در مشاركت كه هدف آن بسترسازي مناسب براي توسعه است، افراد و گروههاي اجتماعي در تمام مراحل توسعه به گونهاي فعال شركت ميكنند. در مشاركت، مردم نقش فعالي را در تفكر، برنامهريزي، تصميمگيري و اجراي برنامههاي مهم و نظارت بر كارها ايفا ميكنند.
از نظر جامعه شناسان، زماني كه مشاركت مردم به عنوان يك ارزش اجتماعي در جامعه پذيرفته شد مانند وسيلهاي بسيار مهم براي رفع بسياري از نيازهاي اساسي و عمومي منطقهاي به كار ميآيد.
در واقع هر وقت مردم در برنامههاي توسعه مشاركت كنند، ميتوان پنداشت كه به ساير هدفهاي ديگر توسعه نيز دست يافتهاند، به عبارت ديگر تمامي هدفهاي ديگر توسعه نيز بر محور مشاركت واقعي مردم در عرصههاي اجتماعي استوار است. در برنامههاي توسعه و نقش مشاركت مردم، اولين عامل مؤثر برمشاركت مردم، سياستهاي ملي دولتمردان است. در جوامعي كه مردم از شأن پاييني برخوردارند و توان آنها كمتر به حساب ميآيد، مشاركت جنبه ظاهري به خود گرفته و در فعاليتهاي جنبي خلاصه ميشود.
در شرايط زندگي حاشيهاي، ساكنان محله در حاشيه جامعه و روابط اقتصادي و فرهنگي قرار دارند و چون مهارتهاي حرفهاي و هنجارهاي جامعه بزرگتر را ندارند، نوعي خشم پنهان را در درون خود پرورش ميدهند و به تدريج برچسب نابهنجار ميخورند و در عرصههاي اجتماعي به حساب نميآيند. اين عامل باعث ميشود كه اين افراد از اعتماد به نفس كافي برخوردار نباشند، به همين دليل انگيزهاي براي فعاليت در عرصههاي اجتماعي و عمومي ندارند.
راهكارهاي ديدگاه اجتماعي:
-بهبود زندگي حاشيهنشينان از طريق بالا بردن مهارتهاي فني و حرفهاي، ارائه راهكارهاي سلامت روان و جلب اعتماد آنها براي مشاركتهاي عمومي
-ارتقاي سطح سازگاري آنها با جوامع بزرگ
-براي ارتقاي سطح آگاهي شهرنشينان براي تحمل حاشيهنشينان در مجاورت خود راهكارهاي مطروح اثربخشتر از اقدامات انتظامي بوده و تنها با ايجاد ارتباط صميمانه امكان جلب مشاركت مردم به عنوان ابزاري مناسب براي مهار مسائل عام منطقه و زندگي حاشيهنشينان ميسر است.
براي دستيابي به هر نوع از توسعه، وجود مشاركت فعال مردم در عرصههاي اجتماع ضروري است، اما در بسياري از جوامع به دليل نگرش دولت، اين مفهوم هنوز جايگاه خود را پيدا نكرده است و به همين علت يا مردم از حق مشاركت در امور عمومي محروم ميشوند يا مشاركت واقعي آنها به تأخير ميافتد.
مشاركت مردم و توانمندسازي حاشيهنشينان: حاشيهنشينان در قلمرو زندگي اقتصادي - اجتماعي شهرها به سر ميبرند ولي به عنوان شهروند رسمي در جامعه پذيرفته نميشوند. اين جدايي از جامعه شهري همراه با ويژگيهايي همچون بافت مسكن، مهارتهاي شغلي و خصلت روابط اجتماعي، آنها را از شهروندان جدا ميكند. بسته بودن روابط اجتماعي حاشيه نشينان معمولاً آنها را از اصول شهري متمايز ميكند و در برابر فشارها آسيبپذير ميسازد. به علاوه اينكه كم سوادي و مجهز نبودن به مهارتهاي تخصصي و ناتواني از پيوستن به روابط اقتصادي شهر و در نتيجه بيكاريهاي مداوم، زمينههاي انحراف را براي آنان بيش از شهروندان رسمي فراهم مينمايد. مردم تا ضرورت مسئلهاي را به درستي درك نكنند در فعاليتهاي مربوط به آن شركت نخواهند كرد، اما آموزش ساكنان منطقه و شركت آنها در بحثهاي گروهي به منظور شناسايي و درك بهتر مسائل عام محلي باعث جلب مشاركت بيشتر ساكنين ميشود، زيرا تا افراد منطقه متحول نشوند، توسعه و تحول ملي امكانپذير نميشود.