کد خبر: 509712
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۲
برشي از خاطرات روزهاي انقلاب، از جامعه مدرسين تا شهرستان سراب در گفت‌وشنود با آيت‌الله حاج ميرزا مسلم ملكوتي
شاهد توحيدي

آنچه درپي مي‌آيد گوشه‌هايي از خاطرات مرجع عالي‌قدر حضرت آيت‌‌الله‌العظمي حاج ميرزا مسلم ملكوتي سرابي (دام ظله) از فعاليت‌هاي انقلابي خويش در نهاد جامعه مدرسين حوزه علميه قم و نيز شهرستان سراب است. خاطرات شيرين جناب ايشان از دوران نهضت اسلامي، ترسيم‌گر تلاشي مداوم و تدبيري ارجمند در هدايت جريان انقلاب است. اميد آنكه مقبول افتد.

حضرتعالي از شاگردان قديمي حضرت امام در قم هستيد، بعد هم كه براي تكميل تحصيلات به نجف تشريف برديد، حوادث آغاز نهضت اسلامي در ايران پيش آمد و پس از يكي دو سال، امام هم به نجف تبعيد شدند. در آن برهه هم با امام محشور بوديد كه خاطرات آن دوره را به گفت‌وگويي ديگر وامي‌نهيم. موضوع اين مصاحبه خاطرات سياسي شما از دوران بازگشت به ايران تا پيروزي انقلاب است. جنابعالي در آغاز اين دوره چگونه با جريانات مبارز در ايران و با جامعه مدرسين حوزه علميه قم همگام شديد؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. الحمدلله رب‌العالمين و صلي‌الله علي محمد وآله الطاهرين. بنده پس از بازگشت به ايران در قم ماندني شدم. در قم علاوه بر فعاليت‌هاي حوزوي اعم از تدريس، تبليغ و تحقيق از تلاش‌هاي سياسي و انقلابي هم غافل نبودم. بخشي از فعاليت‌هاي انقلابي بنده در چارچوب جلسات جامعه مدرسين حوزه علميه قم صورت مي‌گرفت. در آن ايام جامعه مدرسين تحت اين عنوان نبود، بلكه حدود ۱۲- ۱۰ نفر از اساتيد حوزه كه با هم تفاهم داشتند و هم‌فكر بودند، به نوبت هر هفته در منازل يكي از آقايان جلسه برگزار مي‌كردند و در آنجا پيرامون مسائل روز حوزه، كشور و انقلاب بحث و تبادل نظر مي‌كردند، البته بايد متذكر شوم كه اصل اين تجمع از زمان مرحوم آيت‌الله بروجردي آغاز شده بود، لكن در آن ايام چون آغاز كار بود، چندان حالت تشكل و انسجام به خود نگرفت، ولي در طول مدتي كه به نجف رفتم و برگشتم، اين تجمع نسبتاً فعال و منسجم شده بود. بعدها شنيدم در ايامي كه در نجف بودم، حضرات آقايان اخوان خامنه‌اي، آقاسيدمحمد و آقا سيدعلي (رهبر معظم انقلاب) نيز در آن حضور داشتند و جزو اعضاي پرتحرك و تأثيرگذار آن بودند، ولي بعدها به مشهد منتقل مي‌شوند و ديگر در اين جلسات حاضر نمي‌شوند.

در جلسات جامعه بيشتر چه مسائلي مورد بررسي قرار مي‌گرفت؟

عرض مي‌كنم. وقتي از نجف برگشتم، چون قبلاً در قم تدريس سطوح عالي داشتم و جزو اساتيد به شمار مي‌آمدم، بلافاصله به جمع اين آقايان پيوستم، بنابراين جلسات ما در اين ايام بيشتر به صورت سرّي در منازل اعضا تشكيل مي‌شد. در رخدادهاي مهمي كه به حوزه، روحانيت، انقلاب و كشور ارتباط داشت مانند سالگرد ۱۵ خرداد و مسائلي از اين قبيل، آقايان دور هم جمع مي‌شدند، برنامه‌ريزي مي‌كردند و تصميم مي‌گرفتند و اگر لازم مي‌شد بيانيه صادر مي‌كردند. وقتي حضرت امام در نجف به سر مي‌بردند، ما به‌طور مرتب با معظم‌له در تماس بوديم و رهنمود مي‌گرفتيم و اخبار ايران و حوزه را به طرق مختلف به ايشان منتقل مي‌كرديم. در برخي مواقع و مناسبت‌ها جامعه مدرسين افرادي از شخصيت‌هاي علمي و سرشناس حوزه را براي روشنگري اذهان روحانيت و مردم به مراكز استان‌ها و شهرستان‌ها مي‌فرستاد. در اين اواخر كه انقلاب به مرحله اوج و سرنوشت‌ساز خود رسيده بود، ديگر اعضاي جامعه مدرسين تمام وقت در اختيار انقلاب قرار گرفتند. هيچ فرصت نداشتيم. گاهي حوادثي رخ مي‌داد، چند روز پشت سر هم جلسه برگزار مي‌كرديم.

