مطالعه وقايع و اقدامات امام حسين(ع) در مدينه، پيش از حركت به سوي مكه و در پيش گرفتن راه كربلا، حقايق سرنوشتسازي را روشن ميكند كه آجر به آجر بناي باشكوه عاشورا روي آنها ساخته شده است. بررسي سير حوادث و واكنشهاي هوشمندانه امام حسين(ع) نشان از درك عميق سياسي و هوشياري آن حضرت دارد كه اجازه ندادند خاندان نبوت اسير توطئههاي جريان نفاق شود. از جمله اين وقايع، تلاش حاكم مدينه براي كسب بيعت از سيدالشهدا(ع) و نحوه گريختن امام از اين بيعت اجباري است.
پرهيز امام(ع) از بيعت پنهاني هنگامي كه مرگ معاويه فرا رسيد و يزيد وارث تاج و تخت پدرش شد، حكومت مدينه بر عهده وليد بن عتبه بود. از اين رو يزيد در نامهاي كوتاه كه به وليد فرستاد پس از خبر درگذشت معاويه نوشت: «با رسيدن اين نامه از حسين، عبدالله بن عمر و ابن زبير بيعت بگير و در اين دستور هيچگونه رخصتي نيست تا وقتي كه آنها بيعت كنند.»
حاكم مدينه در پي اين فرمان در همان ساعت كه نيمههاي شب بود عبدالله بن عمرو بن عمرو بن عثمان را كه جواني نورس بود به نزد امام حسين(ع) و عبدالله بن زبير فرستاد و آنها را احضار كرد. فرستاده وليد آن دو را در مسجد رسول خدا(ص) ديدار كرد و دستور وليد را به ايشان ابلاغ نمود.
پس از اين گفتوگو امام(ع) به خانه رفت و غسل كرده و نماز خواند و دعا كرد و جوانان خاندانش را كه به گفته برخي ۳۰ نفر بودند دستور داد تا اسلحه بر تن كرده و همراهش بروند و آنها نيز به دستور آن حضرت عمل كرده و همراه او آمدند و چون بر در خانه وليد رسيدند به آنها دستور داد آنجا بنشينند و فرمود: «اگر من شما را صدا زدم يا صداي مرا شنيديد كه بلند شد همگي داخل خانه شويد وگرنه اينجا باشيد تا من بيايم.»
اين را فرمود و داخل خانه وليد شد و چون مروان را در آنجا ديد با سابقهاي كه از اختلاف و جدايي آنها داشت، به آنها فرمود: پيوند بهتر از بريدن است و صلح و سازش بهتر از فساد و تباهي است، بهراستي زمان آن رسيده كه شما با يكديگر باشيد كه خدا ميان شما را اصلاح فرمايد.
در اين وقت وليد نامه يزيد را خواند و خبر مرگ معاويه را به آن حضرت داد و از وي خواست تا بيعت كند. امام(ع) طبق معمول كلمات استرجاع را بر زبان جاري كرده و سپس فرمود: اما در مورد بيعت با يزيد پس كسي همانند من پنهاني بيعت نميكند و اين كار از من پنهاني پذيرفته نيست و هرگاه نزد مردم آمدي و آنها را براي بيعت دعوت كردي و ما را نيز با ايشان دعوت نمودي آن وقت كار يكسره و يكجا خواهد بود.
وليد كه درگيري با آن حضرت را دوست نداشت اين سخن را پذيرفت و گفت: پس برگرديد. اما مروان گفت: اگر او هم اكنون از تو جدا شود و بيعت نكند ديگر هيچ گاه بر او دست نخواهي يافت تا اينكه كشت و كشتار ميان شما زياد شود، هم اكنون او را زنداني كن تا بيعت كند و گرنه گردنش را بزن.
در اين وقت امام حسين(ع) از جا برخاست و به او فرمود: «اي پسر زرقاء آيا تو مرا ميكشي يا او؟ به خدا دروغ گفتي و به پستي ميل كردي.» اين را گفت و از نزد آنها بيرون آمد و به خانه خود رفت.
مروان كه چنان ديد رو به وليد كرد و گفت: سخن مرا نشنيدي و به خدا سوگند او كسي نيست كه هرگز زير بار حرف تو رود. وليد گفت واي بر تو اي مروان به خدا من دوست ندارم همه دنيا و آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب ميكند مال من باشد و من حسين را در برابر اينكه ميگويد من بيعت نميكنم به قتل برسانم؛ به خدا سوگند من گمان ندارم كسي كه درباره خون حسين در قيامت و در پيشگاه خداوند در معرض حساب قرار گيرد ميزان اعمالش سبك باشد.
تهديد جان امام و حركت به سوي مكه هرچند ديگراني هم بودند كه به بيعت با يزيدبن معاويه گردن ننهادند. اما سير وقايع تفاوت خروج آنها از حكومت بنياميه را با امتناع امام حسين(ع) نمايان ميسازد. مقاصد دنيوي و برتري جوييهاي قبيلهاي اين گونه افراد در مقابل نيت الهي و تكليف ديني سيدالشهدا(ع) رنگ ميبازد. يكي از اين افراد ابن زبير است كه همزمان با امام حسين(ع)، به دنبال تهديد امويان از مدينه خارج شد. شب بعد از بيعتطلبي وليد از امام حسين شب بيست و هفتم سال ۶۰ هجري بود و وليدبنعتبه آن شب سرگرم بيعت گرفتن از عبدالله بن زبير شد و او نيز از بيعت سرباز زد و همان شب مدينه را به سوي مكه ترك كرد، چون صبح شد وليد مردي از بنياميه را با ۸۰ سوار از پي او فرستاد و اينان رفتند ولي چون او از بيراهه رفته بود به او دست نيافته بازگشتند، چون عصر روز شنبه شد وليد گروهي را به نزد حسين(ع) فرستاد كه آن حضرت نزد وليد رفته با يزيد بيعت كند، امام حسين(ع) فرمود تا بامداد فردا درنگ كنيد آن گاه شما در اين باره انديشه كنيد و ما هم ميانديشيم، آن شب را نيز از آن حضرت دست برداشتند و اصرار نورزيدند. پس حضرت در همان شب كه شب يكشنبه بيست و هشتم رجب بود از مدينه به سوي مكه رهسپار شد و فرزندان و برادرزادگان و برادرانش نيز همراه او بودند.
محمدبن حنفيه كه تصميم آن حضرت را بر بيرون رفتن از مدينه دانست عرض كرد: «اي برادر تو محبوبترين مردماني در نزد من و دشوارترين ايشاني بر من(يعني مصيبتي كه به تو روآور شود از مصيبت هر كس بر من دشوارتر است) و من نصيحت خود را اندوخته نكردهام براي هيچ كس جز براي تو و تو شايستهتري به نصيحت و خيرخواهي، اكنون ميگويم از بيعت كردن با يزيدبن معاويه و همچنين از شهرها تا آنجا كه ميتواني دوري كن، سپس فرستادگان خود را به سوي مردم گسيل دار و آنان را به سوي خويش دعوت كن، پس اگر مردم گردن نهادند و با تو بيعت كردند، سپس خدا را بر اين نعمت به جاي آر و اگر بر ديگري جز تو گرد آمدند خداوند بدان وسيله از دين و عقل تو نكاهد و مروت و برتري تو از ميان نبرد ولي من بر تو انديشناكم و ترسانم از اينكه به شهري از اين شهرها بروي و مردم درباره تو دو دسته شوند. گروهي به سود و گروهي به زيان تو و ميان ايشان جنگ شود؛ در آن هنگام تو نخستين كسي باشي كه هدف نيزهها قرارگيري و آن هنگام است كه بهترين همه امت از نظر خود و پدر و مادر خويش از همه آنان ضايعتر و خاندانش از همگان خوارتر گردد.» حسين(ع) به او فرمود: «اي برادر پس كجا بروم؟» عرض كرد: «به مكه برو پس اگر در آنجا آسوده خاطر بودي و خانه اطمينان بخشي براي تو بود كه همانجا بمان و اگر نتوانستي در آنجا بماني به ريگزارها و قلههاي كوه پناه ببر و از شهري به شهر ديگر برو تا بنگري كه سرانجام كار مردم به كجا ميكشد.»
در مقتل خوارزمي و فتوح ابن اعثم آمده است كه امام(ع) هنگامي كه خواست از مدينه حركت كند وصيتنامه زير را نوشته و به محمدبن حنفيه برادر خود سپرد. متن آن وصيتنامه اين بود:
اين است آنچه وصيت ميكند حسين بن علي به برادرش محمدبن حنفيه: حسين گواهي ميدهد كه معبودي جز خداي يكتا كه شريكي ندارد نيست و به راستي محمد بنده و رسول اوست كه به حق از نزد او آمده و به راستي بهشت و جهنم حق است و قيامت آمدني است و شكي در آن نيست و خدا هر آن كس را كه در گورها هستند برميانگيزد. به راستي كه من خودسرانه و روي هواي نفس بيرون نيامده و قيام نكردم و نه به منظور فساد كردن و ستم و جز اين نيست كه براي اصلاح جويي ميان امت جدم خروج كردم ميخواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و به سيره جدم و پدرم عليبن ابي طالب حركت كنم، پس هر كس مرا به پذيرفتن حق پذيرفت او به حق سزاوارتر است و هر كس مرا رد كرد من صبر ميكنم تا خداوند ميان من و اين مردم حكم كند كه خدا بهترين حاكمان است.»
شيخ مفيد و ديگران نوشتهاند شبي كه امام(ع) از مدينه به سوي مكه حركت كرد شب يكشنبه بيستوهشتم ماه رجب سال ۶۰ هجري بود و در هنگام خروج از شهر اين آيه را درباره خروج موسي از شهر مصر نازل شده بود، ميخواند «فخََرَجَ مِنهَْا خَائفًا يَترََقَّبُ قَالَ رَبِّ نجَِّنىِ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ(قصص، ۲۱)»
يعني از آن شهر(مصر) هراسان و چشم به راه بيرون رفت و گفت پروردگارا نجاتم ده از گروه ستمكاران و راهي را كه امام(ع) براي رفتن انتخاب كرد همان راه بزرگ و عمومي بود. برخي از همراهان به آن حضرت عرض كردند: خوب است از بيراهه برويد كه گرفتار مأموران حكومت نشويد همان گونه كه عبدالله بن زبير اين كار را كرد. امام فرمود: «نه به خدا سوگند من اين كار را نخواهم كرد تا هر چه خدا خواهد حكم كند.»
امام در روز جمعه سوم شعبان وارد مكه شد و هنگام ورود به آن شهر اين آيه را ميخواند كه دنبال آيه بالا بود « وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسىَ رَبىِّ أَن يَهْدِيَنىِ سَوَاءَ السَّبِيلِ(قصص/۲۲)».
يعني: و چون روي آورد به سوي شهر مدين گفت اميد است پروردگار من رهبريم كند به راه راست.
چنانچه از تاريخ ابن عساكر نقل شده وي به خانه عباسبن عبدالمطلب وارد شد و مردم مكه و ديگر ساكنان آن شهر كه براي انجام عمره و زيارت به آن شهر آمده بودند به خانه او رو آورده و به ديدنش آمدند و رفت و آمد ميكردند و هر كه از بزرگان و مردم شهرها در آنجا بود به نزد آن حضرت آمدند و پسر زبير در مكه پيوسته كنار خانه كعبه به نماز و طواف مشغول بود و به همراه مردم به ديدن حسين(ع) ميآمد. اما بودن آن حضرت در مكه از همه كس بر او گرانتر بود زيرا دانسته بود كه تا حسين(ع) در مكه هست مردم حجاز با او بيعت نخواهند كرد و رغبت مردم به پيروي از حسين(ع) بيشتر و مقامش والاتر است.