کد خبر: 516173
تاریخ انتشار: ۲۰ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۳۱
جستارهايي در منش فكري و عملي سلسله‌جنبان بيداري اسلامي در گفت‌وگوي «جوان» با آيت‌الله محمد واعظ‌زاده خراساني
نيما احمدپور
دگر بار موسم گفتن از بيدارگر بزرگ دوران فرا رسيد و سيماي پرصلابت آن نام‌آور دوران در برابر ديدگان حق‌جويان نمايان گشت. براي گفتن و شنيدن از او هرلحظه غنيمت است، چه آنكه در اين روزها و ماه‌ها حضور و انديشه روشنگر او بيش از هر زمان در جهان اسلام احساس مي‌شود. در سالروز شهادت سيدجمال‌الدين اسدآبادي بار ديگر با عالم فرزانه حضرت‌آيت‌الله محمد واعظ‌زاده خراساني ساعتي به گفت‌وگو نشستيم كه نتيجه آن پيش روي شماست.

با تشكر از حضرتعالي براي شركت در اين گفت‌وشنود، با اينكه در تاريخ اسلام و نيز تاريخ معاصر ايران مصلحان و بيدارگران متعددي ظهور كرده‌اند، چرا با اين همه نام سيد‌جمال‌الدين اسدآبادي به عنوان پيشكسوت بيداري اسلامي مطرح مي‌شود؟ آيا اين مسئله به خصلت خاصي از انديشه و منش سيد باز مي‌گردد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. الحمدلله رب العالمين و صلي‌الله علي محمد وآله الطاهرين(ع). اين صحيح است كه بسياري از بزرگان و مصلحان جهان اسلام، همبستگي و بيداري جامعه اسلامي را وجه همت خود قرار داده و در اين راه مقدس تلاش كرده‌اند، اين امر نقطه اشتراك و تلاقي خط انديشه آنان است. در عين حال هر كدام از آنان مسلماً ديدگاه خاصي در زمينه وحدت داشته‌ و برخي تنها بر وحدت سياسي مسلمانان با معاني متفاوت آن از وحدت حكومت و كشور اسلامي يا تجديد خلافت تا وحدت صف و جبهه سياسي در برابر ديگر خطوط سياسي جهان يا چيزي جز اينها نظر داشته‌اند. برخي مانند بنيانگذاران دارالتقريب قاهره تنها بر تقريب مذاهب اسلامي از لحاظ كلامي، فقهي و فرهنگي تأكيد داشته‌اند و عده‌اي هم راه‌هاي ديگري را براي وحدت ارائه داده‌اند. مسلماً تجزيه و تحليل ديدگاه‌هاي گوناگون و معرفي حاملان و پرچمداران هر يك از اين گرايش‌ها و تبيين شرايط و محيط رشد انديشه‌هاي ايشان به صاف شدن راه وحدت اسلامي و تقريب مذاهب و نيز وحدت خطوط سياسي رهبران و دولتمردان جهان اسلام كمك خواهد كرد. مصلحان مسلمان اين خطوط را سبك‌ سنگين مي‌كنند و مزيت هر يك را خواهند دانست و سرانجام راه بهتر و استوارتر را پيشنهاد مي‌دهند. با توجه به اين نكات، طبيعي است كه شناخت راه و انديشه سيدجمال‌الدين اسدآبادي، سلسله جنبان وحدت و آزادي اسلامي، در قرن گذشته و بلكه به‌طور مطلق سرحلقه حركت‌هاي اسلامي در عصر حاضر توجه مجمع را جلب كند تا در پرتوي شرح، بسط و تجزيه و تحليل افكار و آرمان‌هاي نوراني و رهايي‌بخش اين نابغه عظيم و اين مجد و احياگر اسلام راه براي مناديان وحدت روشن شود و متفكران مسلمان از سيد الهام بگيرند و بكوشند از ميان انديشه‌هاي سيد آنچه را كه مفيدتر است برگزينند. مسلماً هدف از اينگونه گفت‌وگو‌ها و يادمان‌هايي كه براي او برگزار مي‌شود، همانا زدودن غبار از چهره اين شخصيت مسلمان است كه مرور زمان يا احياناً دست‌هاي ناپاك برخي نويسندگان عملاً شخصيت او را زير سؤال برده و هاله‌اي از ابهام بر چهره نوراني سيد افكنده، به‌طوري كه ديگران را هم سرگردان كرده است. به نظر اينجانب همه آنچه آمد يا نيامد مي‌تواند انگيزه ما براي برگزاري اين كنگره عظيم باشد.
نقش سيد را در بيداري ملل مشرق زمين، به‌ويژه نسل‌هاي مسلمان چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
به‌طوري كه پس از اين خواهم گفت مسلماً يكي از اهداف بلند سيد بيداري مشرق زمين به‌طور اعم و بيداري ملل اسلامي و امت اسلام به‌طور اخص بوده است. او در سخنان خود گاهي ملت‌هاي شرق را مخاطب قرار مي‌داد و از عقب‌ماندگي و بدبختي شرق دم مي‌زد، (۱) ولي غالباً مسلمانان را مدنظر داشته و بيداري جهان اسلام، ملت‌هاي مسلمان و اعاده مجد و عظمت مسلمانان را مطرح مي‌كرده، كما اينكه همواره از تجديد حيات اسلام و بازگشت به اسلام راستين سخن گفته است. حال شما مي‌پرسيد من نقش سيد را در اين ابعاد چگونه ارزيابي مي‌كنم؟ در جواب عرض مي‌كنم اين بحث به‌طور جامع و مانع و به نحو مشروح و وافي بايد از سوي دانشمندان ومحققان روشن شود، آنچه در اين گفتگوي كوتاه مي‌گويم تنها نظر عاجل وگذرا خواهد بود. مسلماً يكي از عوامل بيداري مشرق زمين ولو در محدوده خاص و لااقل در چند كشور اسلامي، سيدجمال‌الدين اسدآبادي بوده است، اما اين ادعا كه سيد عامل اصلي بيداري مشرق زمين بوده است، شايد خالي از مبالغه و اغراق نباشد، ولي وي مي‌تواند جزو علت باشد، زيرا مسلماً در كشورهاي شرقي پيش از سيد و بعد از او رجال نامداري بوده‌ كه استقلال و بيداري ملت‌هاي خود را مدنظر داشته‌، اما آنها هم تنها يكي از عوامل اين حركت‌ها بوده‌اند. به نظر من سيطره استعمار اروپايي بر كشورهاي آسيا و آفريقا و آسيب‌هاي فراواني كه از اين بابت بر ساكنان اين دو قاره رسيده و نيز احساس ذلت و عقب‌ماندگي خويش عامل اصلي اين بيداري در گذشته و حال او بوده و هست و همان بيدارگران، حتي سيد ساخته و زاييده همين وضعيت اسفناك اين دو قاره بوده‌اند. اين نظر من است در باره بيداري مشرق زمين به معناي عام كه شامل آفريقا و آسياست. در اين خصوص به كتاب «نقش سيدجمال‌الدين اسدآبادي در بيداري مشرق زمين» نوشته مرحوم محيط طباطبايي مراجعه شود. اما راجع به بيداري اسلامي، نقش سيد بسيار چشمگيرتر و آشكارتر است و اگر كسي ادعا كند، سيد سر سلسله بيداران و بيدارگران مسلمان، لااقل در قرن ۱۳ و ۱۴ هجري است، سخن گزافه‌اي نگفته است. مطالعه سرگذشت سيد كه هر روز در يك كشور اسلامي فرياد برمي‌آورد، از ايران، افغانستان و عثماني گرفته تا هندوستان، مصر و احتمالاً برخي كشورهاي اسلامي شمال آفريقا و نيز از بلندگوهاي جهاني اروپا به‌خصوص لندن و پاريس، سيد همه جا نداي آزادي، بيداري و وحدت اسلامي را سر مي‌داد، اين حقيقت كاملاً روشن مي‌شود. براي اثبات اين ادعا كافي است، مروري بر شخصيت‌هاي انقلابي مسلمان قرن چهاردهم هجري بيندازيم، در اين صورت خواهيم ديد آنان غالباً بلاواسطه يا به‌واسطه از سيدجمال متأثر بوده‌اند و نفس مسيحايي سيد به آنان حيات تازه‌اي بخشيده است. اين ادعا بايد در خلال تحقيقات جاري در كنگره سيدجمال دقيقاً ارزيابي شود و يكايك شخصيت‌هاي معروف و رهبران نامي اسلامي در شرق و غرب جهان اسلام با معيار همسويي و پيروي از سيدجمال سنجيده شوند. حتي پيشوايان و رجال صدر مشروطيت در ايران، عراق و تركيه بايد زير اين ذره‌بين قرار بگيرند تا دانسته شوند كه فكر آزادي و حكومت قانون، به‌خصوص در بين علماي اسلام بيشتر ناشي از سيد بوده است تا از سوي غربزدگان ملي‌گرا. سخنان بسياري از سيد پيرامون بيداري مسلمانان نقل شده است. حتي در اين زمينه كلمات قصاري از وي سر زبان‌ها افتاده است. به اين مضمون:«الاسلام محجوب بالمسلمين» يا «اروپاييان از منظر مسلمين به اسلام مي‌نگرند» يا «بزرگ‌ترين خدمت مسلمين به اسلام آن است كه خود را معيار اسلام ندانند» و سخناني به اين مضامين. مناسب است اين كلمات قصار در يك جا گردآوري شود تا مجموعاً اساسنامه و خط مشي سيد را ارائه دهند.
به نظر شما اهداف عمده سيد از حركت اصلاحي خود چه بوده است؟
اهداف سيد فهرست‌وار عبارت است از بيداري مسلمانان، اعاده مجدد و عظمت امت اسلام، احيا و شناخت اسلام راستين، زدودن تحريف‌ها و خرافات از دامن اسلام، دفع شبهات پيرامون اسلام، تجديد حيات اسلام برابر نيازها و تقاضاهاي عصر، تطبيق اسلام با پيشرفت‌هاي علمي و صنعتي و با تحويل و تحول‌هاي اقتصادي اروپا، استقلال همه‌جانبه مسلمانان، اصلاح وضع دولت‌ها و حكومت‌هاي فاسد و قدرت‌هاي حاكم بر كشورهاي اسلامي، ايجاد يك نوع وحدت سياسي در قلمروي اسلام، احياي فلسفه اسلامي و تطبيق آن با علوم و تفكرات زمان و بالاخره در يك كلمه انقلاب فرهنگي، سياسي، اقتصادي و صنعتي در جهان اسلام بر اساس تعاليم قرآن و نيز وحدت و همبستگي و تقريب بين پيروان مذاهب اسلامي و پرورش روح اجتهاد بين پيشوايان مذاهب اسلامي. اينهايي كه گفته شد اهداف عمده سيد هستند كه جا به جا در خطابه‌ها و نوشته‌هايش ديده مي‌شوند.
به نظر جنابعالي نقش سيدجمال‌الدين در زمينه وحدت اسلامي تا چه ميزان مؤثر و برجسته است و در نظريه‌سازي در اين‌باره چقدر نقش دارد؟
مسلماً يكي از اهداف سيد بلكه شايد در رأس همه، بايد وحدت اسلامي را به حساب آورد. او هيچ هدف ديگري را بدون دعوت به وحدت اسلامي مطرح نمي‌كرد، اما اينكه او تا چه اندازه در اين هدف مهم توفيق يافته خود مطلب قابل بررسي ديگري است. اگر مراد از وحدت اسلامي، وحدت سياسي جهان اسلام باشد كه بايد گفت مسلماً سيد ابداً در اين خصوص موفق نبوده است، زيرا وي همت گماشته بود سلاطين و سران كشورهاي اسلامي و بيش از همه شاه ايران و خليفه عثماني را به اين جرگه بكشاند و همان‌طور كه مي‌دانيم هر دو اين قدرت‌ها دست رد بر سينه سيد زدند. بلي، جاي انكار نيست كه سيد تا حدودي توفيق يافت انديشه وحدت را به‌گونه‌اي سربسته و مبهم در جامعه اسلام و در بين دوستان و مريدان خود در ايران، تركيه، مصر، هند و جاهاي ديگر نشر بدهد و مسلماً سخنان و فريادهاي وحدت اسلامي مصلحان پس از وي متأثر از حركت او بوده است و با سلسله مراتب تا امروز نيز ادامه دارد و خود سيد هم پيش‌بيني كرده بود كه فكر او از ميان نمي‌رود، هر چند خود او نابود شود. سيد در سال‌هاي آخر زندگي خود در تركيه نداي اتحاد اسلامي را بلند كرده بود و به اطراف بلاد نامه مي‌نوشت و مسلمانان را به اتحاد اسلامي دعوت مي‌كرد، هر چند همان‌طور كه گفتم كم و كيف اين دعوت مشخص نبود. گاهي گفته مي‌شد سيد پس از اينكه از ناصرالدين‌شاه مأيوس شد، درصدد بود مسلمان‌ها را زير چتر خلافت عثماني گرد آورد. اين خود يكي از ابعاد مبهم زندگي سيد است كه بايد روشن شود.
آيا سيد از وسايلي مانند تدريس، سخنراني، مقاله‌نويسي و مانند اينها در مبارزات خود استفاده مي‌كرد؟ استخدام اين رسانه‌ها چه بازتابي در محافل ديني و روشنفكري داشت؟
از همه اينها، مثلاً در مصر در سفر دوم هشت كتاب فلسفي را براي شيخ محمد عبده و ديگران درس گفت‌ و در خلال اين درس‌ها، فكر فلسفي و علمي كردن اسلام را در محيط مصر كه گرايش اشعري‌گري بر محافل مذهبي و از جمله بر الازهر حاكم بود رواج مي‌داد. سيد در نشر افكار سياسي و اصلاحي خود بيشتر از سخنراني‌ها، خطابه‌هاي گيرا و بيان سحرانگيز خود استفاده مي‌كرد. كما اينكه در گفت‌وگو و مباحثات مجلسي و خصوصي هم از قدرت منطق خود بهره مي‌برد، اما مسائل كلي سياسي جهاني، بيشتر در مقالات سيد به چشم مي‌خورد. بايد دانست در بين همه اين ابزارهاي تبليغي قدرت خطابه سيد فوق‌العاده و بي‌نظير بوده است. در شرح حال شيخ محمد عبده نوشته‌اند كه مي‌گفت:«من حسرت سخن گفتن سيد را مي‌خورم كه نمي‌توانم مانند او مخاطب را سخت تحت تأثير قرار بدهم.»
در اين خصوص با مرور بر مقالات سيد در مجله «ضياءالخافقين» و «عروه‌الوثقي» كه به عربي در لندن و پاريس منتشر مي‌شدند و همچنين مقالات سياسي او در روزنامه‌هاي اروپا و مقالات علمي او در رد سرسيداحمدخان در روزنامه‌هاي هند و نيز پاره‌اي از مقالات گوناگون كه با امضاي مستعار از سيد در مجلات و روزنامه‌هاي مصر منتشر مي‌شد، اندازه بهره بردن سيد از مقاله‌نويسي را مي‌توان به دست آورد. متأسفانه هنوز همه مقالات پراكنده سيد كاملاً جمع نشده است. من در حيدرآباد به يك جوان مسلمان و دانشجوي رشته تاريخ توصيه كردم كه مقالات سيد را در روزنامه‌هاي كلكته گرد آورد، اما تاكنون اطلاعي از وي به من نرسيده است.
همكاري علمي ميان سيدجمال‌الدين و شيخ محمد عبده را واجد چه ويژگي‌ها و رهاوردهايي ارزيابي مي‌كنيد؟
در آغاز آشنايي شيخ با سيد همان‌طور كه اشاره كردم، همان شاگردي عبده نزد سيد در كلام و فلسفه است، اما بعدها حتماً همواره عبده تحت تأثير افكار و ارشاد سيد بود و مسلماً سيد را شيخ ارشاد خود در مسائل علمي، سياسي و اصلاحي مي‌دانست. گفته مي‌شود مقالات مجله «عروه‌‌الوثقي» كه با همياري اين دو در پاريس منتشر مي‌شد، حاصل فكر سيد و قلم عبده بوده است. معني اين سخن اين نيست كه عبده از خود افكاري نداشته است، خير، عبده تدريجاً در برخي از مسائل علمي به‌خصوص در زمينه تفسير، ادب و فتاواي فقهي مستقل از استاد بود. اوج مراتب علمي عبده را مي‌توان در تفسير «المنار»، «رساله توحيد» و «شرح نهج‌البلاغه» وي ملاحظه و ارزيابي كرد.
