
به عبارتي اين توان زاينده كه امروز در اختيار حوزه و دانشگاه است، خود براي دستيابي به مطلوب جريانساز و رو به جلو نيازمند همافزايي و همگرايي است؛ نيازي كه در سالهاي ابتدايي پيروزي انقلاب اسلامي با هوشمندي تمام از سوي آيتالله محمد مفتح شناسايي و براي تحقق آن تلاش شد.
در قرون ابتدايي بعد از هجرت، نهاد آموزشي يكي بود كه در آن هم دروس خاص حوزوي و هم علوم طبيعت تدريس ميشد كه خب ابن سينا و ابوريحان بيروني و خواجه نصيرالدين طوسي، شاگردان اين نهاد بودند.
با مطالعه سير تاريخي و تحميل تغيير ماهوي اين نهاد آموزشي ميتوان ريشه برخي عقبماندگيها و كاهش بازده آن را مشاهده كرد.
اصل ماجرا به جايي بازميگردد كه علوم طبيعي در حوزه متروك شد و سپس بعد از مدتي علوم جديد به جوامع اسلامي وارد و در نهادهاي جدا از حوزههاي علميه ديني تدريس شد، از طرفي بنا به علتي كه افرادي نظير مهدي گلشني در كتاب از علم سكولار تا علم ديني آن را سرشت سكولاري علوم جديد ميدانند، زمينههاي بيتوجهي به دين و علوم ديني و گاهي حتي كنار گذاشتن آنها فراهم آمد.
نتيجه آنكه عدهاي تحت تأثير پيشرفتهاي غرب در علوم و فنون و بدون در نظر گرفتن محدوديتهاي علوم تجربي، به غرب متمايل شدند و عدهاي از انديشمندان ديني نيز به علوم طبيعي بيتوجهي كردند و آن را كوچك شمردند كه در نهايت اين كار سبب دوري گروهي از دين شد و فضاهاي دانشگاهي را به كلي از حوزههاي علميه جدا كرد.
اين اتفاق ضربههاي بزرگي بر پيكر نظام آموزش و پژوهش و حتي توليد دانش، انديشه و فناوري ما وارد كرده است اما حال كه اين تهديد و آسيب، شناسايي شده، خوب است با اتكا به توانايي حوزه و دانشگاه خسارات به وجود آمده ناشي از اين فاصله را جبران كنيم و از چالش پيشرو فرصتي بسازيم تا با استفاده از آن رشد درونزا و مستقل را بار ديگر تجربه كنيم.
تاكنون چندين راهكار براي پيوند دوباره اين دو مركز علم و پژوهش ارائه شدهاند كه پايداري آنها براي تداوم وحدت و حوزه و دانشگاه نياز به پايش و بررسي دارد، مثلاً آموزش برخي علوم حوزوي در دانشگاه و بعضي دانشهاي روز در حوزه يا استادان دانشگاه به حوزه بروند و علماي حوزه به دانشگاه بيايند، همچنين حوزهها تمام علوم روز را عرضه كنند و دانشگاهها نيز همه علوم حوزوي را، اين دو درك درستي از يكديگر داشته باشند؛ در تحقق هدفهاي مشترك بكوشند و در رفع نيازهاي جامعه، همسو با هم اقدام كنند و يك جهانبيني بر هر دو حاكم باشد.
از ميان اين راهكارها، آخري پاسخ درستتري است، به اين معنا كه هر دو بايد دانشآموختگاني تربيت كنند كه هدف اصلي آنها نزديكي به خداوند باشد و براي تحقق اين هدف، در خدمت به جامعه اسلامي و رشد و پيشرفت آن بكوشند.
امام خميني رحمه الله درباره اهميت و ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه ميفرمايد: «بايد توجه داشته باشيد! بايد دانشگاهها و مدارس و همه جا توجه داشته باشند! دانشگاه پيوند خودش را با فيضيه محكم كند و فيضيه پيوستگي خودش را با دانشگاه محكم كند. شما دو قشري هستيد كه اگر اصلاح بشويد، ملتها اصلاح ميشوند.»
«... عوامل استعمار به ما كه ميرسند، ميگويند تيپ جوان و تحصيلكرده و دانشجو فاسد شدهاند، عقايد مذهبي و ملي خود را از دست دادهاند و سر به بيراهه نهادهاند و چشم و گوش بسته، مقلد بيگانگانند و به شما دانشگاهيان كه ميرسند، ميگويند مراجع و [روحانيان]، خرافي و مرتجعند و واقعيات زمان را درك نميكنند و متابعت از آنها، سير قهقرايي و عقبگرد است.»
علاوه بر اين در ايجاد پيوند ميان حوزه و دانشگاه راه ميانبر بهرهمندي از شيوه مهندسي معكوس است. به اين صورت كه هدفهاي متعالي كه با جدايي اين دو مركز توليد دانش قرباني ميشوند، شناسايي و معرفي شوند، سپس نيازمنديهاي هر يك به ديگري براي هر دو تبيين شوند تا نگاه رقابتي از ميان حوزويان و دانشگاهيان برخيزد. در اين ميان رسيدن به يك زبان مشترك ميان دو نهاد دانشگاه و حوزه يا حتي تعريف يك ادبيات غالب بر هر دوي آنها از اهميت بسزايي برخوردار است.
جامعه ما شاهد تحولات عميق اجتماعي و سياسي متأثر از پيوست و گسست نخبگان، به ويژه حوزويان و دانشگاهيان بوده است. مانند نهضت مشروطه، نهضت ملي نفت و از همه مهمتر، انقلاب شكوهمند اسلامي ايران، بنابراين وحدت و همگرايي حوزه و دانشگاه، نه تنها مؤلفهاي راهبردي و استراتژيك براي كشور است، بلكه مطالبه جامعه است زيرا تأثيري كه اين پيوست و گسست به لحاظ سلامت و ناهنجاري اجتماعي و رشد و انحطاط جامعه دارد، سرانجام نصيب عموم افراد جامعه خواهد شد.