کد خبر: 521284
تاریخ انتشار: ۲۸ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۰
اندر حكايت سفر زيارتي ميرزا به كربلا
امشب كه سومين شب روز دوم نوروز است، في‌الواقع اولين روز كاري دعا‌گو در سال ۹۲ بود كه با سختي و دلتنگي گذشت و من درخلوت‌ترين حالت ممكن شهر، بي‌هيچ ترافيك و تصادف در چشم به هم زدني به خانه رسيدم. سر و صورتي صفا دادم و از فرط خستگي در آستانه در روي زمين ولو شدم كه ديدم عيال بي‌مثال، با چاي خوش عطر و رنگي كه در استكان كمر باريك لب طلاريخته و درسيني قلمزن كار اصفهان، دركنار قندان گل سرخ نشان وقند فرد اعلاي فريمان چيده، چون آرام جان و سر و خرامان، به پيشوازم آمد. پس از جويا شدن حال و بال و رد و بدل كردن اوضاع و احوال، انگار كه چشمداشت دريافت مشتلق و مژدگاني داشته باشد، گفت: «امروز «فخرالحاجيه عجب ناز خاتون دردشتي »، مادر ميرزا اومده بود اينجا» دفعتا ً اولين جرعه چاي را كه با تأني و لذت از لب استكان مكيده بودم، به گلويم جهيد و في‌الفورتكرار كردم: «مادر ميرزا؟» متعلقه كه دستپاچگي مرا ديد و في‌الواقع مي‌دانست كه دعا‌گو بيشتر از هيتلر و چنگيز و چرچيل، از مادر ميرزا چشم مي‌زنم، براي داشتن چنين همسر(دور از جان) بزدلي، با تأسفي آشكارگفت: «حالا خفه نشي !» بعد با مكث كوتاهي در حالي كه انگار از بويي نامطبوع رنج مي‌برد، دهن و دماغش را چين انداخت و ادامه داد: «اومده بود كه حلاليت بطلبه» از پي اين خبر و با انبساطي كه در خاطرم ايجاد شده بود، بي‌فوت زمان، آرزو به دل و شادمان گفتم: «حلاليت برا اون دنيا؟!» عيال كه في‌نفسه بچه مثبت است و دوباره درصد خيرخواهي خونش بالا رفته بود، به حقير لب گزه‌اي كرد و از سر تعجب و زنهار با سرپنجه‌هاي انگشتان دستش، بامبي به لُپ مبارك كوبيد و توامان گفت: «خدا نكنه مرد. واسه چي برا مردم بد ميخواي كه خدا بد برات بخواد؟» از آنجايي كه حوصله پامنبر نشيني نداشتم ديگر مجال حرف و حديثي ديگر به متعلقه ندادم و با سؤال ديگري ادامه دادم: «سر جدّت بگو واسه چي اومده بود كه دارم قالب تهي مي‌كنم، في‌الواقع‌!» او كه حال زار و نزار مرا ديد از سر تأسف چند بار سر مبارك را به يمين و يسار ِقر داد و با درنگي كوتاه گفت: «تا يكي دو روز ديگه، فخر‌الحاجيه عجب ناز خاتون دردشتي با ميرزا و زنش ميرن كربلا. برا همين اومده بود حلاليت بطلبه». نفس راحتي كشيدم، چون مي‌دانستم اقل‌كم براي چند روز هم كه شده از دست ميرزا و مصائبش راحت مي‌شوم. اما نمي‌دانم چه شد كه من گردن شكسته به يكباره ويرم گرفت براي خدا‌حافظي به منزل ميرزا بروم. براي همين به‌رغم خستگي و ماندگي مفرطي كه به جانم مانده بود، شال و كلاه كردم و از خانه بيرون زدم و به فوريت خودم را پشت در خانه ميرزا رساندم. تا دستم به سمت كوبه دروازه رفت، به يكباره از آمدنم پشيمان شدم و دستم را پس كشيدم. ترسم از اين بود كه اهل و عيالش، به ويژه فخرالحاجيه و... مادر گرامي ميرزا و دشمن درجه يك دعا‌گو كه چشم نداشت حتي لحظه‌اي من مادر مرده را روي زمين خدا زنده ببيند، براي استراحت به خواب رفته باشد. در اين شش و بش بودم كه ديدم دفعتاً، كلون دروازه واپس كشيده شد و يكي با سرعت نور، چماقي به گرده‌ام كوبيد كه از آن كوبش روي زمين ولو شدم و از هواري كه ضارب به اقتضاي نواخت ضربه كشيده بود، في الفور لامپ سر در خانه‌ها روشن شد و در هر خانه چند سر و صورت، آماده به خدمت از دهان باز درها و پنجره‌‌ها بيرون زده شد و به رد آن تمام يك دوجين عضو منزل ميرزا بيرون ريختند كه در راس آنها ميرزا بود كه داشت به زور چماق رستم را از دست مادر سامورايي پيل افكن خود مي‌گرفت. در اين اثنا نگاه ميرزا به جسد لاجان حقير افتاد، كه في‌الواقع از درد ضرب شست مادرش به خود مي‌پيچيدم. ميرزا بي‌هيچ حرفي قبضه ابروانش را در هم كشيد و در حالي كه نگاهش را به چشمان از حدقه بيرون زده مادرش دوخته بود به او گفت: «آخه اين چه كاريه كه كردي ننه؟!» فخر الحاجيه.... كه انگار تازه حقير را به جا آورده بود، با فراغت و آسودگي از ضرب شست خود، رو به ميرزا گفت: «به خيالم دزد اومده. منم تا سايه رفيقت رو از لاي جرز دروازه ديدم به حسابش رسيدم. ترسيدم بياد چيزامونو بدزده!»ميرزا با ناراحتي گفت: «‌خراب بشه اون باغي كه كليدش چوب مو باشه. آخه ننه ما چي چي داريم كه دزد بخواد ببره؟» بعد با تعجب پرسيد: «مگه فهميدي كه رفيق من پشت دره؟» فخرالحاجيه با چهره‌اي نادم و پشيمان گفت: «نه والا!» بعد با شوري مضاعف ادامه داد: «اگه فهميده بودم كه چماقم رو تو ملاج لاعلاجش مي‌كوفتم تا كم تو رو اغفال كنه!»ميرزاي بيچاره از خجالت سرخ و سفيد شد و در حالي كه دستم را گرفته بود و به داخل خانه مي‌كشيد، دلداري‌ام داد و گفت: «داشي روم سياهه. ميدوني كه اين پيرزن آزايمر(آلزايمر) داره هي تو رو با باجناقم «اكبر زاغي» عوضي مي‌گيره. جون جفت سيبيلات حلالم كن. حالا هم كه ديدي «اوبانما»ي ملعون هم تا ببينه من مادر مرده دارم ميرم كربلا، يكي رو دنبالم بفرسته كه كلكم رو بكنه جون تو. بالاخره حلال كن». من كه داشتم شاخ در مي‌آوردم. اول فكر كردم ميرزا داره شوخي مي‌كنه اما ديدم نه. كاملاً جدي مي‌گه. برا همين دو بامبي تو سرش زدم و گفتم: «اوباما؟ رئيس‌جمهور امريكا آدم بفرسه تو رو بكشه؟ اونوقت به چه حسابي؟ مگه تو كي هستي ميرزا فشمشم؟» اما گويا مرغ ميرزا يه پا داشت. واسه همين نفسي راست كرد و ادامه داد: «جون داشي به دلم افتاده كه برم كربلا زنده بر‌نمي‌گردم». با شنيدن اين حرف پريدم سمت ميرزا و دو ور صورتش رو ماچ كردم و گفتم: «‌تو رو خدا با اين وعده‌ها خوشحالم نكن. تو اگه از كربلا بر‌نگردي كه عروسي منه»اما ميرزا با جديت گفت: «حالا مي‌بيني». نزديك‌تر رفتم و دستي به سر و گوشش كشيدم و با جديت تمام گفتم: «اصلا نگران نشو عزيز من. تا وقتي مادرت با‌هاته اوباما كه سهله، حضرت عزرائيل هم جرئت نمي‌كنه نگاه چپ بهت بندازه». ميرزا كه هم ناراحت بود و هم خنده‌اش گرفته بود كشيده‌اي پس گردنم زد. اينجا بود كه فرصت رو مناسب ديدم و سر حرف رو باز كردم وگفتم: «راستش يه قانوني هست كه دولت ما در هر سال به مسافراي خارج از كشور به خصوص به زوارحج و عتبات ۳۰۰دلار ارز دولتي ميده كه. . . »اما ميرزا حرفم رو بريد وگفت: «‌كدوم قانون؟ ۳۰۰ دلار بخوره تو سر من. دو روز تمامه كه من دنبال اين ۳۰۰ دلاره هستم. روز اول فروردين با اينكه تعطيل بود اما قرار گذاشته بودن كه بانك عامل، يعني بانك ملت ارز‌ها رو پرداخت كنه. ما از كله سحر رفتيم تو صف بانك و تا غروب ايستاديم اما آقايون سر كار نيومدن و برنامه سفر خيلي‌ها بهم خورد. خود ما قرار بود دوم عيد بريم پابوس آقام اما ديروز كه از اين ماجرا چند روز مي‌گذشت هيچ خبري نبود اما ديروز با سلام و صلوات كلي تو صف ايستاديم و تا نوبتم شد و مداركم رو دادم، ديدم مسئول بانك بهم گفت اگه بپري بهت ارز ميديم. منم گفتم: داداش شما منو با كريم شيره‌اي دلقك دربار اشتباه گرفتين. از ميرزا پرسيدم تو چي گفتي؟جلوش در اومدي يا نه؟ميرزا آهي كشيد و گفت: «نه بابا. چي ميخواستي بگم؟ » دلم به حال ميرزا سوخت و از سر عصبانيت گفتم پس بالاخره چكار بايد بكنيد؟ با نا‌اميدي گفت: «حالا قراره فردا بريم ببينم مي‌شه با رئيس بانك حرف زد يا نه؟» انگار كه جو‌گير شده باشم دفعتاً از دهنم پريد و گفتم: «منم باهات ميام.» ميرزا كه انتظار چنين حرفي را نداشت باخوشحالي خودش را در هوا پر داد و رو سر و كله دعا‌گو هوار شد. اون شب گذشت و صبح روز بعد كله سحر راه افتاديم سمت شعبه مورد نظر. رسيديم و دركمال ادب و احترام وارد شديم. ميرزا مثل بچه‌اي كه ضاربشو به پدرش نشون ميده، كارمند مذكور رو نشونم داد و زير گوشم آهسته گفت: «ببين داشي اون آقاهه ديروز اعصابم رو بهم ريخت.» به نشان سكوت سقلمه‌اي به ميرزا زدم و رو به كارمند بانك راه افتادم و جريان پريدن رو بهش گفتم. كارمند گفت: «درسته. همين الان هم مي‌گم كه ما تنها به كساني ارز ميديم كه بپرن. يعني پرواز كنن يا به عبارتي سفر هوايي داشته باشن.» من كه تازه ملتفت اوضاع شده بودم برا اينكه خودم رو از تك و تا نندازم گفتم: «متوجه هستم. حرف من اينه كه چرا تنها زائراني كه با هواپيما سفر كنن مي‌تونن از ارز دولتي استفاده كنن؟» كارمند بانك شانه بالا انداخت كه مثلاً يعني نمي‌دونم. در حالي كه داشتيم اونجا رو ترك مي‌كرديم با خودم فكر كردم كه اين اقدام درست بايد برعكس باشه يعني كساني كه زميني سفر مي‌كنن به اين ارز بيشتر احتياج دارن. اما چه مي‌شه كرد كه يك بام و دو هواس.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار