کد خبر: 519362
تاریخ انتشار: ۱۸ فروردين ۱۳۹۲ - ۰۸:۵۰
مروري بربسترهاي مواجهه شهيد نواب صفوي با احمد كسروي و تأسيس جمعيت فدائيان اسلام درگفت‌وگوي «جوان» با آيت‌الله سيدمحمدعلي لواساني
شاهد توحيدي
اگر به فروردين ماه ۶۸ سال پيش بازگرديم و فضاي فرهنگ و سياست بهار۱۳۲۴را بازبنگريم، متوجه حضور و تكاپوي پرشور طلبه جواني خواهيم شد كه به تازگي و با امر و موافقت مراجع تقليد، از نجف اشرف بازگشته و به همراه ياران خود، با يكي از ستيزندگان با آئين و انديشه ديني در تقابل است. شهيد سيد مجتبي نواب صفوي پس از آغازين برخورد با احمد كسروي و مضروب كردن وي، درچنين روزهايي شاهدآن است كه او حمله به مظاهر و نمادهاي اعتقاد ديني را از سرگرفته و حتي برحجم آن نيز افزوده است. اينك پس از گذشت نزديك به هفت دهه از آن رويداد و پيش آمدن تأويل و تفسيرهاي بي‌بي سي ساخته، بازخواني اين فصل از تاريخ بهنگام به نظر مي‌رسد. درگفت‌وشنودي كه پيش روي داريد، آيت‌الله سيدمحمدعلي لواساني از ياران صميمي شهيد نواب صفوي و اعضاي فدائيان اسلام، به بازگويي اطلاعات خود از اين ماجرا پرداخته است. با سپاس از ايشان كه ساعتي با ما به گفت‌وگو نشستند.

شايد نخستين سؤالي كه در باب برخوردهاي قهرآميز فدائيان اسلام مطرح مي‌شود، ميزان صلاحيت شرعي و علمي رهبران اين گروه به ويژه شهيد نواب صفوي براي دست زدن به چنين اقداماتي است. بفرماييد ميزان تحصيلات و صلاحيت علمي آن شهيد را چگونه ديديد؟ هم به لحاظ شنيده‌هاي خود از آن بزرگوار و هم اسناد و نكاتي كه بعدها بدان دست يافتيد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و صلي‌الله علي محمد وآله الطاهرين(ع). بايد عرض كنم كه مرحوم نواب گذشته از اينكه مدارج علمي را طي كرده بود، تا حد كفايه را در نجف خوانده بود. كسي كه تا كفايه را بخواند و درك كند و بفهمد، مي‌تواند يك مجتهد باشد. مخصوصاً با علاقه فراواني كه ايشان به فقه اسلامي داشت. در مجموع به فقه اسلامي تسلط داشت، همين كتابي كه ايشان تقريباً طي يك هفته در دولاب در حالت انزوا مشغول نوشتن آن بود، تماماً بر موازين شريعت است. هيچ اختلاف و مسئله‌اي كه بشود اعتراضي به آن كرد از نظر فقهي وجود ندارد. علاوه بر اينكه ايشان در پنج مقاله بحث «اسلام و اقتصاد» را در نشريه منشور برادري به تحرير درآورد. وقتي كسي آن مقالات را نگاه مي‌كند، مي‌بيند يك نفر آگاه به تمام معنا از شرع و عرف است كه چنين مقاله‌اي نوشته است. حافظه سرشار و فوق‌العاده‌اي داشت. در درس استاد بيش از استاد مطالب را درك مي‌كرد. اگر استاد چيزي مي‌گفت او چندين برابر آن را درك مي‌كرد، ولي هيچ وقت در صدد اين نبود كه در اين موقعيت از خودش چيزي بگويد و شايد اكثر برادرها در اين مواقع چيزي از ايشان نشنيدند. يكي از دوستانمان مرحوم آقاي غله‌زاري مي‌گفتند: «يك شب تا صبح با ايشان بحث كردم و ايشان يك كلمه هم نگفته بود كه من متجزي(۱) هستم، درحالي كه بود و اين را در بازجويي‌هاي خود هم گفته است». اصلاً در صدد اين معنا نبود كه اين مطالب را اظهار كند. ايشان در زماني كه در دادگاه بودند به دو دليل عنوان متجزي را به خود نسبت دادند؛ يكي، هيچ وقت نمي‌خواست افرادي را كه ايشان با آنها در ارتباط بود و اجازه فقهي مي‌گرفت معرفي كند، زيرا در خارج كشف مي‌شدند و واقعاً مشكلاتي براي آنها ايجاد مي‌شد. دوم اينكه، ايشان معتقد بود دفاع از اسلام جنگ ابتدايي نيست، در جنگ ابتدايي فرمان امام و پيغمبر لازم است، ولي در زمينه دفاع از اسلام احتياج به فرمان امام و مرجع نيست و هر كس توانايي درك اين معنا را دارد و مي‌تواند عمل كند، حتي در بعضي از موارد فرمان عمومي هم صادر شده است. كسي كه به ائمه اطهار و به حضرت صديقه الطاهره(س) جسارت كند، مي‌شود درجا او را زد و كشت و احتياج به دستور فقهي، مرجع، عالم و اين حرف‌ها هم ندارد. كسي كه آشنا به فقه باشد مي‌توانند عمل كند، چه رسد به مجتهد متجزي.

