
«بيخود و بيجهت» آخرين ساخته «عبدالرضا كاهاني» پس از فيلمهايي چون «بيست»، «هيچ» و «اسب حيوان نجيبي است» ، پيش از هر چيز پرداختي پوچگرايانه به مفهوم زندگي دارد، به گونهاي كه هيچ يك از قواعد روايتپردازي و فيلمنامهنويسي در آن ديده نميشود. محوريت داستان، رياكشنهاي دو زوج است كه با اثاثيه داخل كارتنشان، در يك خانه مانده است. «مژگان» با بازي پانتهآ بهرام و «محسن» با بازي رضا عطاران يكي از زوجهاي فيلم هستند كه قرار است خانهاي كه به عنوان سرايدار در آن زندگي ميكنند را ترك كرده و در اختيار زوج دوم «فرهاد» با بازي احمد مهرانفر و «الهه» قرار دهند اما از قضا قرارداد خانهاي كه مژگان و بهرام قرار بود پس از اسبابكشي در آن ساكن شوند به هم ميخورد و آنها نميتوانند طبق برنامهشان خانه را براي حضور فرهاد و الهه تخليه كنند.
در اين ميان الهه و فرهاد قرار است چند ساعت ديگر مراسم عروسيشان را در همين خانه برگزار كنند، در حالي كه هيچيك از كارهايشان را انجام ندادهاند و چالش اصلي فيلم عجله زوج جوان براي برگزاري مراسم عروسي چند ساعت مانده به آن است. فيلم اما از شلختگي تمامنشدني در فرم بيان روايت رنج ميبرد، به طوري كه مخاطبان پس از گذشت نيمي از فيلم هم متوجه ميشوند ماجرا از چه قرار است و اصلاً چرا اين دو خانواده با هم درگيرند و اين همه اثاثيه به هم ريخته در اين خانه چه ميكند؟ درگيريهاي ميان مژگان و الهه هم به اندازهاي ناملموس است كه مخاطب دليل اين همه دعوا و داد و بيداد و پرخاشگري را نمييابد. كل ماجراي فيلم «بيخود و بيجهت» در يك روز اتفاق ميافتد و گره اصلي هم كمبود زمان براي برگزاري مراسم عروسي است، اينكه چطور الهه و فرهاد ميخواهند با اين حجم وسايل و كارتن به هم ريخته و ظرف چند ساعت مراسم عروسي بر پا كنند، البته ماجراي اثاثيه معلق كه محور اصلي فيلم قرار گرفت، بيش از هر چيز ما را به ياد سريال «پايتخت» سيروس مقدم مياندازد كه نوروز سال ۹۰ به آنتن شبكه يك سيما رفته بود. ماجراي سريال مقدم اين بود كه يك خانواده مازندراني پس از فروش خانه خود و خريد خانه در تهران راهي پايتخت شدهاند اما در اين ميان به دليل مشكلاتي، خانهشان تخليه نشده است و آنها با همه اسباب و اثاثيهشان در ايام تعطيل نوروز در شهري غريب، سرگردانند و در اين ميان هر بار بلاي تازهاي بر سرشان نازل ميشود و آنها را درگير مشكلات جديدي ميكند كه عكسالعمل كاراكترها در مقابل اين مشكلات موقعيت كميكي را ايجاد ميكند.
سريال پايتخت با سوژهاي نو و موقعيتي بديع توانست توجههاي بسياري را به خود جلب كند تا جايي كه چند روز پيش ساخت سري دوم سريال هم كليد خورد. ماجراي سرگرداني اثاثيهاي كه جايي براي تخليهشان وجود ندارد، برهه زماني روزهاي تعطيلي شهر و حضور احمد مهرانفر از مؤلفههايي است كه باعث ميشود فيلم جديد كاهاني تكرار سريال پايتخت به نظر آيد. با اين تفاوت كه سريال پايتخت به رغم ساختار متفاوتش توانست مخاطب را با خود همراه كند و انتظارات بيننده از تماشاي يك فيلم طنز را هم برآورده كند اما فيلم جديد كاهاني كه داعيه طنز را هم دارد، جز در يكي دو مورد نتوانست موقعيتي كميكي ارائه كند. در اين خصوص اگر ما به سريالهاي رضا عطاران در تلويزيون نگاه كنيم، مسلماً با نمونههايي روبهرو ميشويم كه به لحاظ طنز از آخرين ساخته كاهاني موفقتر ظاهر شدهاند. تأكيد مؤكد فيلمساز به ارائه وضعيت در هم ريخته و ناتواني انسان در مقابل جبر محيط كه كنايه جهانبيني پوچگرايانه دارد، در تمام فيلم مشهود است؛ اينكه شرايط محيطي، وضعيت زندگي انسانها را مشخص ميكند و در اين ميان اختيار انسان نقشي بسيار محدود دارد. رويارويي سنت و مدرنيته از ديگر مباحث مورد اشاره فيلم است. اينكه الهه به رغم خانوادهاي سنتي و مذهبي ازدواجي خودسرانه داشته است، در صحنهها تقابل مادر با او، ديالوگها و واكنشهاي پرخاشگرايانه بيش از هر چيز مشهود است.
تصويري كه فيلم از يك مادر سنتي و مذهبي ارائه داده بسيار متحجرانه و خشن است؛ مادري كه تنها به فكر آبرو و اعتبار خود در مقابل همكاران و دوستانش است و در اين ميان تنها مسئلهاي كه هيچ توجهي به آن ندارد، مشكلات فرزندش است. پرداختن كيمياييوار به مفهوم رفاقت از ديگر نكات آخرين ساخته كاهاني است؛ رفاقتي كه در راستاي آن محسن حاضر ميشود تمام پساندازش را در اختيار فرهاد بگذارد، در حالي كه خودش به آن نياز دارد و در اين ميان همسران هيچ كدام از آنها هم از اين ماجرا باخبر نشوند. در مورد بازيهاي فيلم، رضا عطاران مانند هميشه طنازي خود را چاشني بازيگري كرده و توانسته خوب ظاهر شود. بازي پانتهآ بهرام هم به دليل اكت فراوان و انرژي بسيارش خوب از كار درآمده است. در اين ميان ميتوان به تغيير سبك بازي نگار جواهريان اشاره كرد. جواهريان كه پيش از اين همواره نقش دخترهاي حرفگوشكن خانه و زنان مطيع را ايفا ميكرد، در اين فيلم در نقش الهه ظاهر ميشود؛ دختري سركش كه مسير زندگياش را خود انتخاب كرده است و ميخواهد به هر قيمتي شده به مادرش نشان دهد كه انتخابش درست است. بازي احمد مهرانفر در سريال پايتخت اما بسيار بهتر از بيخود و بيجهت توانسته بود توجه مخاطب را به خود جلب كند و بازي او در بيخود و بيجهت چندان درخشان نبوده است.
فيلم «بيخود و بيجهت» را ميتوان ادامه سبك جديد فيلمسازي كاهاني دانست كه اولين نمود آن در «اسب حيوان نجيبي است» بوده است؛ فيلمي كه نتوانست انتظار مخاطب را برآورده كند و به عنوان فيلم جديد فيلمسازي كه پيش از اين آثاري چون «بيست» و «هيچ» را در كارنامهاش داشت، قابل قبول از كار دربيايد، البته اينطور كه از شنيدهها برميآيد، كاهاني با اين سبك فيلمسازي در نمونههايي چون «اسب حيوان نجيبي است» و «بيخود و بيجهت» قصد تغيير ذائقه مخاطب دارد اما در اين ميان بايد پرسيد كه اين تغيير ذائقه به چه قيمت بايد صورت بگيرد و اصلاً فلسفه اين تغيير چيست و چه دليلي وجود دارد براي اجبار مردم به دوست داشتن فيلمهايي مانند «بيخود و بيجهت»؟! البته ماجراي حضور فيلم در ليست سياه حوزه هنري شايد سبب شود خيليها براي رفع كنجكاوي هم كه شده راه سالنهاي سينمايي اكرانكننده فيلم را پيش بگيرند اما بسياري از آنها با رضايت سالن را ترك نميكنند.