کد خبر: 520019
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ - ۰۹:۱۴
وقتي كارگران جوان فصلي گوشه‌اي از تضادهاي شهر مي‌شوند
پريا خداقلي‌زاده
نه افغاني بود و نه غيرهموطن كه بخواهي يا بشود بي‌تفاوت از كنارش رد شد. يك نفر از خودمان، همان‌هايي كه اسمشان جوان است. همان‌هايي كه يادم نيست در كتاب چندم دبستان بود كه خوانديم قرار است چرخ‌هاي فردا را بچرخانند. امروز همان فردايي است كه انگار از بد روزگار قصد چرخيدن ندارد. اين را يكي از پل‌هايي كه هر روز از زيرش رد مي‌شوم مي‌گويد. همان پلي كه هر روز انتظار معنايي يك شكل براي آنهايي كه زيرش ايستاده‌اند، دارد.
اگر فكرت خالي خالي باشد مثل روزهايي كه دلت مي‌خواهد بي‌خود و بي‌جهت چيزي براي پر كردنش پيدا كني، حرفي نيست. ولي وقتي مغزت پر مي‌شود از اين دلمشغولي‌هاي روزانه‌اي كه با همه ناچيزي دوستشان داري و دلت خوش است به بودنشان، آنوقت... در فكر آف ۵۰ درصدي بنتون بودم. آنقدر كه نفهميدم كي رسيدم زير پل. تقريباً هميشه مي‌بينمشان كه زيرپل منتظر ايستاده‌اند. با دست‌هايي ضخيم و ساكي كه انگار همه زندگي‌شان را در خود جا داده. چند نفر از جوان‌تر‌ها كنار يك پيت حلبي آتش مثل هميشه منتظر بودند. راننده وانت نيسان آبي رنگي آرام‌آرام كنار پل ترمز كرد و شيشه را پايين كشيد. به آرامي چيزي پرسيد و ظرف چند ثانيه همه آنهايي كه منتظر بودند به سمت وانت دويدند. حالا از ميان همهمه‌ها واضح‌تر حرف‌ها شنيده مي‌شد. يه ديوار ساده كه نهايت كار يك روز است. هركسي با لهجه ناآشنايي چيزي مي‌گفت. بعضي‌ها كه بيشتر هواي همديگر را داشتند اصرار داشتند چند نفري بيايند اما صاحبكار فقط حرف از يك نفر براي يك روز مي‌زد. آنقدركارگر ساك به دست جلوي وانت جمع شده بود كه ديگر تقريباً چيزي معلوم نبود. وقتي حرف‌ها رسيد به اينجا كه ۲۰ تومان هم زياده، خيلي‌ها دوباره برگشتند كنار پيت‌هاي آتش. يكي از جوان‌ترها، نه خيلي خيلي جوان‌تر‌ها حدوداً ۱۷، ۱۸ ساله بعد از اينكه كمي اين پا آن پا كرد، رفت كنار پنجره راننده و بدون هيچ توضيح اضافه‌اي با لهجه غريبي گفت: بريم حاجي. مرد نگاه خريدارانه‌اي انداخت و گفت: كار تو نيست. پسر جوان سينه‌اش را سپر كرد و با صدايي بلند‌تر از قبل گفت: مگه به سنه؟ بار اولم نيست كه دايي، قبلاً هم ديوار پايين آوردم، خيالت راحت. بريم. مرد زير لب چيزي گفت و بعد از چند دقيقه گازش را گرفت و به آرامي از زير پل دور زد و رفت. پسر با نگاهي غمگين دور شدن وانت را نگاه كرد، ساك كوچكش را برداشت و به نرده‌هاي پل تكيه داد...

كاپشن كوتاه سبز ملواني و شلوار مشكي بلوچي به تن كرده. رد آفتاب تند جنوب به خوبي روي گونه‌هايش پيداست. پشت لبش تازه سبز شده و انگار همين براي به دوش كشيدن زندگي برايش كافي است. كنار بقيه برنمي‌گردد. يك گوشه تنها و خلوت را براي ايستادن انتخاب كرده و حتي يك لحظه هم چشم از خيابان و خودروهاي عبوري بر نمي‌دارد.
اسمش اويس است. ۱۹ سال دارد و از زاهدان آمده. وقتي مي‌گويد زاهدان، نقشه جلوي چشمم مي‌آيد، راستي از زير اين پل تا زاهدان چقدر راه است؟
خودش با لهجه دلنشين بلوچي مي‌گويد: «جلوتر چند نفر از خويشانم براي كار آمدند تهران. راضي بودند. من هم با چند نفر ديگر طريق گذرانديم و آمديم اينجا. اما آن جور كه مي‌گفتند نيست.»
صحبت كردن برايش مشكل است. براي اينكه منظورش را متوجه بشوم مجبور است هر جمله را چند بار و شمرده‌تر بگويد.
تا پنجم ابتدايي بيشتر درس نخوانده و مي‌گويد: «در ولايت ما بيشتر از درس، زور بازو لازم است. از روستاي ما تا نزديك‌ترين راهنمايي پياده بيشتر از دو ساعت و ۱۰، ۱۲ آبادي راه بود. درس را دوست داشتم اما خب... نشد ديگر.»
خودم مي‌توانم جمله‌اش را در ذهنم كامل كنم. درس را دوست داشتم اما روزگار به دوست داشتن‌هاي ما نيست!
مي‌گويد: «درسم بد نبود. دوست داشتم آنقدر درس بخوانم تا مهندس شوم. مهندس راه. اگر راه بود، شايد مدرسه‌ها انقدر دور نبودند كه بچه‌ها به خاطر راه نتوانند بروند و بيايند. اما حالا مهندس راه نشدم عوضش فعلاً كارگر ساختماني‌ام و شايد روزي هم اوستا يا بنا شوم.»
حرف‌ها كه به اينجا مي‌رسد لبخند محوي روي لب‌هايش نقش مي‌بندد. لبخندي مثل مرور رؤياهاي بر باد رفته. رؤياهايي كه انگارخودش هيچ شانسي براي زنده نگه داشتنشان نداشته.
از كار مي‌گويد و از تهران: «بيشتر وقت‌ها بعد از اذان صبح اينجاييم. گرگ و ميش صبح بيشتر ميان پي كارگر. يه وقت‌هايي هم كه كار نيست تا ۱۱ يا ۱۲ شب واميستيم بلكه صاحبكار بياد. خب كار كه سخت هست. بعضي‌ها بيشتر با كارگر راه ميان بعضي‌ها كمتر. اما هرچه كه باشه ما راضيشون مي‌كنيم تا يه لقمه نون در بياريم. كارگر جوون و بهتر مي‌برن سر ساختمون اما به من و همسن و سال‌هاي من مي‌گن بچه! خودم نمي‌دونم چرا اينجا اين جوريه؟ شهرستان ما بعد از ۱۵ به پسرها زن مي‌دن اونوقت فكر مي‌كنند ما بچه‌ايم و خوب از پس كار بر نميايم. باز اين هم عيبي نداره ولي چند بار پيش آمده كه رفتيم سر ساختمون و بعداً فهميديم كه صاحبكار فكر كرده ما افغان هستيم و به اين خاطر ما را كار داده چون پول كمتر بگيريم. من خيلي ناراحت شدم و گفتم دايي... هر چقدر دوست داري پول بده يا اصلاً نده. من كارتم تا آخر بدون كم و كاست انجام مي‌دم اما به ما نگو افغان. ما ايراني هستيم مثل خودت و بچه‌هات.»
- خب بعد از اينكه اينها را گفتي متقاعد شد؟
- بعضي‌ها باور مي‌كنند و اما بعضي‌ها به ما مي‌گويند دروغ مي‌گوييد كه كمتر كار كنيد يا براي بيمه شدن برويد شكايت كنيد. يك بار خيلي ناراحت شدم. شناسنامم رو به روش آوردم و گفتم من ايراني‌ام چرا افغاني باشم. اما اون خنديد و جوابم داد كه مي‌خواهي من برات صد تا از اين شناسنامه‌ها رو كنم؟ يعني اينكه شناسنامه من دروغيه. نمي‌دانم اينجا چرا اين جوريه؟
- يعني چي مگه چه جوريه؟
- مثل اينكه همه شك ندارند كه بقيه دروغ مي‌گن. ما راحت قسم نمي‌خوريم. گناه داره. اسم خدا رو نبايد براي هر چيزي به زبون آورد اما اينجا، تهران انگار اگه قسم نخوري دروغ مي‌گي. تازه اگه قسمم بخوري ديگه كسي باور نمي‌كنه. يعني همه فكر مي‌كنند كه همه دارند بهشان دروغ مي‌گن.
به اينجا كه مي‌رسد آه عميقي مي‌كشد. انگار كه دلش براي شهرش كه فرسنگ‌ها با اينجا فاصله دارد عجيب تنگ شده باشد. آهي كه رد تقدير به خوبي از عمقش پيداست.
مي‌خندم و مي‌گويم از تهران بگو. به جز كار. كجاها رفتي؟ چقدر گشتي؟ هرچند به پاي تمدن شهر شما نمي‌رسه اما تهران هم ديدني زياد داره.
- چند بار رفتيم پارك شهر فالوده خورديم. خوش گذشت. يه وقت‌هايي هم مي‌رويم ميدان امام حسين يه گشتي مي‌زنيم. بعضي خيابان‌هاي بالاي شهر هم كه تو ساختمان‌هاي همان حوالي كار مي‌كرديم حدودي مي‌شناسيم. همين. جاهاي ديگه هم اگه رفته باشيم الآن اسمشون يادم نيست.
- جاي خواب چي؟ معمولاً براي خواب چي كار مي‌كنيد؟
- خب راستش از روز اول كه مي‌اومديم تهران مي‌دونستيم چون هيچ كسي را نداريم اينجا شب رو به روز رسوندن خيلي سخته، اما به خدا بسنده كرديم. حالا هم شكر. راضي‌ام. اگه تو ساختمون باشيم كه چند ماهي جاي خواب داريم. اگه نه هم كه زمستون‌ها يا ميريم گرمخانه يا يه پولي رو هم ميذاريم چند شب تو مهمانسراهاي اطراف راه آهن مي‌خوابيم. اگه هوا هم گرم باشه يا زير همين پل يا تو پارك. خلاصه يه جوري بايد سر كرد ديگه...
آن طرف پل دوباره جوان‌هاي ساك به دستي كه منتظر آمدن كسي هستند، دور يك نفركه انگار صاحبكار است حلقه زده‌اند. اويس هم در حالي كه با عجله عرض خيابان را رد مي‌كرد بلند فرياد مي‌زند: «يادت نرود. بنويس كه ما افغاني نيستيم و بالاخره يه روزي دوباره به شهر خودمون بر مي‌گرديم. ما مهمانيم، مهمان...»
اينها را مي‌گويد و در جمعيت آن طرف پل گم مي‌شود. مهمان. چند بار با خودم زمزمه مي‌كنم. مهمان فصلي زير پلي با تابلوي كارگران فصلي!
كاش به قول همان‌هايي كه اصرار دارند افغاني بود. يا لااقل آنقدر اين موضوع ناراحتش نمي‌كرد. جمله آخرش به خوبي حكايت از جايي دارد كه آمده. «بگو ما مهمانيم». جايي كه هنوز مهمان در آن عزيز است و به قول اويس آنقدر مثل ما تهراني‌ها يكجوري نشده‌اند. نمي‌دانم چرا خيلي‌ها هنوز نمي‌دانند، ولايت بعضي‌ها از اين تهران بي‌سر و تهي كه مقصد اول و آخر خيلي‌ها شده، ارزشمندتر است. او ايراني بود و دردناك‌تر اينكه براي اثبات تعلق به يك سرزمين هنوز اميدوارانه مي‌جنگد!
هميشه سوژه‌هايي كه بدون آنكه دنبالشان بروي به سوژه تبديل مي‌شوند، بيشتر ذهن را درگير مي‌كند. مي‌خواهم دوباره به فكرهاي عادي‌ام برگردم.
به حراج ۵۰ درصد بنتون فكر كنم، به تعطيلاتي كه با كلي خاطره و عكس قرار است براي همديگر تعريف كنيم، به خريد فردا، به مسافرت ماه بعد، به هر چيزي تا يادم برود مي‌شود جوان بود و جواني نكرد. يا تمام جواني‌ات بشود آمدن از جايي ۲هزار كيلومتر دورتر و انتظار، انتظار زير يك پل تا شايد يك فصل، كاري برايت كه كارگر فصلي هستي پيش بيايد. كارگر كه نه مهمان، مهماني كه ايراني است و تمام اسرارش همين است كه يادمان نرود او ايراني است. اينها كه عجيب نيست. هر روز مي‌بينمشان. مي‌دانم دلشان مي‌خواهد وانتي از راه برسد. اصرار و التماس كنند تا ببردشان سر كار براي اينكه آجري روي آجر بذارند و اين بشود تمام روياي جواني‌شان. رؤيايي كه قرار بود مهندسي راه باشد و حالا همين هم بس است. مي‌دانم از بد روزگار جايي منتظرند كه بالاي سرشان نوشته شده «محل اسكان كارگران فصلي». مي‌دانم كه مي‌دانند قرار بود چرخ‌هاي فردا را هل بدهند. مي‌دانم كه مي‌خواهم گاهي، فقط گاهي از كنار چيزي كه هر روز مي‌بينم و مي‌دانم بي‌تفاوت نگذرم. آخر نه افغاني بود و نه غيرهموطن كه بخواهي يا بشود بي‌تفاوت از كنارش رد شد، او فقط يك مهمان بود، يك مهمان فصلي!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها