
آنچه در پي ميآيد روايت سعيده پاكروان فرزند سرلشكر معدوم حسن پاكروان – از رؤساي پيشين ساواك ـ است كه پس از پيروزي انقلاب و به رغم ملول بودن از شاه، در بيمارستان معادي با وي ديدار كرده است. اهميت اين دست از اين نوشتهها در آن است كه در عين نمايان ساختن استيصال و درماندگي شاه و ابواب جمعي سلطنت در دوران فرار از ايران، ذهنيتهاي رؤياپردازانه و غيرواقعي ايشان را نمايان ميكند.
در سپتامبر ۱۹۷۹ [شهريور ۱۳۵۸]، چند ماه پس از انقلاب ايران، شاپور بختيار، آخرين نخستوزير شاه از ايران فرار كرد و به پاريس كه من آنجا زندگي ميكردم آمد. به سراغش رفتم و براي همكاري با او اعلام آمادگي كردم و او هم پذيرفت. بدين ترتيب نخستين كارمندي بودم كه به خدمت سازمان سياسي او ـ واقع در شماره ۱۷، بلوار راسپاي، ناحيه ۷ پاريسـ درآمدم. نظير بيشتر ايرانيها، بهخصوص آنهايي كه مستقيماً از رويدادها لطمه ديده بودند، من هم هنوز تحت تأثير تكان انقلاب و عواقب اجباراً خونين آن قرار داشتم. وفاداريام نسبت به شاه ـ كه قبلاً تَرَك برداشته بود، بر اثر بيرون رفتن يا فرار او از ايرانـ بهكلي سست شده بود. در ماههاي پيش از سقوطش اوضاع و احوال و شايد هم نوعي بيداري وجدان ديرتر از موقع، شاه را وادار كرده بود تا حالتهاي دموكراتيك بگيرد، يعني هماني كه در طول آن همه سال مردم از او ميخواستند، اما آزادسازي مملكت كه در اقداماتي چون لغو سانسور يا اجازه دادن به فعاليت سياسي احزاب مختلف تظاهر داشت، ديگر خيلي دير شده بود. وقتي امواج انقلاب شاه را به بيرون از كشور پرتاب كرد، او ميدانست ـ همه ما ميدانستيمـ كه ديگر بازگشتي در كار نخواهد بود. آن روز ـ روز فرار شاه، ۱۶ ژانويه ۱۹۷۹ـ من و ساير كارمندان مركز فرهنگي ايران در پاريس در بهت و حيرت فرورفته بوديم. هيچكس كلامي نميگفت. فضا بيش از آن سنگين بود كه بحث و تبادل نظري را اجازه بدهد. برگي اساسي از تاريخ ما ورق ميخورد و همه ما صداي خشخش آن را ميشنيديم. مطمئنم همهمان در ذهن خود بخشهاي مختلف سلطنت ۳۷ ساله شاه را مرور ميكرديم، خاطرات و يادبودهاي خودمان، حالت بيتكلف و باز جواني را كه متفقين، پس از خلع پدرش بر تخت سلطنت نشاندند، زندگي غمانگيز او ـآن طور كه ما در عوالم رؤيايي خودمان ميپنداشتيمـ كه تا زمان تولد وليعهدش ادامه داشت، شادي و غرور او از آن ولادت، شادي و غرور ما، زيرا تا آن زمان هنوز او را دوست داشتيم، حالتي كه بهتدريج رنگ باخت، تاجگذاري او، مراسم باشكوهي كه هر چند در نظر او كاملاً موجه بود، از ديد ساير جهانيان بهجز برداشتن گامي بارز به سوي خود بزرگبيني نمينمود و بعد برگزاري جشنهاي دو هزار و پانصدمين سال شاهنشاهي ايران كه در همهجا با انتقاد روبهرو شد. صداي آرام و حالت باد كرده و تفرعن بارزي را به يادم ميآورد كه به غربيان يادآوري ميكرد اوضاع چطور بايد باشد و ايرانيها چگونه بايد عمل كنند. حالت تصنعي او را به هنگام ديدار با روزنامهنويسان خارجي به ياد ميآوريم كه برايشان از آرزوها و برنامههايشان درباره ايران سخن ميگفت، آرزوهايي كه اندكاندك از آنها سرخورديم و هرگونه همنوايي با آنها را از دست داديم. شاه فردي بود پيچيده و پرتضاد، رابطه آدم با او روشن نبود. از محدوديتهايي كه بر زندگي ما تحميل ميكرد متنفر بوديم... اما خوبيهايي هم داشت. اكنون همه چيز را با هم مخلوط ميكنيم و اين را تشخيص نميدهيم. در اينكه زماني او را دوست داشتيم، اكنون ترديد ندارم... مفهوم ايران جمهوري هنوز هم بعد از ۲۰ سال براي ما عادي نشده است. دوستانم در تهران برايم گفتهاند كه روزي كه شاه از ايران رفت، چه شادي و غوغايي در شهر به راه افتاد، اما شايد در پس آن خنده و نشاط، بوق ماشينها و رقص و شادي خياباني نوعي غم توصيفناشدني نيز وجود داشت.
از پاريس، محل زندگيام رويدادهاي چند هفته بعد را مثل همه با دقت پيگيري ميكردم. پدرم به زندان افتاده بود. اعتقاد داشتم، واقعاً اعتقاد داشتم كه او ظرف چند روز آزاد خواهد شد. به ما اطمينان داده شده بود كه او به عنوان مهمان زنداني است و جاي نگراني نيست. وقتي كمي كمتر از دو ماه بعد، پدرم با گلولهاي خونين اعدام شد، روحانيون را مقصر نميشناختم. در عوض، درد و رنج در آن هزار توي سردرگميها چرخيد و چرخيد تا سرانجام در نقطهاي كه همان تنفر از شاه بود قرار گرفت. فقط او را مسئول ميدانستم. او بود كه با چشم بستن بر حقايق، خود بزرگبيني و غرور بيجا ايران را نابود كرد. اكنون ميديدم كه او در تبعيدي طلايي زندگي ميكند، درحالي كه كشور در آشوب فرورفته است و مرداني چون پدرم كه به او خدمت كرده بودند با نام عوضي در گورهاي خود در حال پوسيدناند. نميدانستم درد و رنج دائمم را چگونه مداوا كنم. چون كار بهتري به نظرم نميرسيد، نامهاي به ملكه فرح نوشتم. با كلماتي سرد و سنگين، اما مؤدبانه به او گفتم شوهرش را مسئول كشتار مردم ايران و از جمله پدرم ميدانم. پرسيدم آيا او و شاه حتي ميدانند كه عظمت فاجعه تا چه حد است؟ پاسخي نيامد.
همه تراژديها را پشت سر ميگذارند. من هم چنين كردم و به اميد روزهايي بهتر براي ايران نشستم. در سپتامبر ۱۹۷۹، شاپور بختيار به پاريس وارد شد. شجاعت او در ماههاي قبل از انقلاب باعث پنهان ماندن اين واقعيت شده بود كه او فقط بازيگري درجه چندم و موقت بوده كه به صحنه رانده شده است. ايرانيان فكر ميكردند او ميتواند نقشي تعيينكننده در برگرداندن اوضاع بازي كند. در آن زمان من هم سادهلوحانه همين فكر را ميكردم و به همين دليل تصميم گرفتم خدمت ناچيزم را در اختيارش بگذارم. در آن روزها خيلي از ايرانيها را ميديدم كه با شاه ارتباط داشتند و با او در مناطق متعدد تبعيدگاههايش ديدار ميكردند. نزديكان شاه برايم گفتند: «نامهام باعث ناراحتي فراوان او شده است». با مشاهده آوارگي و رنج آن مرد بيمار، وفاداري پيشينم به او كمكم تجديد ميشد. او از قارهاي به قاره ديگر به دنبال پناهگاهي ميگشت تا سرانجام انورسادات بيقيد و شرط پناهگاهي محفوظ در اختيارش گذاشت. مهماننوازي بزرگوارانهاي كه بهاي آن را با جانش پرداخت. در ژوئيه ۱۹۸۰، وقتي بنا به گزارشها شاه ديگر خيلي بيمار شده بود، دامادش مهرداد پهلبد، از يكي از كشورها به من تلفن زد و گفت اكنون وقتش رسيده است كه با شاهِ در حالِ مرگ آشتي كنم. چند روز بعد يكي از دوستانم كه با خانواده سلطنتي نزديك بود، زنگ زد و گفت برايم در هواپيماي ارفرانس بليتي رزرو شده است. در آن زمان شاپور بختيار هنوز با چپيها لاس ميزد و از اينكه به عنوان آخرين نخستوزير شاه معرفي شود اكراه داشت. او نميتوانست بفهمد كه فقط به خاطر همان دوره كوتاه نخستوزيرياش است كه احتمالاً نقش ادعايياش در تاريخ تسجيل ميشود. به همين دليل با ترديد و دودلي موضوع را با او در ميان گذاشتم، اما دلايلم را براي رفتن به قاهره با مهرباني پذيرفت و گفت در امور خصوصي افراد دخالت نميكند.
در ۱۱ ژوئيه ۱۹۸۰ وارد قاهره شدم. ساعت ۶ بعدازظهر اتومبيلي به دنبالم آمد تا مرا به قصر قُبه كه شاه و خانوادهاش در آن زندگي ميكردند ببرد. همينطور كه با اتومبيل وارد باغ قصر ميشديم، چيزي بهجز رستنيهاي پراكنده، رها شده و غبارآلوده نميديدم. پيشخدمتي برايم گيلاسي آب انبه آورد كه خيلي هم خنك نبود و به من گفت: «ملكه با گروهي تلويزيوني مصاحبه دارد». انتظار طولاني بود. عاقبت شخصي به دنبالم آمد. در راهرو از دور ملكه را ديدم كه با خبرنگاران خداحافظي ميكرد. او هم مرا از دور ديد و خنديد. مرا به اتاق نشيمن كوچكي بردند كه پر بود از مبلهاي طلاكاري شدهاي با دستههاي روكش ساتن كه بيشتر با سليقه تازه به دوران رسيدههاي ايراني و نيز مصري همخواني داشتند. ملكه فرح وارد شد. بلند بالا، لاغر و با موهاي عقب سر جمع كرده و لباسي كه مثل هميشه فاخر بود. تعجب كردم كه عيناً شبيه هماني است كه در خاطرهام است، عيناً شبيه خودش. چاي آوردند. ملكه كوكاكولا نوشيد. مثل هميشه پيدرپي سيگار ميكشيد. او گفت: «خيلي اشتباه كرديم. دور ورمان داشته بود». سپس توضيح داد آن نامه كه درست بعد از اعدام پدرم كه شاه را بيش از همه اعدامها پريشان كرده بود به دست آنها رسيد، چقدر باعث ناراحتي شاه شده بود. قبلاً هم شنيده بودم كه شاه عميقاً از مرگ پدرم متأسف شده است. اين را باور ميكردم. بختيار هم به من گفته بود كه وقتي بعد از ورودش به پاريس تلفني با شاه درباره رويدادها صحبت ميكرد، شاه گفته بود: «چرا پاكروان؟ او بيش از آنكه نظامي باشد متفكر بود. همه به او احترام ميگذاشتند. چرا بايد او را بكشند؟» بختيار ميگفت او تنها اعدامي بود كه آن روز شاه دربارهاش حرف زد. ملكه گفت از اين همه شايعاتي كه درباره خاندان سلطنتي و نيات فرضي آن بر سر زبانها افتاده خسته شده است و ديگر حوصله هيچكدام از دغلدوستان و متحدان قلابي اين خاندان را ندارد. همين طور از نحوه برخورد روزنامهها با خانواده سلطنتي كه از چاپ اطلاعات غيردقيق تا اتهام زدنهاي صريح بيپايه ابايي نداشتند، شكايت داشت. بيش از دو ساعت عمدتاً درباره ايران و آنچه در آنجا ميگذشت با هم صحبت كرديم. وقت رفتن بود. از ملكه پرسيدم: «آيا ميشود از شاه در بيمارستان معادي ديدن كنم؟» دچار ترديد شد. گفت: «فكر خوبي نيست. اعليحضرت خيلي بيمارند و كسي اجازه عيادت از ايشان را ندارند. البته ميدانند كه شما آمدهايد و از اين موضوع خيلي هم خوشحال هستند». گفتم: «من اين همه راه را از پاريس تا اينجا آمدهام كه شاه را ببينم». ملكه رضايت داد، اما با اين هشدار: «او را نخواهيد شناخت. كاملاً تغيير كرده است». سپس دراينباره كه در حضور شاه چه بايد بگويم و از گفتن چه چيزهايي بايد خودداري كنم دستورات مشخصي داد. گفت: «وقتي ما به ديدنش ميرويم، سعي ميكنيم راجع به بيمارياش چيزي نگوييم. سبك و شاد صحبت ميكنيم و به او ميگوييم كه بهزودي بهبود خواهد يافت».
روز بعد از كاخ تلفن زدند كه بعدازظهر اتومبيلي به دنبالم ميآيد تا مرا به بيمارستان معادي ببرد. راهي دراز و غبارآلود بود. راننده بهجز چند كلام خشك و دشمنانه راجع به اوضاع ايران چيز زيادي نگفت. به آنها در ايران لقب شيطان داده بود. از او پرسيدم: «آيا مصريهاي زيادي مثل او فكر ميكنند؟» پاسخ داد: «اوه! بله. ما شاه را دوست داريم». آيا ميتوانستم آمدن امواج اسلامخواهي را در مصر ناديده بگيرم و حرف او را باور كنم؟ مابقي راه در سكوتي گذشت كه در خلال آن درباره مردي كه در حال مرگ بود و به ديدنش ميرفتم فكر ميكردم. يك طبقه كامل از بيمارستان معادي را به شاه و اطرافيانش اختصاص داده بودند. برخي از اقوامش شب را در آنجا ميماندند كه نزديك او باشند. ديگران ميآمدند و ميرفتند. اينها معمولاً در سالني كه در آخر راهرو قرار داشت اتراق ميكردند. اردشير زاهدي داماد سابق شاه را هم كه مدتها بود نديده بودم ديدم. ميدانستم هنوز هم بين ويلاهايشان در آنتيب و آپارتمانهايشان در لندن و پاريس و جزاير خصوصيشان در سيشل در رفت و آمد هوايي است. هميشه وضعش روبهراه است و دوستان اطرافش حلقه زدهاند. هرگز كم و كسري و حسرتي ندارد. هميشه به دلفريبي مشغول و مثل هميشه خستهكننده. ملكه پيغام گذاشته بود منتظرش بمانم. ميخواست وقتي از شاه عيادت ميكنم حضور داشته باشد. چيزي نگذشت كه در حال مشاوره با پزشكها وارد شد... بالاخره فراخوانده شدم.
در اتاق بيمارستان شاه، ملكه در يك طرف تخت ايستاد. با خندهاي ملايم و تكان دادن سر به من فهماند كه بايد در طرف ديگر تخت بايستم. شاه شاهان از هر طرف به بالش تكيه داده و از هر طرف بينياش لولهاي وصل كرده بودند و بيرمق افتاده بود، اما هنوز قيافهاش را ميشد تشخيص داد. چند تار مو دوباره بر كله بيمويش روييده بود. دماغش در وجودي كه بر اثر هجوم سرطان تكيده شده بود، بزرگتر از هميشه مينمود. با همان ادب گذشته رفتار ميكرد. سؤالاتي ميكرد و بهدقت به پاسخها گوش ميداد، همانطور كه در شرفيابيهاي گذشته ديده بودم. پرسيد: «چند وقت است شما را نديدهام؟» در پاريس وقتي شاه و ملكه به آنجا ميآمدند با ساير ديپلماتهاي ايراني در مراسم رسمي شركت ميكردم. بار آخر آنها را در يكي از همان مراسم ديدم. بعد از آن ديگر به آن جلسات نميرفتم. هر چند فكر نميكنم كسي متوجه غيبتم ميشد، شخصاً احساس رضايت ميكردم و عدم حضورم را نوعي اعتراض به شرايط سركوبگرانه در ايران ميپنداشتم. شاه پرسيد: «حالا چه ميكنيد؟» جواب دادم: «هنوز در پاريس زندگي ميكنم. عليه آنها فعاليت دارم. بالاخره بايد متحد شويم و كاري كنيم». ملكه بالش ديگري زير سر او گذاشت. شاه به طرف او برگشت و گفت: «چطور است بعضي از اين افراد اين قدر نيرومندند؟» به گمانم منظورش افرادي چون من بود كه شخصاً از انقلاب لطمه ديده بودند. در سراسر صحبتمان اين تنها اشاره ـ و آن هم اشارهاي كاملاً غيرمستقيمـ به پدرم بود. سپس به سوي من برگشت و گفت: «نميتوانم بفهمم كه چطور آنها حتي يك ساعت دوام آوردهاند». به جلو خيره شد. در چهرهاش آثار وحشت از تصوري كه درباره ايراني داشت ظاهر بود... بعد به فرانسه گفت: «La honte de lhunanite» با اطمينان گفتم: «دوام نميآورند. حال اعليحضرت هم خوب ميشود و با هم سقفي نو در خواهيم انداخت». به ديوار پشت سر من خيره شد. چيزي نميشنيد. ملكه نگاهي به من انداخت و سرش را تكان داد. دست لاغر شاه را گرفتم و لبانم را بر آن چسباندم. سپس عقب عقب به طرف در رفتم. پشتتان را به پادشاه نميكنيد. وقتي در پشت سرم بسته شد، كنترلم را از دست دادم. حاضرين به سويم آمدند و دلداريام دادند. برايم آب آوردند. برخلاف انتظارم، شهرام پسر اشرف كه او را هميشه آدم رذلي ميدانستم ـگرچه رذلي جذابـ خيلي همدردي نشان داد. ملكه به دنبالم فرستاد. در اتاق كوچكي نشستيم و صحبت كرديم. پرسيد حال شاه را چگونه ديدم. انگار منتظر بود بگويم حالش خوب خواهد شد. به گريه افتاد و گفت: «نه، او نبايد بميرد. نبايد بميرد».
وقتي به پاريس برگشتم، اين شايعه درگرفته بود كه به قاهره رفتهام تا شاه را در بستر مرگ تهديد كنم و از او يك ميليون دلار گرفتهام كه به كسي بروز نميدهم. چرا پنهان ميكردم و از چه كسي؟ نميدانم!
تنها سؤال بختيار اين بود: «آيا نامي از من برد؟» دو هفته بعد وقتي از خواب بيدار شدم، صبح يكشنبه درخشاني بود كه براي پيكنيك جان ميداد. به مادرم كه معمولاً بچهها شنبه شبها به آپارتمان او ميرفتند، تلفن زدم كه آماده شوند غذايي ميگيرم و به دنبالشان ميروم تا به جاي زيبايي در خارج از پاريس برويم. وقتي به آنجا رسيدم و آوستينام را در مقابل ساختمان پارك كردم، دو پسرم كه يكي هفت ساله و ديگري نه ساله بودند، پشت پنجره باز ايستاده و منتظرم بودند. هنوز درست از ماشين پياده نشده بودم كه شروع به فرياد زدن كردند. چيزي ميگفتند كه درست نميشنيدم. صدايشان زدم. فريادهايشان بلندتر شد، بالاخره شنيدم كه ميگويند:«Le Shah est mort»، شاه مرده است. تكان خوردم. مدتي ايستادم تا حالم جا بيايد و بعد به داخل ساختمان به طبقه بالا رفتم. مادرم عميقاً در انديشه بود. غذاي پيكنيك را باز كرديم و همانجا جلوي تلويزيون كه زندگي شاه و تصويرهايي از انقلاب را نشان ميداد، به خوردن مشغول شديم. بچهها كه دلشان را براي پيكنيك صابون زده بودند، خيلي ناراحت شدند.