کد خبر: 510707
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۵
شكنجه‌هاي كميته مشترك ضدخرابكاري درآينه يك روايت پرنكته در گفت‌وشنود با حجت‌الاسلام والمسلمين احمد سالك

آنچه پيش روي داريد، بي‌نياز از هرگونه توضيح است. روايت محنت‌هايي كه با حمايت حاميان و ميدان‌داران امروز حقوق بشر در شكنجه‌گاه‌هاي ساواك گذشته است. روايتي كه نيم از هزار آن هم تاكنون گفته نشده است. اميد آنكه مؤثر افتد.

در دوره‌اي به سرمي‌بريم كه پاره‌اي از بازماندگان رژيم گذشته و حتي عنصري چون پرويز ثابتي، اساساً منكر وجود شكنجه در شكنجه‌گاه‌هاي رژيم شاه شده‌اند! جنابعالي يكي از شاهدان سياه‌چال‌هاي ساواك و از شكنجه‌شدگان انقلاب هستيد. مايليم كه روايت شكنجه‌هاي ساواك را در قاب يكي از دستگيري‌هاي شما ببينيم. شما در زندان كميته مشترك ضدخرابكاري چه ديديد؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. در پاسخ به سؤال شما بايد عرض كنم پس از آنكه ما را از ساواك آباده به زندان كميته مشترك ساواك و شهرباني آوردند، اولين كار شكنجه‌گرهاي كميته مشترك اين بود كه لباس‌هايمان را از تن بيرون آوردند و ما را در دو اتاق مجزا عريان روي تخت آهني كه در داخل اتاق بود خواباندند و دست و پايمان را به تخت قفل كردند تا هنگام شكنجه نتوانيم هيچگونه حركتي كنيم. پس از آنكه همه چيز براي شكنجه‌ ما آماده شد، آرمان و دهقان كه شكنجه‌گرهاي من بودند وارد اتاق شدند و علاوه بر آنها ۱۴ نفر هم كه در اطراف تختم ايستاده بودند شروع به شكنجه كردن كردند.
شب اول حدود ۷۵ ضربه شلاق به كف پا و تعدادي سيلي و مشت به سر و صورتم زده شد، طوري كه وضع بدي پيدا كردم. پاها و سر و صورتم متورم شده بودند، كمر و گردنم در اثر ساييده شدن روي آن تخت آهني زخم شده بود. با اين وضعيت بلافاصله بندها را از دست و پايم باز و مرا مجبور به دويدن كردند. اين ۱۴ نفر با باتوم‌هاي زرد و درازي كه در اتاق بود هر جور و به هر جاي بدن كه مي‌توانستند مي‌زدند و با فرياد مي‌گفتند: «رفقايت را معرفي كن. رده بالا و پايينت را بگو. با چه كسي مرتبط بودي؟ خانه‌تان كجاست؟»

در اين لحظات چگونه خود را تسكين مي‌داديد؟ 

من در تمام اين مدت فقط ذكر يا الله، يا زهرا(س) يا حسين(ع) مي‌گفتم و از اينكه مي‌ديدم آنها از دستم عصباني مي‌شوند و نمي‌توانند حتي يك كلمه از من اعتراف بگيرند، لذت مي‌بردم. البته در بين افرادي كه مرا با شلاق مي‌زدند جواني بود كه شلاق خود را بالا مي‌برد، ولي به من نمي‌زد. اين جوان نامش سيدموسوي بود و بعداً محافظ زندان من شد و جوان ديگري هم از پليس‌هاي شهرباني به نام سعيدي بود كه او هم ضربه‌اي به من نزد و مي‌توان گفت واقعاً اينها ملك‌هاي الهي بودند كه گاهي به فرياد ما مي‌رسيدند. بعد از اينكه مرا حدود نيم‌ساعت دواندند، باد پاهايم كمتر شد، طوري كه توانستم روي پاهايم بايستم. آنگاه مرا از پله‌هاي زيرزمين كميته مشترك بالا بردند و در يك اتاق كه صندلي دسته‌داري داشت نشاندند. پس از آن، سه برگه كاربن‌دار جلويم گذاشتند و سؤالات شروع شد.

