
بيان توصيف غرورآميز ويژگيهاي پسر از زبان نزديكان به ويژه پدر، آن هم پدري كه هفت سال بيامان در جبهههاي نبرد حق و باطل حضور داشته و امروز نيز رنج جانبازي را بر دوش ميكشد، از ارزش والايي برخوردار است، زيرا او بيش از هر كس ديگري بهنيكي ميداند كه پسر نوجوانش در غياب او چه مردانه بار سنگين مرد خانه بودن را بر دوش كشيد و هنوز بسيار جوان بود كه به خاطر غيرت ديني و احساس مسئوليت در خون خود غلتيد. باشد كه روايت اين پدر شجاع و دردمند زنگ هشداري باشد براي كساني كه مسئول اجراي حكم واجب امر به معروف و نهي از منكر هستند. در ايام شهادت نماد غربت امر به معروف و نهي ازمنكر، شهيد ناصر ابدام با والدين و برادرش به گفت وگو نشستيم كه نتيجه آن درپي ميآيد.
ابتدا از كودكي فرزند بزرگوارتان برايمان بگوييد. بسمالله الرحمن الرحيم. زمان جنگ بود و من خودم خيلي در خانه نبودم. او در سال ۵۴ به دنيا آمد و موقعي كه انقلاب شد سه چهار سال بيشتر نداشت. الان ۲۰ سال از شهادتش ميگذرد. من در منطقه بودم و او پيش مادرش بود و پايگاه بسيج ميرفت. خيلي بچه آرام و نمازخواني بود. اخلاق و رفتار خاصي داشت. با ديگران مدارا ميكرد. وقتي شهيد شد، از اين طرف و آن طرف عده زيادي آمدند كه ما آنها را نميشناختيم و ميگفتند هر وقت به كمك او نياز داشتيم، فوري به كمكمان ميآمد و كوچكترين انتظاري هم نداشت. بچه مؤمني بود و وقتي به پايگاه رفت، ديگر صددرصد عوض شد.
در چه سني به پايگاه رفت؟ من در سال ۶۹ وقتي به خانه برگشتم، ديدم كه ناصر واقعاً ديگر از خيلي از بچههاي جبهه هم زده جلو. از نظر چهره و رفتار كاملاً فرق كرده بود. كلاس دوم يا سوم راهنمايي بود كه به پايگاه رفت. وقتي رفته بود پايگاه، مسئول آنجا گفته بود سنش كم است و نميشود كه بيايد. بعد آمده بود و شناسنامهاش را كپي كرده و سنش را برده بود بالا. پايگاه فهميدند اين كار را كرده، ولي دلش را نشكستند و گفتند اشكال ندارد و بيا و در آنجا عضو شد.
در آنجا چه كار ميكرد؟ در بسيج بود. من تا زماني كه شهيد شد، پايگاهش را نميشناختم و نرفته بودم، چون هميشه در منطقه بودم. پيشنماز آنجا هم پدر آقاي عليرضا پناهيان بود. يك پسر ديگر هم به اسم احمد پناهيان بود كه تقريباً همدوره عباس بود – توي شناسنامه اسمش ناصر بود، ولي ما عباس صدايش ميكرديم- او هم شيخ و روحاني بود، اما از عباس يك خرده بزرگتر بود. موقعي كه عباس شهيد شد و ما پايمان در پايگاه باز شد، اين پيشنمازشان واقعاً خيلي ناراحت شده بود. آن پايگاه نزديك ۸۰ تا شهيد دارد. گفت اين همه شهيد داريم، شهادت هيچ كدامشان به اندازه عباس مرا ناراحت نكرده، گفت به من يك حرفهايي گفته كه توي دفترم نوشتهام. هر كاري كردم گفت نميگويم. اينطور بچهاي بود.
آن موقعها اصلاً امر به معروف و نهي از منكر نبود. نميدانم عباس با طلبهها رفيق شده بود و چه جوري بود كه توي اين خط افتاده بود. يكي دو بار هم توي پارك ارم كتك خورده بود.
از اخلاق و رفتارش با مادر و خواهر و برادرهايش برايمان بگوييد. خانواده كه هيچ، بيرون، هم پايگاهيهايش الان هم دارند ميسوزند. از لحاظ رفتار، كردار، اخلاق، نماز شبش هيچ كس مثل او نبود. بچههاي ۱۵ ساله كجا نماز شب ميخوانند؟ رفتيم پايگاه گفتند اصلاً نميدانيم اين بچه از كجا ياد گرفته بود؟ چه كسي به او ياد داده بود؟ نصف شب وقتي پست كسي تمام ميشود قاعدتاً بايد برود بخوابد و استراحت كند، ولي ديده بودند كه عباس رفته نماز شب ميخواند و دعا ميكند. از اين خاطرات خيلي ميگويند. آن قدر با حجب و حيا بود كه رويش نميشد با ما صحبت كند. ميگفتم بچهجان! اين مادرت است. حرفت را به او بزن. سرش را ميانداخت پايين. اصلاً چيز ديگري بود. بچههاي منطقه بالاخره اين طرف و آن طرف خوانده و ياد گرفته بودند، اما من نميدانم عباس از كجا ياد گرفته بود؟ خيلي باحيا بود.
معلم قرآن و معارفش چه كسي بود؟ فقط مسجد و مدرسه. من هم كه پدرش بودم، بيسواد بودم. از همه مهمتر اخلاق و رفتار مادرش بود. خيلي بچه آرامي بود. ما خانواده فقيري بوديم. هيچ شلوغ نميكرد و چيزي نميخواست. حتي اگر ميگفتيم عباس! بايد تا صبح پشت ديوار بايستي، همانجا ميايستاد و تكان نميخورد. يك كلمه نميگفت آخر براي چه؟ به چه دليل بايستم؟ ميگفت باشد ميايستم.
درسش چطور بود؟ درسش خوب بود. سوم راهنمايي بود كه شهيد شد. ۱۵ سال بيشتر نداشت.
رفتارش در خانه چطور بود؟
كسي كه با مردم اين طور رفتاري دارد، در خانه معلوم است كه چگونه است. توي خانه هر كسي كاري داشت، بلافاصله انجام ميداد. در خانه را كه ميزدند، بلافاصله بلند ميشد و منتظر نميماند كس ديگري برود. يك جورهاي ديگري بود.
جورهاي ديگري هستند كه شهيد ميشوند. همه كس شهيد نميشود. يك روز كه از جبهه آمده بودم، در راه خانه و در خيابان بودم كه عباس را ديدم، اگر ميدانستم كه بار آخري است كه ميبينمش لااقل روبوسي ميكردم. گفت بابا! خداحافظ. من رفتم نماز. من به خودم گفتم: اين واقعاً رفتني است. اين آدمي نيست كه بماند. كه بعد از ظهرش خبر آمد كه اوباش او را با چاقو زدند.
در تربيت پسر شهيدتان چه كسي يا چه عواملي از همه بيشتر نقش داشتند؟ بيشترش اين است كه بچه به خانواده و به پدر و مادرش نگاه ميكند. من خودم نه اهل داد و فرياد و سروصدا هستم و مادرش هم زن مظلوم و ساكتي است. مادرش مثل يك چوپان بالاي سر اينها دور ميزد و مواظب تك تك دختر و پسرهايمان بود. الان هم يكي ديگر از پسرهايمان عضو سپاه است. از برادر شهيدش بالاتر نباشد، پايينتر نيست. اصل كار خانواده است. بيرون هم كه ميرود بلد است كه به چه كسي برخورد كند، با چه كسي رفيق باشد، با چه كسي رفيق نباشد.
پس شما نقش خانواده را مؤثرتر از جامعه ميدانيد. خيلي. اصل كار خانواده است. چهار تا دختر داشتم و يك پسر كه عباس بود و مادرشان، اگر خانواده درست نبود كه من نميتوانستم بروم منطقه.
شما چند سال در منطقه بوديد؟ نزديك شش هفت سال. از سال ۶۱ تا زمان آتشبس. خودم الان جانباز هستم. اصل كار خانواده است كه بايد خوب باشد.
جريان شهادت ايشان را تعريف كنيد. عباس خداحافظي كرد و رفت. من خودم نرفتم مسجد. داشتم ناهار ميخورديم، يكدفعه پدر رفيقش آمد درِ خانه ما و گفت فلاني! مثل اينكه عباس تصادف كرده. پرسيدم: كجاست؟ گفت: بيمارستان امام خميني. بلند شديم و رفتيم. همين كه وارد بيمارستان شديم و جلوي در اتاق عمل رسيديم، دكتر آمد بيرون. پرسيديم: چه شد؟ گفت: تمام شد. ما بلند شديم و رفتيم كلانتري ۵. كار خدا بود. ديديم طرف را گرفته و به كلانتري آوردهاند.
چند سال داشت؟ همسن پسر من بود. داشت ماجرا را با ذكر جزييات تعريف ميكرد. سه سال در دارالتأديب نگه داشتند تا به سن قانوني رسيد بعد اعدامش كردند. خود او كل ماجرا را نوشت.
چه ميگفت؟ گفت ما دو نفر بوديم، آنها هم دو نفر بودند. يك مادر و دختر داشتند رد ميشدند و من متلكي انداختم. اين بنده خدا آمد جلو و گفت اينجا نشستي و به زن و بچه مردم متلك ميگويي درست نيست. ميگفت برگشتم گفتم به تو ربطي ندارد. من متلك ميگويم، نميگويم، هر كاري هم كه ميكنم به تو ربطي ندارد و قبل از اينكه او حرفي بزند با او گلاويز شدم و چاقويي را كه داخل جورابم بود بيرون كشيدم و جلوي رفيق او و رفيق خودم سه تا ضربه به او زدم، تا وقتي كه آمدند و مرا گرفتند. هم رفيق او فرار كرد، هم رفيق من. مرا هم عابر گرفت و داد دست مأمور. همه جزييات را خودش گفت و نوشت.
چنين حرف و تذكري كه به چاقوكشي منجر نميشود. مواد مصرف كرده بود؟ نميدانم. خودش هم گفت كه اصلاً طرف با من درگير نشد. تا آخرين روز هم كه ميخواست حكم اعدام برايش صادر شود، گفت مقصر خود من هستم.
۲۰ سال گذشته. حضور شهيد را در زندگي خود چگونه حس ميكنيد؟ چه بگويم؟ من فقط يك بار توي خواب ديدمش، آن هم بعد از دو سه سال بعد از شهادتش. آن موقع من توي سپاه بودم. يك بار عباس به من گفت كه ميخواهند ما را ببرند مانور. يك دست لباس سبز، حتي اگر كهنه هم باشد براي من بياور كه بپوشم و با آنها بروم. آن موقع هم لباس سبز خيلي حساس بود. گفتم: عباس! نميشود. اين لباس نه فروشنده دارد و نه كسي حاضر است لباسش را بدهد. مثل هميشه ديگر حرفي نزد. آنها هم كارهايشان را انجام دادند و رفتند مانور.
دو سال بعد از شهادتش خوابش را ديدم كه در بهشت زهرا لباس نو با پوتينهاي نو و يك پيراهن سفيد پوشيده و اسلحه هم دستش گرفته. گفتم: عباس اينجا چه كار ميكني؟ گفت: بابا! يادت هست لباس خواستم؟ گفتم: اين طوري كه نميشود. گفت: اينجايي كه هستم همه چيز ميدهند. لباسهاي مرا ميبيني؟ نو نو است. اينجا دارم نگهباني ميدهم. در آنجا با او روبوسي كردم.
شما ۶، ۷ سال در جبهه بوديد. چگونه كه خداوند شهادت را نصيب شما نكرد و پسر ۱۵ سالهتان شهيد شد؟ من در بدترين جا چه در خاك خودمان چه در خاك عراق بودم، ولي نشد، اما خدا خواست و او را برد.
خداوند خواست كه شما بمانيد، ياد شهيدتان را زنده نگه دارد و به داد بقيه جوانها برسيد. آيا به نظر شما كه امثال فرزند شما به دست چند نفر اراذل و اوباش از بين بروند، در كاهش منكر در جامعه تأثير دارد؟ ببينيد در جبهه ۱۵ نفر تدارك و پشتيباني ميكنند تا يك نفر برود جلو و بجنگد. امر به معروف و نهي از منكر مثل نماز واجب است، نماز راحتتر است، اما امر به معروف سختتر است، كتك دارد، گلوله دارد، چاقو دارد، همه چيز دارد، ولي پشتيبان بايد باشد. اگر من به شما بگويم برو جلو و بعد شانه خالي كنم، نميشود. آن بابا ميرود جلو، ولي بايد پشتوانهاش قوي باشد. آدم بايد مطمئن باشد كه برود جلو. امام حسين(ع) براي امر به معروف به كربلا آمد. شمر كه ديگر اصلاح نميشد. امام حسين(ع) ميخواست مسلمانها را امر به معروف كند. پشتيبان بايد قوي باشد.
از خاطراتي كه از دوران كودكي شهيد بزرگوارتان داريد برايمان نقل كنيد. همه چيزش برايم خاطره است. پدرش يك كارگر ساده بود و ما همگي در يك اتاق زندگي ميكرديم. مسئولان، از جمله آقاي جنتي آمده و ديدهاند كه ما اين پسر را كجا بزرگ كرديم، با نان و لقمه حلال بزرگ شد. بچه آرام و خوبي بود. بچهها با هم فرق دارند. الان خدا حفظشان كند بچههاي ديگر هم دارم. همهشان هم الحمدلله ربالعالمين بچههاي خوبي هستند، اما خداييش عباس جور ديگري بود. تا ۱۵ سالش شد و شهيد شد، هيچ وقت نديدم توي كوچه برود و با كسي دعوا كند. چهار تا دختر و همين يك پسر را داشتيم. از همان بچگي هر وقت ميخواستم بروم مسجد، دنبالم ميآمد. بعد ديگر كمكم خودش ميخواند. كوچك بود كه يك روز خواب افتاد و براي نماز بيدارش نكردم. وقتي بيدار شد گلايه كرد كه چرا بيدارش نكردهام. هميشه سر وقت نمازش را ميخواند.
بالاي اتاق ما يك پيرمرد و پيرزن كه صاحبخانهمان بودند مينشستند. عباس هميشه ميگفت بلند صحبت نكنيد، چون همسايهها اذيت ميشوند و فردا روز قيامت نميتوانيد جواب بدهيد.
از خانه بيرون نميرفت تا روزي كه پايگاه اعلام كرد جوانها بروند، آن وقت خودم بردم او را گذاشتم پايگاه، ولي چون كوچك بود قبولش نميكردند. يك نفر بود كه خدا پدر و مادرش را بيامرزد. به بقيه گفت اينها دارند ميآيند. اينها را جذب كنيد. نگذاريد پراكنده شوند. اسمش يادم رفته. دو سه روز ديگر آمد و گفت: «مامان! دوستم ميگويد اگر مادرت را بياوري، قبول ميكند.» گفتم: «من كه آمدم، ديدي قبول نكردند. به قرآن كار دارم داداش. بگذار اين لباسها را بشورم. » گفت: «مامان! اين از لباس واجبتر است. ميداني امام چه ميگويد؟ ميگويد ياري كنيد. فرداي قيامت اينها جلوي ما را ميگيرند و ميگويند چرا كمك نكرديد؟» بردم و همان آقا گفت: «حالا شما آمدي، عيب ندارد، قبول ميكنم.» پدرش هفت سال توي جبهه جنگ بود. اين بچه پدرش را نديد. من خودم تك بودم. پدرش نه برادر داشت، نه پدر داشت. پدر و مادر و خواهر و برادرهاي من هم توي دهات زندگي ميكردند و دور بودند. من تنها بودم. حالا ديگر تربيت بچههايم بد بوده، خوب بوده، خدا ميداند. از خدا ممنونم كه الحمدلله بچههايم با آبرو و با عصمت بزرگ شدهاند. نمازشان به موقع، قرآنشان به موقع و حجابشان درست است. من تا اول و دوم ابتدايي بيشتر نخواندهام كه آن هم همهاش يادم رفته، ولي الحمدلله بچههاي خوبي دارم و روزي نيست كه نماز شكر نخوانم.
رابطهاش با خواهرهايش چطور بود؟ خيلي خوب بود. خواهرهايش، خودم بعد از شهادتش خيلي غصه خورديم. هميشه از خودم ميپرسم اين كي بود؟ چي بود؟ خدا چرا اين را به من داد؟ يك جوري رفتار ميكرد كه بقيه آن طور نيستند. ميديد نان يا غذا توي سفره كم است، زود دستش را ميكشيد. ميگفتم: عباس! چرا نميخوري؟ ميگفت: خوردهام، سير شدم. نميگذاشت خواهرهايش بروند توي صف نانوايي بايستند و نان بگيرند. هميشه خودش ميرفت. يك بار همسايهمان گفت خدا را خوش نميآيد كه دائم اين بچه را ميفرستيد توي صف. گفتم: به خدا خودش ميآيد و نميگذارد كس ديگري بيايد. اگر كسي توي كوچه مينشست، آنقدر بدش ميآمد و ميپرسيد زن چرا توي كوچه بنشيند؟ دختر چرا توي كوچه بايستد؟ يك روحانياي هم توي مسجد محلمان بود كه او را هم زدند. عباس ميرفت توي آن مسجد تكبير ميگفت. بعد هم كه به پايگاه يومالغدير ميرفت. اين زندگيش بود. خد را هزار مرتبه شكر كه با آبرو زندگي كرديم.
خبر شهادت پسرتان را چگونه شنيديد؟ توي خانه نشسته بوديم كه دوست پدرش آمد و گفت عباس تصادف كرده. پرسيدم: با چي تصادف كرده؟ گفت: با موتور. گفتم: ما موتور نداشتيم. بعضي موقعها شبها با دوستش كه موتور داشت برميگشت خانه. گفتم نكند با موتور دوستش تصادف كرده. گفت: چيزي نيست، ناراحت نباشيد. بلند شديم رفتيم بيمارستان امام خميني. دكتر از اتاق عمل كه آمد بيرون، پرسيدم: «چه شد؟» گفت: «بنده خدا تمام كرد.» گفتم: «مگر چه جوري زمين خورده؟» گفت: «كي گفته زمين خورده؟ او را با چاقو زدهاند.» يك نفر عابر كه خدا توفيقش بدهد پسرم را برده بود بيمارستان. آمد جلو ديدم همه لباسهايش پر از خون است. گفتم: «تو را هم زدهاند؟» نميدانست من مادرش هستم. گفت: «نه يك بنده خداي بسيجي را زدند و من آوردمش اينجا.» آن قدر دلم ميخواهد آن بنده خدا را باز ببينم و از او تشكر كنم، ولي ديگر پيدايش نكردم. او را گرفتند. گفت: «من عابر بودم و از چيزي خبر نداشتم. ديدم اين بنده خدا زخمي شده، آوردمش بيمارستان». بعد كه قاتل پسرم توضيح داد كه چه كرده، اين بنده خدا را ول كردند. خيلي زحمت كشيد.
شما هم به كلانتري رفتيد؟ بله، با حاج آقا رفتم.
هيچ حرفي به او نزديد؟ گفتم پسرم! چه كردي؟ چرا او را زدي؟ . گفتم: پدرش جانباز است چرا او را زدي؟
چه جوابي داد؟
گفت زدم ديگر و حتي يك كلمه هم اضافه نكرد. پسر سرزندهاي بود. به نظر معتاد و گيج نميآمد، فقط شر بود. چند بار توي كوچهشان دعوا كرده بود. پسر من ۱۵ سال داشت، او ۱۷ سال.
شما هيچ وقت تصميم نگرفتيد او را ببخشيد؟ من چرا، من از حق خودم گذشتم و گفتم اگر پدرش رضايت بدهد، من هم رضايت ميدهم.
بعد از شهادت، خوابش را هم ميبينيد؟
يك بار خواب ديدم در قبرستان محل خودمان، دو سه نفر نشسته بودند، يكي روي صندلي، آن دو تا هم دو طرفش. روي صورتشان هم كشيده است و عباس آب ميآورد. گفتم: تو اينجا چه كار ميكني؟ ميداني پدرت از كي تا حالا دارد دنبال تو ميگردد؟ گفت پدرم خودش گفته بيايم اينجا آب بدهم. من خدمتگزار اينها هستم.
يك بار ديگر هم ميخواستيم براي ابوالفضل خواستگاري برويم، خواب ديدم توي ماشين همراه ماست. گفتم داريم ميرويم خواستگاري براي ابوالفضل. گفت: خير است انشاءالله. هرچه نذر ميكنم و خدا را قسم ميدهم كه او را بيامرزد. همين طور تك تك ما را. من كلاً بيشتر از دو بار خوابش را نديدهام.
دلتان كه برايش تنگ ميشود چه ميكنيد؟ ميروم بهشت زهرا، كمي سر قبرش گريه ميكنم و دعا ميخوانم و وقتي آرامش پيدا ميكنم، برميگردم.
موقع شهادت برادرتان چند سال داشتيد؟ حول و حوش چهار سال.
پس شخصاً چيز زيادي يادتان نيست، بنابراين هرچه را كه درباره ايشان از ديگران شنيدهايد، بيان كنيد.
از خانواده يا در هيئت و مسجد شنيدهام. اخلاقش طوري بود كه ميخواست عاقبت به خير شود، در راه خدا باشد، سلسله مراتب را بگيرد و برود تا سيمش وصل شود به خدا. كم حرف بود. اجازه نميداد كسي در حضورش غيبت كند. همه را به نماز و عبادت و دوري از گناه و معصيت تشويق ميكرده.
از برادرتان چه تصويري در ذهنتان هست؟ ما را زياد نوازش ميكرد و چون پدرم هميشه در جبهه جنگ بود ، پدرگونه از ما مواظبت ميكرده و با اينكه سنش كم بود، بزرگ خانه محسوب ميشد و سايهاي بر سر ما بود .
از ديگران دربارهاش چه شنيدهايد؟ قبل از سال ۶۹ در هيئت يا پايگاهي كه ميرفته، كم حرفياش خيلي مشخص بوده و ياد همه مانده. زياد صحبت نميكرده، فقط ميگفته خدا! خدا! همه چيز در راه خدا، به پدر و مادر نيكي كرده، دوري از معصيت، سر وقت نماز خواندن، احكام دين را رعايت كردن و فقط فيسبيلالله كار كردن.
شهادت ايشان در زندگي شما چه تأثيري داشت؟ خيلي اثر داشت، بالاخره ما جيرهخوار اين شهدا هستيم. اگر شهدا نبودند كه كارمان زار بود. در زندگي خود من يكي دو بار به بد مخمصههايي گرفتار شدم و به كوچه بنبست خوردم و به بركت نفس شهيد، نجات پيدا كردم.
الان وقتي ميفهمند كه شما برادر شهيد هستيد، رفتار ديگران با شما فرق ميكند؟
بايد فرق كند، ولي ما هم بايد طوري رفتار كنيم كه شهيد سرافرازتر شود. بالاخره من به عنوان عضو خانواده شهيد حرف و عمل و كردار و رفتارم بايد با خانواده عادي فرق داشته باشد يا نه؟
به نظر شما اين شيوه امر به معروف و نهي از منكر جواب ميدهد؟ فكر نميكنم آن چنان جواب داده باشد. همه سست شدهاند. نميدانم چرا همه بيتفاوت ميگذرند و ميروند؟ يك عده راه را عوضي ميروند، يك عده، عوضي راه ميروند. اين گروه دوم را شايد بشود با تذكر درست كرد. اگر كساني پيدا شوند كه واقعاً تأثيرگذاري مثبت داشته باشند، نتيجه مطلوبي هم ميدهد. اين بچهها جلو ميروند، اما از پشت سر پشتيبان ندارند. راه روشني معلوم است، ولي خودمان داريم ميرويم توي تاريكي. الان يك جوري شده كه همه نسبت به اعمال همديگر بيتفاوت شدهاند. حتي در خانوادهها به همديگر تذكر نميدهند. الان اگر كسي كاري را كه برادر من كرد، بكند، مضحكه ميشود و به او ميخندند. من خودم به عنوان يك بسيجي وقتي تذكر لساني ميدهم، به ما ميخندند.
آيا از شيوههاي درستي استفاده كردهايم؟ نه، با بگير و ببند نميشود. چند نفر را مگر ميشود گرفت؟ آن موقعي كه برادر ما امر به معروف ميكرد اصلا اين مسئله مطرح هم نشده بود.
به نظر شما چه كار بايد كرد؟ بايد ريشهاي بررسي كرد و نهادي با دقت همه جوانب را بررسي كند و راهكارهايي را در پيش بگيرد كه نتيجه بدهد. بايد شيوههاي گذشتهمان را بررسي كنيم ببينيم جواب داده؟ اگر نداده بايد شيوهها را عوض كرد. يا ما خودمان بد عمل كرديم يا با تبليغات گسترده چهره ما را بد جلوه دادند كه الان آدم جرئت نميكند توي خانه خودش هم تذكر بدهد چه رسد به بيرون. درد ما از خود ماست. آدم نميداند از كجا شروع كند و چه بگويد؟ جلوي منكرات بزرگ را نميگيريم و به منكرات كوچك گير ميدهيم، معلوم است كه به نتيجه نميرسد. با اين همه فشارهايي كه از همه طرف هست، به خدا خيلي سخت است كه انسان بتواند از پا در نيايد.