کد خبر: 501935
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
حسين قدياني
۱- در سياست و زيرمجموعه‌هايش، نيز در فرهنگ و شاخه‌هايش نظير سينما، اين روزها چه تصويري از مردم ايران ارائه مي‌شود؟! كافي است نيم‌نگاهي به پس‌زمينه رسانه‌هاي فرهنگي و روزنامه‌هاي سياسي بيندازيم و دمي با خود انديشه كنيم، آيا مردم ايران اينقدر بد شده‌اند؟! آيا واقعاً اينقدر سياه و تاريك است اوضاع جامعه كه مردم ايران از شمال شهري گرفته تا جنوب شهري، علي‌الدوام با هم دعوا مي‌كنند و يقه هم را مي‌گيرند؟! اين همه سياه‌نمايي است يا واقعيت؟! اگر واقعيت است، همه واقعيت است يا بخش قليلي از واقعيت موجود؟! بگذار واضح‌تر بنويسم، آيا تا اين حد بد شده‌اند مردم ايران كه حتي در پس‌زمينه فلان فيلم نرم، ساده و انساني هم، بايد شاهد اين همه منازعه اين با آن باشيم؟! سر صف بنزين، دعوا! سر صف اتوبوس، دعوا! سر صف تاكسي، دعوا! سر صف مترو، دعوا! در ترافيك، دعوا! در تصادف، دعوا! هنگام خريد، دعوا! هنگام فروش، دعوا! و همه جا و همه‌كس، دروغ! اگر چنين است جامعه ايراني و به اين حد از قهقهرا رسيده، به راستي، چرا فاتحه‌اش را نمي‌خوانيم؟!
۲- در سينما... يعني به ويژه در رسانه سينما، آنچه در بالا نوشتم، بيشتر ديده مي‌شود. گاه به بهانه انتقاد از سبك زندگي غربي قشر مرفه جامعه، گاه به اسم نقد جماعت روشنفكر، گاه به طمع جايزه در جشنواره‌هاي هنري سياسي غرب، گاه به خاطر بيان واقعيت‌ها و گاه بي‌هيچ دليلي، در زمينه‌ها و پس‌زمينه‌هاي آثار سينمايي، بي‌تعارف، مشغول مشاهده تصويري سياه از مردم ايران‌ هستيم. من البته كم و بيش حق مي‌دهم به كارگرداناني كه مدعي‌اند؛ «چطور مي‌توان سبك زندگي غربي قشر مرفه را نقد كرد، بي‌آنكه سبك زندگي‌شان را تا حدودي نشان داد؟!» اما هر كارگرداني عاقبت ادعا و حرف خود را دارد. درست يا غلط، بهانه خود را دارد. اين وسط سؤالم اين است، حد و مرز و خط قرمز اين نقدها و احياناً اين واقع‌نگري‌ها چيست و كجاست؟! و گيرم هيچ ريگي به كفش هيچ اهل هنري نيست، ليكن محصول اين همه تصوير مغشوش و اين همه نمايش سياه از اقشار مختلف مردم ايران، چه مي‌تواند باشد؟! مردمي كه پولدارانش، به وادي قتل و تجاوز افتاده‌اند، ضعفايش به منازعات خياباني و چاقو كشي، متدينينش به قشري‌گري، دانشجويش به خوش‌گذراني، استادش به بي‌خيالي، جوانش به عيش و نوش، دخترش به ابتذال، پسرش به دغل و دروغ، پيرش به انزوا، زنش به رها كردن خانه و خانواده و مردش به بي‌قيدي، لابد مردمان بدي‌اند و قابل نقد، اما آيا همه آن تصويري كه مي‌شود از اين مردم گرفت، همين است؟! آيا هيچ عكس ديگري، احياناً تصوير خوبي نيست كه بشود از واقعيت‌هاي همين مردم گرفت؟! و آيا نشان دادن بدي‌هاي هر قشري، هر يك با بهانه‌اي، دست آخر چهره كليت جامعه ايراني را مخدوش نمي‌كند؟! آيا علي‌الدوام از بدي‌ها گفتن و از بدي‌ها نشان دادن و از بدي‌ها نوشتن، در ذات خود، قبح بد بودن را نمي‌ريزد؟! و بعضاً - تأكيد مي‌كنم بعضاً!- سبب اشاعه زشتي‌ها و عادي شدن پلشتي‌ها نمي‌شود؟! 

۳- قطعاً نمي‌خواهم در چنين مقالي شعار بي‌خود سر دهم يا عشقم به آنچه «مردم عزيز ايران» مي‌خوانمش، باعث چشم بستنم بر بعضي واقعيت‌ها باشد، اما دو روز پيش كه تهران با دانه‌هاي الهي برف سپيدرو شد، از جامعه ايراني اعم از شمال شهري و جنوب شهري، تصاويري ديدم كه دريغم مي‌آيد ننويسمش. اگر بنا به گفتن واقعيت‌هاست، پس مشاهدات مرا هم ببينيد؛ مشاهداتي كه البته شماي خواننده نيز به كرات ديده‌ايد، اما امان از سياه‌نمايي بي‌حد، آن اندازه كه بيان خوبي‌ها «اصل فراموش شده» مي‌شود. 

۴- روز برفي تهران، در ميدان تجريش، سوار مترو شدم. بعد از چند ايستگاه اما بنا به مقصدي كه داشتم، خط متروي خود را عوض كردم. از مترو خارج شدم، كار خود را انجام دادم. براي كار ديگري، سوار اتوبوس ميدان بهارستان به ميدان جمهوري شدم و بعد از اتمام كارهاي اداري، آمدم تحريريه روزنامه جوان. در مترو در هر دو خط، بيش از پنج بار جواناني را ديدم كه از جا بلند شدند و جاي خود را به افراد مسن‌تر دادند. شبيه چنين واقعيتي را اما حتماً شماي مخاطب هم ديده‌ايد، ليكن كجاست اين تصاوير زيبا در سينماي ما؟! در ميدان بهارستان - كه البته آنجا داشت باران مي‌آمد، نه برف!- منتظر اتوبوس بودم و آن سوي خيابان ديدم دو جواني كه در صف تاكسي، نوبت‌شان شده بود، نوبت خود را به خانمي كه انتهاي صف، بچه‌اي در آغوش داشت، دادند و خودشان بي‌چتر، ماندند زير باران تا كي دوباره تاكسي بيايد. در اتوبوس هم تا به ميدان جمهوري برسيم، دقيق شمردم كه شش نفر، جاي خود را به افراد مسن‌تر دادند. شما اما لابد صحه مي‌گذاريد كه از اين دست تصاوير زيادتر از من ديده‌ايد، اما چرا در سينماي ما، دعوا در صف اتوبوس نشان داده مي‌شود، ليكن خبري از اين تصاوير نيست؟! آيا اينها هم واقعيت‌هاي همين مردم و همين جامعه نيستند؟! به بركت جريان انحرافي (!) من تجربه سوار شدن در متروي نيويورك را هم در پرونده اعمالم دارم. چند بار، در چند روز. اصلاً آنجا چنين فرهنگي وجود ندارد و معني ندارد كه تو از نوبت خود بگذري، حتي اگر طرف، زني بچه بغل باشد يا مردي عصا به دست. من نمي‌خواهم بگويم جامعه ايراني هنگام تصادف، اصلاً با هم دعوا نمي‌كنند، اما شماي خواننده كلاه وجدان خود را قاضي كن! آيا تا به حال تماشا نكرده‌اي اين مردم را كه هنگام تصادف، به حرمت موي سپيدي، صلواتي، احترامي از حق خود گذشته باشند؟! واقعاً جاي تصاوير خوب و به ياد ماندني اين مردم در رسانه‌هاي ما به ويژه سينما كجاست؟!

چند ماه پيش، بعد از فلان بازي تيم ملي در ورزشگاه آزادي، همه سايت‌ها، از سايت‌هاي حزب‌اللهي بگير تا اغيار، عكسي را نشان دادند كه تماشاگران كره‌اي مشغول تميز كردن ورزشگاهند و جمع كردن آشغال. نوع بازتاب و موج تلنگر آن عكس، به حدي بود كه در دلم گفتم، نكند ما ايراني‌ها مظهر كثافت و عدم‌مراعات نظافتيم كه اين چنين مست عكس كره‌اي‌ها شده‌ايم؟! باور كنيد نمي‌خواهم شعار بدهم و حتي نمي‌خواهم كتمان كنم ايراني‌جماعت به ويژه در ورزشگاه‌ها اغلب يادش مي‌رود چيزهايي را، ليكن روز آخري كه نيويورك بودم، از چند مهماندار و خدمه هتل وارويك بگير تا پليس حفاظت و چه و چه، ازشان خواستم نظرشان را درباره ايراني‌ها بگويند و با ديگر مليت‌هايي كه به هتل‌شان مي‌آيند، مقايسه كنند. خلاصه نظرشان يك چيز بود؛ «ايراني‌ها از همه تميزتر و پاك‌ترند». به خدا جاي اين «تميزي و پاكي» در سينماي ما خالي است. به خدا پدرمان را درآورديد با عكس آن كره‌اي‌ها!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار