه نگاه كردم ديدم كه اين طرح چيزي براي من نيست. كنكور صبح زود برگزار شد و بايد تا بعدازظهر طراحي را تمام ميكرديم. شما وارد هستيد و ميدانيد كه ابتدا بايد زغال را روي مقوا بكشيد و بعد با محو كن محوش كنيد. اين نوع طراحي چهار مرحله دارد كه اين را من خيلي خوب درك كرده بودم. ساعت دو بعد ازظهر طراحيام را به اتمام رساندم و مشغول خوردن ناهار بودم كه يكنفر از دفتر آمد و گفت خانم دانشور چه كسي است آقاي حيدريان او را خواستهاند! راستش را بگويم يكدفعه به ديگران برخورد كه چرا ايشان مرا خواستهاند.
همدورهايهايتان چه كساني بودند؟ الان درست به خاطر ندارم چند تا از آقاپسرها بودند و خانم بتول بغايري كه از دو سال قبل آمده بود براي آموزش طراحي! خلاصه به دفتر دانشكده رفتم. در دفتر دانشكده گوشه اتاق آقاي حيدريان كه صندلي مخصوصي داشتند را ديدم كه نشسته و بالاي سرشان هم جواني ايستاده بود چه كسي باشد خوب است؟ آقاي محمود جواديپور! آقاي حيدريان سؤال كرد كه شما با نقاشي كشيدن چقدر آشنا بوديد؟ من هم جواب دادم كه بنده در نقاشي بزرگ شدهام! علاوه بر تشويق پدرم، مادرم هم از نقاشان معروف شهر شيراز هستند و خالهها و مادربزرگم هم در مليلهدوزي بسيار مهارت دارند. آقاي حيدريان پرسيدند شما نزد چه كسي نقاشي كار كردهاي؟ من هم گفتم نزد آقاي صدر شايسته، شما ايشان را نميشناسيد؟! حال جالب است بدانيد كه آقاي صدر شايسته و آقاي حيدريان از رقباي قديمي بودند. آقاي حيدريان گفتند بله خوب هم ميشناسمشان، ولي تو كه آنقدر خوب نقاشي ميكشي چرا اينجا آمدهاي؟ در جواب گفتم آمدهام كه هر چه زودتر ليسانسم را بگيرم و كاري پيدا كنم! بعد هم گفتم كاري با بنده نداريد خداحافظ و سريع از دفتر خارج شدم. يكدفعه ديدم كسي از پشت سر صدا ميزند خانم وايستا ببينم! نگاه كردم ديدم آقاي محمود جواديپور است كه آمد و گفت خانم دانشور شما مرا مثل يك برادر قبول كنيد. در تمام مراحل درستان كمكتان ميكنم. گفتم فكر ميكنيد خيلي احتياج به كمك دارم كه گفت نه ولي دلم ميخواهد به شما كمك كنم چون دستتان خيلي شيرين است.
در خانه براي خانم سيمين هم تعريف كردم چه اتفاقي افتاده او هم تشويقم كرد كه هنوز هيچي نشده گل كردهام. آن زمان فقط همين امتحان عملي را ميگرفتند. آن زمانها ميگفتند در بوزار كسي كه از در دانشكده وارد ميشود يك جعبه رنگ بالاي در ميگذارند و با كشيدن سربند موقع ورود رنگها را روي او ميريزند كه خانم بتول بغايري (دختر خواهر آقاي فروغي نخستوزير) از آنجا كه حواسش بود نگذاشت اين بلا را سر بنده بياورند. همه خيلي دلشان به حال من سوخته بود كه از راه دور آمدهام من هم آنقدر خودم را لوس كرده بودم كه همه ميخواستند كمكم كنند.