از جلسات شاخص جامعه چه خاطراتي داريد؟

يادم است يك بار كه جلسه در منزل بنده، ‌واقع در اوايل خيابان صفائيه بود، ناگهان صداي تيراندازي كماندوها به گوش رسيد. معلوم شد تظاهركنندگان متشكل از طلاب جوان و مردم قم با شعارهاي انقلابي وارد چهارراه فاطمي و در آنجا با مأموران كلانتري و كماندوها درگير شده‌اند. بعد راهپيمايي خود را ادامه دادند و وارد خيابان صفائيه شدند و تظاهرات خود را به سمت حرم ادامه مي‌دادند.

نقش جامعه را در دوران اوج‌گيري انقلاب تا چه ميزان مهم ارزيابي مي‌كنيد؟ با توجه به اينكه برخي اعضاي كيفي اين تشكل هم از قم تبعيد شده بودند و حضور نداشتند؟

پس از شهادت حاج‌آقا مصطفي تا پيروزي انقلاب كه حدود ۱۵ ماه طول كشيد، جامعه مدرسين بيش از ۲۰ اعلاميه و بيانيه مهم در رخدادها و حوادث سرنوشت‌ساز انقلاب انتشار داد كه همه حاصل اين جلسات و بحث و گفت‌وگوها بود، به عنوان نمونه يكي از اين بيانيه‌ها در مورد خلع شاه از سلطنت بود كه اولين امضاي آن مربوط به من بود. در اين ايام، بعضي از اعضاي اين جلسه در تبعيد و زندان به سر مي‌بردند، بعضي ديگر از جمله خود من تحت تعقيب بودند، به‌ناچار به مدت طولاني شب‌ها در منزل خودم نمي‌خوابيدم، به منزل داماد يا ساير اقوام مي‌رفتم، ولي با اين حال فعاليت تحت عنوان جامعه مدرسين همچنان ادامه داشت تا اينكه انقلاب به پيروزي رسيد.
ما در طول اين مبارزات، با جامعه روحانيت تهران و ساير شهرستان‌ها و مراكز استان‌ها ارتباط مستمري داشتيم. تصميماتي كه اين جمع مي‌گرفت، فوري به آنها ابلاغ و ارسال مي‌شد. متقابلاً آنها هم وضعيت شهرها را به ما منتقل مي‌كردند. با مراكز دانشگاهي در تهران و جاهاي ديگر نيز در تماس بوديم. اغلب راهپيمايي‌ها و برنامه‌هاي مهم از قبيل راهپيمايي تاسوعا و عاشورا، محكوميت دولت بختيار، فراخوان به ادامه تظاهرات خياباني و تحصن در دانشگاه تهران، در جلسه جامعه مدرسين طرح و برنامه‌ريزي مي‌شد و به مرحله اجرا درمي‌آمد. در تحصن دانشگاه تهران، اغلب اعضاي محترم به تهران رفتند و در دانشگاه حضور يافتند و چند نفر از اعضاي باقي‌مانده مانند آقاي يزدي، آقاي راستي و بنده در قم مانديم و تحصن مسجد اعظم را اداره و هدايت كرديم.

ظاهراً حضرتعالي علاوه بر فعاليت‌هاي خود در قم در زادگاهتان – شهرستان سراب ـ هم فعاليت‌هاي نمايان و فراواني داشته‌ايد. از خاطرات مربوط به اين موضوع هم برايمان نقل كنيد.

بله، بخش ديگري از فعاليت‌هاي سياسي و انقلابي‌ام مربوط به سراب و حومه بود، يعني علاوه بر فعاليت‌هاي پيشين ‌ـ‌كه عرض شدـ گاهي به مناسبت ماه رمضان، محرم و تعطيلات تابستاني يا در مواردي كه ضرورت ايجاب مي‌كرد به آن منطقه مي‌رفتم و تحت پوشش تبليغ، ارشاد و سخنراني مسائل سياسي روز و مسائل انقلاب را مطرح مي‌ساختم و بدين ترتيب ارتباط مردم با حوزه و روحانيت را تحكيم مي‌دادم. در روستاي «اردها» از توابع سراب چند برادر ناتني به نام‌هاي حاج خيرالله، حاج ابراهيم، محبوب، حاج علي‌اصغر و حاج قربان داشتم، يعني پدرم با مادر اينها ازدواج كرده بود. بعضي از اينها در امر زراعت و كشاورزي به پدرم كمك مي‌كردند، البته وقتي بزرگ شدند، خودشان زمين خريدند و كشاورزي كردند و توسعه دادند و حتي يك روستاي كوچك به نام «كوشنك» را هم مالك شدند. در سال‌هاي ۱۳۵۲ـ۱۳۵۱ شمسي، يك روز حاج خيرالله مرا براي تبليغ در ماه مبارك رمضان به روستاي «اردها» دعوت كرد. دعوت او را پذيرفتم و آن سال ماه رمضان را به روستاي اردها رفتم. به اصرار روستاييان، بعد از ماه رمضان نيز به اقامه نماز جماعت و تبليغ ادامه دادم و در آنجا ماندم. هر روز نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را در مسجد به جماعت مي‌خواندم و بعد صحبت مي‌كردم. روستاي اردها رئيس پاسگاهي داشت با درجه سرواني كه از اهالي مرند بود. آدم بسيار نفهم و قلدري بود. روستاييان خيلي از او مي‌ترسيدند. هر چه مي‌گفت همان مي‌شد و بس. معروف بود كه دزدان و آدم‌هاي شرور منطقه زير نظر و حمايت او دست به سرقت و شرارت مي‌زنند. يك روز به مسجد آمد و تا آخر صحبت من نشست. بعد با تمام غرور و در ميان حاضران از من خواست كه در آخر صحبت‌هايم براي اعليحضرت شاهنشاه آريامهر دعا كنم. در جواب بدون اينكه فرصت را از دست بدهم در جمع روستاييان با صراحت به او گفتم:«من به‌جز حضرت حجت(عج) براي احدي دعا نمي‌كنم، حتي اگر شاه باشد» چون از قبل پيش‌بيني اين مسائل را مي‌كردم، در منبرهايم فقط براي آن حضرت دعا مي‌كردم. او كه انتظار چنين جوابي را از من نداشت، غافلگير شد و چون نتوانست در ظاهر عكس‌العملي نشان بدهد و در ميان روستاييان حسابي تحقير شد. آنقدر احمق و خام بود كه لااقل اين مطلب را به‌طور خصوصي با من مطرح نكرد، مثلاً به پاسگاه احضار كند يا در مسجد خصوصي عنوان كند. در ميان جمعيت گفت و من هم همانجا جوابش را دادم. به ‌ناچار با خفت و خواري بلند شد و از مسجد بيرون رفت. اين برخورد در ميان روستاييان تأثير مثبت گذاشت. آنها براي اولين‌بار ديدند اين طور هم نيست كه هر چه رئيس پاسگاه گفت، همان باشد. مي‌شود در مقابل او هم ايستاد. از سوي ديگر چون جناب سروان ناراحت و مانند مار زخم‌خورده به پاسگاه برگشت و رفت با اعضاي انجمن روستا جلسه گذاشت تا درباره من تصميم بگيرند. يكي از اعضاي انجمن برايم خبر آورد كه بناست شما را در آينده دستگير كنند. نماز ظهر و عصر را خواندم و به منزل آمدم. محل سكونتم منزل حاج خيرالله بود. براي خروج از روستا استخاره كردم، آيه «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَ لاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ»(۱) آمد. روز بعد نزديك غروب در حياط منزل وضو مي‌گرفتم تا براي نماز مغرب به مسجد آماده شوم، متوجه شدم حاج خيرالله كه ميزبانم بود با برادرش محبوب در اتاق پيرامون ماجراي ديروز صحبت مي‌كنند. محبوب قبلاً از نيروهاي ژاندارمري بود و آن وقت بازنشسته شده بود. شنيدم او حاج خيرالله را نصيحت مي‌كرد و مي‌گفت:«حاج‌آقا مهمان توست. آدم نبايد به مهمانش بي‌احترامي يا بي‌توجهي كند. حالا كه دعوت كردي و به خانه‌ات آوردي، لازم است تا آخر از او نگهداري كني.» فهميدم حاج خيرالله از ماجرا ناراحت شده و ترسيده است. احساس مي‌كند وجود من در منزل او سبب دردسر خواهد شد. دوباره استخاره كردم، باز همان آيه آمد. رفتم مسجد، بعد از نماز و سخنراني به منزل برگشتم. براي سومين بار استخاره كردم، همان آيه آمد. انگار كه آيه را با دست خود گذاشته بودم. به حاج خيرالله گفتم اسبي آماده كند. پرسيد:«چه كار داري؟» جواب دادم:«مي‌خواهم به سراب برگردم. علاوه بر اسب يك نفر هم پيدا كن كه مرا تا جاده اردبيل‌ـ‌سراب همراهي كند.» گفت:«حسين شما را مي‌برد.» حسين برادرزنش و آدم خوبي بود. او را صدا كرد، آمد. قرار شد فردا بعد از نماز صبح بلافاصله و قبل از اينكه هوا روشن شود حركت كنيم. در نظر خودم اين طور فكر مي‌كردم كه اگر در روستا مرا بگيرند صدايم به جايي نخواهد رسيد، ولي اگر در سراب باشم حداقل چند نفري پيدا مي‌شوند و موضوع را پيگيري مي‌كنند يا اصلاً مأموران ساواك جرئت نمي‌كنند به چنين كاري اقدام كنند.
فردا صبح در هواي پر برف و سرد زمستان به همراه حسين‌آقا از روستا خارج شدم. آنقدر برف آمده بود كه اسب تا شكم در برف فرو مي‌رفت. من نيز روي اسب پاهايم را جمع كرده بودم. در ميان راه به رودخانه‌اي رسيديم. آب رودخانه كاملاً يخ بسته بود، به‌طوري كه عابران از روي آن مي‌گذشتند. هر چه تلاش كرديم اسب از رودخانه عبور كند نشد. پاهايش را كه روي يخ مي‌گذاشت ليز مي‌خورد و برمي‌گشت. به حسين گفتم به روستاي اردها برگردد و اسب را هم با خود ببرد. اول قبول نمي‌كرد مرا تنها بگذارد، چون به روستاي «حسن‌گان» نزديك شده بوديم، گفتم:«خودم را به آنجا مي‌رسانم و از اهالي كمك مي‌گيرم.» او برگشت و اسب را هم با خود برد. وقتي تنها شدم، خسته، كوفته و ناراحت بودم. لحظه‌اي دلم گرفت. به حضرت ولي‌عصر(عج) شكوه و گلايه كردم و عرضه داشتم:«آقاجان! هر سربازي در هر ارتشي وقتي با مشكل مواجه شد، فرماندهان به ياري او مي‌آيند و از وي حمايت مي‌كنند. من هم سرباز شما هستم و انتظار ياري از شما دارم.» چند كتاب به همراه داشتم، برداشتم و به راه افتادم. همزمان با طلوع آفتاب به روستاي حسن‌گان رسيدم. از اولين نفري كه ديدم، پرسيدم:«اينجا اسب اجاره‌اي پيدا مي‌شود مرا به سر جاده اردبيل‌ـ‌ سراب برساند؟» او تا مرا ديد شناخت، احترام كرد و گفت:«خودم اسب دارم». خواست مرا به منزل ببرد، تشكر كردم و نپذيرفتم، چون عجله داشتم و مي‌خواستم هر چه زودتر خودم را به سراب برسانم. مرا به دفتر مدرسه‌اي راهنمايي كرد تا برود اسبش را زين و آماده كند و بياورد. وارد دفتر مدرسه شدم، يكي از معلمان كه از خانواده شيدايي‌هاي سراب بود مرا شناخت و سلام و احوالپرسي و احترام كرد. چند لحظه بعد آن شخص اسب را آورد و من به همراه برادرزاده‌اش به راه افتادم. او مرا به جاده اردبيل‌ـ‌ سراب رساند. مختصر وجهي به او دادم و منتظر ماشين شدم. بالاخره ماشيني از راه رسيد و مرا به سراب رساند. خانواده‌ام در سراب بودند، وقتي به منزل وارد شدم به كسي چيزي نگفتم. فرداي آن روز ديدم حاج خيرالله با يكي از برادرانش به نام حاج قربان بحري آمدند. ديدم خيلي هراسناك و ناراحتند. پرسيدم:«چرا نگرانيد؟» جواب دادند:«بعد از آن‌كه شما از اردها خارج شدي هنگام شب توفان شديدي روستا را فرا گرفت و ريشه برخي درختان را از جا كند، به‌طوري كه سر درختان پايين آمد و ريشه‌هايشان به طرف آسمان برخاست». چند روز ديگر از مأموران ژاندارمري و ساواك هم خبري نشد و با خانواده به قم بازگشتم. اين ماجرا در ميان اهالي اردها شهرت دارد. هنوز هم آثار آن در روستا باقي است.

انقلاب اسلامي در شهر سراب از چه كانون‌هايي شروع شد و چگونه اوج گرفت؟ مردم تا چه حد استقبال و همدلي داشتند؟

انقلاب اسلامي در سراب از مساجد آغاز شد. در اين شهر مسجد رسول‌الله، مسجد اميرالمؤمنين‌و مسجد حاج سلطان از جمله مراكز تجمع انقلابيون به شمار مي‌آمدند. بنده كه در اين ايام سرنوشت‌ساز اغلب در منطقه حضور داشتم، صبح، بعدازظهر و شب در اين مساجد برنامه سخنراني و اقامه نماز جماعت برگزار مي‌كردم. جوانان بسياري از دانشجويان و دانش‌آموزان در آن شركت مي‌كردند. اصناف، بازاريان و فرهنگيان نيز همه مي‌آمدند. من مسائل انقلاب و اهداف و آرمان‌هاي حضرت امام و آقايان مراجع را براي آنها تشريح مي‌كردم. در آن وقت، در سراب سه خيابان وجود داشت، يكي خيابان پهلوي (امام‌خميني فعلي) كه از دروازه اردبيل تا دروازه تبريز امتداد داشت، ديگري خيابان‌ هاشمي بود، سومي از خيابان قلعه‌چوق آغاز و به خيابان اصلي منتهي مي‌شد. تظاهرات و راهپيمايي‌ها از مساجد، برنامه‌ريزي و شروع مي‌شد و در خيابان اصلي شهر ادامه مي‌يافت. گاهي شهر را دور مي‌زديم و به همان محل شروع بازمي‌گشتيم. گاهي هم خارج از شهر و در كنار رودخانه اجتماع مي‌كرديم. در آنجا قطعنامه راهپيمايي قرائت و اعلام مي‌شد. گاهي من و گاهي نيز بعضي آقايان صحبت مي‌كردند. تظاهرات و راهپيمايي‌هاي سراب را به‌گونه‌اي برنامه‌ريزي و تنظيم مي‌كرديم كه تقريباً قابل كنترل باشد و آن‌طوري بايد و شايد منجر به درگيري بين مردم و مأموران دولتي نشود، چون سراب شهر كوچكي بود و همه يكديگر را مي‌شناختند، اگر خداي ناكرده به يك نفر صدمه مي‌رسيد و كشته مي‌شد، چه بسا به درگيري‌هاي قومي، طايفه‌اي و محله‌اي منتهي مي‌شد و اصل اهداف اسلامي و آرمان‌هاي انقلاب تحت‌الشعاع قرار مي‌گرفت و فراموش مي‌شد...

ظاهراً خودتان هم درصف اول بوديد كه همه چيز را كنترل كنيد...

بله، خودم در جلوي راهپيمايي‌ها به راه مي‌افتادم و افرادي را هم در ميان جمعيت به عنوان انتظامات قرار داده بوديم تا مبادا تظاهركنندگان كنترل خويش را از دست بدهند و به اموال عمومي، اماكن تجاري و دولتي خسارت وارد كنند، از اين‌رو ما در سراب نگذاشتيم كوچك‌ترين خسارتي به اماكن دولتي و شخصي وارد شود و هنگام پيروزي همه را سالم تحويل گرفتيم.

يك بار فرموديد كه بدنه قواي امنيتي درسراب با انقلاب و مردم بودند و به همين دليل چندان هزينه‌اي براي حركت‌هاي انقلابي ايجاد نكردند...

بله، علت اينكه در سراب خونريزي نشد، اين بود كه اغلب مسئولان دولتي اعم از فرماندار، رئيس شهرباني و سايرين آدم‌هاي بومي و مردمي بودند؛ گرچه در ظاهر از ايادي رژيم شاه به شمار مي‌آمدند، ولي با ما موافق بودند. در مجالس سخنراني مي‌آمدند و تا آخر مجلس پاي منبر مي‌نشستند. در ماه رمضان با ما احيا مي‌گرفتند و اغلب گزارش غير‌واقع و ساختگي به مركز مي‌فرستادند. حالا اگر بعضي از آنها در واقع مخالف بودند، حداقل ظاهرشان را حفظ مي‌كردند. با اينكه من برخي مسائل را به‌طور صريح هم مي‌گفتم، ولي آنها هرگز برخورد تندي با من نمي‌كردند. در آن ايام يك بار كه به قم آمدم، آقاي افسري كه داماد بنده بود، پس از من به منبر رفته بود و به اقتضاي جواني و شور طلبگي خيلي تند صحبت كرده بود كه ديگر هيچ جاي توجيه و ارسال گزارش غيرواقع براي آنها باقي نگذاشته بود؛ لذا از سراب به من خبر دادند كه او را دستگير كرده و به تبريز فرستاده‌اند. من از قم تلفني با آيت‌الله قاضي طباطبايي تماس گرفتم و اين موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم. آن بزرگوار در تبريز نفوذ عجيبي داشت، حتي استاندار، فرماندار و فرمانده نظامي از معظم‌له حساب مي‌بردند. آقاي قاضي با آنها صحبت كرد و آقاي افسري پس از چند روز حبس از زندان آزاد شد. او مي‌گفت:«مرا با چشمان بسته از سراب به اداره ساواك تبريز بردند و بدون اينكه بازجويي كنند، چند روز در سلول انفرادي نگه داشتند.» آقاي افسري انصافاً روحاني پرشور، خطيب و فهميده بود.

ظاهراً حضور مرحوم سرلشكر ظهيرن‍ژاد در ميان نيروهاي نظامي سراب هم در مدارا و آسان‌گيري مأموران مؤثر بوده است...

در سراب يك پادگان نظامي و مركز آموزش دوره‌هاي درجه‌داري و افسري قرار داشت، اين پادگان و مركز آموزش قبلاً در اطراف اردبيل بود، ولي چون در آنجا از نظر امنيتي در امان نبود و زير رادارهاي اتحاد جماهير شوروي قرار داشت و اغلب آنها از پادگان عكسبرداري مي‌كردند آن را به سراب انتقال داده بودند. آنطور كه مرحوم آقاي ظهيرنژاد مي‌گفت، اين پادگان زير نظر ايشان تأسيس شده بود. چون سرهنگ مذهبي و متعصبي بود، در رژيم شاه بازنشسته شد، ولي پس از پيروزي انقلاب دوباره دعوت به خدمت شد. مرحوم ظهيرنژاد در نظام جمهوري اسلامي، به‌خصوص دوران جنگ، خدمات و فداكاري‌هاي شايان توجهي از خود نشان داد و مورد احترام و اعتماد حضرت امام بود. آن زمان در اين پادگان، دانشجويان جوان و با ايمان كه دوره درجه‌داري و افسري را مي‌گذراندند گاهي مي‌آمدند با من تماس مي‌گرفتند و به امام و انقلاب اعلام وفاداري مي‌كردند. يك وقت چند نفر از نظاميان از پادگان تبريز با من تماس گرفتند و گفتند اگر مايل باشيد ما مي‌توانيم تعدادي اسلحه در اختيار شما قرار بدهيم. در اين مورد برنامه‌ريزي كرديم، به اين ترتيب كه چون پشت پادگان منطقه خلوت است، آنها اسلحه‌ها را به پشت پادگان منتقل كنند. بعد دوستان ما هم در وقت معيني ماشين وانت‌بار ببرند و همه را بار كنند و بياورند. اين نقشه كشيده شد، ولي هرگز عملي نشد. بعدها در يكي از گزارش‌هاي ساواك ديدم در مورد من آمده بود:«فلاني تعدادي اسلحه تهيه كرده و آنها را در ميان مردم توزيع كرده است». اين يك گزارش غيرواقع بود. براي اينكه به حول و قوه الهي انقلاب اسلامي در ميان مردم به‌قدري فراگير شد كه با دست خالي رژيم را به زانو درآوردند و ديگر نيازي به جنگ مسلحانه نيست.

پس از سقوط رژيم شاه، شما بسياري از مراكز مهم در شهرستان سراب را تحويل گرفتيد. در آن دوره چه دغدغه‌هايي داشتيد؟

وقتي انقلاب پيروز شد و مراكز نظامي و انتظامي شهر سقوط كرد و فرماندهان آمدند خودشان را تسليم كردند، ما به‌طور مسالمت‌آميز توسط فرزندم شيخ‌هادي مراكز را تحويل گرفتيم. چون از قبل اطلاع داشتيم كه در پادگان تعدادي از افسران و درجه‌داران با افكار كمونيستي حضور دارند و احتمال مي‌رود اينها دست به غارت پادگان بزنند، فوري اينها را شناسايي و از پادگان خارج كرديم و هر كدام را به شهرهاي خودشان فرستاديم تا موقتاً در كنار خانواده‌هاي خود باشند. بعد پادگان را به نيروهاي انقلابي و مسلمان سپرديم. همه اينها توسط شيخ‌هادي انجام شد. به‌طوري كه ما در شهر سراب يك اسلحه هم نياورديم. اين پادگان زرهي بود و زير لشكر قزوين اداره مي‌شد، ولي در تبريز اسلحه‌هاي پادگان به دست مردم افتاد.

از مقطع بازگشت حضرت امام و تمهيدات و تداركاتي كه براي بازگشت ايشان انجام شد، چه خاطراتي داريد؟

وقتي حضرت امام تصميم گرفتند از پاريس به ايران تشريف بياورند، ما به عنوان اعضاي جامعه مدرسين در قبال اين سفر تاريخي، جلسات متعددي در قم داشتيم و در هر چه باشكوه‌تر شدن مراسم استقبال به بحث، گفت‌وگو و تبادل نظر و هماهنگي‌هايي اقدام كرديم. از جمله با بيوت آقايان مراجع صحبت و هماهنگي شد كه هر كدام هيئتي را براي استقبال به تهران بفرستند كه همه آنها به‌جز آقاي شريعتمداري اين پيشنهاد را قبول و به آن عمل كردند. من از طرف جامعه مدرسين به حضور آقاي شريعتمداري رسيدم و موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم و عرض كردم: «آقا! از طرف همه آقايان، هيئتي به تهران رفته و خوب است شما هم در اين مورد اقدام فرماييد تا خداي نكرده سوءتفاهم نشود». ايشان در جوابم اظهار داشت: «آقايان ديگر همه آقازاده‌هاي معمم دارند، آنها را فرستاده‌اند، ولي فرزندم معمم نيست كه او را از طرف خودم بفرستم». اين جواب قانع‌كننده‌اي نبود. سرانجام هر چه تلاش كردم نتوانستم ايشان را قانع كنم، از حضورشان اجازه گرفتم و بيرون آمدم. البته وقتي حضرت امام پس از اندكي از تهران به قم آمدند ايشان به ديدار امام رفت و امام نيز از ايشان بازديد كردند. شب روزي كه حضرت امام وارد قم شدند، جامعه مدرسين قم، جلسه‌اي را در حضور ايشان تشكيل دادند و همه اعضا از جمله بنده در آن شركت داشتيم. در اين ديدار مسائل مهمي مطرح شد. روز ورود حضرت امام به قم پس از ۱۵ سال دوري از اين شهر، يك روز تاريخي و بي‌نظير بود. مي‌توان گفت همه مردم قم از خانه‌هايشان بيرون آمده بودند. حتي آنهايي كه كسالت داشتند نيز آمده بودند. مراجع عظام وقت، اساتيد معظم و سرشناسان حوزه علميه قم علاوه بر اينكه در مراسم استقبال عمومي حاضر شدند، به‌طور خصوصي هم به ديدار معظم‌له شتافتند. در مقابل حضرت امام نيز به بازديد تك‌تك آقايان رفتند، حتي به منزل بنده و امثال بنده هم تشريف آوردند و همه را مورد عنايت خويش قرار دادند. 

با سپاس از حضرتعالي كه وقت ارجمند خود را به اين گفت‌وگو اختصاص داديد. 

پي‌نوشت:
(۱) قرآن كريم، سوره هود، آيه ۸۱.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار