
خودش هيچ وقت فكرش را نميكرد سرنوشتش اينگونه رقم بخورد. اصلاً توي خط كمككردن به آدمها نبود. آدمها را جزيرهاي جداگانه تصور ميكرد كه سرنوشت و تقديرشان تنها به خودشان ارتباط دارد. كمي لوس و خودخواه بار آمده بود. خودش هم ميدانست اخلاق گند دماغش گاهي باعث دلخوري اطرافيانش ميشود. ولي اهميت نميداد. حتي بعضي اوقات از اينكه فقط خودش را ميبيند لذت ميبرد. دنياي پيرامونش در حد آينهاي كه هر روز خود را در آن ميديد كوچك بود.
همه اتفاقات براي او در يكي از روزهاي اسفند ماه شروع شد. اتفاقي كه تمام برداشتش از زندگي را تغيير داد و او را آدم ديگري كرد. «آرزو» از اسفند سال گذشته تا امسال هزار بار بزرگ شد، هزار بار قد كشيد و هزار بار زندگي را به دور از تمام هياهوهاي پوچش تجربه كرد.
اسفند ماه سال گذشته بود كه قرار شد همراه جمعي از دوستانش براي بازديد به آسايشگاه كهريزك برود. اولين بار بود كه پايش به چنين جاهايي باز ميشد. از اينكه خودش را در چنين موقعيتي تصور ميكرد خندهاش گرفته بود. در راه مدام در ذهنش اين جمله را زمزمه ميكرد كه «آخه تو كجا و اينجا كجا.» اينجور كارها برايش معناي چنداني نداشت. ولي اين بار تجربه جديدي برايش بود. بدش نميآمد تا يكبار هم كه شده چنين جاهايي را تجربه كند. حداقل اگر زياد هم به او خوش نميگذشت، دلش خوش بود كه كنار تعدادي از دوستانش بوده و روز متفاوتي را تجربه كرده است. نشستن پاي صحبتهاي پيرمردان و پيرزنان تنها و غمگين آسايشگاه برايش جالب بود. چند بار هنگام صحبتهايشان اشك در چشمانش حلقه زد، ولي سعي كرد تا جلوي آنها چيزي بروز ندهد. از يك طرف هم ميترسيد نكند از جمع دوستانش، كسي او را در اين وضعيت ببيند. غرور و خودخواهياش در مدت بيست و چندسالي كه زندگي كرده بود ابتكار عمل را از او در زندگي گرفته بود. يك لحظه پيش خودش فكر كرد چقدر از زندگي عقب افتاده است. انگار در تمام اين سالها چيزي به زندگي بدهكار است.
خوشحال بود كه روزش كمي متفاوتتر از روزهاي ديگرش گذشت. آدمهاي مختلفي را ديد و صحبتهاي جالبي شنيد. زندگي ابعاد ديگر خودش را به او نشان داده بود. تازه فهميده بود خودش هم جنبههاي مختلفي دارد كه آنقدر به آنها بيتوجه بوده كه همه آنها به دست فراموشي سپرده شدهاند. اينكه ميتواند خوب گوش كند، دلداري بدهد و همدردي كند از جنبههاي خوب اخلاقياش بود كه تا بهحال نسبت به آن بيتوجهي كرده بود.
سال همراه اسفندش ته كشيد و تمام شد. «آرزو» هم كمكم آنچه را كه در آسايشگاه سالمندان ديده و شنيده بود فراموش ميكرد. مثل همه آدمها كه زود فراموش ميكنند. مانند فرزندان كساني كه در آسايشگاه، مهمترين بخش زندگيشان را فراموش كرده بودند. گويي فراموشي بيماري عصر ما شده است. مسري و راحت اتفاق ميافتد و همه را دچارش ميكند. اما تماس تلفني زني ناشناس در همان روزهاي بهار، دوباره او را به اسفندماه برد. تماس از آسايشگاه بود. يكي از پيرزنان در آستانه مرگ، خواهان ديدن او شده بود. حتي اسمش را هم از ياد نبرده بود. شايد كساني كه مورد فراموشي قرار ميگيرند حافظهشان قويتر ميشود. پيرزن از ميان تمام آدمهايي كه ديده بود فقط خواستار ديدن او شده بود. برايش خيلي ارزش داشت. تابهحال نقش به اين مهمي را در زندگي كسي ايفا نكرده بود. تا آن روز وجودش براي كسي تا اين حد مهم نبوده است.
خودش را بر بالاي تخت پيرزن رساند و با محبتي عجيب دستانش را گرفت، پيشاني چروكيدهاش را بوسيد و قبول كرد تا زمان مرگ پيرزن او را پرستاري كند. ميخواست آخرين روزهاي زندگي پيرزن را در كنارش باشد. خواستهاي كه با اكراه قبول شد و او ديگر بخشي از روز را با اين پيرزن خسته و تنها ميگذراند. حضور «آرزو» مرگ را از پيرزن دور كرده بود. در ميان روزهايي كه براي پرستاري پيرزن ميرفت، خبردار شد مادرش دچار تودهاي سرطاني در بدنش است. طاقت دل كندن از پيرزن را نداشت. هر دو به هم وابسته شده بودند. حال پيرزن با بودن او در كنارش خيلي بهتر شده بود. اما بايد از مادرش هم پرستاري ميكرد. مادرش ظرف مدت چند ماه مانند بلوري ظريف شكننده شده بود. طي كردن مسير خانه تا آسايشگاه و بيمارستان عادت هر روزهاش شده بود. از آن آرزوي چند ماه گذشته كيلومترها فاصله داشت. پرستاري از دو زن بيمار و رنجور كار سختي بود كه به خوبي از عهدهاش برميآمد.
دوباره اسفند رسيد. يكسال از آن اسفند عجيب و غريب گذشت. در همين اسفند بود كه پيرزن را براي اولين بار ديد. همين آخرين ماه سال بود كه خودش را بهتر شناخت و حالا در يك اسفند ديگر خبر مرگ مادرش را شنيد. بعد از گذشت چند روز تصميمش را گرفت. وسايلش را جمع كرد و خودش را خودكار به دست در حال امضاي برگه پرستاري آسايشگاه ديد. تصميم گرفت تا پايان عمرش از تمام مادران تنها مانده در آسايشگاه پرستاري كند.