اكثر حاشيهنشينان در فقر به سر ميبرند. فقر يكي از عوامل مهم انواع انحرافات از جمله دزدي و انحرافات جنسي در مردم به ويژه در كودكان و نوجوانان است. فقر به وجودآورنده سختيهايي است كه اگر نتوان با آن مبارزه كرد، خواه ناخواه انسان را به زانو درميآورد و وادار به ارتكاب جرم ميكند. بيكاري، ولگردي و گدايي كه ناشي از فقر خانوادههاست، از عوامل مؤثر در انحراف و گرايش به بزهكاري و جرم است. در اين مناطق فقر، فرصت تحصيل و مطالعه، كار و رشد استعدادها را از خانوادههاي بيبضاعت ميگيرد و موجب اختلاف در سطح درآمد و فرهنگ ميشود. فقدان مسكن، زندگي در زاغهها يا اتاقهاي مخروبه و كثيف، سوءتغذيه و بهداشت ناكافي از عوامل مهم بزهكاري به شمار ميآيند.
سلب فرصت زندگي از حاشيهنشينان و ارتكاب جرم گرچه امروزه حاشيهنشينها را جزئي از شهرها ميدانيم ولي آنها داراي فرهنگ ناباوري هستند و همچنان به مناطق جرمخيز و مشكلزا تبديل ميشوند. فقر، خصوصيت اصلي اين مناطق است و جرم و جنايت كه زاييده اين فرهنگ است، نه تنها تهديدي عليه خود ساكنين آن مناطق به شمار ميرود، بلكه نگراني ساكنين شهرها را نيز برانگيخته است.
قشر حاشيهاي به دو قسمت تقسيم ميشود: يكي قشر حاشيه دروني و ديگري قشر حاشيه بيروني. تفاوت آنها در اين است كه افراد ساكن در قشر حاشيهاي بيروني داخل ساختار نظام شهرداري هستند، يعني محل سكونتشان پلاكبندي و از خدمات شهري مثل آب، برق و تلفن استفاده ميكنند ولي قشر حاشيه دروني خارج از منطقه شهرداري و مجوزهاي اصلي خدمات شهري قرار گرفتهاند. ساختار فرهنگي هردو اين قشرها با هم فرق ميكند.
در واقع فقيرترين و محرومترين افراد، در قسمتهاي حاشيهدروني جمع شدهاند، در عين حال هم اكثر اوباش در اين قشر متمركزند، لذا اين مناطق مجموعهاي از فقر، جرم و جنايت است. فرصت يا شانس زندگي در مورد اين قشر معنا ندارد، يعني وقتي درآمد خانوادگي كم ميشود، فرصتها كاهش مييابد و وقتي اين فرصتها از دست ميروند، سطح تحصيلات پايين ميآيد و به تبع آن شغل تخصصي و درآمد هم وجود نخواهد داشت. لذا همين طور اين سيكل فقر تكرار ميشود و به صورت معيوب ادامه پيدا ميكند. بنابراين فقر يكي از ويژگيهاي اساسي آن است و به تدريج جزو فرهنگ آنان ميشود، تا جاييكه ساكنين مناطق حاشيهدروني به فقر عادت ميكنند.
خلقوخويي كه مختص اين فرهنگ است، عبارت است از: فقر مالي زياد، پايين بودن تحصيلات، خشونت در خانواده، استفاده از مواد مخدر و در نهايت عدم حساسيت به سرنوشت خانواده و ارتكاب جرم و جنايت. در كشورهاي جهان سومي، نظارت نكردن پليس و بيتفاوتي او در فقر منطقهاي، يكي از ويژگيهاي اين مناطق است و اين بيتوجهيها مخصوص ارگان امنيتي و پليس نيست بلكه شامل تمام ارگانها ميشود. اگر بچهاي بخواهد در مدرسهاي ثبت نام كند و متعلق به مناطق حاشيهنشين باشد، به راحتي او را نميپذيرند و يا در مورد يافتن شغل فوري، مهر خلاف روي پيشاني آنها ميخورد. بنابراين در چنين فقري جرم به وجود ميآيد و تشديد ميشود و حتي ممكن است از جرمهاي فردي به جرمهاي سازمانيافته و گروهي منجر شود.