نخستين جرقه‌هاي مواجهه با كسروي چگونه در ذهن ايشان زده شد و اين فرآيند چگونه آغاز شد و تداوم يافت؟
مرحوم نواب خودشان تعريف مي‌كرد كه وقتي كتاب كسروي در نجف به دستم رسيد، ديگر نتوانستم تحمل كنم. از نظر علمي هم در آن سطح نبودم كه خودم بتوانم تصميم شرعي درباره آن بگيرم. احساس مي‌كردم نبايد موضوع همين طوري رها شود و بايد به هر وسيله‌اي كه هست جلوي آن گرفته شود. به همين دليل كتاب را برداشتم و به منزل تك‌تك مراجع و علما از جمله مرحوم علامه اميني رفتم. نواب كتاب را براي ايشان خوانده و مطالبي را كه در آن ديده، مشخص كرده و به ايشان نشان داده بود. اولين مشوق او براي مبارزه و جلوگيري از اين موضوع مرحوم علامه اميني بود كه ايشان را تشويق و تأييد كرد و انرژي علمي و توان بحث و مجادله به او داد. سپس نزد آقاي خوئي رفت و با ايشان در مورد اين موضوع گفت‌وگو كرد. نزد آقاي حكيم، آقاي ميلاني و ديگر علمايي كه در آن زمان بودند هم رفت و اين كتاب را نشان داد.

كسي غير از تأييد و ابرام، واكنش ديگري هم نشان داده بود؟
از مراجع، خير. اما از اين رده پايين‌تر. بعضي صريحاً و بعضي، چون خودشان وحشت داشتند، در لفافه به ايشان مي‌گفتند كه فايده ندارد و اينگونه اقدام‌ها به جايي نمي‌رسد، ممكن است جانتان را در اين راه بدهيد و ضايعه‌اي براي اسلام پيش بيايد. اينجا مي‌تواني خيلي مفيدتر باشي. بالاخره ما دعا مي‌كنيم... بعضي‌ها هم صريحاً ايشان را تشويق كرده بودند تا هر كاري از دستش برمي‌آيد انجام بدهد. نواب از نجف با كوله‌باري از تأييد علماي زمان و تشويق‌هاي آنها حركت كرد و به تهران آمد و فعاليت‌هايي را در اين زمينه شروع كرد كه به نتيجه هم رسيد.

غير از تأييد نظري و قولي، از علماي شناخته شده چه كساني عملاً به مرحوم نواب كمك كردند؟
يادم هست ايشان مي‌گفت در آن زمان مرحوم آيت‌الله آقاسيدمحمود شاهرودي براي توشه راه و خرج سفر به ايران دو دينار داد، منتها دو دينار برايش كم بود، لذا مرحوم علامه اميني بقيه خرج ايشان را تأمين كرد. چون علامه اميني خودش هم در آن وقت امكانات وسيعي نداشت ولي شخصيت معروفي بود، از جاي ديگر آن را تأمين كرد و ظاهراً اينطور يادم مي‌آيد گويا پنج دينار به ايشان داد كه كرايه ماشين بدهد و خرج خوراكش در راه باشد و بعضي دوستان ديگر هم چيزهايي را تأمين كردند. علامه اميني برايش لباسي هم گرفت كه تهران ممكن است هوا سرد باشد. بعضي‌ها دعا به گوشش مي‌خوانند كه مي‌خواهي بروي ان‌شاءالله موفق شوي و از آنجا مرحوم آقاي شيخ محمدحسن طالقاني و بعضي ديگر را به ايشان معرفي مي‌كنند تا وقتي به تهران مي‌رود با آنها در تماس باشد. نواب هم با اعتقاد به خدا و آقاياني كه تأييدش كردند براي اين عمل به تهران برگشت. يادم هست ايشان مي‌گفت:«وقتي وارد تهران شدم، آدرس خانه كسروي را گرفتم و مستقيم به خانه‌اش رفتم. بدون اينكه جاي ديگر بروم، حتي بقچه رخت‌هايم در دستم بود و با او وارد بحث شدم». نواب چندين جلسه با كسروي بحث مي‌كند، حتي در مجالس تبليغاتي كه كسروي داشت شركت و صحبت مي‌كند تا جايي كه افرادي را در آن مجلس منقلب مي‌كند و در دل برخي هم تشكيك ايجاد مي‌كند.

به رغم فتواي مراجع درباره كسروي، چرا مرحوم نواب در آغاز با او از راه مباحثه و گفت‌وگو وارد شد؟ مي‌خواست از شنيده‌ها مطمئن شود؟
ايشان مي‌گفت: «با وجودي كه از طريق كتاب‌ها به مسلك او شناخت پيدا كرده بودم و علما گفته بودند كسي كه اين عقايد را داشته باشد و اين مطلب را بگويد مهدورالدم است، ولي براي «ليطمئن قلبي»(۲) خودم شخصاً با او صحبت كردم تا برايم جاي شك و شبهه‌اي نباشد و اين اقدامي كه مي‌خواهم بكنم بدون شك و ترديد باشد. در مذاكراتي كه با او داشتم صد در صد يقين حاصل كردم كه آدمي نيست كه گول خورده است يا مثلاً در حال غفلت، جهل و ناداني است يا امري برايش مشتبه شده باشد. اطمينان صد در صد يافتم كه كسروي با يك منظور خاص اين هدف را دنبال مي‌كند و اصلاح‌شدني هم نيست. هر چه او را نصيحت كردم، اثري نداشت. لذا تصميمم را گرفتم». نواب پيش از اينكه به اسلحه دسترسي پيدا كند، شمشيري تهيه مي‌كند و تصميم مي‌گيرد او را با شمشير از بين ببرد، ولي موفق نمي‌شود. ايشان مي‌گفت: «چون منزل كسروي اطراف لاله‌زار بود، سه روز در ساعات عبور او از لاله‌زار پشت در مسجد لاله‌زار زاغ سياهش را چوب مي‌زدم و انتظارش را مي‌كشيدم». حتي يكي از رفقا به نام آقاي خورشيدي همراه ايشان بود كه وقتي كسروي مي‌رسد، خبر كند و ايشان آمادگي داشته باشد و اگر كسي همراه اوست خورشيدي به او تنه بزند و او را كنار بزند تا نواب بتواند مثلاً با شمشير گردن كسروي را بزند كه اتفاقاً موفق نمي‌شود، چون كسروي به‌طور اتفاقي سرما مي‌خورد و مريض مي‌شود و در خانه استراحت مي‌كند و آن سه روز نمي‌آيد. وقتي نواب مأيوس مي‌شود كه از اين طريق بتواند كاري كند به مرحوم حاج شيخ محمدحسن طالقاني مراجعه مي‌كند. سپس به آيت‌الله شاه‌آبادي مراجعه مي‌كند و ۴۰۰ تومان براي خريد يك تپانچه ازايشان مي‌گيرد، ولي مجالي براي تمرين و امتحان اسلحه و اين حرف‌ها نداشت. در روز موعود، سر چهارراه خيابان حشمت‌الدوله، كسروي در درشكه بود كه به چنگ نواب مي‌افتد، منتها گويا اسلحه كار نمي‌كند يا اينكه احتمالاً يك تير شليك و از كنار گوش او رد مي‌شود و پوكه در لوله اسلحه مي‌ماند و ديگر نمي‌تواند از اين اسلحه استفاده كند، لذا حمله مي‌كند و با قنداق اسلحه به سر و كله‌اش مي‌زند، با اينكه در آن زمان تقريباً ۱۸، ۱۹ ساله بود و سني نداشت، بر او غلبه مي‌كند و او را به زمين مي‌زند و سرش را به تيزي لب جوي مي‌كوبد. چون ايام حكومت نظامي بود پليس‌ها و سربازها مي‌رسند و كسروي را از دست نواب نجات مي‌دهند. البته كسروي در عصايش سرنيزه داشت و با عصا به مرحوم نواب حمله مي‌كند كه نمي‌تواند كاري بكند. كسروي را كه مجروح شده بود به بيمارستان و نواب را به زندان مي‌برند، منتها زندان ايشان خيلي طول نمي‌كشد، زيرا علما اقدام مي‌كنند. كسروي هم از بيمارستان بيرون مي‌آيد، چون آن ضربه چندان كاري نبود.

ظاهراً در همين دوره است كه هسته اوليه گروه «فدائيان اسلام»شكل مي‌گيرد. اين اتفاق چگونه و در چه شرايطي رخ داد؟
به عنوان تكمله پاسخ قبلي بايد اشاره كنم كه احتمالاً آقاي اسكندري يك قباله و سند خانه‌اي مي‌گذارد و نواب را با قيد كفالت آزاد مي‌كنند و بعد مرحوم نواب شروع مي‌كند به يار جمع كردن و تشكيل جلسات. از طريق جلسات سخنراني افرادي را جمع مي‌كند از جمله شهيد امامي، حاج حسين اكبري و آقاي علي قيصر ‌كه در ارتش بود و در خيابان آبشار مغازه داشت. اينها از جوان‌هايي بودند كه جذب نواب مي‌شوند، سپس كم‌كم جمعيتي تشكيل مي‌دهند. در جلسات بحث موضوع كسروي را مطرح مي‌كنند. ايشان مي‌گفت من سعي كردم دور و اطراف منزل و پايگاه كسروي جلساتي را تشكيل دهم. شب، روز، عصر، وقت و بي‌وقت جلساتي را تشكيل دادم و هيجاني در آن محل ايجاد و جو را آماده كردم تا اينكه هفت نفر از اين برادران براي از بين بردن كسروي اعلام آمادگي مي‌كنند. ضمناً مردم طي نامه‌هاي زياد و طومارهايي كه نوشته بودند از دولت درخواست مي‌كنند كسروي را به علت كتاب‌هايي كه نوشته و توهين‌هايي كه به اسلام و مقدسات ديني كرده بود تحت پيگرد قانوني قرار دهند و به دادگاه بكشند و محاكمه كنند.

قاعدتاً دولت نبايد از سر ميل و رغبت به چنين كاري دست زده باشد...
دولت در اثر فشاري كه از طرف مردم، اهل علم، علما و طومارها و نامه‌هايي كه دريافت مي‌كرد براي اينكه جو را آرام و مردم را ساكت كند و به عقيده من بتواند مشروعيتي به كسروي بدهد، محكمه‌اي تشكيل مي‌دهد و كسروي را به دادگستري احضار مي‌كند. كسروي با اينكه خودش وكيل دادگستري و زماني دادستان عمومي جنوب تهران، اهواز و آبادان بود، در آن دادگاه از وي بازجويي مي‌شود و شهيد نواب در آن بازجويي مي‌فهمد و واقعاً به اين نتيجه مي‌رسد كه اين دادگاه براي رسميت دادن به كسروي است. در واقع اين دادگاه نمي‌خواهد وي و كتاب‌هايش را محاكمه و او را محكوم كند، بلكه مي‌خواهد از اين طريق به كسروي رسميت و مشروعيت بدهد. بالاخره بازپرسي است و از او بازپرسي مي‌كند. مثلاً اگر دادگاهي تشكيل شد، مي‌گويند اين كتاب‌ها را بياورند و در آنجا بررسي كنند و بگويند اين مطابق با اين قانون اشكال ندارد و كسروي كار خلافي انجام نداده است. نتيجه اينكه موضوعي نيست كه بشود جلويش را گرفت. پس آن كسي كه عليه او اقدام كرده محكوم است. لذا تصميم مي‌گيرند در همان دادسرا و دادگستري كار اين آقا را بسازند و تمام كنند.

تيم برخوردكننده با كسروي چگونه توانست به‌رغم موانع، وارد دادگستري و اتاق بازپرسي شود؟
علي قيصر كه در آن وقت در قسمت بخارخانه وزارت دفاع يا وزارت جنگ بود، لباس ارتشي به تن مي‌كرد. او از اين موقعيت استفاده كرد و توانست بدون اينكه جلب توجه كند به عنوان يك مسئول و يك مأمور وارد دادگستري شود. لباس‌هاي رفقا و ديگران را هم همين شخص تهيه كرد. توانستند به دادگستري و آن سالن بروند و وارد اتاقي شوند كه كسروي در آنجا مشغول جواب دادن به بازپرس بود. در آنجا مي‌خواستند كارش را بسازند كه هم با چاقو حمله و هم با اسلحه شليك مي‌كنند. حالا يا خودش يا همراهش كه در آنجا با او بود شليك مي‌كند، در اثر شليك، گلوله به پاي سيدحسين امامي مي‌خورد و پايش مجروح مي‌شود. اينها كارشان را با موفقيت انجام مي‌دهند و تكبير مي‌گويند و از دادگستري بيرون مي‌آيند. بدون اينكه كسي آنها را دستگير كند و سيدحسين امامي را در درشكه مي‌گذارند و با درشكه او را براي معالجه مي‌برند.

راهبرد فدائيان اسلام و شخص شهيد نواب پس از اعدام كسروي چه بود؟ آنها پس از اين رويداد چه كردند؟
اغلب اعضاي فدائيان اسلام پس از ترور كسروي دستگير مي‌شوند و شهيد نواب‌صفوي از همان جا از راه زميني از نيشابور، شاهرود و سبزوار به مشهد مي‌رود و در آنجا با علما ملاقات و مردم را تهييج مي‌كند. سپس از طريق كرمانشاه به عراق برمي‌گردد، ولي قبل از آن با عشاير كرمانشاه و مرحوم آقا شيخ فرج‌الله هرسيني ملاقات مي‌كند. ايشان در آنجا رئيس ايل و آقا شيخ مرتضي اخوي‌زاده ايشان بود كه يك دوره هم نماينده مجلس و جوان بسيار خوبي بود. نواب با ايشان هماهنگ مي‌كند تا ديداري با عشاير آنجا داشته باشد و با مرحوم حاج فرج‌الله سوار اسب مي‌شوند و به عشاير سر مي‌زنند. عده‌اي را آنجا آماده و مهيا مي‌كند تا حركتي در آنجا ايجاد كنند. برخي علما را در بين راه مي‌بيند و تحريك مي‌كند و از آنجا به عراق مي‌رود. در عراق مردم و علما را تهييج مي‌كند تا براي استخلاص دستگيرشدگان اقداماتي كنند.

از گفت‌وگوهاي مرحوم نواب با مراجع براي آزادي دوستانشان، خاطره‌اي شنيده‌ايد؟
بله، من از خود ايشان شنيدم كه مي‌گفت: «با مرحوم آيت‌الله حاج‌آقا حسين قمي ملاقات كردم و از ايشان خواستم به هيئتي كه از ايران آمده بود توصيه كنند. ايشان هم به آن هيئت توصيه كردند. اين هيئت در قنسولگري (كنسولگري) نجف اقامت داشتند. من به تلفن‌خانه ـ‌كه سر بازار بزرگ بودـ رفتم و تلگرافي به هيئت علميه زدم و گفته‌هاي مرحوم آقاي حاج‌آقا حسين قمي را براي آنها بازگو و تهديد كردم كه اگر شما به ايران بازگرديد و اينها را آزاد نكنيد، مثلاً چه خواهد شد». در نتيجه اين اقدامات بالاخره دستگيرشدگان در تهران آزاد شدند. حاج سراج انصاري هم از افرادي بود كه در اين خصوص و در آن جلسات و مبارزات و در تهييج مردم با نوشتن طومار و نامه خيلي كمك كرد. مرحوم نواب هميشه با بزرگي از حاج سراج نام مي‌برد و او را چنين مي‌ستود كه آدم از‌خودگذشته‌اي بود .

*پي‌نوشت‌ها در سرويس گفت‌وگو موجود است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها