کد خبر: 512270
تاریخ انتشار: ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۹:۳۰
مروري بر واپسين فرازهاي حيات سياسي اشرف پهلوي
نيما احمدپور
در آغازين موج‌هاي انقلاب ۱۳۵۷، سايه سلطنت محمدرضا پهلوي آنچنان احساس اطميناني را در خواهر دو قلويش اشرف به وجود آورده بود كه نمي‌توانست به انديشه و ترس فرجام ناخوشايند حتي براي يك لحظه خاطر خود را آزرده سازد و از افول اين همه روزهاي اقتدار هراسي به دل راه بدهد، اما درست در همين ايام كه اشرف بر مسند اطمينان تكيه زده بود، صداي رساي مردمي به گوش رسيد كه از دوران مشروطيت و پس از آن در ۲۸ مرداد ۳۲ و ۱۵ خرداد ۴۲ غوغايي در دل داشتند؛ مردمي كه به چيزي كمتر از آزادي قناعت نمي‌كردند و فرياد حق‌خواهي و غرش اشك‌آلودي را كه شرح دردناك و شكوه دلسوزان سال‌ها اسارت و استبداد و گوياي مطالبات حقه يك ملت بزرگ بود، سردادند. در اين وضعيت تسليم در برابر اراده مردم تنها چاره بود. اين بود كه آخرين پادشاه در آخرين روزهاي سلطنت از درماندگي اينچنين سخني بر زبان راند: «من صداي انقلاب را شنيده‌ام.»

تلنگر سنگين انقلاب
در اين روزهاي واپسين اشرف سرگرم شركت در «كنفرانس سازمان بهداشت جهاني» بود و در آلماآتا، پايتخت قزاقستان، يكي از جمهوري‌هاي شوروي سابق به سر مي‌برد. او حتي در آخرين روزها گمان نمي‌برد بنياد تاج و تخت برادرش به باد رفته است. پس بي‌دغدغه خاطر به ياد آورد كه سال‌ها خيلي دورتر زماني كه حتي كمتر از ۳۰ سال سن داشت، به عنوان نماينده حكومت با رهبر نيمكره‌شرقي ملاقات كرد و دو ساعت با او همكلام بود. او حتي تازگي و گرانبهايي هديه اين اولين سفر را از ياد نبرده بود. پس به ياد روزهاي جواني و به آرزوي آرامش در ايران همچون نماينده حكومتي پابرجا و مقتدر خواهان ملاقات با برژنف شد، اما اين بار شوقي در ميان رهبران شوروي در برابر اين تقاضا حس نكرد. وي از امتناع آنان هيچ‌گاه نتوانست دريابد كه هم‌اكنون در تمامي دنيا داستان سرنگوني پادشاه كشوري رؤيايي از تخت طلايي‌اش دهان به دهان مي‌چرخد. در شب همان روز، همراه با سناتور كندي امريكايي آرزو كرد كه «همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود.» وقتي از اين آخرين سفر سياسي به ايران بازگشت، اطراف برادر نگران خود را از همه كس خالي ديد. دل اشرف از اين نزاري و بي‌كسي و صَعَب‌روزي برادرش به‌سختي به درد آمد. پس به ياد همه روزهاي غم و شادي و به شكرانه تمامي جاه و مال به دست آورده از دولت برادر، رسم وفا را در آن ديد كه همدوش با برادرش تا آخرين لحظه در برابر ملتي پر از خشم و خروش ايستادگي كند، اما اين بار شاه خشمگنانه بر او نهيب زد كه دست كمك از او بركشد و فرار را بر قرار ترجيح دهد و از ايران روانه هر راهي كه مي‌تواند بشود. اين نهيب شاه پيش از آنكه دستوري آمرانه باشد، خواهشي ملتمسانه از اشرف بود كه فقط براي يك‌بار و در آخرين فرصت، خود را از شاه جدا كند تا مردم حساب او را از شاه جدا بدانند: «پرسيدم چه كار مي‌خواهي بكني؟ اوضاع تا چه اندازه خطرناك است؟ او پاسخي مستقيم نداد، اما در عوض گفت: كار عاقلانه‌اي نيست كه تو در اين موقعيت اينجا باشي. خودت مي‌داني اغلب اوقات تو دستاويز انتقادهاي سخت عليه رژيم بوده‌اي. به نظرم بهتر است بلافاصله از اينجا بروي... او صدايش را برايم بلند كرد: دارم به تو مي‌گويم براي اينكه خيالم آسوده شود تو بايد از اينجا بروي.» (۱)

در دارك توشه سفر!
اشرف اما تا روز حركت به اندازه‌اي فرصت داشت كه بتواند براي اين سفر توشه‌اي تدبير كند و زادي فراهم آورد. او توانست در اين ايام بيشتر جواهرات خود را گرد هم آورد و با خود ببرد. (۲) پس گوش به فرمان برادر از تخت افتاده و تاج از دست داده‌اش راهي نيويورك شد و از دست مردم به خشم آمده و منتقم ايران پاي عافيت از اين خاك دركشيد. در اين آخرين سفر بي‌تشريفات و در خلوت همه ملازمان بريده از او جز دلي پرغوغا، خاطري پريشان و خوناب اشك كسي همپايي و هم‌ركابي او را سودمند ندانست. سفري كه اشرف به اميد بازگشت از آن مو سپيد و ديده دريا كرد و رهاورد آن چيزي جز دلي خونين از آرزويي واهي نبود كه «بخت و رأي و زور و زر» از او ستاند و او را به كام دل نرساند. «كي رسد بر كام دل چون روزگار از دست رفت» و بدين‌گونه آوارگي و تبعيد كابين‌گران عروس هزار داماد و بي‌وفاي دولت مستعجل كامروايي اشرف شد.
گمان چنين پاياني ناخوشايند حتي براي لحظه‌اي در انديشه اشرف نمي‌گنجيد. بي‌توجهي به علل عيان انقلاب بزرگ و مردمي و ناديده گرفتن پايه‌هاي اين خيزش انقلابي توسط اشرف در ايام رشد و شكل‌گيري آن سبب شد كه او هرگز نتواند انگيزه‌هاي آن را دريابد و زمينه‌هاي فروپاشي امپراتوري برادر خود را درك كند. بي‌ترديد او چون شاه، هنوز هم نمي‌داند كه خود نيز در ايجاد اين زمينه‌ها به اندازه چشمگيري دخالت داشته و امروز بي‌توجه به اين حقيقت در جست‌وجوي آن است تا مقصر اصلي اين حادثه بزرگ تاريخي را دريابد و تاوان هر چه از دست رفته را از او بازستاند و به جبران سال‌ها تبعيد بر جان او آويزد يا به ناتواني، شكوه از اين همه حرمان و خسران كند. او همه را در اين كار مقصر مي‌داند. از يك سو اين انقلاب را تدبير غرب براي جلوگيري از تسخير كمونيست‌ها مي‌داند(۳) و از سوي ديگر آن را دست‌پرورده شرقي‌ها مي‌داند كه سال‌ها به انتظار نشسته بودند تا ايران همچون سيب رسيده‌اي بر دامن آنها بيفتد(۴) و در كنار هر دو، از كرده دوستاني نالان است كه از رسم وفا دور افتاده، راه خيانت به خاندان پهلوي را پيش گرفته بودند و افزون بر همه اينها غفلت پهلوي‌ها را هم در مهار كردن مخالفت‌هاي داخلي اقشار مختلف از جمله روحانيون، به عنوان زمينه‌اي براي فروپاشي بي‌تأثير نمي‌داند. (۵) اگرچه زمينه‌هاي فروپاشي سلطنت پهلوي براي اشرف آنگونه كه خود گفته همچنان مبهم مانده، اما يك چيز براي او عيان آشكار است: بي‌ترديد منفورترين فردي كه از اين حوادث ضرر كرده، اوست. او كه بي‌پروا، حسابرسي و مسئوليت هر آنچه مي‌خواست مي‌كرد.

بدنامي قاچاق
درست ايامي كه اشرف در كسوت مصلحي اجتماعي از تبعيض‌هاي نارواي اجتماعي داد سخن مي‌داد و در بيانيه‌هاي بين‌المللي خود از حكايت دل پر خون كودكان سيلي‌خورده از دست فقر هتاك را از گونه‌هاي زرد آنها مي‌خواند و به جهانيان اعلام مي‌كرد، دست خود را در دستان قاچاقچيان مواد مخدر به گرمي مي‌فشرد و وقتي لب از سخنراني‌هاي شيوا و دلنشين فرو مي‌بست، دستان تواناي او به كار پررونق قاچاق مواد مخدر گرم مي‌شد. (۶) امري كه از ديده‌ها پنهان نماند و دنيايي از آن باخبر شد.
«در دوران محمدرضا تبليغات پرسر و صدايي عليه قاچاق مواد مخدر به راه افتاد و عده‌اي قاچاقچي خرده‌پا اعدام شدند. اين در حالي بود كه بارها و بارها افتضاحات اشرف در زمينه قاچاق مواد مخدر پخش مي‌شد و در مطبوعات خارجي انعكاس مي‌يافت....» (۷) گاه دلمشغولي‌هاي اشرف در قاچاق مواد مخدر خبر جذاب روزنامه‌ها و مطبوعات خارجي بود و رفتار شاه با او در اين زمينه تعجب آنان را برمي‌انگيخت. درست در همان ايام كه شاه به‌عنوان سخت‌گيرترين تعقيب‌كننده قاچاقچيان مواد مخدر دستور اعدام ۱۰۰ نفر را صادر كرده بود، روزنامه اشپيگل با شگفتي از چمداني در دست اشرف خبر داد كه تنها محتواي آن هروئين بود: «اشرف خواهر مقتدر شاهنشاه ايران در فرودگاه ژنو با يك چمدان هروئين غافلگير شد، ولي مصونيت سياسي مانع تعقيب ايشان شد»، اما اگر اشرف از تعقيب شاه مصون بود، از گزند رقباي خود هميشه در امان نبود. چيزي نمانده بود كه اشرف در داد و ستد مواد مخدر آخرين دارايي‌اش، يعني جانش را ببازد و بدين‌گونه از اينگونه ماجراجويي‌ها امان گيرد: وقتي در اولين ساعات بامداد يكي از روزهاي تابستان ۱۳۵۵ سوار بر رولزرويس شده بود تا شهر فرانسوي كان را به سوي ژان‌لوپن، شهر ديگر فرانسه ترك كند، افرادي دست به اسلحه چندان رضايت به سفر او نداشتند و خواستند با شليك چند گلوله او را براي هميشه از حركت بازدارند. اين حمله منجر به مرگ اشرف نشد، اما سلامت او و راننده‌اش به بهاي جان يكي از نزديك‌ترين دوستان وي تمام شد. روزهايي چند پس از اين حادثه، انگيزه‌هاي موجود پيش از حادثه كشف شد. آنها كه به سوي اشرف آتش گشودند، رقيبان اشرف در قاچاق مواد مخدر بودند كه كينه عميقي از او به دل داشتند، اما اشرف اكنون در برابر اسناد تاريخ به دفاع از خود برخاسته است و در تلاشي تبرئه‌جويانه از اتهام قاچاق مواد مخدر چنين مي‌گويد: «من به عنوان عضوي از خاندان سلطنتي و چهره سياسي فعال، سهم خود را از حملات مطبوعات گرفته‌ام... مثلاً به من تهمت مي‌زدند كه در قاچاق ترياك دست داشته‌ام. چيزي بيشتر از اين نمي‌تواند به دور از واقعيت باشد. سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي كه من بنيانگذارش بودم، حدود ۳۰۰ مركز درماني براي معالجه معتادان ايجاد كرد و من شخصاً در سراسر دنيا از نيويورك تا هند به ايراد سخنراني‌هايي پرداخته و در آنها سوءاستفاده از مواد مخدر و قاچاق آن را محكوم كرده بودم». (۸) آنچنان كه همه سياستمداران رسم دارند!

