بهار با شماست كه براي من شروع ميشود. با سرفههاي ممتد كه يادگار سيزده به در نشده است در سينه تو حسيناي من! با سبزههاي كوهستان و احشام پرشير كه تو تن چراگاهشان را بو ميدهي و گرگ تيز دندان حقشناسي كه اگر بز را گلو دريد، به تو عزيز مركب از اعداد، دستي دراز نكرده.
بهار براي من يعني چكههاي باران به اتاق كاهگليام! كه شماها هندسه را در آن مساحت ميكنيد. آه كه نفس ميگيرم از اين همه ايمانتان كه زهرهوار رويا ميشويد در سرم؛ و از زبان گيردار تو رقيه عاشق! كه بيمحابا ميدري ديوار تنگ تلخ زبان را! عشق از شما سرريز ميشود مثل باران كه بيبهانه سرازير ميشود بر سر!
طاقتم طاق است نفس! من، شماها، ... من و اين سبزينههاي نورگير. وضو به باران ميگيرم و پيشاني به كاهگل ميرسانم از عمق نفس با چشمهاي بسته: شكرالله، كوچكترين كلمه وجود است در برابر اين همه بزرگيات، اي عظيم!
بيتو تمام حجم اين كاهگلي كم دارد چيزي، تو كه هستي ميچسبد بند بند جوشني كه كبير است. خدايا دوست داشتنت معجزهاي است كه ايمان ميشود تكتك سلولهاي تنم را. در كوچه و بوي چمن و بنفشههاي روييده لب جوي بيشتر ميچسبد حس داشتنت.
خدايا حسي در من است كه جز تو كسي در آن نيست كه تاول ميزند بغض فروخورده دوريات. سرشار از ايمان كودكانم؛ دستهاي سيمانيام فرو خواهد ريخت و فقط حبس ميشوم لاي همه حسهاي خوشايند داشتنت.
واقعاً مادر بود
كولهپشتياش را آماده ميكرد براي سفر، همه پساندازش را جمع كرد و حالا ميتوانست به يك سفر حداقل دو روزه برود. اما دندان عقل بيعقلش، همه چيز را خراب كرد؛ درد داشت حتي ديگر قرصهاي مسكن رنگاوارنگ هم آرامش نميكرد و دندان مثل يك بچه بيتابي ميكرد. با خود فكر ميكرد حتماً هزينهاش زياد ميشود؛ بايد سفر را به تأخير ميانداخت اما چشمهاي منتظر مانده به در مادر چه؟!
چند ماه قولش براي ديدار به تأخير ميافتاد و شرمنده بود. بساطش فقط به اندازه يك كوله پشتي بود؛ درد را چارهاي نبود و زبان نميفهميد تا بيقرارياش تمام شود.
وقتي دكتر دندانش را ميكشيد به نظرش ميآمد تكههايي از مغزش هم با آن به بيرون كشيده ميشد. آه. حس سنگيني گونههايش آزاردهنده بود و تنها بوي پانسمانش كه عين بوي ميخك بود حس خوشايندي به او ميداد و يادآور ميخكهايي كه مادرش بند ميكرد و به ديوار اتاقش آويزان بود. ياد مادر...
با يك ظرف بستني دم در ايستاد؛ كليد انداخت و در باز شد. بوي سوپهايي كه مادرش ميپخت و سبزي خشك كرده آن به مشامش ميرسيد؛ فكر كرد خيالاتي شده اما واقعاً مادر بود.