کد خبر: 516030
تاریخ انتشار: ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۹
علي مرتضايي‌پور
۵ صبح. قبل از اينكه ساعت زنگ بزند از خواب بلند شدم. براي اولين بار صبحانه را كامل خوردم و براي اولين بار به سمت دانشگاه حركت كردم. دانشگاه شهرستان بود. دغدغه اينكه چگونه بروم، شام چي بخورم، شب را چگونه به صبح برسانم، با هيجان اولين روز دانشگاه ممزوج شده بود.
دانشگاه عجيب، آدم‌ها عجيب، در و ديوار عجيب اما به مرور زمان براي من عادي شده. اولين مسئله هيجان‌انگيزي كه به وجود آمد نيامدن استاد در اولين روز بود. هفته اول كي سر كلاس مي‌رود؟
همين زود تعطيل شدن باعث شد تا زود به خوابگاه بروم، البته خوابگاه كه به ما نرسيد. مجبور شدم از چند روز قبل يك خانه دانشجويي اجاره كنم.
هم خانه‌اي پايه. پايه انجام هر كاري است. چنين موجودي را خداوند چگونه آفريد؟ وقتي وارد خانه دانشجويي شدم، كسي خانه نبود، بچه‌ها بيرون بودند. خانه‌اي آرام و ساكت؛ محيطي مناسب براي درس خواندن. حدود يك ساعت بعد شش نفر آدم دانشجو وارد خانه شدند. شش آدم گرسنه. بعد از سلام كردن و خوش و بش كردن يكي از بچه‌ها شروع به درست كردن غذا كرد. آنقدر از غذاي خودش تعريف كرد كه با خودم فكر كردم چه مي‌خواهد به ما بدهد. بعد از حدود يك ساعت يك نيمروي عسلي جلوي هفت نفر آدم گذاشت. ساعت حدود ۱۱:۳۰ شب شده بود. آدم پايه يعني اينكه كسي پيشنهاد بدهد به مناسبت ورود اين هم‌خانه‌اي جديد بريم شمال.
لقمه‌هاي در دهان خارج شد. آب‌هاي تا نصفه قورت داده برگشت داده شد. آقا بريم شمال. مجهز شديم به دمپايي و زير شلواري و عازم شمال كشور شديم. تنها وسيله همراهمان محور رفاقت دانشجويان خوابگاهي، قليان، زغال، زغال‌گردان و بقيه متعلقات بود. ساعت حدود ۱۲ شب بود. يكي از بچه‌ها ماشين خود را آتش كرد و عزم سفر خود را با جديت جزم كرديم.
اينكه چگونه هفت نفر آدم بالغ در يك ماشين جا شديم هنوز كه هنوزِ بعد گذشت مدت‌ها براي من سؤال است،
اما رفتيم. بچه‌ها با دادن فحش‌هاي دانشجويي به يكديگر بر شور و نشاط فضا اضافه مي‌كردند.
داشتم با خودم فكر مي‌كردم تا چند ساعت قبل در كنار خانواده چه زندگي‌اي داشتم اما الان بعد گذشت چند ساعت با عده‌اي آدم دانشجو جاده‌هاي شمال را درمي‌نورديدم. اين ايام و اين جاده‌هاي شمال محاله از يادم برود.
تصور اين قضيه كه در تمام مدتي كه در سفر بوديم، ولوم ضبط ماشين در حد نهايت بود، شايد براي همه قابل تصور نباشد. راننده خسته‌دلي داشتيم. از پريشاني احوالاتش آنقدر بگويم كه هر از چند گاهي دستش ناخود آگاه روي پيچ ولوم ضبط مي‌رفت و آن را مي‌چرخاند، اما افسوس كه ديگر اين ضبط توان جوابگويي به پريشاني اين دانشجوي خسته‌دل را نداشت.
از داخل تونل كه رد مي‌شديم بچه‌ها براي ابراز شادي خود مانند نوگلان تازه به دوران رسيده با سوت و كف و جيغ، در و ديوار تونل را تشويق مي‌كردند.
به پمپ بنزين كه رسيديم هر كس سهم خود را از بنزين وسط گذاشت. اما در كمال ناباوري بنزين تا حدود شهر منجيل داشتيم و بيشتر از آن ديگر پولمان نمي‌رسيد. بالاخره بايد به فكر برگشت هم باشيم. نهايت سفر ما تا حدود شهر منجيل بود. همانجا توقف كرديم. محور رفاقت را علم كرديم و براي مدتي در كنار هم بوديم و بيشتر با آنها آشنا شدم. هميشه براي من عجيب بود ماشين‌هايي كه نصف شب به مسافرت مي‌رفتند ماشين‌هايي كه داخل آنها جمع رفقا شاد و خوشحال در حركت بودند. اما الان خود داخل اين اجتماع جديد در سفر.
خدا را شكر حدود ساعت ۷ صبح به خانه برگشتيم. اتفاق و حادثه‌اي رخ نداد، اما به عنوان اولين تجربه اولين روز دانشگاه خوب بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها