
آنچه پيش روي داريد پژوهشي است در باب واپسين گامهاي سياسي شهيدنواب صفوي و جمعيت در فاصله ۲۸ مرداد۱۳۳۲تا۲۷ آذر۱۳۳۴. دراين نوشتار سعي شده است موضع آن مجاهد شهيد در باب مهمترين رويدادهاي سياسي كشور در اين مدت زمان و نيز چالشهاي فراروي او در آن مقطع مورد بررسي قرار گيرد.
شهيد نواب صفوي و كودتاي ۲۸ مردادبديهي بود كه تحليل نوابصفوي مانند بسياري از روحانيون ديگر از حكومت مصدق، احساس خطر از پيروزي كمونيست در ايران بود. به گفته حجتالاسلام فلسفي كه سخنگوي اكثريت روحانيت آن زمان بود، روحانيت در مقابل دو شر قرار گرفته بود؛ شر ادامه حكومت مصدق و حاكميت كمونيستها يا شر حاكميت شاه و حفظ قانون اساسي و مذهب جعفري(۱) و اكثريت روحانيت. شر اول را بدتر ميدانستند، لذا شر دوم را انتخاب كردند. نوابصفوي هم گرچه بين اين دو شر، شر مصدق را خطرناكتر ميديد، ولي در واقع هيچكدام از شرها را انتخاب نكرد، بلكه با هر دو اعلام مخالفت كرد، اما مخالفتش با شر اول بيشتر نمود پيدا كرد. بعد از كودتا همه زندانيان ضد مصدقي آزاد شدند، اما براي اينكه آزادي فدائيان اسلام دستاويزي براي حكومت كودتا نباشد، نواب از عبدخدايي كه به اتهام ضرب فاطمي در زندان بود، خواست كه از زندان بيرون نيايد(۲) و اين نهايت ايثار يك گروه مبارز بود كه از فرصتهاي به دست آمده استفاده نكند تا دربار در تبليغات خود آن را دستاويز و منتي قرار ندهد.
نواب در اطلاعيهاي كه چند روز بعد از كودتا صادر كرد(۳)، بهشدت از دولت مصدق انتقاد كرد: «بزرگترين جنايت مصدق» را «تقويت عمال شوروي در ايران» دانست و شكست مصدق را نتيجه روح ايمان و علاقه خللناپذير مردم اين سرزمين و افسران و سربازان پاكزاد مسلمان ما به ناموس و ديانت ارزيابي كرد. وي در اين اطلاعيه تأكيد كرد كه «به خداي محمد قسم اگر دو روز ديگر حكومت مصدق باقي مانده بود و رجالهبازيهاي بيگانهپرستان ادامه پيدا ميكرد، مردم ايران به انفجار ميرسيدند و دست به قتل تودهايها ميزدند». نواب با جسارت تمام اعلاميه خود را با اين جمله آغاز كرد «شاه و نخستوزير و هيئت حاكمه تا در برابر حقايق قرآن عملاً تسليم نشده باشند، احكام حياتبخش اسلام را اجرا نكنند، قانوني نيستند و رسميت ندارند». نواب به دربار هشدار داد: «اگر قانون اساسي صحيح است، اصل دوم متمم قانون اساسي و ساير اصول آن هم صحيح است و شاه و نخستوزير و وزرا عملاً بايد داراي مذهب شيعه و مروج آن باشند و بايد قوانيني كه مخالف احكام مقدس خداست و به غلط از مغزهاي پوسيده گمراهاني تجاوز كرده است لغو و باطل شود، به عمر كثيف منكرات و مفاسد خاتمه داده شود، در مرحله اول مسكرات خانمانسوز و لختي و بيقيدي شرمآور زنان و موسيقي شهوتانگيز فضيلتكش و رقاصخانههاي جنايتبار و قوانين قضايي پوسيده اروپايي از ميان برود و تعاليم عالي و احكام حياتبخش اسلام جايگزين آنها شود و با اجراي برنامه عالي اقتصادي اسلام فقر و محروميت اكثريت مردم مسلمان ايران و فواصل خطرناك طبقاتي پايان يابد تا شاه و هيئت حاكمه قانوني، رسمي، خوشبخت و سعادتمند باشند».
نواب در اين اطلاعيه در آن ايام خفقانآور با جسارت اعلام كرد كه اگر چنين نشود و مانند سابق عمل شود، «شاه و نخستوزير و هيئت حاكمه حكومتشان غاصبانه و غيرقانونياند».
نواب با اين اطلاعيه موضع خود يعني ادامه مبارزه را در صورت محقق نشدن خواست او، اجراي قوانين اسلام اعلام و در عمل ثابت كرد كه به آنچه ميگويد پايبند است. نواب به دنبال برنامه خود، يعني وحدت كشورهاي اسلامي در يازدهم آذر ۱۳۳۲ مسافرتي به مصر، اردن، فلسطين، لبنان و سوريه كرد و ملاقاتهايي با شخصيتهاي سياسي و مذهبي، رهبران اخوانالمسلمين، پادشاه اردن، ملك حسين و ژنرال نجيب، رئيسجمهور مصر و سرهنگ عبدالناصر انجام داد و در مؤتمر اسلامي فلسطين شركت كرد. نواب، پس از دو ماه در ميان استقبال گرم مردم و آيتالله طالقاني به وطن بازگشت و برنامه تبليغاتي خود را عليه مفاسد اجتماعي از سرگرفت.
شهيد نواب صفوي و مبارزه پارلمانينوابصفوي در امور سياسي يك آرمانگرا محسوب ميشد، اما هر جا ادامه مبارزه احتياج به تاكتيك ديگري داشت، از خود انعطاف نشان ميداد. بعد از كودتا و خفقان نظامي حاكم بر جو كشور كه هر نوع فعاليتي را محدود يا نابود ميكرد، فدائيان اسلام در يك جلسه مشورتي به اين نتيجه رسيدند كه براي استفاده از مصونيت پارلماني و استفاده از تريبون مجلس، نواب كانديداي نمايندگي قم براي مجلس هجدهم شد. نواب نيز اين رأي را پسنديد و قبول كرد. وي در دفاع از چنين تصميمي استدلال ميكرد كه «اولاً من از جانب برادران وفادار قم دعوت شدهام تا كانديداي نمايندگي آن شهر مقدس شوم و در صورت انتخاب شدن افتخار دارم كه نماينده حوزه علميه قم هستم. ثانياً من دائماً تحت تعقيب دولتها قرار ميگيرم و در اين دوره اختناق ممكن است حتي نتوانم يك اعلاميه هم بدهم يا يك سخنراني داشته باشم؛ پس بهتر است در زير چتر مصونيت پارلماني قرار بگيرم و حرفهايم را بزنم. از همه مهمتر اينكه از تريبون مجلس ميتوان عاليترين استفاده را كرد و كوبندهترين و حتي آخرين حرفهاي يك ملت مسلمان را به گوش دنيا رساند». (۴)
با همه اين استدلالات منطقي، جمعيت فدائيان اسلام را كه بر محور انديشه آرمانگرايانه و با هدفي براندازانه بهوسيله عمليات مسلحانه شكل گرفته بود، نميشد در چهارچوب مبارزات پارلمانتاريستي قانع كرد. به همين علت، مرد آتشين مزاج فدائيان اسلام، سيدهاشم حسيني از اقدام نواب برآشفت و سخت عليه وي موضعگيري كرد. سيدهاشم، اعلاميه شديداللحني عليه نواب صادر و از جمعيت فدائيان اسلام كنارهگيري كرد. بعضي از بزرگان فدائيان اسلام نيز مانند سيدمحمد لواساني نيز اقدام نواب را برنتافت و اعلام جدايي كرد. فدائيان اسلام در حال آماده شدن براي تبليغات بودند كه نوابصفوي با صدور اعلاميهاي به همه كشمكشهاي دروني پايان داد. نواب در اين اطلاعيه، در پاسخ كساني كه به خاطر كانديداتوري مجلس او را متهم به دنياطلبي كرده بودند، اعلام كرد كه نمايندگي براي او نهتنها مقامي نيست، بلكه تنزلي آشكار است. به همين دليل «پس از مطالعات بسيار با مساعدت استخاره، براي خدا خود را تا سر حد سنگي تنزل دادم». وي «حضور در سنگر مجلس شورا» را نزد خود «از هزار مرگ دردناكتر» دانست.
نوابصفوي علت انصراف خود را تنگنظري افراد اعلام كرد كه استخاره ذاتالرقاع نيز آن را مساعدت كرده است. وي در پايان اعلاميه خود توضيح داد كه انصراف وي به خاطر ترس از انتقاد افراد نبوده، بلكه مصالحي بوده است كه انصراف را ايجاب ميكرد «به خداي محمد قسم كه اگر رضاي خدا و ولي عزيزش را در امري تشخيص دهم و سراسر دنيا به شديدترين دشمنيها به مخالفت برخيزند، تا جان دارم به ياري خدا دست برنميدارم». (۵)
انصراف نواب، مجدداً فدائيان اسلام را انسجام بيشتري داد و از فروپاشي آن جلوگيري كرد. فدائيان اسلام در اين زمان، مبارزه با مفاسد اجتماعي را در دستور كار خود گذاشته بودند و با درك موقعيت خطرناك خود در بيشتر سخنرانيها و جلسات رهنمود به هواداران، امر به معروف در مورد قمار، شراب، بيحجابي و بيبندوباري را سرلوحه كاري خود قرار داده بودند.
پيمان نظامي بغداد و شهادت فدائيان اسلامبعد از جنگ جهاني دوم بين دو قدرت پيروز، يعني امريكا و شوروي رقابتهاي سياسي كه به جنگ سرد مشهور شد، شدت يافت. جنگ سرد موجب به وجود آمدن بلوكها و پيمانهاي نظامي شد. يكي از اين پيمانها، پيمان بغداد بود كه در فوريه ۱۹۵۵ با تشويق امريكا و انگليس بين عراق و تركيه منعقد شد. هدف اين پيمان، ايجاد يك سيستم دفاعي در مقابل شوروي بود. انگلستان در آوريل و پاكستان در سپتامبر و ايران در اكتبر همان سال، رسماً به پيمان پيوستند. گرچه امريكا رسماً وارد اين پيمان نشد، ولي به عنوان ناظر در اجلاسيههاي اين سازمان شركت ميكرد. در سال ۱۹۵۸، رژيم سلطنتي عراق بهوسيله كودتا سرنگون شد و كودتاچيان در مارس ۱۹۵۹، رسماً كنارهگيري خود را از پيمان بغداد اعلام كردند و اين سازمان به نام سازمان سنتو تغيير نام يافت. از وقتي كه مذاكرات تشكيل چنين سازماني آغاز شد، زمزمه پيوستن ايران به سازمان نيز شايع شد. فدائيان اسلام كه مخالف پيوستن به سازمانهاي هوادار غرب بودند، اعلام مخالفت كردند. ابتدا دست به فعاليتي ديپلماتيك زدند. سپهبد تيمور بختيار، فرماندار نظامي تهران را دعوت كردند تا پيامشان را به شاه برساند. در جلسهاي كه در منزل بابا جعفري، پدرخانم نواب با حضور بختيار تشكيل شد، نواب به بختيار گفت: «من مخالف ورود ايران به هر يك از پيمانهاي نظامي و وابستگي به غرب هستم، زمزمههايي شنيدهام كه ايران ميخواهد وارد اردوگاه غرب شود...
آقاي سپهبد! به شاه بگوييد پدرش نتوانست با اسلام بجنگد، او هم نميتواند بجنگد. به شاه بگوييد هنوز بچه مسلمانهايي در ايران زنده هستند... مگر ما مردهايم، مگر عبدخدايي و طهماسبي مردهاند، مگر اين جوانها مردهاند كه بگذارند در اين كشور خلاف شرع صورت بگيرد.»
نواب براي اينكه بختيار را به جدي بودن فدائيان اسلام تهديد كرده باشد، يك قبضه اسلحه كمري در ديد بختيار قرار داد و هنگام ترك جلسه كلت را برداشت و گفت: آقايان اسلحه قاچاق هم دارند. مرحوم نواب گفت: گاهي بچهها ميروند در بيابانها با اينها تمرين ميكنند. چه بايد كرد، گاهي انسان مجبور ميشود با اسلحه به ميدان بيايد. (۶)
فدائيان اسلام براي اتمام حجت، اعلاميهاي صادر كردند. اعلاميه پس از هوالعزيز با اين تيتر آغاز ميشد: «مصلحت مسلمين دنيا پيوستن و تمايل به هيچيك از دو بلوك نظامي جهان و پيمانهاي دفاعي نبوده است و بايد براي حفظ تعادل نيروهاي دنيا و استقرار صلح و امنيت، يك اتحاديه دفاعي و نظامي مستقلي تشكيل دهند». فدائيان اسلام معتقد بودند بهجاي پيمانهاي وابسته به غرب، بهتر است مسلمانان «يك اتحاديه مستقل دفاعي تحت رهبري رجالي مسلمان و لايق كه از روي سوابقش اعمالشان را شناخته و مؤمن به آنها باشند، تشكيل دهند و بدانند كه به پاي خود قائمند و از خود و استقلال خود و نواميس و عظمت اسلام و مسلمين دفاع ميكنند» (۷)، اما هيچكدام از رايزنيهاي فدائيان اسلام و نصايح آنها در تصميم دولت ايران تأثير نداشت و ايران در مهر ۱۳۳۴، به پيمان پيوست. علاء، نخستوزير رسماً اعلام كرد كه شخصاً در كنفرانس بغداد كه در ۲۱ نوامبر ۱۹۵۵ منعقد ميشود، شركت خواهد كرد.
فدائيان اسلام تصميم گرفتند با زدن نخستوزير، مخالفت مؤمنان را با اين پيمان اعلام كنند. نوابصفوي، رهبر فدائيان اسلام در جلسهاي كه كادر اصلي فدائيان اسلام را فراخوانده بود اين تصميم را با آنها درميان گذاشت. نواب چنين استدلال ميكرد كه «قبول اين پيمان به معناي حضور و رواج فرهنگ امريكا در كشور اسلامي ايران است و اين عمل محاربه با خدا و اسلام است. حرب مستقيم با يك ملت مسلمان است. اينجا ديگر دفاع واجب است». «اقدام ما در برابر اين كار مصداق واقعي دفاع از حريم اسلام است، نخستوزير ايران به نام نخستوزير كشور آلمحمد(ص)، اين مملكت را وارد اردوگاهي ميكند كه ابداً به صلاح مردم ما نيست و پاي سربازان خارجي و امريكا را در اين مملكت باز ميكند». نواب در مورد مجرميت علاء افزود: «حسين علاء، نخستوزير چون در رأس مخروط تهاجم به اسلام و قرآن و ملت مسلمان ايران قرار گرفته، مهدورالدم است.»
حاضران در جلسه با گفتن تكبير سخنان رهبر خود را تأييد كردند. پس از مذاكره درباره اين عمل شهادتطلبانه، مظفر ذوالقدر خود را براي اقدام نامزد كرد. نواب از او پرسيد: «ببينم آقاي ذوالقدر آماده شهادت هستي؟» چشمان ذوالقدر پر از اشك شد و اشكها روي گونهاش غلتيد و پاسخ داد: «با كمال اشتياق ميخواهم در راه خدا بميرم». وقتي حاضرين عكسالعمل ذوالقدر را ديدند، تسليم شدند، حتي كساني كه با انتخاب او مخالفت كرده بودند. (۸)
تيمي براي تعقيب و شناسايي ترددهاي علاء تشكيل شد. همان روزها، پسر آيتالله كاشاني، مصطفي به علت نامعلومي درگذشت و چون دولت متهم به مسموم كردن وي بود، قطعاً نخستوزير در ختم او شركت ميكرد. قرار شد كه در همان مسجد سلطاني، مانند همردهاش رزمآرا به قتل برسد. فدائيان اسلام پيشبيني كردند ممكن است ذوالقدر موفق به قتل علاء نشود، لذا تصميم گرفتند سيدعبدالحسين واحدي به همراه اسدالله خطيبي با يك قبضه كلت به اهواز بروند تا علاء را كه قرار بود با قطار سلطنتي از تهران به اهواز و از آنجا به عراق برود، در اهواز به قتل برسانند.
عصر ۲۵/۸/۱۳۳۴، مجلس ختم آقامصطفي كاشاني در مسجد شاه منعقد شد و طبق پيشبيني، ساعت از ۵/۳ بعدازظهر گذشته بود كه علاء تحت مراقبت شديد حفاظتي وارد مسجد شد. ذوالقدر از ميان جمعيت به طرف او دويد و سر او را مورد هدف قرار داد. گلوله اول به سرش اصابت كرد، اما تير كاري نبود و تنها سر او را زخمي كرد. ذوالقدر بار ديگر ماشه را چكاند، ولي گلوله در لوله گير كرد و وي دستگير شد. علاء، راهي بيمارستان شد و ذوالقدر راهي زندان. روزنامهها، فرداي آن روز نوشتند كه ذوالقدر در زير لباس خود كفني به تن داشت كه روي آن نوشته شده بود:«پيمان نظامي، قرارداد نفت و هر پيمان خارجي بايد ملغي شود»
«قُل هُوَ اللهُ اَحَد، اَللهُ الصَّمَد...»
«احكام اسلام بايد اجرا شود»
«قطع ايادي اجانب و دشمنان اسلام و ايران، انگليس ـ امريكا ـ روس»
«برقرار باد حكومت قرآن، واژگون باد حكومت كفر و معصيت»
«الاسلام يعلوا و لايعلي عليه»
«اسلام برتر از همه چيز و هيچ چيز برتر از آن نيست»
«وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(۹)
«كساني كه در راه خدا كشته ميشوند مرده نيستند، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان به آنها نعمت داده ميشود». (۱۰)
فدائيان اسلام در اين شعارها كه به خط نوابصفوي روي كفن نوشته شده بود، اهداف و آرمانها و مخالفت خود را به دخالت هر اجنبي در ايران اعلام كردند و تنها راه نجات ايران را در پرتو حكومت قرآن و عمل به ارزشهاي اسلامي برشمردند.
سيدعبدالحسين واحدي به همراه خطيبي در ۲۹/۸/۱۳۳۴ در اهواز شناسايي و دستگير و به تهران اعزام شدند. نامبردگان بعدازظهر روز سهشنبه ۷/۹/۱۳۳۴ با قطار به تهران رسيدند و آنها را مستقيماً نزد بختيار، فرماندار نظامي تهران بردند. بختيار بهمحض مشاهده سيدعبدالحسين دهان به بدي گشود و مادر سيد را ناسزا گفت. سيد كه تجسم غيرت بود، تاب نياورد و گفت: «مادر من فاطمه زهراست. اين نسبتهاي زشت لايق مادر توست» و با صندلي به طرف بختيار حملهور شد. بختيار اسلحه كشيد و با چند گلوله سيد را به شهادت رساند و سيد درحالي كه در خون خود ميغلتيد فرياد ميزد: «اللهاكبر! اللهاكبر!... »(۱۱) صداي او آهسته و آهستهتر و سپس محو شد. سيد با همه آرمانهاي مقدسش به ابديت پيوست و حقيقتي بر اساطير تاريخ شد. رژيم سخت به دنبال نواب و يارانش بود، اطلاعيه صادر ميكرد، عكس منتشر ميكرد، جايزه تعيين ميكرد و به هر كجا كه احتمال ميداد يورش ميبرد. سرانجام نواب به همراه سيدمحمد واحدي در ۲۹/۸/۱۳۳۴ دستگير و پنج روز بعد نيز خليل طهماسبي به چنگال مأموران گرفتار شد. سپس فرمانداري نظامي بسياري از باقيماندگان فدائيان اسلام را نيز دستگير كرد.
فرمانداري نظامي، فدائيان اسلام را تحت شديدترين شكنجهها بازجويي كرد و در زماني نسبتاً كوتاه، فدائيان اسلام را محاكمه، نوابصفوي، سيدمحمد واحدي، خليل طهماسبي و مظفر ذوالقدر را به اعدام و بقيه را به زندان محكوم كرد. حكم اعدام به توشيح شاه رسيد و در تاريخ بيست و هفتم ديماه ۱۳۳۴، حكم به اجرا درآمد و روح بيتاب اين سلحشوران به ملكوت اعلي پيوست.
راديو ساعت هشت صبح در خبري كوتاه موضوع را اعلام كرد و روزنامههاي دوچهره كه روزي در عظمت فدائيان اسلام و تحول تاريخي كه آنها به وجود آورده بودند، قلمفرسايي ميكردند، به توهين و تحقير آنان پرداختند. شهادت فدائيان اسلام موجي از غم را در سراسر ايران و بين نيروهاي مذهبي برانگيخت. مجالس ختمي، بيسر و صدا برقرار شد و در شيراز اعتراض آيتالله شيخ بهاءالدين محلاتي و سيدنورالدين شيرازي را برانگيخت و آيتالله حاج شيخ مجتبي قزويني و آيتالله حاج شيخ هاشم قزويني در مشهد درس را تعطيل كردند و آيتالله خوئي هم در درس خود، نسبت به اين جنايت اعتراض كرد، ولي خفقان حاكم اجازه تجليل از آن شهيدان را به هواداران آنها نداد.
پينوشتها:
(۱) حجتالاسلام فلسفي، خاطرات و مبارزات، ص ۱۱۲
(۲) خاطرات محمدمهدي عبدخدايي، ص ۱۴۸
(۳) كيهان، ۳/۶/۱۳۳۲ و اطلاعات ۴/۶/۱۳۳۲
(۴) خوشنيت، مبارزات و شهادت سيدمجتبي نواب صفوي ۱۴۹
(۵) آرشيو مركز اسناد انقلاب اسلامي، پرونده فدائيان اسلام
(۶) خاطرات محمدمهدي عبدخدايي، ص ۲۰۵
(۷) خوشنيت، پيشين، ص ۱۵۴
(۸) خاطرات محمدمهدي عبدخدايي، صص ۲۰۷ و ۲۰۸
(۹) قرآن كريم، سوره آلعمران، آيه ۱۶۹
(۱۰) اطلاعات، ۲۶/۸/۱۳۳۴
(۱۱) خوشنيت، پيشين، ص ۱۷۱