
شاهد توحيدي: آنچه درپي ميآيد برشي ازخاطرات عالم فرزانه حضرت آيتالله زينالعابدين قربانيلاهيجي از دوران انقلاب است كه گوشههايي از تاريخ مبارزات انقلاب درگيلان و نيز تعاملات ايشان با هستههاي تبليغي و مطالعاتي شهرهاي تهران و قم را در بردارد. ايشان علاوه برحضور نمايان در جريان انقلاب، آثار علمي ارجمندي را براي اهل تحقيق به رشته تحرير درآوردهاند.
با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت دراين گفتوگو، بايد گفت خيلي از كساني كه گيلاني نيستند، شناخت بهتري از شما دارند. تأليفات شما را مطالعه و سوابق انقلابيتان را بررسي ميكنند. مسلماً قلمفرساييها، تأليفات و ارتباطاتتان با چهرههاي انقلابي و چهرههاي نظام در اين شناسايي هر چه بيشتر شما بيتأثير نيست. سخنرانيهايتان باعث شد كمكم پاي شما به سازمان امنيت و اطلاعات كشور (ساواك) هم باز شود و خلاصه يكي از مشتريهاي ثابت آنجا باشيد، فكر ميكنم سال ۴۲ اولينبار توسط ساواك بازداشت شديد. حضرتعالي چند بار بازداشت شديد؟ چقدر طول كشيد و در كجا بود؟ بسماللهالرحمنالرحيم و صليالله علي محمدوآله الطاهرين(ع). از زمان مرجعيت مرحوم آيتالله العظمي بروجردي، با شوري كه مرحوم شهيد نواب صفوي در ما به وجود آورد و باوري كه به مرجعيت و آيتالله بروجردي داشتيم، فكرمان اين بود كه مرجع تقليد ولي امر مسلمين است. اين تفكر از جمله تفكراتي بود كه امام به ما داد. حضرت امام(ره) چون آيتالله بروجردي را زعيم و رهبر جهان اسلام ميدانست، تبعيت از او را واجب ميشمرد و خودش را تابع آيتالله بروجردي ميديد. در زمان آيتالله بروجردي هيچ حركتي خلاف نظر ايشان نميكرد. مگر به عنوان مشورت و نصيحت به ائمه مسلمين. ميرفت و به ايشان ميگفت. در زمان آيتالله بروجردي اقدامي سياسي انجام شد. در آن زمان پپسيكولا به وسيله آيتالله بروجردي تحريم شد. به آقا گزارش دادند به ازاي هر شيشه از اين نوشابه، ۱۰ شاهي يا يك قران در راه بيتالعدل بهائيها مصرف ميشود و اين شركت مال بهائيهاست. آقاي بروجردي فتوا دادند: «خوردن پپسيكولا و خريد و فروش آن حرام است.» اولين باري كه به زندان رفتم حدود سالهاي ۳۸يا ۳۹ بود كه به خاطر بيان فتواي آيتالله بروجردي در يكي از منبرهايم در لاهيجان اتفاق افتاد. به خاطر بيان جريان پپسيكولا مرا گرفتند و به زندان بردند و چند روز نگه داشتند. بعد علماي منطقه اقداماتي كردند كه پس از چند روز بيرون آمدم. اولين زندان رفتن من اين وقت بود.
و دومينبار؟ دومين زندان رفتنم بعد از ۱۵ خرداد ۴۲ بود. مرحوم آيتالله آسيدمرتضي لنگرودي به رحمت خدا رفت، يكي از علماي اين شهر مجلس بزرگي براي ايشان گرفت و از من كه در آن زمان به قول امروزيها تازه گل كرده بودم، به عنوان سخنران دعوت كرده بودند. خب حادثه ۱۵ خرداد ۴۲ پيش آمده بود و من هم داشتم منفجر ميشدم كه در آن منبر هر چه داشتم، گفتم. يك سخنراني آتشين كردم. سابقه اين سخنراني در پرونده ساواك من وجود دارد. بعد از آن سخنراني مرا گرفتند. سرهنگ شيخالاسلامي، رئيس ساواك وقت بود. مرا به رشت احضار كرد. وقتي وارد اتاقش شدم، بدون هيچ حرف و حديثي چنان سيلي محكمي به من زد كه عمامه از سرم افتاد و با يك لگد محكم مرا نقش زمين كرد!
همين شهرباني سابق كه در ميدان شهرداري است يا ساختمان ديگري بود؟
ساختمان ديگري بود. شروع كرد به اهانت كردن و بعد زندانيام كرد. من آن وقت دوستاني داشتم كه اداري بودند و با مقامات ارتباط داشتند. اينها براي نجاتم آمدند و واسطه شدند، بهعلاوه پدر زنم آيتالله كوشالي در لاهيجان حرمتي داشت و دستگاه امنيتي فكر ميكرد ممكن است مردم قيام كنند و براي همين مرا آزاد كرد.
اين موارد در گزارشهايي كه ساواك عليه من داد، الان در مركز اسناد هست. گفتهاند ايشان را زياد در زندان نگه نداريد ممكن است حوادثي در منطقه پيش بيايد. بالاخره پس از چندي مرا آزاد كردند، ولي تحت نظر داشتند. يك مدتي از منبر رفتنم جلوگيري كردند و به من اجازه منبر رفتن را ندادند. در همين زمانها ارتباطمان با بيت امام تنگاتنگ بود. اطلاعيههايي كه امام ميداد، سخنرانيهايي كه امام ميكرد، نوارهايي كه در اين زمينه بود ميگرفتيم و در منطقه پخش ميكرديم. سومين مرحلهاي كه مرا به زندان بردندبه خاطرآن بود كه مرحوم آيتالله بهشتي يك جلسه حكومت اسلامي در قم به وجود آورده بود، ۴۰ نفر از شخصيتهاي علمي حوزه در آن شركت ميكردند. آيتالله مشكيني، آيتالله مصباح، آيتالله گيلاني، آيتالله مهدويكني، آيتالله اماميكاشاني و خيليهاي ديگر بودند. همه هم از تأثيرگذاران بودند. بنده را هم در آن جلسه دعوت كرده بودند. راجع به حكومت اسلامي كتابهايي در ميان ما توزيع كرد و گفت:«اينها را دو نفر، دو نفر فيشبرداري كنيد.» از جمله مقدمه ابنخلدون را در اختيار من و آقايهاشميرفسنجاني گذاشت. من و آقايهاشمي مقدمه ابنخلدون و يك كتاب عربي ديگر را كه الان اسمش خاطرم نيست، فيشبرداري كرديم. عليالظاهر بايد آن فيشها در خانه ودرميان اسنادآيتالله بهشتي موجود باشد. پس از مدتي آقاي بهشتي از طرف آيتالله خوانساري به مركز اسلامي آلمان رفت و جلسه ما تقريباً نيمه تعطيل و تعطيل شد. گزارشگران ساواك اين مورد را كه اسم من هم بود گزارش كردند. سراغم آمدند و كتابخانه و نوشتههايم را تفتيش و بررسي كردند. گفتم ما قصد براندازي حكومت را نداريم، بلكه مسئله مورد تحقيقمان اين است كه بعد از پيغمبر حكومت اسلامي مال علي(ع) بود يا ابوبكر؟ به عنوان شورا بود يا به عنوان تنصيص؟ ما در اين باره تحقيق ميكرديم و به اصطلاح يك حركت اعتقادي است، نه براندازي حكومت. براي اينكه گوشي را دست آيتالله بهشتي بدهم يك نامه براي هامبورگ نوشتم و گفتم كه مرا خواستند و خيال كردند عليآباد هم شهر است و ما در مورد براندازي كار ميكنيم.
حالا به واقع موضوع تحقيق جنابعالي چه بود؟ مسئله تحقيق ما ولايت اميرالمؤمنين(ع) بود، حكومت علوي بود. به هرحال پس از چندي ما را آزاد كردند و قسمتي از كتابهايم را بردند. خواستم گوشي را دست آيتالله بهشتي بدهم و اين نامه رفت و آيتالله بهشتي نامهاي نوشت كه الان جواب نامه در اسنادم هست. در آن نامه ايشان خيلي قدرتمندانه حرف زدند و گفتند: «اينها حتي از بحث كردن مسائل علمي هم هراس دارند» و در اين نامه اسامي بسياري از دوستان مكتب اسلام و... را نام برد و براي آنها سلام فرستاده و اظهار لطف و محبت كرده است. چهارمين زندان من كه سرنوشتساز بود و منجر به اين شد كه مرا به شش ماه حبس محكوم كنند، در سال ۵۰ بود. در اين سالها مرحوم آيتالله آسيد اسدالله اشكوري، نماينده امام در لنگرود بود و معمولاً براي محرمها و صفرها از من دعوت ميكرد و در مسجدش كه در انزلي محله لنگرود قرار داشت، منبر ميرفتم. وقتي ايشان فوت كردند بچههاي انقلابي از آن جمله مرحوم لاهوتي و وابستگان ايشان مرا براي سخنراني دعوت كردند و بنده به آن مجلس رفتم. بعضي از وعاظالسلاطين هم در آن جلسه بودند. من نقش روحانيت را در جامعه تبيين كردم تا رسيدم به نقش حضرت امام. اسم امام را كه بردم دو ماشين مهماني كه از قم در آن مجلس شركت داشتند و نسبتي هم با آقاي اشكوري داشتند، تا اسم امام را شنيدند و تعدادشان هم كم نبود، شروع كردند به صلوات فرستادن و مردم هم به تبع آنها صلوات فرستادند. مجلس حالت ويژهاي پيدا كرد و حالت انقلابي به خود گرفت. در گيلان رسم نبود مردم با شنيدن نام امام صلوات بدهند. معمولاً اسم نميبردند و من از بعضي از وعاظالسلاطين كه در مجلس هم بودند اسم نبردم و اين عمل خيلي براي آنها گران تمام شد. بعد از اينكه مجلس تمام شد، ساواك چهار نفر را احضار كرد تا از آنها گزارش تهيه كند. يكي از آنها پدر يكي از وزراي گذشته اين كشور و رئيس بانك هم بود و بعضي از بازاريهايي را كه الان در پرونده من اساميشان هست، از آنها توضيح خواستند كه فلاني مردم را دعوت به قيام عليه نظام كرد؟ نام امام را برد و مردم را ترغيب كرد دنبال ايشان حركت كنند؟ عليه شاه قيام كنند؟ بعضي از آنها انصافاً خدا و پيغمبري خوب حرف زدند و برخي گفتند ما از اول نبوديم. بهغير از چهار نفر، آيتالله ضيايي را هم بهعنوان شاهد خواسته بودند، چون آن گروه مهمان براي آستانه آمده بودند و من هم با اينها آمده بودم و فقط به آقاي لاهوتي گفته بودم از مردم تشكر كنيد كه در آن جلسه شركت كردند. اين مورد اخير هم به جمع اتهامات من اضافه شده بود.
آقاي ضيايي در جواب بازجويان چه گفته بودند؟ آقاي ضيايي را خواسته بودند كه ايشان چه گفته است؟ آقا فرمودند:«ايشان از مردم درخواست صلوات نكرده است و مردم بعد از شنيدن نام و تجليل از روحانيت، خودشان صلوات فرستادند» در هر صورت اين افراد شهادتهايشان را دادند. بعضي از روي ترس، بعضيها هم دروغ گفتند و واقعيتها را نگفتند و با دستگاه همكاري كردند، سرانجام آمدند و بنده را گرفتند و به زندان بردند. اين زندان سال ۵۲ بود و برايم زندان سختي بود.
كجا بازداشت بوديد؟
شهرباني رشت. در يك اتاق ۱۱ نفره زنداني بوديم. به دليل كمبود جا در طول اين شش ماه، همه به پهلو ميخوابيديم و همان پهلو هم بيدار ميشديم! يعني وضع ما اينقدر بد بود.
جنابعالي با اين شرايط، دو جلد ترجمه الغدير را داشتيد؟ آري، وضع ما به اينگونه بود. روزها زندانيها ميرفتند قدم ميزدند و من در اتاق مينشستم و كار ترجمه را انجام ميدادم. گاهي شبانهروز ۱۳ ساعت كار ميكردم و جلد پنجم الغدير را كه جلد نهم و دهم ترجمه الغدير است در اين ايام ترجمه كردم. ساعت ۱۱ شب برق را خاموش ميكردند، ديگر همه بايد ميخوابيديم، صبح هم ساعت فلان برق را روشن ميكردند. معمولاً وقتي برق روشن ميشد همه زندانيها ميرفتند و در راهرو راه ميرفتند و قدم ميزدند، ولي من آنجا مينشستم و ترجمه ميكردم و اين از بركات آن ايام زندان من بود كه خداوند به من توفيق داد دو جلد الغدير را توانستم ترجمه كنم. در اين مرحله از زندان يك عده بودند كه ميل داشتند من محكوم شوم.
از گيلانيها بودند يا از مسئولان؟ بعضي از وعاظالسلاطين بودند. چيزي كه خيلي رنجم ميداد اين بود كه در طول اين شش ماهي كه زنداني بودم، هيچيك از روحانيون شناختهشده رشت به ملاقاتم نيامدند، وقتي هم از زندان آزاد شدم، هيچيك از اينها در لاهيجان به ديدنم نيامدند. ساواك اينها را تهديد كرده بود و آن عده از وعاظالسلاطين كه با ساواك همكاري ميكردند، روحانيت را تهديد ميكردند كه اگر برويد از روحانيت گيلان فاصله گرفتهايد، چنين و چنان و آن بيچارهها هم ميترسيدند، درحالي كه مرحوم آيتالله فاضللنكراني از قم به ديدنم آمد و ۴ هزار تومان در آن زمان به من كمك كرد. مرحوم آيتالله آقا رضا صدر، برادرمحترم امام موسي صدر به ديدنم آمد و اظهار لطف فراوان كرد و آيتالله آقا رضي شيرازي كه نوه مرحوم ميرزاي بزرگ از مجتهدان بزرگ تهران است ـكه من در ماه رمضان و ماههاي صفر در مسجد ايشان، مسجد شفا منبر ميرفتمـ آمد. آيتالله شهرستاني به اتفاق دو نفر از علماي مازندران به ديدنم آمدند. به من كمك مالي كردند و از من احوالپرسي كردند، ولي اين آقايان گيلاني هيچيك به ديدنم نيامدند.
علت آزادي شما چه بود؟ در اين مرحله از زنداني شدن، دادگاه بدوي مرا آزاد كرده بود. علت آزاديام هم در پرونده هست و آن اينكه سرواني به نام اتابكي كه الان شايد مقام تيمساري داشته باشد و مدتي در نظام جمهوري اسلامي دادستان دادگاه نظامي قضات بود، مرا كه به دادگاه بردند، ايشان آمدند آرام زير گوشم گفتند:«من سروان اتابكي هستم. شما كه در شبهاي چهارشنبه در مؤسسه صادقيه تهران بنا به دعوت آيتالله مهدويكني چهار شب دعوت شده بوديد و سخنراني كرديد، پاي منبرتان بودم. مؤسسه مال پسرعمو و دامادم آقاي حاج اتابكي است.» وي افزود:«من دو شب پاي منبر شما بودم، از حرفهاي شما استفاده كردم و خودم منظومه حكمت را پيش آقا رضا صدر، برادر امام موسي صدر خواندهام و از شاگردان او هستم. امروز به خاطر محاكمه شما داماد و پسرعمويم از تهران آمدند، منزلم هستند و گفتند: ما ناهار نميخوريم تا خبر آزادي قرباني را براي ما بياوريد.»
رفت پيش سرهنگ پايورپور؛ ايشان جزو دادستانهاي محاكمه دكتر مصدق بود. خيلي قدر بود. رفت از ايشان درخواست كرد كه شما مسئوليت دادستاني ايشان را به عهده نگيريد، سروان لطيفي اين مسئوليت را بر عهده بگيرد، چون پايورپور خشن و آدم كاركشتهاي بود، ولي سروان لطيفي آدم لطيفي بود و ميخواست كارمان را سبك كند و او هم قبول كرد. رفت پيش بازپرس پروندهام كه بايد از من بازجويي ميكرد. بازپرس من هم سروان حسن ابطحي بود. به او گفت اين فلاني، يعني من اين جوري است، آن جوري است، با آقا رضاي صدر ارتباط داشته است، من پاي منبرش نشستهام، آدم باسواد و صاحب قلم و فلان و بهمان است. گفت:«مراعات حال ايشان را بكنيد». اين حرفها را زماني به ابطحي گفت كه اين شخص از من نصف صفحه بازجويي كرده بود. سروان ابطحي مرا از اتاق بازجويي بيرون فرستاد و پس از چندي احضار كرد و با ملايمت با من برخورد كرد و گفت:«چرا امثال شما را ميگيرند و به زندان ميآورند؟»
پس بازجويي از اين رو به آن رو شد؟ بله، از اين رو به آن رو شد. گفت اين نصف صفحهاي كه به شما دادم به من بدهيد. دادم و آن را پاره كرد و انداخت دور و گفت:«من هر چه سؤال ميكنم، تو جواب همان را بنويس». يعني سعي كرد كمكم كند و بالاخره بهگونهاي مسائل را منعكس كرد كه اصلاً چيزي براي محكوميت من وجود نداشت و ما بيرون آمديم. دادگاه ما تشكيل شد و در دادگاه هم اين سروان اتابكي، با همه اعضاي دادگاه، يعني سرهنگ عظيمي، رئيس دادگاه، آقاي پرتو و ديگران همه را ديده و سفارش كرده بود و آنها هم بنده را تبرئه كردند و به من گفت:«شما از زندان بيرون ميرويد. فردا نه، پسفردا من و آقا رضا صدر به ديدنتان ميآيم». همين كار را هم كرد. روز بعدش به ديدنم آمدند، منتها شب پيشم نماندند و گفتند:«اينجا امن نيست و ممكن است مأمورين در تعقيب ما و ما را تحت نظر گرفته باشند. ما از اينجا ميرويم» و رفتند، شب را در منزل پرشكوه آقاي صيحاني ماندند. اما ساواك اعضاي دادگاه را توبيخ كرد كه چرا ايشان را آزاد كرديد؟ بايد محكوم شود. تقاضاي تجديدنظر كرد. پروندهام را به ساري فرستادند. ساري ديگر دادگاه نبود، قهوهخانه بود. فحش خواهر و مادر ميدادند. خلاصه ما را به شش ماه حبس محكوم كردند و تحويل زندان رشت دادند و به دنبال اين محكوميت پنج سال ممنوعالمنبر و پنج سال ممنوعالخروج از كشور شدم. ما ديگر از اين زمان منزوي منزوي شديم.
جنابعالي پنج سال هم نميتوانستيد منبر برويد، سخنراني كنيد، حضور سياسي و علمي داشته باشيد. شديداً هم تحريم در تحريم و درحال تحمل مجازات بوديد. در فرازي از زندگينامه شما خواندم كه عزيزاني در اين سالها به شما كمك كردند. درباره اين افراد كمي صحبت كنيد.
واقعاً برايم خيلي سخت بود. در آن زمان هفت بچه داشتم كه با من و خانمم ميشديم ۹ نفر و هيچ منبع درآمدي نداشتيم. آيتالله بهشتي يك قماشفروشي در تهران پيدا كرد كه ارتباط تجاري با يك قماشفروش لاهيجاني به نام سيداسدالله شرفي داشت. اين شخص آخوندزاده، مسلمان و جزو مريدان پدر خانمم بود. آيتالله شهيد بهشتي با اين واسطهها هر ماه ۱۵۰۰ تومان برايم ميفرستاد و هيچكس هم نميدانست قضيه چيست؟
ديگر از چه طريقي كمك ميرسيد؟ مرحوم آيتالله مطهري براي ديدن آيتالله منتظري كه در خلخال تبعيد بود، سفري به خلخال كرده بود و در مراجعت با دو نفر از تجار به ديدن من در لاهيجان آمدند و شب را در منزلم ماندند. از من پرسيد:«شما چه كار ميكنيد؟ از نظر زندگي چه ميكنيد؟» پاسخ دادم:«آقاي بهشتي چنين كاري ميكند». گفتند:«ما هم براي شما يك كار فرهنگي داريم». نهجالبلاغه موضوعي را كه آقايان آسيد محمدخامنهاي برادر حضرت آقا، اماميكاشاني، مهديكني،هاشمي رفسنجاني و. . . روي آن كار ميكردند و آقاي معاديخواه تنظيمكننده اين كار هستند، حالا كه آقاي معاديخواه به زندان رفتند، ما آن پژوهشها را ميآوريم به شما ميدهيم و شما كارش را ادامه دهيد.
يك ثلث از نهجالبلاغه موضوعي را كه آقاي معاديخواه كار ميكرد، من انجام دادهام و از آقاي معاديخواه گله دارم كه در چاپ نهجالبلاغه موضوعي خود، يك كلمه از من اسم نبرد و آيتالله مطهري بابت اين كار حدود ۳۹هزار تومان به مرور زمان به من كمك كرد و فرمود اين بودجه را آقايهاشمي تأمين كرده است و من تقريباً زندگيام را از اين راه اداره ميكردم. البته دوستان مؤمني هم در لاهيجان، لنگرود، آستانه اشرفيه و بهخصوص برادرم حاج غلامعلي قرباني و... داشتم كه سهم امام و هديه ميآوردند، چون نماينده امام بودم. سهم امام ميآوردند. كمك ميكردند. دست ما را ميگرفتند و آن روزگار برايم روزگار بسيار سختي بود.
همان وقت آيتالله مطهري به من پيشنهاد كرد:«شما كه نميتوانيد جايي نماز بخوانيد، منبر كه نميتوانيد برويد، سخنراني هم كه نميتوانيد بكنيد، در تهران مسجدي هست به نام مسجد ابوالفضل و پيشنمازي داشت كه فوت كرده يا كنار رفته و الان اين مسجد آماده است. آقاي آسيدعبدالكريم موسوي اردبيلي خانهاش كنار اين مسجد است. آقاي محمدجواد باهنر و آقاي آقا رضي شيرازي خانهشان نزديك اين مسجد است. شما بياييد آنجا نماز بخوانيد. منبرهاي شما را ما ميرويم».
ظاهراً بعد از مدتي ساواك ازفعاليت شما در همانجا هم ممانعت كرد. بله، بنده دو ماه و نيم بيشتر آنجا نماندم، چون بعد از ظهر روزهاي پنجشنبه آقايان مهدويكني وهاشميرفسنجاني ميآمدند و با آنها بحث نهجالبلاغه موضوعي را پيگيري ميكرديم. آقايهاشمي هر وقت ميآمد، يك نوار يا اطلاعيه يا خبري برايم ميآورد. بعد هم مسجد ما شده بود مجمع بچههاي انقلابي. هفت شب آقاي مطهري را دعوت كردند تا به مناسبت غدير سخنراني كند و آقايان ناطقنوري و معزي جزو سخنرانان مسجد من بودند. آن مسجد پايگاه انقلابيون شده بود. وقتي ساواك اوضاع را اينگونه ديد، هيئت امناي مسجد را خواست و گفت ايشان حق ندارد اينجا نماز بخواند. نمازش ممنوع است. به من گفتند:«بفرماييد برويد» و ما را از آنجا بيرون كردند. در همان روزها از چالوس آمده بودند تا از طريق من از مرحوم آيتالله مطهري دعوت كنند كه سه شب در چالوس سخنراني كند. من هم درخواست اهالي محترم چالوس را به معظمله عرض كردم و ايشان قبول كردند. وقتي آقاي مطهري ميخواست برود چالوس، من همراه ايشان با هواپيما به رامسر آمدم. هم آقاي مطهري رفت چالوس و من به لاهيجان آمدم، اما پس از چند روز مبتلا به مرض تيفوييد شدم. ۴۰ روز تا پاي مرگ پيش رفتم كه خانمم شبها چند مرتبه ميآمد در را باز ميكرد، ببيند من زنده هستم يا خير! مثل اينكه خداوند ميخواست زنده باشم و آن بحران را تا پيروزي انقلاب طي كنم، ولي در آن ايام مرحوم مطهري هر چند شب يكبار تلفني از من احوال ميگرفت. به هرحال روزگار با دشواري خاصي ميگذشت.
با تشكر از جنابعالي كه پذيراي اين گفتوشنود شديد. در پايان اگر سخني براي خوانندگان داريد بفرماييد. تأكيد بنده اين است كه ما بايد واقعاً تابع ولايت باشيم و اگر جايي آقا دستوري صادر كرد كه برخلاف نظر ما بود بايد اطاعت كنيم. اين ميتواند در مقاطع خاص ما را نجات دهد. اينكه ميبينيد بعضيها در بين راه بريدند و آلت دست بيگانگان شدند به خاطر اين است كه امام زمان و رهبرشان و وليفقيهشان را نشناختند و منهاي ولايت دارند حركت ميكنند. انشاءالله اميدوارم با معرفتي كه ما از منبع عارف اسلامي به دست ميآوريم و با حضور گسترده و پرشور در صحنههاي ديني و با تبعيت از رهنمودهاي ولي امر بتوانيم خود را آماده يك خيز بلند در اين لحظات حساس كه دنياي اسلام به ما نيازمند است كنيم. امروزه دنيا از سازمان ملل، دادگاه لاهه و غيره نااميد و رويگردان شدهاند و به اسلام روي آوردهاند كه نتيجه اين تمايلات قيام مردم كشورهاي اسلامي است و امريكا و غرب و نهادهاي بينالمللي هرگز نميتوانند پاسدار حق و عدالت باشند. نتيجه اقدامات امريكا در بحرين و ليبي را ميبينيم؛ عربستان سعودي با آن همه تجهيزات جنگي كه از امريكا خريده براي جلوگيري از كشته شدن فلسطينيها هيچ اقدامي نميكند ولي براي سركوب مسلمانان بحرين لشكركشي ميكند و ما بايد آماده باشيم تا بتوانيم در مقابل قويه قهريه دشمن با قوه قهريه اقدام كنيم و اين ميسر نميشود مگر با اطاعت از مقام معظم رهبري حضرت آيتالله خامنهاي.