
شايد خوانندگان ارجمند ما اين چهره از استاد حميدسبزواري را در گفتهها و شنيدههاي ايشان كمتر ديده باشند. چهرهاي كه با رويداد نهضت ملي –كه در سالروز آنيم- پيوند دارد. اميد است مروري براين خاطرهها و نيز پندهاي استاد براي همه به ويژه جوانان مفيد باشد.
جنابعالي ازفعالان فرهنگي دوران نهضت ملي ايران بودهايد و اشعاري كه درآن دوره سرودهايد نمايانگراين امر است. از فضاي شهر خود «سبزوار» درآن دوره بفرماييد؟ بسم الله الرحمن الرحيم. در آن مقطع در سبزوار و در تمام ايران، در جريان ملي شدن نفت چند نفر مطرح بودند. آيتالله كاشاني اولين كسي بود كه اين مسئله را مطرح كرد كه در تبعيد بود و شنيديم كه وقتي حضرت ايشان از مرز عراق وارد ايران ميشوند، مردم تا مرز به پيشوازش رفتند و با عزتي ايشان را وارد ايران كردند. در انتخاباتي كه بعد از ورود ايشان شد، ايشان وكيل مجلس شد. وكالتي هم كه ايشان قبول كرد مسلماً نه به خاطر اين دنيا بود، به خاطر اين بود كه حقوق پايمالشده مردم ما را از كمپاني نفت بگيرد.
ما به ديوار شهرمان ميديديم يك چيزي نوشته است «ب پ»، فقط محصول وطن را مصرف كنيد. از معلمان خود ميپرسيديم: «اين «ب پ» يعني چه؟» ميگفتند: «يعني بنزين پارس». هيچ وقت هيچ كس حق نداشت بگويد اين علامت شركت نفت ايران و انگليس است و معني اصلي آن چيست. ما اين را بعد از اينكه حتي ديپلم گرفتيم متوجه شديم، اينقدر در آن روزگار سانسور در كار بود. ايشان وقتي كه آمدند مسئله ملي شدن نفت را مطرح كردند و سخنرانيهاي زيادي از ايشان ـكه در بعضي از روزنامههايي كه به سبزوار ميآمد، بودـ ما خوانديم، سخنراني عليه شركت نفت و براي آگاه كردن مردم كه اين سرمايههاي ما دارد غارت ميشود و مردم را تهييج ميكردند، براي اينكه حقوق از دست رفته خود را به دست بياورند.
خوب اين مورد بيمهري دستگاهي بود كه خودش دستنشانده دولت انگليس در آن موقع بود و از سويي بهشدت دولتهاي بيگانه با هر نوع حركتي كه از اين نوع بود مخالفت ميكردند، يعني شخص ايشان در مقابل آن كساني كه منافعي در اين انحصارات داشتند قرار گرفته بودند. مردم، ايشان را تأييد كردند و كار به جايي رسيد كه هر روز در ايران حركتي عليه شركت نفت و به دست آوردن منابع ايران صورت ميگرفت. كمكم رسيد به مسائل سياسي و. . . اين حرفها وجود داشت، در اين موقع خواهي نخواهي جوانان در اين كار همگام و همراه ميشدند. من هم در اين جريانات شركت ميكرد. يادم هست آن موقع شعري گفته بودم:
«گرگ نبايد كه حافظ گله باشد
مرد نبايد كه تنگ حوصله باشد
وضع كنوني اين قدر دوام ندارد
مادر ايام بين كه حامله باشد
فقر و پريشاني و بلا و فلاكت
حاصل اين دستگاه باطله باشد
در عوض هيچ، هر چه هست فروشند
منكر خسران اين معامله باشد
هر كه زند دم كه اين چه رنگ و ريايي است
كاين همه در بين خلق فاصله باشد
حيلهگر دهر حيله سازد و گويد
مرد نبايد كه تنگ حوصله باشد»
در عوض هيچ، هر چه هست فروشند؛ يعني شاه هر چه كه هست ميفروشد.
اين شعر را در آن دوران كه ميگفتم، ميشود گفت اشعار پختهاي بوده است، اگر صاحبان ذوق بدانند در آن سن و سالي كه آن شعرها را ميگفتم واقعاً پخته بود.
درآن شرايط وضعيت فكري جواناني چون شما چگونه بود؟ بيشتر تحت تأثير چه افكاري بودند؟ در جريان ملي شدن صنعت نفت ما فريب خيلي از حرفها را خورديم، هرگاه حركتي بود در جريان ملي شدن صنعت نفت در آن شركت ميكردم. حتي در تهران گاهي كه ميآمدم عدهمان زياد بود، حركتي بود. خودم را در جمعيت قاطي ميكردم. اين جريان عليه شركت نفت ادامه داشت و روز به روز ايران متلاطمتر ميشد. اين جريان به شهرستانها كشيده ميشد، حتي در سبزوار هفتهاي نبود كه عليه شركت نفت حركتي نداشته باشيم. در اين حركتها كمونيستها معمولاً پيشقدم بودند، براي ما مسلمانها يك تشكيلاتي كه جمعيتي را دور خودمان داشته باشيم نبود و نداشتيم و نسبت به اين مسائل علماي ما هم يكييكي هركدامشان با اين جريان مخالف بودند، چون اينها كمونيست بودند، علما ميگفتند: «اينها خدا را نميشناسند». براي ملي شدن نفت روزنهاي كه ميديديم فكر ميكرديم بايد بالاخره حركتي به هر شيوهاي كه هست عليه شركت نفت انجام بدهيم. اين بود كه خواسته ناخواسته قاطي اينها ميشديم و چه بسا اعتقادي به آنها نداشتيم. يك بار از تودهايها سرخورده شدم و عليه آنها شعر گفتم، منتها در اين حركتها باز راه ميافتادم، چون يك محبوبيت نسبي هم در بين بعضي از بچههاي آن دوره پيدا كرده بودم، گاهي حرفشنوي از من داشتند.
چه شدكه به چنين باوري درباره خود و سايرجوانان آن دوره رسيديد؟كدام بخش از اين تراژدي بيشتر برذهن و فكر شما مؤثرتر بود؟ آيتالله كاشاني را با آن اعزاز به ميهنمان آوردند و با آن سرشكستگي خانهنشين كردند. يكي از عناصر خودشان را تراشيدند به نام يك مليگرا، اين را بال و پر دادند، ظواهري دادند كه اين در مخالفت با دربار حركت ميكند و ما هم باور كرديم. من هر روز دنبال يك حزب راه ميافتادم، يك روز رفتم حزب توده، ديدم اين ما را به سوي روسها ميبرد، به حزب عدالت رفتم كه شعارش اين بود: «عدالتخواهم و از ظلم و استبداد بيزارم»، ديدم اصلاً دربست و كاملاً انگليسي است. رفتم حزب ايران، ديدم اين ايران را نميشناسد، رفتم حزب دموكرات، ديدم اين دموكراسي نميداند چيست.
شما درباره رويداد۲۸مرداد تلقي وتفسيري داريد كه با تفسير متعارف، تفاوت دارد. فكر ميكنم الان براي شرح وبسط آن فرصت مناسب ومغتنمي باشد. بله، در سال ۱۳۳۲ در جريان كودتايي كه اتفاق افتاد، مصدق سرنگون شد. بعد حتي در حكومت مصدق هم شك كردم و دليل هم داشتم. به نظر من يك صحنهسازي بود، هيچ شكي ندارم جريان روي كار آمدن مصدق فقط براي اين بود كه ما را از مبارزه بازدارند كه ملت را از راهي كه در پيش گرفته بودند و به كاشاني روي آورده بودند، برگردانند و متوجه سياستمداران و سياستبافيهايي كنند كه در رأس امور سياسي مملكت قرار گرفته بودند. غالباً هم اينها ميخواستند مردم دنبالشان بيفتند و اين امر اعتقاد خود من است، چون نتيجه كار را بعد كه دريافت كردم جز اين نميتوانست باشد. در يك موقعيتي كه همه كارها رو به راه شده بود، من جواب نامه كاشاني را با آنكه هيچ ارادتي در آن موقع نسبت به كاشاني نداشتم، نتوانستم هضم كنم، بعد متوجه شدم حق با من بود.
كاشاني قبل از كودتاي ۲۸ مرداد به مصدق نوشته بود: «كودتايي در شرف انجام است، آگاه باشيد، بيا برگرديم با هم همكاري كنيم». ايشان جواب داده بود: «دولت بر اوضاع مسلط است. اين كارها به شما نيامده است». چنين جوابي داده بود، حالا شايد محترمانهتر از اين. وقتي اين را ديدم پشتم لرزيد و قبل از كودتا كاملاً متوجه شدم، حتي شب كودتا كاملاً مسلم ميدانستم كه امروز روزش است و حتماً كودتا ميشود.
ازكجا به اين پيشگويي رسيديد؟ از يك برنامه نمايش كه در راديو بود و راديو را گرفته بودم و گوش ميدادم، جلوي مجلس مردم شعار ميدادند و دكتر فاطمي داشت صحبت ميكرد. روز قبل از آن، ۲۷ مرداد داشت خيلي با حرارت صحبت ميكرد. مردم هم در اوج همراهي با شعارهايش بودند. بعد از اين سخنراني برنامه ارتش را گرفتم. يك نمايشنامه پخش ميشد. موضوع نمايشنامه مربوط به دوران ساسانيان بود، پيشداديان و بعد انتقال حكومت به ساسانيان كه اينها هم يك قوم ايراني از همان نژاد بودند، در آنجا آغاز امر با اردوان بود. از اردوان صحبت ميكرد كه سوار بر مركبي بود، بعد ميشي يا گوسفندي در پشت سر يا در جلوي او نشسته و اين اقبال سلطنت بود كه بعد هم ساسانيان حاكم ميشوند؛ يعني بازگشت به همان شيوه پيشداديان.
اين را كه شنيدم شب در خانه مهندس خاتمي ـكه مهندس شهرداري سبزوار بودـ با آقاي جعفر شفقي ـ برادر خانمم كه فرهنگي بودـ نشسته بوديم و صحبت ميكرديم. خاتمي بلند شد كه تمثال شاه را زمين بزند. گفتم:«آقاي خاتمي! بگذار به درد ميخورد». پرسيد: «چرا؟» جواب دادم: «فردا كودتا ميشود». گفت: «غيب ميگويي؟» گفتم: «غيب نميگويم. تو برنامه ارتش را نشنيدهاي چيست؟» بلافاصله حدس زدم كه كودتا ميشود. چطور مصدقالسلطنه در آن موقع مغزش از آجر بود و نفهميد چه ميشود؟! مصدق آمد كه دست مردم را ببندد، دو دستي منافع ملي را تقديم نوعملهها و شركت نفت انگليس يا غرب يا دربار كند. اين وظيفه را طوري درست كردند كه حيثيت مصدق باز هم براي آينده محفوظ بماند كه امروز بتوانند در مقابل دولت اسلامي ادعايي داشته باشند. براي من و امثال من و آن كساني كه در جريان وقايع بودند، اگر بويي از مسائل آن زمان برده باشند، امكان ندارد در اينجا حقي براي مصدق در نظر بگيرند و خودم در آن موقع شعري گفته بودم:
«الوند كمي از دل خارات مصدق
دريا نمياز اشك چو دريات مصدق
ملك از اثر همت والات مصدق
ويرانهتر از خانه فردات مصدق»
اين جريان را حس كردم و فرداي آن روز كودتاي ۲۸ مرداد شد و ما چه كشيديم و چه ديديم، اين ملت چه كشيدند، مزدوران به خانهها ريختند و غارت كردند و چه نواميس كه بر باد رفت و چه فتنههايي كه پيش آمد. اين را ديگر خدا داند كه مردمي كه در مبارزات آن زمان دست داشتند از چپ و راست، از مؤمنين و معتقدين به اسلام گرفته تا ديگران، يعني هر كس كه مخالف مسائل دربار و فروختن منافع ايران به بيگانه بود چهها كشيدند، خدا ميداند. بعد هم تبعيد آمد، زندان آمد و گرفتاريها كه من يكي شانسي در اين جريان آوردم كه از بستگان منسوب ما در كلانتري بودند و در مختصر ايامي كه در آنجا بودم معذب نشدم. بعد تقاضاي تجديدنظر كردم و از حبس بيرون آمدم. ايام آن خيلي مختصر بود. سالها بيكاري كشيدم. خدا رنج اين بيكاري چقدر سنگين بود. ما دوست را از ديگري نشناختيم، يكي را به نام خودي انتخاب كرديم، او را در رأس كار گذاشتيم، دنبالش راه افتاديم، به ما دروغ گفت، دروغ. ۲۸ مرداد ساخته و پرداخته و تباني همهشان بود. من ۲۸ مرداد رنج كشيدم، رنج بردم و ميدانم چه شد، شما از كجا خبر داريد، جوانان امروز كه هر كدامتان را دارند به يك طرف ميكشانند، نميدانيد.
پيامدهاي رويداد۲۸ مردادچه بود؟ازاين واقعه، امروزچه درسي ميتوان گرفت؟ پس از كودتا و دستگيريام، به خدمتم در فرهنگ پايان داده شد و سالها بعد از آن رنج كشيدم. خدا ميداند كسي كه ازدواج كرده و نيازمند كمك است، چقدر برايش سنگين است. در زندگي در يك دستانداز افتاده بودم، خانه و زندگيام در سبزوار بود، گاهي خودم در نيشابور بودم گاهي در سبزوار، گاهي در شاهرود و گاهي در تهران و غالباً در فرومد عباسآباد كه در شمالشرقي شاهرود و شمالغرب سبزوار است و اين قسمتها هم اوضاع به كام دل هيچ آزادهاي نبود و هيچ انسان باشرفي نميتوانست تحمل كند و خواهي نخواهي طبقاتي كه چيزي در دنيا حاليشان بود، رنج ميبردند. سالها بعد اينها را به تصوير شعر كشيدم از جمله شعر كوكو.
كوكو؟
چرا بيهوده بر اين بام ميخواني.
كه را ميجويياي مرغ پريشانگو؟
در اين شهري كه من ميدانم و تو نيز
فراوان است درد، اما دوايي نيست
نشان از آشنايي نيست!
زماني بود ياري بود ياراني. . .
شعر ديگري هم دارم كه به اين مضمون است، منتها گفته بودم كه اگر چوپاني با آهنگ دلم ني مينوازد، بگويند: «بزن چوپان كه من با يك جهان افسردگي، سوزي در جان دارم.»
فضاي بعداز۲۸ مردادراچگونه ديديد؟آن وضعيت چه مختصاتي داشت؟ وقايعي كه در آن دوران در آن زيستم، وقايع رنجآوري بود، همه درد، رنج و عذاب بودند. غالباً خانوادههايي كه فرزنداني داشتند يا خودشان صاحب عقيده يا انديشه بودند، در رنج بودند، اگر در زندان نبودند در زندان وسيعتري ميزيستند، يعني در مملكتي كه از هر سو مينگريستند، ديوار! نه تنها پيش چشمشان بود، بلكه در مقابل عقيده، آرمان و آنچه احساس ميكردند ديوار بود و نميتوانستند حرفي بزنند و سخني بگويند، حتي اشاره كردن به عقيده هم خطرناك بود. در آن موقع ميگفتند ديوار موش دارد و موش هم گوش دارد كه اين مثل عاميانه را غالباً به ما توصيه ميكردند. بزرگترها ميگفتند رعايت كنيد، ولي رنج كشيدند، گرچه اين بيم در زندگيشان وجود داشت كه باز هم گرفتار شوند، ولي به هر صورت احساس مسئوليتهايي ميكردند و ساكت نمينشستند. اين جريان به همينگونه گذشت و ما هم با زندگي نكبتبار دست و پنجه نرم ميكرديم، مشكلي كه بود نه از نظر مادي ـكه تحمل آن خيلي آسان استـ رنج روحي بود كه ميكشيديم. تقريباً ميتوانم بگويم بهترين رفيق ما گاهي كتاب بود كه فرصت ميكرديم و بعد هم گرفتار امرار معاش كه بايد ميدويديم و به شهرها كه ميآمديم رنجمان چندين برابر ميشد. مخصوصاً روزنامهها را ميخوانديم و بعضي از وقايع را ميشنيديم. آثار اين رنجها در اشعارم تا پيروزي انقلاب پيداست:
غم دل با دل خود گوي كه غمخواري نيست
يك جهان دشمن جانند و مرا ياري نيست
اين همه هم سخنان مدعيانند و دريغ
همدمي، همنفسي محرم اسراري نيست
شهر خفته است و مرا ديده ز حسرت خونبار
كه در اين ملك كسي را دل بيداري نيست
طبعا وضعيتي كه توضيح كرديد، دريك بستراجتماعي متناسب با آن روي ميدهد. اگرمردم پذيراي يك شرايطي نباشند، قطعاً روي نخواهدداد. . .
احساس ميكردم غالب مردم در خوابند و اگر افرادي هم بيدار هستند، ناگزير چشمهايشان را روي هم گذاشته و دل به خواب زدهاند كه خوابشان هم نميبرد، ولي نميخواهند بگويند ما بيدار هستيم و حكومت هم كار خودش را ميكرد كه ناظر بوديم و در اشعار ديگري آوردهام:
گرچه پناهي مرا به غير وطن نيست
اين وطن از آن ديگري است ز من نيست
روزنامهها همه دم از پيشرفت مملكت ميزدند و از انبساط خاطر ملوكانه و ترقيات سخن ميراندند و عدهاي بوديم همچنين احساس ميكرديم اين ترقيات ظاهري است و از آنچه در دنيا ميگذرد و نصيبهاي ملتهاي ديگر شده است، سهم بسيار كوچكي داريم. صرفنظر از اين، پيشرفت يك مملكت وقتي ممكن است كه در يك فضاي آزاد انسانها بتوانند زندگي كنند، با فكر آزاد بينديشند و كارهايي را كه شايسته مقام يك انسان است به جامعهشان تقديم كنند و عرضه بدارند. ما از اين آزاديها محروم بوديم، بهسختي درد ميكشيديم و احساس ميكرديم در زنداني بزرگ هستيم، از سويي سخن آهسته بايد گفت كه كسي هم نشنود، ولي طاقت اين مسئله را هم نداشتيم كه تحمل كنيم، هرچه زهرآور در دل بريزيم و حرف نزنيم.
ظاهراً پس از۲۸ مرداد براي شما يك تحول فكري و نظري هم پيش آمد كه زمينهساز مسير بعدي زندگيتان شد. اين رويداد چه بود و در چه شرايطي رخ داد؟ پس از ۲۸ مرداد هر جا رفتم ديدم سرم به ديوار ميخورد، ديدم ابليسي در جامه انسان دارد ما را فريب ميدهد. به اين نتيجه رسيدم كه به پوچي رسيدهام تا اينكه روزي واعظي در سبزوار به نام آيت الله آقاشيخ حسين نوري را ديدم، خداوند ايشان را حفظ كند. در ايام محرم در تكيه عطارها، به تيرك چادري تكيه داده بودم و گوش ميدادم به وعظ اين روحاني كه در منبر بود. ايشان درباره علوم جديد صحبت ميكردند.
تازه تلويزيون آمده بود، ايشان از زبان مسئولان ميگفت، بعد به فكر افتادند كه اگر بخواهيم تلويزيون را در سبزوار يا جاهاي ديگر استفاده كنيم بايد برجهايي بسازيم، آنتنهايي بگذاريم تا اينها آنتن به آنتن آن را منتقل كنند. هنوز به اين درجه از كمال نرسيده بود. بعد از اين صحبتها، رفت سر نامه اعمال و اينكه انسان عبث آفريده نشده است و تمام اعمال و رفتار ما در كتاب طبيعت ثبت و اينها ثانيه به ثانيه ضبط ميشود. يك مرتبه گفتم اين حقيقي است، دليل آن اين تصويري است كه از اروپا به اينجا و از اينجا به جاهاي ديگر و. . . منتقل ميشود. اين تصوير هميشه هست و در زمان و مكان وجود دارد. ما توان اين را نداريم كه با اين تصوير باشيم، ببينيم چه ميشود.
برحسب آنچه كه ازشما نقل شده از آن پس درباره مطالعات اسلامي، مطالعات گستردهتري را پيگرفتيد. به هرحال من درآنجا متأثر شدم از اينكه سعي نكردم درست درباره اسلام مطالعه كنم و خب نميگويم نكردم، مكتب اسلام ميخواندم، كتابهاي ديگري ميخواندم، منتها عميق نبود. اين كاري كه ميكردم در مقابل فتنهانگيزيهايي كه آن طرف قضيه داشت و منكر همه چيز بود و اينكه هيچ خبري نيست و انسان هم مثل يك حيوان ميميرد و ميرود دنبال كارش، چيزي به حساب نميآمد. حتي معتقدم تمام اين موجودات روي يك نوار وجود دارد. اين اسلام است كه ميگويد بشر عقل و فهم دارد و خير و شر را تشخيص ميدهد و بايد پاسخگو باشد. اين نوار براي ماست. من با عجله از آنجا رفتم و دنبال كتابها و مطالعات اسلامي را گرفتم. بهخصوص كتابهايي كه مكتب اسلام منتشر ميكرد.