در حسرت ايام
پس از خروج اشرف از كشور، شاه نيز سلطه و سلطنت را رها كرد تا ۲۵۰۰ سال حكومت شاهنشاهي در ايران اينگونه به فرجام برسد و ملت تشنه آزادي به آرمان خود نزديك‌تر شود. ۲۶ دي ۱۳۵۷ در فرودگاه مهرآباد، تنها چشمي كه ياراي ديدن شور و شادماني ايران را نداشت، چشم‌هاي گريان مسافري بود كه پس از ۳۷ سال شاهي و خودكامگي، بي‌هيچ نشاني از شاهنشاهي راه قاهره را در پيش گرفت؛ راهي بي‌بازگشت. شاه از قاهره به چند كشور ديگر نيز سركشيد تا شايد بتواند در اين دنياي پهناور گوشه‌اي امن براي اقامت خود بيابد تا دل هراسانش در پناه جرعه‌اي اميد امان گيرد، اما مدتي نگذشت كه بي‌سنگيني تاج سر خود را سبك ديد و نغمه بازگشت سر داد و به اين انگيزه آخرين توان خود را به كار گرفت تا در آخرين لحظه‌ها بخت خود را بيازمايد، از اين‌رو به سراغ دوستاني چند از جمله بختيار و اويسي رفت و راز دل به اشرف گفت تا طرحي نو براي براندازي انقلاب نوپاي ايران دراندازد. (۹) پيش از همه اشرف دست او را به ياري فشرد و وعده بذل حتي آخرين مانده‌هاي مال و واپسين لحظه‌هاي جان خود را در اين راه داد، ولي شاه همه اين اخلاص او را در صورتي روا دانست كه در مسائل سياسي دخالت نكند! شرطي كه شاه سالياني پيش‌تر نتوانست اشرف را وادار به پذيرش آن كند. (۱۰)اما شاه و اشرف در اين كار راه به جايي نبردند و شاه در اين خيال خام در پنجم مرداد ۱۳۵۹، سر مرگ فرود آورد و درحالي كه چشم دل همچنان به سوي تاج از دست‌رفته‌اش گشاد داشت، چشم سر فرو بست.

۲ ميليون دلار براي روزهاي بازنيامدني!
اما اشرف فرصت را همچنان باقي دانست و به آرزوي بازگشت خاطر خود را مشغول داشت. او براي براندازي جمهوري اسلامي پس از برادرش دست خود را در دست يكي از مأموران سيا گذاشت و براي اين هدف ۲ ميليون دلار به او داد تا شايد روزهاي بازنيامدني بخت خود را تكرار كند. (۱۱) در همين تكاپو رضا پهلوي، وليعهد سابق بيستمين سال تولد خود را جشن گرفت. ۲۰ ساله شدن او قبل از آنكه براي خاندان پهلوي نشاطي به ارمغان بياورد، يادآور تأثر و حرماني جانسوز براي آنها بود. او مي‌توانست پس از پدر در چنين سني بر تخت طاووس باستاني ايران به رسم شاهان پيشين تكيه زند و تاج پدر را به ارث گيرد و به تركتازي شاهنشاهان پيشين ادامه بدهد، اما در اين آرزوي هرگز برآورده نشدني تنها آهي برآمده از نهاد مي‌توانست نجواي تسلي‌بخش و همدم اين خاندان باشد. رضا پهلوي از اين حسرت تاب نياورد و به رسم قانون اساسي پيشين در فرسنگ‌ها دورتر از خاك ايران و در قاهره خود را پادشاه قانوني ايران اعلام كرد. هر آن‌كه اين عزم شاهانه را شنيد، البته به ياد آورد كه «آرزو بر جوانان عيب نيست.»

ورشكستگي مالي و سياسي

رضا پهلوي با اين سمت نمادين، دفتري گشود تا آداب فرمانروايي به جاي آورد و بي«بار عام» رأي ملوكانه صادر نكند. اشرف با اهداي ۵ ميليون دلار او را در اين دفترگشايي ياري كرد. (۱۲) اشرف در كنار اين امور به فعاليت‌هاي اقتصادي و تجاري نيز بي‌توجه نبود و با بهره‌گيري از سرمايه‌هاي انباشته و ثروت اندوخته و تجربه‌هاي آموخته راه‌هاي گوناگوني را براي كسب آزمود و در اين راه البته چون هر بازرگان ديگري از ضرر و زيان مصون نماند. او در اوايل دهه ۸۰ ميلادي به همراه شريكي امريكايي به ديار هنگ‌كنگ رفت تا به گشايش بانكي خصوصي در آن مرز و بوم اقدام كند، اما تنها ثمره اين اقدام، ضرري ۳۵ ميليون دلاري بود كه جيب شريك فريبكار وي را پر كرد و ديگري، ثروتي بود كه در چين به منظور سرمايه‌گذاري به باد داد. گويي در خاور دور حتي به بهايي گزاف سهمي براي اشرف در نظر نگرفته‌اند. او كه در ميان اعضاي خاندان پهلوي به ثروتمندي مشهورتر از ديگران است، هم‌اكنون بخشي از سرمايه خود را براي مبارزه با جمهوري اسلامي اختصاص داده و با بخشي ديگر از آن به تأسيس «بنياد مطالعات فرهنگ ايران» اقدام كرده است و با دلي به درد آمده از خسراني بزرگ خاطرات لحظه لحظه روزگار اشرافي و شاهانه زيستن را مرور مي‌كند.

فرزند موميايي شده!

در كنار همه اين امور دل او دردمند و داغدار پسرش شهريار نيز است. او به همان اندازه كه از شهرام، پسر بزرگش دورافتاده بود به شهريار نزديك بود، اما در سال ۱۳۵۸ خبر مرگ شهريار آخرين مانده‌هاي روشنايي را در دل او خاموش كرد و او را در ماتمي سنگين فرو برد. اندام سرد و مرده پسرش را به دست خاك نسپرد و آن را موميايي كرد تا بلكه بتواند آن را در ايران به خاك بسپارد. همچنان كه احساسي سرد و مانده‌هاي اميدي كم‌فروغ را در ميان تارهاي خيال تنيده است تا بار ديگر، گامي به سوي ايران بردارد و پا بر اين خاك پاك بنهد. او هم‌اكنون در پاريس، در عمق نگاه‌هاي خسته به تاريكي جنگ و مقابله چشم دوخته است: «تا وقتي زنده‌ام به هر طريقي كه بتوانم متقابلاً با آنها خواهم جنگيد.» (۱۳)
و اينك.‌.‌..
اينك از اين همه غوغا و ماجرا در تاريخ ايران تنها زني مانده كه عمرش از ۹۰ سال فراتر رفته است و در خلوت تنهايي خود به مسيري طولاني و طي شده از گذر زمان با چشماني كمسو مي‌نگرد و هر بار حلقه اشك غبار زمان را از ديدگانش مي‌شويد، به ياد برادرش مي‌افتد كه از همه وجود او تنها سنگي بر گوري خاموش در سرزمين قاهره مانده است. آنجا كه پادشاهان بسياري را به ياد مي‌آورد كه در برابر قدرت محتوم الهي زانوي ناتواني بر زمين زدند و تسليم مرگ شدند و اين نداي حقاني الهي را تفسير كردند: «پس ‌اي صاحبنظران عبرت آموزيد.» هر بار كه چهره شاه در برابر ديدگان اشرف تازه مي‌شود، بي‌گمان همنوا با بادهاي سركش در پيچاپيچ اهرام و خروش نيل، اما نشسته در فرسنگ‌ها دورتر از آنها در كنار برج ايفل با تمام وجود زمزمه مي‌كند:
«پيش از شما
بسان شما بي‌شمارها
با تار عنكبوت نوشتند به روي باد:
كاين دولت خجسته جاويد، زنده باد!»

پي‌نوشت‌ها‌:
(۱) خاطرات اشرف پهلوي، ص ۲۷۳.
(۲) احمدعلي مسعود انصاري، من و خاندان پهلوي، تنظيم و نوشته محمد برقعي و حسين سرافراز، نشر فاخته، تهران ۱۳۷۱، ص ۲۵۳.
(۳) عبدالرضا هوشنگ مهدوي، سياست خارجي ايران در دوران پهلوي (۱۳۵۷ـ۱۳۰۰)، نشر البرز، بي‌جا ۱۳۷۳، ص ۴۹۹.
(۴) اشرف پهلوي، پيشين، ص ۲۷۲.
(۵) همان، ص ۲۵۹.
(۶) به نقل از دكتر داود هرميداس باوند، عضو برجسته هيئت نمايندگي ايران در سازمان ملل.
(۷) خاطرات حسين فردوست، صص ۲۶۲ و ۲۶۳.
(۸) اشرف پهلوي، پيشين، ص ۲۵۲.
(۹) همان، صص ۱۳۹ـ۱۴۴.
(۱۰) همان.
(۱۱) همان، ص ۲۱۶.
(۱۲) همان، ص ۱۵۴.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها