
قبل از هر چيز بگويم برايم يادآوري اين نكته بسيار تأسفبار و غمانگيز است كه خالق آثار درخشاني چون مدرسه موشها كه بخش اعظم آن بيان دغدغههاي معصومانه و لطيف كودكان است و آرايشگاه زيبا كه سرشار از صداقت و بيشيله پيلگي است، كارش به ساختن سريال «آب پريا» ميكشد كه نميدانم موضوع مهريه و خواستگاري و امثال آنها با گريمها و بازيهاي بهشدت تصنعي و عاري از لطف و ملاحت كودكانه و تبديل بازيگر خوبي چون بهناز جعفري به زيزي گولو، كجايش به كار كودك ميآيد؟ و باز هم بسيار اسباب تأسف است كه نگاه واقعگرايانه، ساده و صادقانه رضا عطاران در سريالهاي نخستين او تبديل به شوخيهاي ركيك «خوابم مياد» بشود و كار مهران مديري كاربلد از «پاورچين» به «قهوه تلخ» بكشد. همه اينها برميگردد به مديريتهاي غلط فرهنگي كه خدا ميداند تخريبهاي حاصل از آن چه به روزگار فرهنگ جامعه، بهخصوص كودكان و جوانان ما آورده است.
و اما درخشش چشمگير سريال «پايتخت» در فروردين ۹۲ در كنار سريالهاي پرخرج تلويزيون و توجه مردم به پايتخت ۱ و نيز كسب رتبه بالاي آن در فروردين ۹۲، پيامهاي بسياري را در خود نهفته دارد كه به شرط بيدار شدن مسئولان و برنامهسازان شبكههاي چندين و چندگانه سراسري و استاني، ميتواند راه درست، متين، محكم و فرهنگسازي را فراروي آنها قرار دهد، مگر آن كه زور و قدرت كساني كه بهويژه طي دو دهه گذشته هر اثر مستهجني را به نام طنز، سريال و فيلم به خورد مخاطب دادند و سليقه او را بهشدت تخريب كردند، همچنان بچربد و آنان همچنان متوليان فرهنگي ما باقي بمانند كه چنين مباد و نيروي تعيينكننده مردم، همچنان كه در نظرسنجي برنامه «سين مثل سريال»، همچون سيلي آنان را بشويد و ببرد.
سريال پايتخت ۱ و ۲ نشان داد كه مردم ايران، مردم تهران نيستند و نماينده مردم تهران هم قشر تازه به دوران رسيده بياعتنا به اصول نيستند. مردم ايران همان كساني هستند كه مهمان، ماشين چند ميليونيشان را توي آب غرق ميكند و با مناعت طبعي مثالزدني ميگويند:«فداي سرت»، نه اينكه از كله صبح (البته صبح در كلانشهرها از يك بعد از ظهر شروع ميشود!) تا نصف شب، يقه همديگر را سر هيچ و پوچ بگيرند و اسمش را بگذارند افشاگري! و لابد به خاطر رضاي خدا!
سريال پايتخت نشان داد كه به قول بازيگران اين سريال، خانواده هنوز! هم «چيز خوبي است»، گذشت و محبت «چيز خوبي است»، احترام به بزرگترها و مراقبت از آنها «چيز خوبي است» و خيلي چيزها خوبند كه صدقه سر فرهنگ پر از اعوجاج پايتخت تصور ميشد كه فراموش شده، اما به شكر خدا نشده و اين طور باشكوه و باصلابت، حود را به رخ گيجها و خوابزدهها ميكشد، خدا كند كه اين تلنگر را قدر بدانيم.
پايتخت به يادمان آورد كه اگر با هم باشيم، ميتوانيم مشكلات را پشت سر بگذاريم، سوءتفاهمها را رفع كنيم و بهجاي طرد كردن و زدن و بستن و قهر كردن و يقهگيري، به فكر همدلي، همراهي و شادي باشيم.
پايتخت به يادمان آورد كه براي خنديدن و خنداندن نياز به گير دادن و مسخره كردن و تحقير يكديگر نداريم، بلكه آنچه ارزشمند است با هم خنديدن است، نه به هم خنديدن.
پايتخت به يادمان آورد كه اين سرزمين پر از رنگها، فرهنگها، آداب و رسوم اصيل، زيبا و رنگارنگ است. بايد درها را گشود و از آپارتمانهاي تنگ و تاريك شمال شهر تهران بيرون آمد و افقهاي باز با مردمان ساده و صميمي را تجربه كرد.
پايتخت به يادمان آورد كه ايران پر از زيباييهاي كمنظيري است كه فرهنگ مجعول و بيهويت كلانشهرها، بهخصوص تهران، كمر به قتل آنها بسته و با نقنقهاي بيمعني، فضاهاي دودآلوده، روشنفكربازيهاي موروثي از بلانسبت متفكران پوچگراي مكتب «من ميدونم!» توش و توان مقاومت، سازندگي، صبر، گذشت و تحرك را از مردمان سختكوش و اصيل گرفته و فرهنگ پر از كژيها و ناپاكيهاي خود را به عنوان فرهنگ راستين اين مردم به آنها حقنه كرده است.
پايتخت به يادمان آورد كه اين همه افسردگي، دلتنگي، بدبيني، نقنق، مخالفخوانيهاي بيمبنا، يقهگيريهاي شبانهروزي و آبروي يكديگر را بردن و تبديل به دشمنان خوني يكديگر شدن، نه به دليل نداشتن فقر و درآمد اندك كه ناشي از نگاه مادي به زندگي و فراموش كردن زيباييها و اصالتهاست.
مردمان واقعي و حقيقي، يعني همان كساني كه به وقتش با خون و پوست و جانشان از اين سرزمين محافظت ميكنند، ميدانند كه اين سرزمين با فرهنگهاي غني، متنوع و اصيل و پر از رنگ و شاديهاي خود ميتواند دستمايه هزاران هزار اثر هنري باشد.
آنها ميدانند كه موسيقي اين سرزمين را ميتوان با آثار درخشان نواهاي بومي و موسيقي مقامي، از اين فلاكت، ناله و زنجموره نجات داد. صميمانه اميدوارم اين حركت زيبا با دخالت اساتيدي! كه از اين سو و آن سوي عالم ملودي كش ميروند و سر هم ميدهند و پولها و جوايز گنده گنده هم ميگيرند، مصادره به مطلوب نشود و بگذارند ما مردمي كه بتهوون و ونجليز و درويشخان و محجوبي و خالقي و... را نميشناسيم لابد، بعد از سالها در صدا و سيماي خودمان صداي ني استاد بلوچ و دو تار استاد خراساني و... را كه خدا ميداند چه عظمت و گستردگياي دارد اين موسيقي پاك و شاد و طبيعي، بشنويم و يادمان بيايد كه «ما نيز مردماني هستيم.»
بازيگران خودباخته هنر اين سرزمين ميدانند كافي است مردمان حقيقتاً متفكر و اصيل دست ياري به سوي سازندگان اين نوع آثار دراز كنند تا هزاران قصه واقعي و زيبا از دل اين فرهنگها بجوشد و بيرون بيايد و در چنين شرايطي «مرد كهن» به كار ميآيد، نه لودهها و دلقكهاي خودباختهاي كه از حداقل دانش و مهارت اين كارِ بهغايت دشوار و ظريف بيبهرهاند. باور كنيم براي خلق هيچ اثري نياز به كپيكاري و تقليد از «گيج و گول»هاي به ظاهر هنرمند، اما درمانده پايتخت نداريم.
صميمانه آرزو ميكنم سازندگان «پايتخت» به دام روشنفكري از نوعي كه تاكنون گرفتارش بودهايم نيفتند و نيز به دام عوامزدگي از نوع ۹۰ درصد آثاري كه سيما طي اين ۳۰ سال به خوردمان داد. صميمانه اميدوارم جوانان كاربلد در همه زمينهها به ميدان بيايند و بهخصوص دور را از نويسندگان محدود و آبونه در باندهاي ثابت نويسندگي سيما بگيرند و براي آثار موفقي چون كلاه قرمزي، پايتخت و. . . به جاي يكي دو نويسنده، گروه نويسندگان با افكار جديد با دقت، علم، تحقيق، حوصله و صبر آثاري را پديد آورند كه جوانان ايران را به ياد خودشان بياورند و ضمن آشنا كردن نسل جوان با فرهنگهاي غني اين سرزمين، آدمهاي كاربلد در تمام زمينههاي نگارش، بازيگري، موسيقي و ساير عوامل خلق آثار هنري از انزوا به درآيند و با ياري يكديگر، نه تنها به ياد خودمان كه به ياد مردم گيج و افسرده دنيا هم بياورند كه «خوبي هميشه چيز خوبي است»، شايد از اين رهگذر كساني كه به اشتباه يا به دليل باندبازيهايي كه متأسفانه عرصه هنر و ورزش ما را آلوده كرده، وارد اين عرصه شده و با آلودگيهاي اخلاقي خود هنر تصويري ما را تحقير كردهاند، بهناچار ميدان را ترك كنند.
مردم ما با رأي ۸۰ درصدي به اثري چون «پايتخت» حرفشان را زدند و گفتند چه ميخواهند. حالا بايد ديد مسئولان و برنامهسازان چه گلي به سر اين هنر ميزنند. خدا كند كه گوششان اين پيام روشن را بشنود.