سؤالاتشان چه بود؟

سؤال اولشان اين بود كه بيوگرافي خودتان را به صورت كامل بنويسيد. بعد هم سؤال كردند شما با چه كساني در كشور ارتباط داريد؟ چون در آن شب اول تصميم داشتم دست به قلم نبرم، هر چه آمدند و رفتند چيزي براي آنها ننوشتم، تا اينكه دوباره در آن اتاق كتك زدن من شروع شد. در جواب كتك زدن آنها گفتم:«دستم طاقت نوشتن ندارد و نمي‌توانم چيزي بنويسم». گفتند: «ضبط مي‌آوريم و حرف‌هايت را ضبط مي‌كنيم». گفتم: «قادر به صحبت كردن هم نيستم». تا اينكه آنها دوباره از فرط ناراحتي و خشم از اينكه نتوانسته بودند از من اعترافي بگيرند، مرا از طبقه بالا به زيرزمين بردند. ابتداي پله‌هاي زيرزمين كه رسيدم، لگد محكمي به من زدند كه ناگهان از بالاي پله‌ها به پايين پرت شدم و پس از آن مرا در داخل اتاق شكنجه به تخت بستند و شروع به شكنجه كردند.

شكنجه‌گرهايتان چه كساني بودند؟

يكي از شكنجه‌گرهايم آرمان و اهل عرق و شراب بود، او هر وقت مي‌خواست براي شكنجه كردن بيايد اول مست مي‌كرد و بعد مي‌آمد. در همان شب اول كه مرا به اتاق مخصوص براي نوشتن اعترافاتم برده بودند، با اين آرمان روبه‌رو شدم و ديدم ميله‌ بسيار بزرگ آهني در دست دارد و به سمتم مي‌آيد كه با آن ميله آهني به سرم بزند. ناگهان دوستانش كمرش را گرفتند و آن ميله آهني را از دستش خارج كردند. وقتي آن ميله را از دستش گرفتند، به سمتم هجوم آورد و مرا در يك سه‌گوش اتاق گير انداخت و در آنجا كيسه بوكس اين آدم شدم. البته اينطور هم نبود كه تنها بايستم و كتك بخورم، بلكه گاهي از زير مشت و لگدش مي‌گريختم و وقتي دستش به ديوار مي‌خورد بسيار عصباني مي‌شد. در مجموع اينها از اينكه افراد را بر اثر شكنجه مجروح و مصدوم كنند لذت مي‌بردند و واقعاً انسان تعجب مي‌كرد ساواك چه نيروهايي تربيت كرده بود.

برنامه «تمشيت» شب اول چطور تمام شد؟

سرانجام پس از آنكه در همان شب اول از شكنجه كردنم خسته شدند، از اتاق شكنجه بيرونم آوردند و در سلولي كه در كنار اتاق شكنجه قرار داشت بردند و دست و پايم را با زنجير به تخت قفل كردند و يك نگهبان آنجا گذاشتند. اين وضع تا صبح طول كشيد. پاسي از شب گذشته بود كه از آن پليس سؤال كردم «آيا اذان صبح شده است؟» ايشان در جواب گفت:«نزديك طلوع آفتاب است». پرسيدم: «آيا ممكن است اجازه بدهي وضو بگيرم؟» ايشان موافقت كردند و پس از گرفتن وضو، بار ديگر به اتاق شكنجه برگشتم و پس از آنكه مرا به تخت شكنجه بستند، سمت قبله را نشانم دادند و در حالت نشسته نماز صبح را خواندم و اين حالت تا ۹ صبح ادامه يافت. ساعت ۹ صبح مأموران فقط يك ليوان چاي با دو سه حبه قند و تعدادي قرص آوردند. ابتدا چاي را خوردم، هر چند احتمال مي‌دادم موادي را در چاي ريخته باشند، اما چون نمي‌دانستم قرص‌ها براي چيست، آنها را مخفي و از خوردن آنها امتناع كردم. سرانجام ساعت ۱۰ صبح ابتدا چشم‌هايم را بستند و سپس به همراه مأموران به اتاق طبقه اول براي نوشتن اعتراف رفتيم. آنجا مقاومت كردم و نتوانستند هيچگونه اعترافي بگيرند و پس از آن مرا دوباره به اتاق شكنجه منتقل كردند. نزديك اذان ظهر روز دوم يك بشقاب لوبيا و ليواني آب به عنوان ناهار به من دادند. پس از خوردن ناهار نماز خواندم و چند ساعت استراحت داشتم. بعد دوباره همه عناصر ساواك و شهرباني از رئيس ساواك گرفته تا رئيس شهرباني و آدم‌هاي بلندپايه شهر به اتاق شكنجه آمدند.

مگر درباره شما چه فكري مي‌كردند كه اينطور حساس شده بودند؟

در آن شرايط آنها فكر مي‌كردند رئيس كل ـ ‌به قول آنهاـ خرابكاران ايران را گرفته‌اند و به همديگر مي‌گفتند اين همان شخصي است كه وصفش را گفته‌اند و من هم همين‌طور كه نظاره‌گر آنها بودم، ذكر حضرت حق جل و علا و اهل‌بيت(ع) بر زبانم جاري بود، زيرا در آن شرايط واقعاً انسان با آن ذكرها نيرو مي‌گرفت. اين افراد كه رفتند فرد ريشويي كه انگشتري عقيق هم در دستش بود و به او حاج‌آقا مي‌گفتند وارد اتاق شد و از راه نصيحت صحبت‌هايي را شروع كرد و گفت:«آقاي سالك! شما آدم فاضلي هستيد، در قم تحصيل كرده‌ايد،«النجاه في الصدق»، چرا اين بلا را به سر خودت مي‌آوري؟ چرا اين همه مصيبت را تحمل مي‌كني؟ خب هر چه از تو مي‌خواهند به آنها بگو. اگر شما به من قول بدهي هر چه اطلاعات داري بگويي، من هم قول مي‌دهم هر چه زودتر آزاد شوي و پيش خانواده‌ات بروي». اين قبيل مطالب را با من مطرح مي‌كردند كه با بي‌اعتنايي از كنار آنها مي‌گذشتم و بدون آنكه بتواند از من اعترافي بگيرد از اتاق شكنجه خارج شد. پس از رفتن ايشان شخص ديگري كه كاغذي در دستش بود در سلول را باز كرد و مطالب آن كاغذ را كه در واقع قرار بازداشتم بود برايم خواند. چون دست‌هايم بسته بود، دست‌هايم را براي امضا باز كردند، اما از امضا كردن آن امتناع كردم و گفتم:«شما بدون مجوز و دليل مرا گرفته و در اينجا زنداني‌ام كرده‌ايد، حالا هم قرار بازداشت مي‌آوريد؟» ايشان در جواب حرف‌هايم گفت:«اعتراض داري؟» گفتم:«بله، اعتراض دارم» و خودش اعتراض مرا پايين آن قرار بازداشت نوشت و براي دادگاه برد. البته اين كار تنها به خاطر اطلاع دادن به دادگاه بود كه بايد بعد از ۲۴ ساعت اطلاعات اوليه متهمين را در اختيار دادگاه نظامي قرار دهند. پس از پايان اين ماجرا و درحالي كه براي دومين شب بود كه در زندان كميته مشترك محبوس شده بودم، مأموران ساواك بعد از نماز مغرب و عشا براي شكنجه كردن به اتاق آمدند و تقريباً تا ساعت چهار صبح شكنجه‌ام ادامه يافت.

در اين نوبت شكنجه‌گر شما چه كسي بود؟

در اين شب، دهقان شكنجه‌گر بود و علاوه بر شلاق از باتوم برقي استفاده مي‌كرد. در حالتي كه دست‌ها و پاهايم به تخت آهني بسته شده بود آن باتوم برقي را در جاهاي حساس بدن مثل زير بغل، پشت چشم، اطراف كمر و روي شاهرگ‌هايم مي‌گذاشت و شوك الكتريكي در بدنم ايجاد مي‌كرد و در آن شرايط مي‌گفت:‌«هر چه اطلاعات داري، بيان كن». من هم فقط يك فرياد «ياالله» مي‌كشيدم و هيچگونه اعترافي نداشتم يا اينكه همين‌طور كه بدنم گرم بود، نوك ميخ آن باتوم برقي را كه خيلي خنك بود در بدنم وارد مي‌كرد، طوري كه آثار آن تا مدت زيادي بر بدن باقي مي‌ماند.
اما شب سوم كه در اتاق شكنجه بودم، ابتدا آرمان شروع به شلاق زدنم كرد. سپس بر اثر خستگي شلاق را به دهقان داد و او شروع به كتك زدن كرد. حدود ۶۰، ۷۰ ضربه شلاق كه زد پاهايم باد كرد و بعد شكاف برداشت. اينها نوك شلاق را كه مسي بود در شكاف‌ها فرو مي‌كردند يا گاهي با سوزن مي‌كشيدند و لاي اين زخم‌ها آب‌نمك مي‌ريختند كه بر اثر اينگونه شكنجه‌ها از هوش مي‌رفتم. بعد با ريختن آب سرد به هوشم مي‌آوردند و شروع به دواندنم روي اين زخم‌ها و شكاف‌ها مي‌كردند كه در همين لحظات احساس مي‌كردم گوشتي كف پاهايم نيست و روي استخوان راه مي‌روم. در همين حال مرا براي گرفتن اقرار به اتاق مخصوصي بردند.

علاوه برشكنجه و بازجويي كار ديگري را هم در پيش گرفتند؟

فكر مي‌كنم روز سوم بود كه آدرس منزلمان را گرفتند و بلافاصله به منزلمان رفتند و برادر كوچكم را به همراه تعدادي از نامه‌هايي كه بين پدرم و آيت‌الله كاشاني در جريان ملي شدن صنعت نفت نوشته شده بود، به ساواك اصفهان بردند.

در شكنجه‌هاي شما از چه وسايل ديگري استفاده مي‌كردند؟

وسيله ديگري كه در زندان كميته مشترك از آن براي شكنجه‌ام در آن شب استفاده شد، بخاري برقي بود. به اين شكل كه وقتي مرا وارد اتاق بازپرسي مي‌كردند روي صندلي فلزي قرارم دادند. اين صندلي به‌گونه‌اي بود كه اصلاً امكان تكان خوردن روي آن وجود نداشت و يك بخاري برقي سمت راست و يك بخاري برقي سمت چپم گذاشتند و اينها به‌قدري حرارت داشتند كه تمام اطراف پاها و كمرم را سوزاندند، ولي با وجود اين شرايط هيچگونه مطلبي در برگه بازپرسي ننوشتم. يكي ديگر از شكنجه‌هايي كه رويم انجام دادند، بيدارخوابي بود. آنها حدود هفت، هشت شبانه‌روز به من اجازه خوابيدن ندادند! به اين صورت كه مجبورم مي‌كردند راه بروم و نه‌تنها حق خوابيدن بلكه حق ايستادن و نشستن هم نداشتم و درحالي كه راه مي‌رفتم، گاهي به ديوار تكيه مي‌دادم و گاهي مي‌افتادم كه آنها مي‌آمدند و با زور وادار به راه رفتنم مي‌كردند. حالات شخصي كه دچار بيدارخوابي مي‌شود طوري است كه معمولاً فك پايين قدرتش را از دست مي‌دهد، زبان رها مي‌شود، دست‌ها رها مي‌شوند، مثل اينكه تمام استخوان‌بندي آدم از پيچ و مهره‌هايش رها شود. در مجموع اعصاب رها مي‌شود، مغز حالت تعادلي ندارد و آدم احساس مي‌كند كه مغز در كاسه سرش رها شده است. در اين شرايط وضعيت سختي داشتم. طوري‌كه با هر پلك زدن اتاق دور سرم مي‌چرخيد. سرگيجه شديد و حالت اغما داشتم و بر زردابي كه مرتب بالا مي‌آوردم از هوش مي‌رفتم تا اينكه به فريادم رسيدند و فقط كاري كه كردند، مرا محكم به تخت بستند تا خوابم ببرد. حالا برگشتن به حالت طبيعي با اين شرايط زجر سنگيني داشت و روز هشتم بود كه با خورانيدن قرص خواب به من و درحالي كه با زنجير به تخت بسته شده بودم خوابم برد.

كي توانستيد به حالت عادي برگرديد؟

روز نهم بود كه توانستم كمي حرف بزنم و تقاضاي آب يا غذايي بكنم، اما روز دهم كه يك مقداري جان گرفتم، مجدداً به اتاق طبقه بالا احضارم كردند و گفتند اعترافات خود را بنويس. با چه كساني ارتباط داري؟ و من هم چون اراده‌ام را از دست داده بودم، اسم يكي دو تا از بچه‌ها را نوشتم. بعد نگاهي به كاغذ انداختم و ديدم اگر اين نوشته به دست آنها بيفتد، همه چيز لو مي‌رود. با خودم فكر كردم من كه تاكنون اين همه شكنجه را تحمل كرده‌ام، حالا بايد اين چيزها لو برود. پشيمان شدم. كاغذها را لوله كردم و به عنوان اينكه نياز به توالت دارم به دستشويي رفتم، البته نگهبان آن روز من يكي از پليس‌هاي شهرباني بود كه در زندان همواره به من كمك مي‌كرد. ايشان گفت: «من مي‌روم بالا مي‌نشينم و تو هم هر كاري خواستي بكن». من بلافاصله كاغذ را در توالت انداختم، اما متأسفانه پايين نرفت و ناچار شدم آستينم را بالا بزنم و آن را در سوراخ توالت كنم كه تمام دستم بوي بد گرفت تا اينكه بعد از آن مقداري تايد پيدا كردم و شايد حدود يك ساعت به دستم تايد مي‌زدم تا بويش برود، چون مي‌دانستم بعد از مدتي به سراغم مي‌آيند و ممكن است قضيه لو برود.
حدود ساعت ۲ بعد از نيمه‌شب شكنجه‌گران بالاي سرم آمدند كه چه نوشته‌اي؟ من كاغذها را كه دو نسخه بود روي ميز گذاشتم و گفتم: «چيزي ندارم كه بنويسم» و با ناراحتي كاغذها را برداشتند و با سرعت پايين رفتند. بعد از چند لحظه يكي از آنها بالا آمد و گفت:«كاغذها سه نسخه بودند»، گفتم:«نه، دو نسخه بودند.» با هم درگير شديم. من روي دو نسخه تأكيد داشتم و او هم روي سه نسخه. به پليس گفت:«اين كجا رفت؟» گفت:«جايي نرفت، فقط يك توالت رفت و آمد.» خلاصه رفتند و تمام توالت‌ها را سيخ زدند، ولي كاغذ پايين رفته بود و آنها چيزي به دست نياوردند. من چنان محكم روي دو نسخه ايستادم كه باورش شد، يك لحظه نگاه كردم ديدم زير لب مي‌گويد نكند دو نسخه آورده بودم، وقتي اين را ديدم آرامش پيدا كردم. استقامت من روي دو نسخه او را به شك انداخت و بعد باور كرد كه دو نسخه بود و اينها بعد از آن همه بيدارخوابي نتوانستند اطلاعاتي از من به دست بياورند.

شكنجه‌هاي شما تا كي ادامه پيدا كرد؟ آيا گشايشي شد؟

اين شكنجه‌ها تا شب دوازدهم كه به شب قتلگاه من معروف شد، ادامه داشت. در اين شب همه‌گونه شكنجه‌اي رويم انجام دادند، ولي نتوانستند اطلاعاتي بگيرند. در اين شب بچه‌هاي ساير سلول‌ها براي نجاتم به ائمه اطهار(ع) متوسل شده بودند، البته من در تمام اين مدت در سلول انفرادي بودم، ولي سلول‌ها به اين شكل بود كه اگر چه بين آنها ديوار قرار داشت، ولي از طريق سقف با هم ارتباط داشتند و هر گونه صدايي منعكس مي‌شد، آن وقت من در اين شرايط در وسط اين سالن قرار گرفته بودم و صداي گريه و توسل بچه‌ها را از اين طريق مي‌شنيدم.

ظاهراً‌ اوج شكنجه‌هايتان در شب دوازدهم بود. اينطور نيست؟

بله. شب دوازدهم بار ديگر به سراغم آمدند و مرا از سلول به اتاق شكنجه بردند. مجدداً دست و پايم را به تخت قفل كردند و ضربات شلاق و بعد از آن دواندن و سپس ضربات شلاق شروع شد. درحالي كه لخت بودم، دستبند قپاني به دستانم زدند و از سقف آويزانم كردند كه در اين حالت بين قفسه سينه، امحا، احشا، شكم و پرده ديافراگم فاصله مي‌افتد و باعث درد بسياري مي‌شود. در همين حال كه به سقف آويزان بودم، سه نوع شكنجه را شروع كردند. اول باتوم‌كشي بود كه ۱۴ نفري كه در اطرافم ايستاده بودند با باتوم‌هاي زرد و بلند از شكم به پايين را مي‌زدند. اين شلاق‌ها وقتي زده شد يك مرتبه بدنم ورم كرد، هيكلم دو شكل شد، يعني پايين آن خيلي چاق و متورم و از شكم به بالا لاغر و درحالي كه آويزان بودم، با فندك تمام محاسن و موهاي سينه‌ام را سوزاندند، طوري كه حدود ۲۰ دقيقه بعد از هوش رفتم و وقتي كه از بالاي طناب رهايم كردند و پرده ديافراگم مي‌خواست به حالت اوليه برگردد، اين قسمت از بدنم چنان دردي گرفت كه از شكنجه بدتر بود و فشار سنگيني را بايد تحمل مي‌كردم كه از شدت درد از هوش رفته بودم و آنها با يك سطل آب و با زدن چند سيلي دوباره به هوشم آوردند.

اينها بخش‌هايي از شكنجه‌هاي تكان‌دهنده جسمي بود. آيا مورد شكنجه روحي هم قرار گرفتيد؟

علاوه بر انواع شكنجه‌هاي جسمي، به انحاي مختلف مورد شكنجه‌هاي روحي هم قرار گرفتم كه در اينجا يك نمونه از آن را عرض مي‌كنم. درحالي كه در اتاق شكنجه بودم، يكي از زندانيان حزب توده را داخل اتاق شكنجه آوردند و هر چه شكنجه كردند هيچ‌ اعترافي نكرد. بعد رو به او كردند و گفتند: «خانمت را مي‌گيريم و مي‌آوريم و در مقابل خودت چنين و چنان مي‌كنيم»، ولي او حرفي نزد. خانم ايشان را آوردند و وقتي زنش را ديد كه چادرش را برداشتند و شروع كردند به اصطلاح خودشان لختش كنند و عمل بي‌ناموسي انجام بدهند، ايشان ديگر طاقت نياورد و به آنها گفت:«با زن من كاري نداشته باشيد. هر چه بايد بگويم، مي‌گويم.» اتفاقاً همه چيز را گفت، البته الان اسمش يادم نيست، اما از بچه‌هاي گروه آقاي كيانوري بود. وقتي اين صحنه را ديدم به ذهنم آمد ممكن است چنين كاري را هم با من بكنند. شب دوازدهم بودم كه مرا خواستند و گفتند: «خانمت را گرفتيم» كه خيلي لرزيدم. پس از آن مرا به داخل سلولي بردند كه از سلول كنار آن صداي شكنجه زني مي‌آمد. صداي ناله زني كه از سلول كناري مي‌آمد گوش دادم و خيلي دقت كردم. بعد مرا وسط سالن بردند و گفتند: «الان با خانمت چنين و چنان مي‌كنيم.» ديدم اگر خانمم را بياورند ديگر نمي‌توانم تحمل كنم، خيلي برايم سخت بود. در همين اثنا صداي ناله زني را كه شكنجه‌اش مي‌كردند بالا رفت. دقت كردم و فهميدم صداي خانمم نيست، بنابراين آرامش و قوت قلب پيدا كردم. شكنجه‌گرم، آرمان مرتب شلوغ مي‌كرد و مي‌گفت برويد بياوريدش و حالت رواني ايجاد مي‌كرد. وقتي به من حمله كرد، فرياد زدم و گفتم:«همسرم هم خدايي دارد و من هم خدايي دارم» و در دلم به حضرت زهرا(س) متوسل شدم. وقتي اين حرف را زدم، يك‌مرتبه آرمان عصباني شد و سه چهار فحش خواهر و مادر به من داد كه ‌اي بي‌ناموس! تو اصلاً غيرت نداري، زنت را اينجا آورده‌ايم و تو مي‌گويي هر بلايي مي‌خواهيد سرش بياوريد. در نهايت، آن شب كتك عجيبي به من زدند، زيرا آرمان مست كرده بود و من هيچ‌وقت او را اينگونه نديده بودم. درحالي كه رو به ديوار ايستاده بودم و حواسم نبود نمي‌دانم يك ميله آهني بود، شلاق بود يا شيء ديگري با آن دو ضربه به مغزم زد كه بيهوش روي زمين افتادم. وقتي به هوش آمدم بدنم خيس بود، معلوم بود مرا با سطل آب و زدن سيلي به هوش آورده بودند. وقتي بلند شدم نصف بدنم فلج بود، دست‌هايم جمع نمي‌شد و از كار افتاده بود، سپس آنها مرا با آن وضعيت كه نيمي از بدنم فلج و سر و صورت و پاهايم زخمي شده بود و درحالي كه ادرارم چند روز بود كه خوني شده بود، به سلول آوردند و به تخت بستند. يك نگهبان برايم گذاشتند و دو سه روز مرا در اين حالت نگه داشتند، البته در طول روز بشقابي لوبيا به عنوان غذا و يك ليوان آب و چند عدد قرص مي‌دادند، ولي چون اطميناني به آنها نداشتم قرص‌ها را نمي‌خوردم و از بين مي‌بردم. از غذاها هم دو سه قاشق بيشتر نمي‌توانستم بخورم. گاهي در اين مدت به من حالت استفراغ دست مي‌داد و يك مقدار زردابي كه البته خوني هم بود بالا مي‌آوردم.

بعد از آن ضربه‌اي كه به سرتان خورد چه حالتي داشتيد؟ آن ضربه چه عوارضي داشت؟

پس از آن ضربه‌اي كه به مغزم وارد شد تقريباً مدت هشت ماه نصف بدنم فلج بود و حافظه‌ام را از دست دادم به طوري كه اكثر خطبه‌ها، نامه‌ها و كلمات قصار نهج‌البلاغه را كه حفظ بودم همه از حافظه‌ام پاك شد و حتي بحث‌هايي كه با شهيد مظلوم دكتر بهشتي در زمينه مسائل مختلف داشتم، همه‌اش از حافظه‌ام پاك شد. در يك كلام بگويم اسامي خواهران، برادران و حتي قيافه مادرم را نيز فراموش كرده بودم، چنانكه بعد از اولين ملاقات كه بعد از هشت ماه در زندان شيراز انجام شد، قادر به شناسايي خانواده‌ام نبودم. زماني كه در اين وضعيت بودم ساواك براي اينكه روحيه ديگر زندانيان را خراب كند يكي دو بار اين جوان‌ها را مي‌آورد و مرا به آنها نشان مي‌داد و مي‌گفت: «اگر شما هم نخواهيد همكاري كنيد، چنين بلايي بر سرتان مي‌آوريم. ببينيد چه بدبختي براي خودش درست كرده است.» در اين شرايط بود كه خدا به من لطف مي‌كرد و آيات استقامت و صبر را برايشان مي‌خواندم. اين عمل باعث شد ديگر زندانيان را پيش من نياورند.

از ديگر شكنجه‌هاي روحي در آن دوره چه بود؟

يكي ديگر از شكنجه‌هاي روحي ايجاد وضعيت وحشتناك در داخل سلول‌ها و تلقين يك نوع ترس و دلهره در بين زندانيان بود، چنانكه تكيه‌كلام شكنجه‌گرها اين شده بود كه اگر اطلاعات خود را براي ما بازگو نكني آن‌قدر اينجا مي‌ماني تا بپوسي. از طرفي سلول‌ها هم كه تقريباً شبيه به يك راهرو به پهناي يك متر و در ازاي هفت هشت متر بود، هيچ روزنه‌اي نداشت، يعني اگر در را براي مدت طولاني مي‌بستند، اكسيژن تمام مي‌شد و فرد از بين مي‌رفت. بعد از انقلاب در آنجا حتي استخوان‌هايي پيدا شده بود كه نشان مي‌داد چنين كاري را انجام داده بودند، ولي آنها حتي با تمام اين شكنجه‌ها نتوانستند اطلاعاتي از من كسب كنند. در مدتي كه در زيرزمين كميته مشترك شهرباني و ساواك زنداني بودم، نمي‌توانستم حتي نور خورشيد را ببينم. براي خواندن نماز از روي غذايي كه مي‌آوردند احساس مي‌كردم مثلاً ظهر است و نماز مي‌خواندم يا وقتي شيفت نگهبان‌ها تغيير مي‌كرد، احساس مي‌كردم صبح يا مغرب است و نماز صبح يا مغرب و عشا را مي‌خواندم، بنابراين با وجودي‌كه وقت دقيقي براي اداي نماز نداشتم هميشه در حال راز و نياز با خداوند بودم. 

با تشكر از جنابعالي كه پذيراي اين گفت‌وگو شديد. اميدواريم نقل اين خاطرات براي جوانان مفيد باشد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار