
قرعه ديدار با خانواده شهدا اين بار هم به ناممان افتاد تا به همراه گروهي از دوستان مهمان خانهاي شويم با سه شهيد، خانه شهيدان بيات سرمدي، آنجا كه صاحبانش سند ولايتمداريشان را با خون فرزندانشان امضا نمودند. هنگامه ورودمان به اين خانه صلابت مادرانه خديجه بيات سرمدي ميشود بغض سنگيني كه در نگاه مادر ميشكند و ميشود همان صبري كه از حضرت زينب (س) به امانت دارد و در چهرهاش آرام مينشيند. در ابتداي هم كلامي مان نيز مادر شهيدان با طمأنينه خاصي ميگويد: «مادر بودن سخت است؟. . . بهتر است زياد وارد جزئياتش نشويم. من صبرم را بعد از شهادت محمود در راه زيارت حضرت زينب (س)، گرفتم.» در ادامه واگويههاي اين مادر و همچنين پدر شهدا را در خصوص فرزندان شهيدشان محمود، غلامرضا و منصور بيات سرمدي ميخوانيد:
شهيدي كه دفن كرديد من نبودمسال ۶۶ پيكر غلامرضا و محمود را به ما تحويل دادند. سال ۷۳ از معراج شهدا تماس گرفتند كه پيكر منصور آمده است. يكي از تابوتها كه اسم پسرم را روي آن نوشته بودند باز كرديم. بعد از كمي درد دل او را دفن كرديم. ۲۱ رمضان همان سال شب خواب ديدم منصور وسط اتاق ايستاده و گفت آن شهيدي كه دفنش كرديد من نيستم. نميتوانستم اين موضوع را بيان كنم چون فرداي آن روز ختم بود. سالگرد اول و دوم گذشت. من خيلي خواب منصور را ميديدم. برادرش يوسف هم خوابش را ميديد كه منصور ناراحت بود و ميگفت كسي كه دفن كرديد من نيستم. گشتم و در ميان وسايلش يك قطعه كاغذ پيدا كردم كه شماره پلاكش را روي آن نوشته بودند. ديدم با شماره روي پلاك هماهنگ نيست. رفتيم معراج شهدا ديديم كه بله هماهنگ نيست. به نيروي زميني سپاه هم برديم. آنجا هم شماره روي كاغذ با پلاك هماهنگ نبود. آن موقع يقين كرديم جنازه اشتباه بود و آن شهيد منصور ما نبوده است از آن موقع به بعد ما ميگوئيم ۴ شهيد داريم. آن شهيد گمنام است و منصور مفقودالجسد...
نمره شهيد! پدر شهيد هم در ادامه همكلاميمان ميگويد: منزل ما جواديه بود. بچهها همانجا به دنيا آمدند و همان جا جسدشان را آوردند. از او پرسيديم چرا شما جبهه نرفتيد؟! گفت: نشد كه بروم، اما جاي ۱۰ تا رزمنده كار كردم. شهدا ميآمدند و ما تخليه ميكرديم. كانتينرها را ضدعفوني ميكرديم. واگنها را تنظيم ميكرديم. در اين لحظه مادر شهدا به همسرش ميگويد ما نمره شهيد به شما ميدهيم. پدر شهيدان در ادامه خطاب به ما ميگويد: رفتن و سركشي به خانواده شهدا خوب است اما بايد اهداف آنها را دنبال كرد. اهداف و حس مسئوليت آنها نسبت به رهبر و جامعه تأثيرگذارتر است. وقتي كه رهبر جامعه، امام خميني (ره ) فرمودند كه خانواده شهدا چشم و چراغ جامعه هستند يعني اينكه اهدافي كه آنها برايش راهي جبهههاي حق عليه باطل شدند را ما بايد براي جامعه و نسل سوميها ترسيم كنيم. اينكه داراي چه افكاري بودند؟ تمام شهدا به خاطر محقق شدن اهداف بلند اسلامي به پيام امام خودشان لبيك گفتند. زماني كه امام پرچم اسلام را به دست گرفتند (سالهاي ۴۱، ۴۲) فرمودند كه سربازان من در گهوارهاند. آن روزها آنها به پيام امام لبيك گفتند و امروز اگر ما به اينجا رسيديم مديون خون شهدا و ارادتشان به ولايت فقيه هستيم. مادر شهدا هم ميگويد: مادر سه شهيد شدن هنر نيست، مادر سه شهيد ماندن هنر است. متأسفانه اگر الان به جامعه بيرون نگاه كنيم ديگر جبهه و جنگ يادمان نميماند.
همه داراييام: غلامرضا...!خديجه خانم، اين مادر شهيد كه داغ سه فرزند او، طرز فكرش را پخته كرده حرفهاي جالبي ميزند، مثلاً ميگويد: اين حرفم را شايد كمتر كسي درك كرده و باور كند. من احساس ميكنم همه شهدا در شكم مادرشان مانند يك شهيد رشد ميكنند. به دنيا كه ميآيند، شهيد به دنيا ميآيند. شهيد بزرگ ميشوند. رشد ميكنند. مظلوم به جبهه ميروند و مظلوم شهيد ميشوند. محمود ميگفت كسي كه عاقبتش شهادت باشد در ۴۰ روزگي در شكم مادر روي پيشانياش مينويسند، شهيد. پسر ديگرم غلامرضا در شناسنامه اسمش غلامرضا بود ولي شاپور صدايش ميزدند. او اين اسم را دوست نداشت. اگر كسي صدايش ميزد شاپور جواب نميداد. غلامرضا متولد ۱۳۵۲ بود. در ۱۳ سالگي رفت جبهه اما برگرداندند. نامهاي آورد و گفت آقا امضا كن براي بسيج. برگه سفيد بود. از اول ميخواست به نام يوسف برود جبهه. ميگفت شما امضا كنيد. مثل چك سفيد كه هر چي داري، تمام داراييات را ميبرند، امضا زديم و او رفت. خانمي كه ختم غلامرضا آمده بود، گفت چرا گذاشتي فرزندت با اين سن كم به جبهه برود، گفتم دلم خواست. ميتواني فاتحه بخوان وگرنه برو… غلامرضا از زير گلويش تير خورد و در ۲۳فروردين ماه ۱۳۶۶ در ۱۴ سالگي به فيض شهادت نائل آمد.
من يك شهيدم منصور متولد ۱۳۴۶ بود. او علاقه زيادي به رهبري داشت. دانشآموز سال سوم هنرستان بودكه به پيام امام لبيك گفت و وارد جبهه شد و در عمليات رمضان هم شهيد شد. غلامرضا چون سن كمي داشت نتوانست ما را براي رفتن به جبهه متقاعد كند، اما به دليل علاقه به جبهه با شناسنامه برادرش يوسف كه سه سال بزرگتر بود به جبهه رفت و در شلمچه به شهادت رسيد. در مراسم خاكسپاري منصور وقتي مردم من را ميديدند تعجب ميكردند. انگار خدا به آدم چهره آسماني ميدهد. منصور هر روز لقمه نان و پنير درست ميكرد و به مدرسه ميبرد. ميفروخت و پولش را براي جبهه ميفرستاد. عيدها هم هرچه عيدي ميگرفت در بيمارستان براي زخميها خرج ميكرد. آخرين بار كه ميخواست به جبهه برود خواب شهادت خودش را ميبيند كه متوجه ميشود در اين رفتن به جبهه شهيد خواهد شد. وصيتنامه خودش را با عنوان «من يك شهيدم» آغاز ميكند. بعد به مدرسه راهنمايياش ميرود و وصيتنامه را به دبيرش ميدهد. دبيرش ميگويد: تو نرو برادرهايت هستند. اما منصور ميگويد: دفعههاي قبل براي دفاع ميرفتم، ولي اين بار براي شهادت ميروم. ذوق و شوق عجيبي داشت. مانند بچههايي كه ميخواهند به مهماني بروند شاد بود. منصور آرپيجيزن بود. در ۱۲ ماه مبارك رمضان سال ۱۳۶۱، در عمليات رمضان مفقودالاثر شد.
سجدههاي عاشقانهمحمود متولد سال ۱۳۴۲ بود. پسرم بيهمتا بود. نميتوانم بگويم چقدر خوب و دوست داشتني بود. سر تا پا علم و دانش. با فهم و كمالات. تا ۲۵ سالگياش بدون خداحافظي از من مسجد و بيرون نميرفت. خيلي مهربان و خوش برخورد بود. همين ويژگيهايش آدم را ميسوزاند. همه سختيها را در خودش نگه ميداشت و بيان نميكرد و هميشه از خوبيهاي جبهه ميگفت. مرتب جبهه ميرفت. آن زمان قبل شهادتش دو تا بليت هواپيما گرفت و با هم به مشهد رفتيم. هر جا ميرفتم همراهم بود. همه كارهايم را انجام ميداد. فاصله سنيمان هم كم بود، مثل دو دوست بوديم. محمود فردي بسيار فرهنگي بود. در دبيرستان البرز در رشته علوم تجربي در سطح بالايي بود. در دانشگاه هم معارف اسلامي را انتخاب كرد و در حوزه مشغول به تحصيل بود. محمود هفت سال داشت كه نمازش را از مسجد شروع كرد. مكبر مسجد بود. اكثر شبها چراغ اتاقش روشن بود. يواشكي كه نگاه ميكردم در حال عبادت و سجده بود. وقتي تو فكر محمود ميروم عذاب ميكشم. آنقدر خوش چهره و روشن بود كه چهره خودت را در صورتش ميديدي. يك قدم نه جلوتر از من، نه عقبتر از من راه نميرفت. آخرين بار كه محمود ميخواست به جبهه برود شبش به من گفت: مادر جاي خوابم را كنار خودت بينداز. آن شب كنارم بود. هميشه موقع رفتنش نميگذاشت براي بدرقه از منزل بيرون بروم. با من ديدهبوسي كرد و رفت. ميگفت آب را توي حياط بريز بيرون نيا. اما آن روز آب را توي كوچه پشت سرش ريختم. هي ميرفت و برميگشت پشت سرش را نگاه كرد تا سر كوچه چند بار برگشت و پشت سرش را نگاه ميكرد و اين بار به من چيزي نگفت كه پشت سرش ميرفتم. هر بار كه برميگشت و نگاه ميكرد ميخنديد. آخرين بار هم خنديد و رفت… در ۱۷بهمن ۱۳۶۶، در عمليات بيتالمقدس۲ در ماووت آسماني شد.
خانم صبرش به من داد آخرين بار به محمود گفتم: ميداني اگر شهيد بشوي بعد تو من نميمانم. گفت نه اين طور نيست. مادر اين را نگو. اگر قرار است شهادت نصيب ما شود، اول خدا صبرش را به شما ميدهد بعد ما شهيد ميشويم. لحظهاي كه خبر شهادت محمود را آوردند براي ديدن جسدش به معراج رفتم. محمود با لباسهاي سپاهي خوابيده بود. صورت سالم. ريشها غرق خون. لبهايش سرخ بود عين عكسش لبخند داشت. نگاهش كردم. خم شدم صورتش را بوسيدم. بدنش منجمد بود. فكر نميكردم زنده بمانم اما ۲۴ سال است كه هنوز زنده هستم. محمود هم از قبل خواب شهادتش را ديده بود. از پشت سر محمودم خمپاره ميخورد. صورتش كاملاً سالم اما از پشت سر كاملاً تخليه شده بود. شب شهادتش خواب ديدم كه به من گفتند محمود ديگر زنده نيست. بلند شدم شروع كردم به گريه تا اينكه خبرش را به ما دادند. خوابم تعبير شد. خوابش را ديده بودم، خبر شهادتش را خانم حضرت زهرا(س) به من داده بودند و غروب ۲۶بهمن به ما اطلاع دادند كه او شهيد شده، روز ۲۷بهمن هم مراسم خاكسپارياش برگزار شد. بعد محمود شبها تب ميكردم تا اينكه اسممان براي سوريه درآمد. در نگاه اول به صحن خانم حضرت زينب (س) طوري دلم قرص شد كه انگار خانم صبرش را به من داد. رفتن محمود خيلي برايم سخت بود هم براي من و پدرش و هم براي فاميل. داغ محمود همه را غصهدار كرده بود.
حرف آخرهمه همت اين خانواده ايستادگي پاي آرمانهاي شهداست. همه اميدشان هم متبرك شدن كلبه محقرانهشان با قدوم مبارك رهبري است و آرزويشان هم زيارت رهبر.
«رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرودآ، كه خانه خانه توست»
سهم ما از دعاي خانواده شهيد عاقبت بهخيري است...