
هر چند دير، ولي شيفته و مجذوب كار كارگران مكدونالد شدهام. چون در منزل اينترنت ندارم معمولاً يكشنبهها براي صرف قهوه و مرور جديدترين اخبار اينترنتي به يكي از شعبههاي مكدونالد ميروم. معمولاً با سلام و احوالپرسي گرم مرا تحويل ميگيرند و فوراً به سراغم ميآيند و برايم قهوه ميريزند. بعضيها دانشجو هستند يا بودهاند، بعضيها هم پدر و مادر يا پدربزرگ و مادربزرگهايي هستند كه تنها مجردي زندگي ميكنند (متاركه كردهاند). بعضيها سعي ميكنند وارد دانشگاه شوند. عدهاي هم دنبال يك كار تماموقت يا پارهوقت دوم هستند تا بتوانند هزينههاي درمان بيماريهاي جانفرسا يا هزينههاي حقوقي خانوادگي خود را بپردازند. دغدغه و نگرانيهاي آنها را ديدم و احساس كردم، اما چارهاي نبود جز اينكه كار و خدمات پرشور و علاقه آنها را دريابم كه چگونه موجب لبخند و رضايت مشتريان ميشوند. هر ساعت، يا در طول روز، هفته يا در تمام مدت سال با كمك به افراد سالمند يا تميز كردن سالن... به هر نحوي به هزاران مشتري كمك ميدهند.
نمي دانم چند نفر از اعضاي هيئت مديره و مديران ارشد اجرايي كه در طول سال ميليونها دلار درآمد دارند تاثيرات مثبتي از خود بهجاي ميگذارند؟ چند نفر از آنها كمك حال سالمندان و افراد ناتوان جامعه هستند يا بعد از يك جشن تولد يا يك ميهماني خانوادگي، ريخت و پاشها را جمع ميكنند؟ برايم جاي سؤال است كه آيا آنها هم حاضر هستند با اين حداقل دستمزد كار كنند؟ كارل ماركس در كتاب «سرمايه» مينويسد: «قانون زندگي، مبارزه تضادهاست كه از تبعات رشد و توسعه است.» به طوركلي، تلاش براي غذا و سرپناه ممكن نيست جز به اراده قادر متعال كه همه امور بشر به حكم اوست و اما در اين برهه از تاريخ بشر، داستان به گونهاي ديگر است: استثمار يك طبقه اجتماعي توسط طبقهاي ديگر. با ديدن اينكه چگونه طبقه ملاكان، سود و ارزش افزوده بيشتري از طبقه كارگر ميبرند، ماركس در ادامه مينويسد: «ملاكان و طبقه اشراف، شأن كارگران را تا حد يك جزء ناچيز ماشيني، تحقير ميكنند و جذابيت كاري آنها را نابود و تبديل به يك رنج منفور و جانسوز ميكنند.» آنها همچنين «توانايي و استعدادهاي كاري كارگران را مضمحل و شرايط كاري آنها را تا سرحد يك استبداد منفور و پست تضييع و تقليل ميدهند- اوقات زندگي آنها را تبديل به اوقات كار ميكنند و آنها را به زير چرخهاي ويرانگر سرمايه ميكشند.»
ارزش كارگر و كار او چقدر است؟ چرا كساني كه از هيچ ارزش انساني يا اجتماعي خاصي برخوردار نيستند بيشتر و خيلي بيشتر از ديگران منتفع ميشوند؟ چرا شرايط پر شور و نشاط كار اجتماعي اينگونه تضييع و پست و غيرانساني حقير جلوه داده ميشود و كمتر از آنچه بايد پرداخت ميشود، حال آنكه سطوح مديريتي جامعه، پر تب و تاب و تحسين برانگيز جلوه داده ميشوند. امروز من ماركس و اولين شكل ماركسيسم را در مكدونالد ديدم. پس چه زماني كارگران با همقطاران خود متحد به پا ميخيزند؟ چه هنگامي از قيد و بند زنجير سرمايهداري رها ميشوند؟ چه وقتي از يوغ رنج كارهاي نيمهپرداخت رهايي مييابند؟ چه زماني كنترل توليد و منافع سرسامآوري را كه به جيب عده معدودي از اغنيا سرازير ميشود به دست ميگيرند؟
ترجمه: مهران عاشوراي