در دانشكده اساتيدتان چه كساني بودند؟ رئيس دانشكده كل دكتر سياسي بودند و رئيس دانشكده آقاي پروفسور گدار بود كه آقاي علياصغر حكمت ايشان را از فرانسه دعوت كرده بودند، انسان بسيار قابل احترام و دوستداشتني بود و آنقدر اين آقا براي همه دانشجوها پدر بود كه نميتوان گفت. يادم است به من ميگفت لپوتيت شيرازين يعني شيرازي كوچولو. حتي يك روز هم آقاي قهرمانپور از جانب آقاي گدار پيغام آورد كه ايشان ميگويند تو بيا بچه من بشو، من تو را با خودم ميبرم فرانسه! كه وقتي به مادرم اين مطلب را گفتم، گفت تو واقعاً ميخواهي اين كار را انجام دهي؟! كه گفتم نه مادر، من يك تار موي شما را به دنيا نميدهم، اينجا براي من خود فرانسه است. از ديگر اساتيدمان ميتوانم به استاد حيدريان اشاره كنم كه كسي نميتوانست روي حرفشان حرفي بزند. ديگر خانم امينفر يا مادام آشوت بود كه به كارم اهميت ميداد و بنده مرتب به خانهشان ميرفتم و عقيده داشت كه كارهايم آن دارد.
با وجود افراد برجسته در دانشكده چطور خودتان را با محيط وفق داديد؟ راستش را بگويم به خودم هم نميديدم كه آنقدر زود خودم را تطبيق بدهم با محيط آموزشي، اما در كل سعي كردم كار را در دانشكده با مهارتم بقاپم. يادم است كه از ما خواسته بودند طرحي براي مهر يك تجارتخانه بزرگ كه ميخواهد حامل فلان رنگ بشود و از اقيانوس بگذرد بزنيم كه روي كالاهايشان چاپ كنند، من يك بادبان كشتي را به سادگي طراحي كرده و پايينش هم اسم آن بنگاه را نوشته بودم كه اين طرح را به راحتي ميتوانستند روي كارهايشان چاپ كنند. كه براي اين طرح مدال گرفتم...
شيوه آموزشيتان به چه صورت بود؟ آيا به دليل وجود اساتيدي كه از شاگردان كمالالملك بودند به شيوه گذشته آموزش ميديديد؟ آن دوره شاگرد از شاگرد آموزش ميگرفت. ميدانيد آن زمان دانشجوهايي كه به سالهاي بالاتر ميرفتند به سال پايينيها خيلي راهنمايي ميكردند به گونهاي كه در هفته يكبار ما اكسپوزسيون داشتيم. وقتي در سالن ژوژمان قرار ميگرفتيم همه اساتيد و دانشجوها بودند و آنقدر از همديگر ياد ميگرفتيم كه نميتوان بيان كرد. سالن ژوژمان مانند يك مدرسه بود كه همه از همديگر چيزهايي ميآموختند و واقعاً بايد افتخار كرد به آن دانشكدهاي كه بچههاي خوب و طراز اولي در دنيا تربيت كرده است. ولي بايد اشاره كنم با آنكه عقيده دارم استاد كمالالملك نقاش عالي بودند ولي شيوه آموزش ما شيوه آموزشي بوزار فرانسه بود. يعني از بارليف ميكشيديم اسكيس ميزديم (اسكيس طراحي بسيار مختصر است) و از نتور ملك ميكشيديم مثلاً گل يا ميوهاي را در وسط كارگاه ميگذاشتند كه ما از رويش طراحي ميكنيم يا از روي يك مدل كه پول داده بوديم به او بايد نقاشي ميكشيديم، يا حتي خود بچههاي كلاس سوژه كار ميشدند. يكبار هم پرتره بنده را به عنوان مدل بچهها انتخاب كردند كه به خاطر كشيدن طرح پرتره بنده مانيسون اول گرفتند از جمله آقاي عامري.
اجازه دخل و تصرف در طرحي كه قرار بود اجرا كنيد را داشتيد؟
خير بايد عين مدل را با رنگ و روغن اجرا ميكرديم.
پس به شيوه مدرن اجازه كار كردن نداشتيد؟ ما به شيوه مدرن كه برگرفته از شيوه بوزار فرانسه بود آموزش ميديديم. البته يك طرحي هم داشتيم كه بايد با استفاده از تخيل خودمان ميكشيديم. در كل براي طراحي شاخههاي متعددي وجود داشت. يكي از روي بارليف بود كه بايد از روي مجسمهاي كه انتخاب شده بود دانشجوها كه دور تا دور كلاس مينشستند طراحي ميكردند كه انتخاب زاويه مناسب براي كشيدن طرح بسيار مهم بود. من در انتخاب اين زاويه مناسب هميشه اول بودم و زاويهاي را انتخاب ميكردم كه هميشه قشنگترين زاويه بود. يكبار بهخاطر همين انتخاب زاويه مناسب موفق به كسب مانسيون اول شدم كه باعث ناراحتي بعضي از دوستانم شد كه از همان موقع تصميم گرفتم كه ديگر كاري در دانشكده انجام ندهم. چون دلم نميخواست كسي بهخاطر بنده ناراحت بشود. واقعاً انسانيت كجا رفته...
ميدانيد اين مانسيون گرفتن هيچ به دلم ننشست چراكه باعث ناراحتي دوستم شده بود. از آن به بعد اهميت تحصيل در دانشكده فقط براي گرفتن شغل بود كه درسم تمام شود و كاري پيدا كنم. پروژه ليسانسم را سه روزه كشيدم در صورتي كه در عرف معمولي شش ماهه ميكشند. يكي از مشوقانم استاد حيدريان بود كه خيلي به كارم بها ميداد.
در آن زمان عدهاي شروع كرده بودند به شيوه مدرن نقاشي كردن... بله از جمله اين افراد آقاي جواديپور بودند كه نقاشي صنعتي ميكشيدند. آقايان ديگر چندين سبك داشتند و صنعت را با نقاشي تلفيق كرده بودند و با هنر روز جلو ميرفتند ولي ما در نقاشي خودمان يك سبك مخصوص به خود را داشتيم كه آقاي حيدريان بسيار از آن لذت ميبردند (شكوه رياضي، عامري و بنده) البته در زمان خودمان.
چرا آقاي حيدريان به آن نوع كار علاقه نداشت؟ سبك ما از آنجا كه قديمي و زيبا بود را بيشتر علاقهمند بودند. اين به خاطر آن بود كه رنگ بسيار استفاده ميكرديم و اينكه كار ما نقاشي بود. واقعاً نقاشي يعني چه؟ شما اگر بخواهيد نقاشي را معني كنيد به معني نقش بستن زيباست.
هنر صنعتي چه هنري است؟ همين هنري كه امروزه ميبينيد كه خيليها سعي دارند با صنعت تلفيقش كنند.
تعريف خاصي دارد؟ از عكس يا مهرهها و ديگر چيزها استفاده ميكنند غير از رنگ. خيليها هستند كه صنعت را به كار ميبرند. البته دانشكده ما نقاشان بزرگي را هم تربيت كرد.
منظور شما از هنر صنعتي آثاري است كه امروزه در گالريها به نمايش گذاشته ميشود؟ بله، بعضيها با استفاده از عكس يا كلاژ سعي دارند يك تابلو نقاشي را خلق كنند اما نقاشي هنري است كه افرادي از قبيل مانه يا مونه در آن زمينه كار ميكردند و اين نقاشي برگرفته از اصل طبيعت بود. مثلاً آبي كه كمالالملك در حوض خانه به تصوير كشيده واقعاً نقاشي است. اين اثر نه كلاژ است و نه عكس و نه... با چيزي هم تلفيق نشده ولي امروزه دنيا به سمت نقاشي صنعتي رفته.
چرا؟ براي آنكه آسانتر است و بهتر و سريعتر كار تمام ميشود و راحتتر است و نقاش ميتواند طرح را زود به مقصد برساند.
آفت اين هنر براي جامعه هنري و نسل نو چه ميتواند باشد؟ همين كه عرض كردم باعث شده كه آثار امروزي از آن حالت اصالت و ظرافت خارج شود به گونهاي كه ديگر نمونهاي مانند آثار گذشته نداشته باشيم. اين مسئله در بخشهاي ديگر زندگي امروز هم به چشم ميخورد، به ياد دارم درگذشته وقتي عيد نوروز ميشد قبل از عيد مادرم براي پدرم يا بچهها لباس ميدوخت اما امروزه شما با يك چشم برهم زدن با داشتن پول ميتوانيد لباس نو براي عيد بخريد يا حتي در پختن شيريني اين مسئله وجود دارد.
حال ويژگيهاي زندگي گذشته بهتر بوده يا امروز؟ مسلماً گذشته. همين باعث ميشد كه ما در گذشته اصالت داشتيم اما بايد توجه داشت كه از طرفي دخل خانم خانه هم درميآمده ولي امروز آثار نقاشي و حتي زندگي از آن حالت اصالت درآمده و امروز نقاشي ديگر نقاشي نيست و همه چيز هول هولكي شده و همه عجله دارند و كسي تأمل ندارد به همين خاطر ماندگاري وجود ندارد در هيچ چيز. توجه كنيد اگر شما تابلويي از كمالالملك ميديديد ميايستاديد و به تفكر ميرفتيد و لذت ميبرديد اما امروز در مقابل يكي از آثار نسل امروز كه به صورت نو است قرار ميگيرند سريع از مقابلش ميگذريد چون معنايش را درست درك نميكنيد. هيچ چيز تحميلي نيست. شما هر كدام كه ميخواهيد ميتوانيد باشيد ولي اين جبر زمان است كه شما را وادار به اين نوع كار ميكند. زندگي امروزه فرصت و زمان نميدهد كه هنرمند آنچه ميخواهد را انجام دهد. امروزه رنگ را ميريزند روي پالت نقاشي و با دست مخلوط ميكنند و روي تابلو ميگذارند و ميگويند نقاشي مدرن است! شايد كسي كه براي اولين بار به اين صورت كار كرده بوده يك تفكري پشت كارش داشته اما حال آثار به قولي بزن دررويي شده، طرف يك طرحي جايي ديده و به نظرش راحت آمده برداشته عين همان را اجرا كرده بدون هيچ فكري در مورد چگونگي خلق آن اثر.
شما اثر گرونيكاي پيكاسو را ببينيد چه حساب و كتابي دارد. انسان واقعاً محو اين اثر ميشود، بسيار زيباست. آخر با قاطي كردن چند رنگ و طرح همينطوري يك چنين اثري را خلق كرد. امروزه ديگر چنين آثاري خلق نميشود.
شما چند سال به آموزش هنر پرداختيد؟ ۳۰سال تدريس نقاشي ميكردم و من در اين ۳۰سال و خوردهاي تدريس نقاشي در مدارس تهران سعي ميكردم قوه تخيل و تفكر شاگردانم را قوت ببخشم، اين مسئله باعث ميشد كه راه خودشان را پيدا كنند و در هنرخودشان حرفي براي گفتن پيدا كنند و بتوانند كار را تجزيه و تحليل كنند. در كلاس به بچهها موضوع ميدادم كه همين باعث تقويت تخيلشان ميشد. البته كار ديگري هم كه انجام ميدادم اين بود كه مجسمهاي را به عنوان مثال در كلاس قرار ميدادم تا بتوانند مانند آن كار كنند. يا ميخواستم كه در منزل از روي طبيعت و اسباب منزل طراحي كنند و پيشرفت شاگردانم نشاندهنده زحماتي بود كه كشيده بودم و مشوقم بود. يكي از شاگردانم ويكتوريا افشار استاد هنرباتيك بود كه امروزه در بستر بيماري است البته شاگردان ديگري هم داشتم كه ميديدم از بنده هم بسيار قويتر بودند.
چرا نتوانستيد هنرتان را ادامه بديد، با توجه به مهارت و علاقهاي كه داشتيد؟ هيچ وقت هم حسرتش را نخوردم چون پدرم به ما بچهها نصيحت كرده بود كه با هم خوب باشيم و احترام مادرمان را هم داشته باشيم به همين خاطر ارتباط خانوادگي براي من از هر نقاشي و هنري بااهميتتر بود و همين باعث شد كه بعد از پدرم به فكر خانوادهام باشد و همين هم فقط برايم مهم بود. الان هم دلم ميخواهد زندگيام به گونهاي بشود كه بتوانم فرصت نقاشي كردن داشته باشم. يادم است خانم تقيپور هميشه به بنده ميگفت چرا نقاشي نميكشي و من ميگفتم گرفتار خانوادهام هستم و ميخواهم به حرف پدرم ارج بدهم. من امروزه اگر فرصتي پيدا كنم دلم ميخواهد مينياتور نو كار كنم چون عاشق اين هنر اصيل ايراني هستم كه بايد در وجودمان باشد. مينياتور ما خيلي زيباست. توجه كنيد مينياتور زمان عباسي و صفويه را انسان نگاه ميكند ميبيند كه پر از رنگ است و بسيار زيباست و نقاشي به هر صورتش زيباست. حال مدرن باشد يا كلاسيك. اما آنچه اهميت دارد اصالت نقاشي است و ما هم همين اصالت را دوست داريم.
بايد نسل جوان را به سمتي هدايت كرد كه بهنقاشي گذشتگان و حفظ اينگونه آثار اهميت بدهند.
دقيقاً، اصالت هنر ايراني بسيار زياد است و بسيار بااهميت است. اصولاً هرچيزي براي خودش و اصالتي كه دارد زيباست و بايد حفظ شود. ببينيد غربيها از ما بسيار ايده ميگيرند و از حق نميتوان گذشت، حال چرا ما بايد دنبالرو آنها باشيم. در نقاشي عقيده به بكري و شخصيت خود آدم دارم.
خانم دانشور در پايان ميخواهم نظرتان را در مورد چند نام بدانم...
... من به تمام بچههاي نقاش مملكت احترام ميگذارم. اگر ما يك ذره از اين راه را رفتهايم خيليها چند برابرش را رفتهاند. .
آقاي جواديپور. آقاي جواديپور در چاپ حرف اول را ميزد و به همه كمك ميكرد از جمله اينكه رنگ برايمان ميخريد و آماده ميكرد. چون آن زمان رنگ داخل تيوپ نبود رنگ به صورت پودر بود و ايشان از بازار اين پودرها را تهيه ميكردند و با روغن بزرگ مخلوط ميكردند و ميسابيدند و در اختيار هر كسي لازم داشت قرار ميدادند.
چطور شخصيتي داشتند؟ انساني آرام و بسيار نجيب و پركار بودند و بيادعا كه در رشتههاي مختلف مهارت داشتند چه در تصويرسازي كتاب كودكان، چه در چاپ و طراحي اسكناس، در كل به همه كمك ميكردند. بنده پرتره خانم سيمين كه آقاي جواديپور كشيده بودند را از خانهمان آوردهام كه روز تولدشان رونمايي كنيم.
احمد اسفندياري؟ ايشان در رشته نقاشي دست قوي داشتند. رنگها را خيلي عالي تركيب ميكردند مخصوصاً در نقاشي گنبدها آنقدر مهارت داشتند كه همه حيرت ميكردند. اسفندياري يك مرد واقعاً نقاش بود و پا به پاي جواديپور جلو ميرفت. اين دو خيلي با هم نمايشگاه داشتند حتي يك بزرگداشتي همراه با آقاي جواديپور از سوي دولت برايشان برگزار شد. شنيدم وقتي آقاي جواديپور فوت ميكنند و خبر فوتشان به آقاي اسفندياري ميرسد با آنكه بسيار ناتوان شده و تازه همسرش را از دست داده بودند براي آقاي جواديپور خيلي گريه كردند. اين دو نفر آنقدر مهربان بودند با همه كه نميتوان توصيف كرد.
خانم منصوره حسيني؟
بسيار پركار بود. خدا رحمتش كند. خيلي خيلي پركار بود. يادم است آقاي جواديپور را به خاطر راهنماييهايي كه به ايشان ميكردند را معلم خود ميدانستند. خانم حسيني بسيار قابل احترام است و كارهاي بسياري انجام دادهاند. هيچ توقع نداشتيم كه اينطور ناجور از دنيا بروند.
خانم حسيني يك سال بالاتر از من بودند و من از آنجا كه تصميم داشتم زودتر دانشكده را تمام كنم و شغل بگيرم به همين خاطر سه روزه پروژه ليسانسم را تحويل دادم.
هانيبال الخاص؟ ايشان سبكشان با دانشكده فرق داشت و سبك خودشان را داشتند و آقاي آلاحمد و خواهرم به ايشان بسيار ارادت داشتند و از نمايشگاههايشان بازديد ميكردند. يادم هست وقتي آقاي الخاص يك اكسپوزسيون بزرگ برپا كرده بودند و خواهرم به استنفورد رفته بودند آقاي آلاحمد به دنبال بنده آمد و مرا به اكسپوزسيون الخاص بردند كه بسيار لذت بردم. ايشان براي خودشان شخصيت مستقلي داشتند. الخاص در دانشكده ما درس نخوانده بودند ولي بسيار كارشان عالي بود ولي حيف كه فوت كردند.
نظر آقاي آلاحمد درمورد آثار الخاص چه بود؟ آثار ايشان را دوست داشت به خاطر بكر و تازه بودن و داشتن حال و هواي ايراني.