اين بررسيهاي شما چه سيري پيمود و چه پيامدهايي داشت؟ پس از كودتاي ۲۸ مرداد چه خانوادههايي كه پريشان شدند، افرادي كه سر اين جريان نابود شدند و من ديگر آنها را نديدم، بس كه غم و غصه خوردند. دوستاني بودند كه در سبزوار دق كردند و مردند. بعد از اينكه از همه جا مأيوس شدم يك حالت بازگشت به معنويت در من زنده شد، شروع كردم به مطالعه متون اسلامي و كتابهايي را كه راجع به اسلام نوشته بودند، مقالاتي را كه مكتب اسلام منتشر ميكرد، ميخريدم و ميخواندم. با انجمنهاي اسلامي همكاري كردم. خب آن موقع با پندار خودمان اينها اسلامي بودند كه بعضي چيزها را من در بعضي جاها مشاهده كردم كه از آنجا هم بريده شدم، ولي آنچه كه بود مطالعه در متون اسلام را ترك نكردم، هم از نظر تاريخ و هم از نظر متوني كه كمك به معتقدات اسلامي ميكردم. بسياري از جلدهاي «بحارالانوار» را خريدم كه الان هم دارم. بعضي از تفاسير قرآن، قرآنهايي را كه معنيدار بودند خريدم و مطالعه كردم. از اقدامات ديگرم شركت در مجامع مذهبي بود كه قبلاً در سبزوار خدمت حاج آقا فخر ميرسيدم، عده ديگري از مؤمنين سبزوار در مجالس و مجامع آنها شركت ميكردند. بعد شروع كردم با خود انديشيدم كه اگر خواسته باشيم پيروز شويم هيچ راهي نداريم جز اينكه از اين دريچه داخل شويم، يعني از مذهب استفاده كنيم، مردم مسلمانند، راه درست هم اسلام است و اعتقادات مردم را از دستشان نگيريم، در راه مردم سنگ نيندازيم. با تمام وجود متوجه شدم كه بايستي يك جوان ايراني دنبال معتقدات پدرانش باشد، آنها خوب شناختند و ما اشتباه كرديم كه چند قدمي ـگرچه خيلي با احتياط، در عين حال با تأسف بسيار شديدـ خلاف برداشتيم، چون معتقدم انسان يك روزي بايد اينها را پس بدهد. الان هم نسبت به همان چند قدمي كه برداشتم پيش خدا و پيامبر گرامي اسلام و همه انبيا و اوصيا احساس شرمندگي ميكنم. خوشحالم كه زود فهميدم و خدا ياري كرد. از اين موقع سعي كردم اشعارم رنگ معنوي داشته باشد، اين مراتب در شعر زير ديده ميشود:
«در پي دل رفته بودم سالها
بازماندم از ديار خويشتن»
و ديگر اينكه:
«حاليا باز آمدم، باز آمدم
شرمسارم شرمسار خويشتن»
عرض كنم شعري هم براي قرآن سرودم و شعري در همين جريان بازگشت و از اينكه چه شد اين راه را رفتم.
پس به اصل خويش بازگشتم و شعرم رنگ روشن مذهبي نيز به خود گرفت. شعري در غدير و چهارپارهاي درباره نماز و قصايد و غزلياتي با اشاراتي مذهبي، آغازي براي گام زدن در اين پهنه بود. فراموش كردن خدا، يعني فراموش كردن خود. امكان ندارد كسي خدا را فراموش كند و خودي براي او وجود داشته باشد، نه اصلاً اين آدم نميشود، گرچه مدعي بسياري از مسائل است هيچ كسي راه درست را وقتي نفهميد نميتواند درست قدم بردارد، از اين جهت ارزش دارد افرادي كه در سن و سال من هستند و اينها داخل در بعضي از مبارزات بودند، بيايند اينها را خيلي بيپيرايه بگويند.
با تشكر از جنابعالي كه دراين گفت وگو شركت كرديد.