کد خبر: 509681
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۸:۴۶
راضيه سادات ميري
مرا به خودم آورد، از پس اين روزهاي پرسرعت و پرحادثه. بساط زندگي‌اش به يك متر مربع هم نمي‌رسيد اما شك نداشتم كه آرزوهايش، طول و درازتر از اين حرف‌ها بود. آنقدر حرف‌هايش از ته دل بود كه در اين سال‌ها، درددل‌هايي به اين شفافي نشنيده بودم. داستان او يك شخصيت بيشتر نداشت، خودش بود و خودش و تكه‌اي جا مانده از پازل آدم حسابي‌ها كه دنيا، گمش كرده بود. او تنها گاهي به لبخند دختر بچه‌هاي كودكستاني سر كوچه دل خوش مي‌كرد. پيرمرد يك دنيا درد بود اما بي‌همدرد، يك دنيا عشق بود اما بي‌شريك و يك كهكشان آرزو داشت اما با دست و بال بسته.
لبخند اين دست آدم‌ها، مرا بدجور به هم مي‌ريزد، به چه مي‌خندند؟ از چه راضي‌اند؟ شكر كدام نعمت را به جا مي‌آورند؟ و از همه مهمتر به چه چيز اين دنيا هنوز اميد دارند... دنيايي كه هميشه يك پايش براي اينها لنگ بوده و برايشان از سنگ انداختن، كم نگذاشته و نمي‌گذارد. دنيايي كه از يك سقف هم دريغ مي‌كند و در چشم به هم زدني به جرم محبت، زير پاي آنها را خالي مي‌كند.
آدم‌هايي كه به قول خودشان عاشق زن و زندگي و اولادشان بودند اما از بخت نامراد، اولادشان توزرد از آب درآمد، آن هم به خاطر همين دنيايي كه گنده‌تر از آنها، هر چه داشتند را گذاشتند و رفتند و خيلي‌ها هم بعد از اين، مي‌گذارند و مي‌روند.
به خاطر همين دنيا يكي پيدا شده كه پدرش را تقويم و سررسيد فروش سر چهار راه كرده است.
تراژدي از همين جا شروع مي‌شود. نكبت آدم‌هاي هيچي ندار از اين قصه مي‌بارد؛ حسينعلي كه به گمانم اسمش را به من دروغ گفت پدري بوده كه آپارتمان چهار طبقه‌اش را به نام پسرش زد و بعد از آن به مدد عروس بي‌چشم و رويش، بساط زندگي و آبروي چندين و چند ساله‌اش، گوشه خيابان روي يك چهارپايه پلاستيكي و يك تكه پارچه رنگ و رو رفته پهن شد تا با صداي نداشته‌اش به مردم بگويد: تقويم، سررسيد سال فلان، پوستر مسي و كفش طلاي رونالدو... و بعد از اين، من هرگاه از اين چهارراه و از اين خيابان رد شوم ته صداي او را خواهم شنيد: «آهاي مردم نگاه كنيد آخر و عاقبت مردي كه پسرش را اشتباهي دوست داشت.» حسينعلي قصه خودش را تا حالا از زبان كس ديگري نشنيده بود و اين از همه بيشتر آزارش مي‌داد. «بزرگترين درد عالم» تصوري بود كه او از جسارت وقيحانه پسرش توصيف مي‌كرد و اين پيچيدگي آنقدر او را گيج كرده بود كه هنوز داشت نام گوارديولا را به نام مربي بارسلونا صدا مي‌زد. اين را از خنده چند بچه راهنمايي تازه به فوتبال رسيده فهميدم اما براي حسينعلي فرقي نمي‌كند كه براي پيروزي پرافتخارترين تيم اين روزها، گوارديولا برنامه‌ريزي مي‌كند يا ويلانووا، چيزي كه براي او فرق دارد پسرهاي برادرش هستند كه در انابد كاشمر، باباي زمينگيرشان را روي چشمشان مي‌گذارند.
علي دكتر مي‌بردش، عروسش لباس‌هايش را مي‌شويد و مجتبي ظفت و رفتش مي‌كند تا زخم بستر نگيرد و خدا نكند روزي غلامعلي بفهمد داداش دبدبه و كبكبه‌دار شهري‌اش، به چه حال و روزي افتاده است. حسينعلي خيلي اين روزها را دو دو تا چهارتا مي‌كند تا ببيند كجاي كارش ايراد داشته كه به اينجا رسيده اما هر كاري مي‌كند نمي‌شود. او به قول خودش حتي يك «اف» هم به پدر و مادرش نگفته بود. انگار گاهي به هر حال پيش مي‌آيد، گاهي حساب روزگار به هم مي‌ريزد و از هر دست بدهي از همان دست نمي‌گيري. گاهي مهرباني، گناه تو مي‌شود تا درس عبرتي شويد براي حاج‌كاظم كه از آن همه مال و منال، يك پاپاسي هم به نام بچه‌هايش نكرد از بس كه چشمش ترسيد كه مبادا براي يك شب خوابيدن يا نخوابيدن آواره راهروي خانه‌هاي اين و آن و دوست و آشنا شود.
اشتباه حسينعلي از جايي آب مي‌خورد كه گمان مي‌كرد معرفت را به هر كس مي‌دهند و اشتباه محمد پسرش اين است كه فكر مي‌كند در آخر، اين دنيا چيزي بارش مي‌كند. پسر حسينعلي كاري كرده كه خيلي از ذهن‌ها قادر به باور و حلاجي‌اش نيستند و بدا به حال زنش كه دستش با او در يك كاسه بود كه گمان مي‌كند محمدي كه براي پدرش نماند براي او كه تازه به اين تابوي بي‌معرفتي رسيده، مي‌ماند.
پدرم راست مي‌گويد. هميشه از بد، بدتر هم هست. باز ناز شست آنها كه پدر و مادرهايشان را به خانه سالمندان حواله مي‌كنند. قصه حسينعلي و جانماز كوچك سبز كنار چهار پايه‌اش مرا ياد نصيحت‌هاي بي‌نظير پدرم مي‌اندازد:
از كنار آدم‌هاي اين شهر، ساده عبور نكن. چشم‌هايت را در تلاقي دست‌هاي كرخ شده عشق و نان و نمك كارگر ساختماني به بستن عادت نده و ياد بگير هر روز براي آدم‌هايي كه روي پاي خودشان مي‌ايستند دست تكان دهي. آدم‌هايي كه از كشاكش خواستن‌ها و توانستن‌ها گرچه شايد به جايي كه مي‌خواستند نرسيدند اما باز هم آستين‌ها را بالا مي‌زنند و از همه مهمتر «الهي به اميد تو را» از ذكر‌هاي تسبيحشان حذف نمي‌كنند. آدم‌هايي را دوست داشته باش كه جانمازشان هميشه يك جايي از زندگي‌شان حتي با كلي بدبختي، جا دارد از بس كه خوب فهميده‌اند همه چيز دست همان بالاسري است.
پدرم مي‌گويد: تو هر روز به اين اميد، كليد خانه‌ات را به سمت زندگي بچرخان تا دست خودت را بگيري يا علي(ع) بگويي و بلند شوي، بلند شوي از روزگاري كه دور دور ما نيست، دور آنهايي است كه مي‌بينند و دل مي‌بندند و خانه‌نشين‌ها را خانه به دوش مي‌كنند.
پدرم هميشه مي‌گويد: بقچه اين روزگار را خالي از دعاي پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها نپيچ كه دعاي خير آنها پشت سر هر كسي نيست. حرف‌هاي ساده اما عميقشان را يكجايي بين درد و اميد جا بده و شك نكن روزي به كارت خواهد آمد.
پدرم يك راه سر راست را به من نشان مي‌دهد: اگر روزي گرهي در كارت افتاد راه دوري نرو.
در همين حوالي شايد كمي دورتر يا نزديك‌تر، پير زن يا پيرمردي دارد هنوز برايت تسبيح مي‌چرخاند مبادا يادت برود سراغش را بگيري، شمعداني‌هايش را آب بده و حياطش را با بوي آب و خاك، احيا كن و بعد از تمام اين حظ بردن‌ها، صورتت را روي همان دست‌هاي هميشه خسته هميشه قهرمان بگذار و بوسه بزن بر عمري كه جز عشق، پاي تو نريخت چون چيز ديگري بلد نبود.
پدر و مادر از آن شاهكارهايي هستند كه با يك دعا، قضا و قدر را برمي‌گردانند و اگر قدر اين قضا و قدر برگردان را نداني كلاهت پس معركه است حتي اگر ماشينت يك گذر موقت دهن پركن باشد و از كت و شلوارت فقط يكي براي تو دوخته باشند.
كاش محمد وقتي هشتش گرو نهش شد، حسينعلي...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها