ميپرسم؛ چند نفر تا حالا نامزده شدهاند براي انتخابات؟! يكي از مسافران صندلي عقب كه خانمي ميانسال به نظر ميآيد، طوري كه گويي سؤال مرا نشنيده ميگويد: «آقا چطور ميگين نرسيد؟ من خودم هفت و پونصدم خريدم!» و راننده تاكسي با تعجب ميگويد: بيچاره زنم ميگفت همين قيمتاست. من هي بهش سركوفت ميزدم گرون خريده و... بعد هم شروع كرد درباره قيمتهاي چند برابر شده لاستيك و بلبرينگ و گريس و... حرف زدن!
گويا قبل از ورود من، جمع درباره گراني گوجه فرنگي حرف ميزدهاند و ديگر مايحتاج مردم. درباره اينكه ديگر به هيچ صراطي، دخل با خرج نميخواند. بعد ناگهان سر و كله بنده پيدا شده، طوري كه گويي از كرهاي ديگر آمده و خبري از حال و احوال ملت ندارم. به هر حال كسي بعد آن هم زحمت جواب دادن به من را به خود نداد. خانم ميانسال باز رشته سخن را به دست گرفت و درباره همسايهشان ميگفت كه كارمند است و به تازگي خداوند يك دو قلوي دختر به آنها داده، اما چون صاحبخانه اجاره را سر سال بالا برده و انوع گرانيهاي ديگر در برابر حقوق ثابت او رمقش را كشيده، از همان اول مجبور شده يك روز در ميان به نوزادنش به جاي شير چاي نبات بدهد. مادر هم شيري ندارد و در بيمارستان بخيههايش درست زده نشده و حالا به شدت دچار مشكل شده، اما كسي پاسخگو نيست.
يكي از مسافران جوانكي عينكي و دانشجوست. انگار منتظر است زن لحظهاي ساكت شود تا او ميكروفن را بگيرد. بلافاصله شروع ميكند از قيمتهاي وحشتناك اجاره و نبود خوابگاه و اينكه بعضي استادها ديگر علني... مسافر سوم اما خيلي ساكت است. يك كيف سامسونت براق مشكي روي زانوهايش است. ناگهان ميآيد وسط صحبت جوان دانشجو و ميگويد: آقا منو همينجا پياده كن! طوري ميگويد كه انگار از حرفهاي گفته شده ناراحت است و حوصلهاش سر رفته! وقتي ميرود، جوان دانشجو باز هم از گراني كاغذ و چندين برابر شدن كتاب و جزوات درسياش ميگويد و ضمن آن كنايه ميزند كه؛ اين آقا كه پياده شد انگار از آن تازه به دوران رسيدههايي بود كه از صدقه سر سياستهاي اقتصادي دولت بارشونو بستن. از اون مهآفريدها يا آدماي اونا! منم مانده بودم چه بگويم. از يك سو حق داشتند و اينجا تنها جايي است كه انسان ايراني اندكي خود را سبك ميكند. البته مترو، اتوبوس و تازگيها استاديوم هم به آن اضافه شده. راست و دروغ، درست و غلط، هر چه دل تنگشان ميخواهد ميگويند. در بيرون اما آنها كه بايد حلال اين مشكلات مردم باشند به فكر نامزدشان و تبليغ و بهار بهار و غيرهاند. دلم ميخواست به آن جمع داخل تاكسي بگويم اگر هشت سال قبل اهميت ميداديم و درست بر ميگزيديم، امروز دچار اين فاجعه نبوديم. پس اين بار دقت كنيم چرا كه مؤمن نبايد از يك سوراخ دوبار گزيده شود.