بعضي از نويسندگان سعي دارند افغاني بودن سيد را در برابر ايراني بودن وي ثابت كنند. نظر شما در اين باره چيست؟
به نظر من با وجود مدارك فراوان در ايراني بودن سيدجمال بحث و ترديدي نيست، اما انديشه افغاني بودن وي ناشي از توقف چند ساله سيد در افغانستان و آغاز حركت اصلاحي وي در آن كشور و نيز اظهارات خود سيد در مصر و شايد جاهاي ديگر كه خود را افغاني معرفي و گاهي «افغاني» امضا كرده، بوده است. مسلماً سيد در مصر خود را افغاني و حنفي معرفي كرده است و شاگردان وي از جمله عبده همين مطلب را از وي نقل كرده‌اند. عبده در باره او گفته است:«كان حنفيا حنيفا يعمل باجتهاده و يباهي بانتسابه الي آل البيت». نظر به اينكه مدارك ايراني بودن وي هم در آن هنگام و حتي تاكنون به اطلاع ديگران نرسيده است، لهذا در خارج ايران غالباً او را افغاني مي‌دانند و از اينكه ايرانيان به ايراني بودن سيد تأكيد دارند، تعجب مي‌كنند.
اما سر اينكه سيد خود را «افغاني» معرفي كرده است: اولاً بتواند فكر خود را در محيط‌هاي اهل سنت از جمله مصر و تركيه، مركز خلافت عثماني، بدون اتهام به تشيع رواج بدهد. اگر او خود را ايراني معرفي مي‌كرد، مشكل بود بتواند اتهام شيعه بودن را از خود بزدايد و در آن صورت نمي‌توانست در بين علما و فرمانروايان سني مذهب نفوذ كند. از شواهدي به دست مي‌آيد كه سيد حتي در خود افغانستان به اين پنهانكاري دست زد و خود را از سادات حسيني «كنر» و به دهي به نام «اسعدآباد» يا «اسدآباد» منسوب مي‌كرد كه گاهي مورد ترديد افراد آشنا به حال آن سادات قرار مي‌گرفت. مثلاً مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني در كتاب «اعلام الشيعه» در شرح حال سردار كابلي معروف، از قول پدرش كه از علماي بزرگ افغانستان بود، نقل مي‌كند:«روزي نزد امير افغانستان بودم، سيدي در آنجا نشسته بود، امير گفت: اين سيدجمال از سادات «كنر» است. گفتم: من همه تيره‌هاي آن سادات را مي‌شناسم، تو از كدام تيره هستي؟ سيد رنگش تغيير كرد و چيزي نگفت!» علت ديگر اين پنهانكاري را از قول سيد نقل مي‌كنند كه گفته است:«مي‌خواستم در كشورهاي مختلف از شر سفيران ايران كه غالباً تحت تأثير انگليس يا روس بودند، رهايي يابم.»
به هر حال اين امر مسلم است كه در ايران، در محافل علما و نيز در بين رجال درباري و روشنفكران آن روز محرز بود كه سيدجمال‌الدين ايراني و اهل اسدآباد همدان است. در اين مطلب جاي هيچ ترديدي وجود نداشته است. در عين حال بايد به ديگران هم فرصت بدهيم كه حرف خود را بگويند، اما به نظر من سيد خود را فرزند پيامبر و اسلام مي‌دانست و بزرگ‌تر از آن است كه او را در چهار ديواري ايران يا افغانستان محدود و محبوس كنيم. خود او چنين خواسته است و ما هم به خواسته او احترام مي‌گذاريم.

پي‌نوشت‌:
(۱) مثلاً سيد در آخرين نامه‌اش به يكي از دوستانش مي‌نويسد: «شمشير شقاوت نگذاشت بيداري ملل شرق را ببينم، دست جهالت مهلت نداد صداي آزادي را از حلقوم شرق بشنوم...». از كتاب سيدجمال‌الدين، محمدجواد صاحبي.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها