
غروب دلتنگي بود غروب اربعين. بعد از پخش كردن غذاهاي نذري با حجت وانتي به محل برگشتيم. سرگذر كه رسيديم، گفتم: «حجتجون دستت بيبلا اين گوشه كنارا منو پياده كن.» پياده شدم و دسته آماده اسكناسها رو از جيبم درآوردم و سمتش گرفتم اما حجت گفت: «برا نوكري اربابم مزد نميگيرم.» بالاخره با اصرار من و انكار حجت كه بنده خدا مثل قليان دسته لق مدام سر و دستش رو بيخود و بيجهت تكان ميداد به اينجا رسيديم كه اقلكم پول بنزين مصرفي رو پياده بشيم. پول بنزين رو به حجت دادم و داخل بقالي محمود سبيل شدم تا سياهه بلندبالايي كه خانم و به قول ميرزا «منزل» برام نوشته بود رو بگيرم. بعد چاق سلامتي و حال و احوال سياهه رو دادم محمود سبيل و گفتمش: «داش محمود دستت بيبلا اين سياهه رو زودي برام بچين» محمود سبيل هم به وردستش نهيب زد و گفت: «هاي پسر، اين سياهه رو بگير و جلدي راس و ريسش كن.» سياهه زودتر از انتظار من چيده شد اما چشمتون روز بد نبينه وقتي رفتم پاي حساب كتاب يه باره برق از كلهم پريد و نصف حقوقم رفت و من مثل محتضري رو به قبله كه در حال تقديم و تحويل جان شيرين به وجود نازنين ملكالموت، حضرت عزرائيله، با درنگ و تعلل اسكناسها رو يكييكي تو كفه ترازو ميذاشتم و از سر لاعلاجي باهاشون وداع ميكردم. تو همين حال و هوا بودم كه يه باره يكي به ضربي محكم كوبيد بين شونههام و گفت: «بابا بده بره اين چرك كف دستو!» برگشتم و ميرزا رو ديدم كه انگار از فتح فومنات برگشته بود و حالا مثل علم يزيد با صورت بيمثال و هيكل تاقال مقابلم ايستاده بود و بر و بر زل زده بود تو چشمام. نميدونم چي شد كه تمام دق دليمو كه از گروني و تورم و بيپولي و كسادي و بدبختي و سرسختي و بيچارگي و البته محمود سبيل داشتم جمع كردم تو مشتم و اونو در قالب يه سقلمه جانانه افسري كوبيدم تخت سينه ميرزا و گفتم: «تو ديگه خفه بمير و وايستا كنار و از چرك دست حرف نزن كه به خاطر همين چرك دست امروز قالمون گذاشتي. به خاطر همين چرك دسته كه حضرتعالي از كله سحر تا بوق سگ، مثل شپش لحاف كهنه با اون وانت سرجهازي آميز والده باجناق گرام كه مثل ميراث يزيد افتاده به بخت و بارت ميافتي كف خيابونا به تيغ زدن خلقالله.» ميرزا كه نفسش بند اومده بود ابروهاشو لنگه به لنگه كرد و با زهرخندي كه صورتشو پوشونده بود، گفت: «اي بابا. از قديم گفتن زكات تخممرغ يه پنبه دونهس. اين وانت لكنته چيه كه تيغ زدنش چي باشه شازده؟ حالا اگه ننه مردهاي با صنار سي شاهي كرايه وانت تيغ ميخوره بذار بخوره چه خياليه؟ اما اگه برا اين دلخوري كه صبح نيومدم براي تخس كردن غذاهاي نذري و يحتمل برا همينم مثل موكل آب فرات بغ كردي و راه آبمون رو بستي، بهتره بدوني كه همون وانت سر جهازي آميز والده باجناق گرامم كه مثل ميراث يزيد افتاده به بخت و بارم رو گرفتن و خوابوندنش تو پاركينگ راهنمايي و رانندگي.» بيآنكه چيزي بگم خيره شدم به لبهاي ميرزا و انتظار گفتن باقي ماجرارو داشتم. ميرزا كه نگاهم رو دريافته بود، پشت بند مكثي كوتاه ادامه داد: «راستش صبح امروز يه باره «منزل» به خاطر همين دود و دم و هواي كثيف سردرد بدي گرفته بود ناچار شدم بندازمش كف وانت و به سمت بيمارستان گوله كنم. به بيمارستان كه رسيدم اومدم منزل رو پياده كنم كه سرهنگ راهنمايي و رانندگي گواهينامه مو گرفت. سر تو درد نيارم، بالاخره وانت بيزبون ما رو به خاطر روغنسوزي و به قول سرهنگ توليد دود و كمك به آلودگي هوا توقيف كردن. هرچي داد و قال كرديم كه آقا صدقه سر بچههاتون وانت ما رو بيخيال بشين. افاقه نكرد و عجز و التماسمون به جايي نرسيد.» محمود سبيل كه ليوان آبشو لاجرعه بالا رفت، دستي به سبيلهاي پت و پهنش كشيد و گفت: «آخه نوكرتم، واس چي يه دستي به سر و گوش اون قارقارك بيصاحاب مونده كه مثل طوق لعنت گردنت افتاده، نكشيدي تا الان نشيني عزاشو بگيري؟» با حرف محمود موافق بودم برا همين به ميرزا گفتم: «داش محمود درست ميگه»؛ گذشته از اون همون سرهنگ و مأموراي راهنمايي و رانندگي كار اشتباهي نكردن. خب اگه هر ماشيني به اندازه وانت تو دود و دم داشته باشه كه سنگ رو سنگ بند نميشه. يهو ويرم گرفت كه يه كم سر به سر ميرزا بذارم برا همين بدون هيچ تغييري در صورت و صدام ادامه دادم: «خب معلومه كه هوا از فسفس دود ماشينايي مثل وانت تو آلوده ميشه.» بعد با جديت به آسمان نگاه كردم و گفتم: «اصلاً ببين از امروز صبح كه وانت تو رو توقيف كردن هوا چقدر تميز و آسمون چقدر آبي شده.»
ميرزا كه ديگه داشت ميتركيد، پشت ابرو نازك كرد و با تمسخر خطاب به من گفت: «شما كه متخصص كثافت و فوقتخصص هوافضا هستيد بايد بدونيد كه اگه مديران ميخوان شر آلودگي هوا رو كم كنن بايد هزينه كنن، نه اينكه بگير و ببند راه بندازن.
وقتي كه طرف يه ماشين فكسني داره و با اون خرج ده سر عائله رو ميده نميتونه ۸۰۰ هزار تومن بده يه مخزن گاز بگيره. اگه آقايون مدير ترتيبي بدن كه هركس با قيمت مناسب بتونه يه مخزن گاز براي ماشينش بخره و از سوخت گاز استفاده كنه هوا خود به خود تميز ميشه و ديگه لازم نيست اين جنگولك بازيها رو راه بندازن. اما بعضي از اين آقايون به آهو ميگن بدو به تازي ميگن بگير! برا همين حالا حالاها، حال و بال ما همينه كه هست!»