کد خبر: 512563
تاریخ انتشار: ۰۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۵:۱۱
گزارش: روز‌به سلحشور
بي‌اختيار چراغ‌ها را خاموش كرد و در را باز گذاشت تا شايد عزيز سفر‌كرده‌اش معجزه‌وار برگردد.
پيرمرد ويران شده بود. تا به حال اين همه احساس در‌ماندگي و بدبختي نكرده بود. زمين و زمان، ناله‌هاي پردردش‌ را مي‌شنيد. مثل شبحي بي‌رنگ به سختي از روي گور تازه پسرش برخاست و عرق سردي را كه روي پيشاني‌اش نشسته بود، پاك كرد. حس مي‌كرد بدنش يخ كرده و فكرش منجمد شده است. مرگ فرزند جوانش عذابي درد‌آور و ناگوار بود اما آنچه وضع را وخيم‌تر مي‌كرد، نوه‌هاي خردسالش بودند.
پيرمرد در از‌دحام سؤال‌ها گيج شده بود. اي‌ كاش مي‌توانست پسرش را پنهان كند يا در مراقبت از او سرا‌پا چشم باشد. كاشكي مي‌توانست‌ رو‌در‌روي همه بادهاي جهان بايستد و نگذارد سرمايه زندگي‌اش به يغما برود. خميده و نفس بريده، يادگارهاي پسرش را نوازش مي‌كرد و مي‌بوييد. جاي خالي‌اش را در كتاب‌ها و لوازم خانه لمس مي‌كرد. هيچ پاسخي براي نوه‌هايش نداشت و از درك وقايع پيرامونش نا‌توان بود. نمي‌توانست ببيند كه داغ بي‌پدري برپيشاني نوه‌هايش خورده است. دلش خون بود و چشمانش دريايي از اشك.
دو سال پيش همزمان با تولد نوه كوچكش، پسرش «محسن» آپارتمان نقلي اما شيكي در نزديكي محل كارش خريد ولي به دليل بدهي سنگين و دريافت وام ناچار بود شب‌ها نيز با خودروي پرايدش در آژانس كار كند. هر چند پيرمرد از تلاش شبانه‌روزي پسرش براي كسب روزي حلال و رفاه خانواده احساس خوبي داشت و از او حمايت مي‌‌كرد، اما چهره خسته «محسن» لحظه‌اي از نظرش دور نمي‌شد و هميشه آرزو مي‌كرد اي‌‌ كاش اين روزهاي سخت زودتر تمام شوند. پيرمرد براي آنكه عروس و نوه‌هايش از غيبت‌هاي طولاني مرد خانه به تنگ نيايند و كمبودي احساس نكنند، سعي مي‌كرد خريد روزانه آنها را انجام دهد و حتي گاهي بچه‌ها را براي تفريح به پارك محله مي‌برد. دلش مي‌خواست پسرش بدون دغدغه و در آرامش فكري،‌ به كارهايش برسد، اما هرگز فكر نمي‌كرد مجبور شود هميشه جاي خالي پسر را براي نوه‌‌هايش پر كند و برايشان از عمر كوتاه او داستان بگويد.
آن شب تلفن همراه «محسن» خاموش بود. ساعت، ۲ بامداد را نشان مي‌داد و پيرمرد نگران بود. دلش گواهي حادثه شومي را مي‌داد. از اتاقي به اتاق ديگر مي‌رفت. از روي صندلي بلند مي‌شد و روي صندلي ديگري مي‌نشست. چند بار مسير خانه‌ تا خيابان اصلي را طي كرد. آنقدر از ظلمت شب و بي‌خبري وحشتزده بود كه انگار دائم چيزي د‌‌ر و‌جودش مي‌شكست. پيرمرد در حالي طلوع آفتاب و پايان انتظار را آرزو مي‌كرد كه نمي‌دانست صبح روز بعد با پيكر بي‌جان پسرش كه قرباني سرقت مرگبار خودرواش شده است، روبه‌رو خواهد شد.
مأموران پليس هنگام گشت شبانه، پيكر مرد ناشناسي را كه هدف ضربه‌هاي چاقو قرار گرفته بود، در بيابان‌هاي اطراف تهران يافتند و تنها سرنخ آنان براي شناسايي هويت قرباني،‌گواهينامه رانندگي او و يافتن نشاني خانه‌اش بود.
براي بچه‌ها، مرگ پدرشان ضايعه غمناكي بود و پدر‌بزرگشان با خود عهد كرد تا پاي جان مراقب يادگارهاي پسرش باشد. پيرمرد سعي مي‌كرد نگذارد غبار يتيمي بر چهره نازك نوه‌هايش بنشيند و با تمام وجود براي رفاه و خوشحالي آنها و عروس جوانش تلاش مي‌كرد. از اينكه مادر نوه‌هايش نيز در اوج جواني دچار تنهايي و شكست شده بود، با او ابراز همدردي‌ و بيش از پيش احترام و محبتش را نثار وي مي‌كرد.
پيرمرد كم كم متو‌جه تغيير رفتارهاي «ياسمن» شد. عروسش بي‌آنكه حرفي بزند ‌يا بچه‌ها را به او بسپارد،‌ بي خبر خانه را ترك مي‌كرد و كمتر دل به مسئوليت زندگي و دو فرزند كوچكش مي‌داد. ادامه اين وضع براي پيرمرد خوشايند نبود اما از سوي ديگر نمي‌خواست روح پسرش را بيازارد و باعث رنجش عروسش شود. هرچند به‌خاطر رفتارهاي «ياسمن» بارها غرورش شكسته بود اما نمي‌دانست درد درونش را به كه بگويد. تاريكي شب همه جا را فرا گرفته بود و پيرمرد از پنجره مي‌ديد كه دانه‌هاي درشت برف دور چراغ‌هاي كنار خيابان آهسته مي‌چرخند. او در كنار خيابان متوجه توقف خودرويي شد كه عروسش خنده‌كنان از آن پياده شد و با صميميت با راننده‌اش خداحافظي‌ كرد.
پيرمرد خشمش را فرو‌خورد. تنها شش ماه از مرگ غم‌انگيز پسرش مي‌گذشت. در حالي كه هنوز در شك و نا‌باوري دست و پا مي‌زد، «ياسمن» وارد خانه شد و از آرزوهاي برباد‌رفته‌اش حرف زد.
«ياسمن» از چند روز پيش به عقد مرد ديگري در‌آمده بود و بدون مقدمه از پيرمرد خواست كمتر به ديدنشان بيايد تا بچه‌ها زودتر شرايط جديد را بپذيرند. رنگ به صورت پيرمرد نمانده بود. نمي‌توانست آنچه را كه مي‌شنود، باور كند. صدايش مثل كشتي توفان‌زده‌اي فرو مي‌نشست.‌ با لحن مهربان‌تري گفت: «عروسم! زندگي جديد مباركت باشد، اما مي‌تواني با شوهرت در خانه‌ او زندگي كني و من براي بچه‌ها پرستار مي‌گيرم و خودم كنارشان مي‌‌مانم. آنها هنوز هم مرگ پدرشان را باور نكرده‌اند و منتظرند تا از سفر برگردد. اصلاً دليلي ندارد تا موضوع ازدواجت را به اين زودي آشكار كني. نگذار خاطره پدرشان به اين زودي از بين برود».
بغض اما‌نش نداد و پيرمرد با دلي شكسته خانه پسرش را ترك كرد و در خم كوچه ناپديد شد.
پيرمرد از يك ماه قبل كه مدرسه‌ها باز شده بودند،‌ با ديدن دانش‌آموزان ياد نوه‌اش«سپهر» افتاده بود كه امسال هفت ساله شده و در كلاس اول درس مي‌خواند. ياد پسر مرحومش در ذهنش زنده شد كه چقدر آرزوي ديدن اين لحظه‌ها را داشت. پيرمرد هديه‌هاي رنگارنگي براي پسر كوچولويش خريد تا او را ذوق‌زده كند و با شوق زياد براي ديدن نوه‌اش راهي دبستان پسرانه‌اي نزديكي خانه آنها شد، اما در دفتر مدير با شنيدن وضعيت روحي و جسمي پسرك شوكه شد. «سپهر» گوشه‌گير و افسرده بود.
«سپهر» با ديدن پدربزرگ به گريه افتاد اما انگار احساس غريبي مي‌كرد و به سختي با پيرمرد همكلام شد. پدربزرگ نفس‌هاي نوه‌اش را فرو داد، ‌بوسه‌هايش را چشيد و او را در آغوش گرفت. نگران سرنوشت«سپيده» بود. از «سپهر» حال خواهر كوچولويش را پرسيد. دستانش آشكارا مي‌لرزيد. صورت پسرك در پس‌ هاله‌اي از اشك معصومانه‌تر به نظر مي‌رسيد. . .
پيرمرد نمي‌توانست بيش از اين سكوت كند. حاضر بود هزار بار جان بدهد تا دنياي تاريك‌ بچه‌ها را روشن كند. با سماجت به خانه عروس سابقش راه پيدا كرد، اما آنچه مي‌ديد، باور نكردني بود؛ مردي معتاد و خوشگذران در حال استراحت در خانه پسرش بود و «ياسمن» بي‌توجه به وضعيت بچه‌ها به فكر رسيدگي و توجه به همسر جديدش بود. بچه‌ها از ترس تنبيه ‌يا توبيخ شدن به گوشه‌اي پناه برده بودند و احتياط مي‌كردند تا مبادا باعث نارضايتي و خشم ناپدري شوند.
پيرمرد سعي كرد با كلامي پر ترديد و شك آلود، عروسش را متوجه وضعيت بد زندگي‌شان كند. او نگران بود كه مبادا اتفاق تلخي براي بچه‌ها ‌‌بيفتد و آنها آسيبي جبران‌ناپذير ببينند.
پيرمرد چاره‌اي جز اعتماد به ريسمان قانون نداشت. نمي‌خواست شاهد نا‌بود شدن نوه‌هايش باشد. بايد به هرترتيبي بود، او را از خانه پسرش بيرون مي‌راند و بچه‌ها را از اين وضعيت رقت بار نجات مي‌داد. او جد پدريشان بود و شايد با حمايت دادگاه مي‌توانست در مورد نگهداري، تربيت و امور مالي نوه‌هايش تصميم‌گيري كند.
سرانجام قاضي بعد از اينكه اوراق پرونده را ورق زد و حرف طرفين را شنيد، ختم جلسه را اعلام كرد. امروز پيرمرد با رأي دادگاه سرپرستي دو نوه‌اش را برعهده‌ گرفته تا شاهد بزرگ شدن يادگارهاي پسرش باشد. ‌
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار