
و از عجايب روزگار در ديار و دوران، يكي هم اين است كه هر شركتي در مرز ورشكستگي قرار ميگيرد و دست به دامان مشاوران اقتصادي ميشود راهحلهايي را دريافت ميكند كه در ديگر بلاد هنگام اوج شكوفايي شركت يا كارخانه توصيه ميشود. ميگويند جنس بنجولت را گران كن! هنوز تصميمي براي گراني يك كالا گرفته نشده كه صف بسته ميشود براي خريدنش، هر كسي هم كه در مسير پخش آن محصول نقشي دارد ديگر با شاه هم پالوده نخواهد خورد! آن واحد تجاري هم از خاك بلند ميشود. دليل بسياري از صفهايي كه ما تشكيل ميدهيم دو ريشه دارد؛ بعضي از زور حرص و سيري، برخي هم از ترس خاليتر شدن سفره به فرمان غريزه كه هر دو حالت مذموم است.
چند روز پيش براي خريد چند مورد از سفارشهاي لايتناهي همسر گرامي به فروشگاه بزرگي كه قيمتهاي مناسبي دارد رفتم. از ازدحام جمعيت متعجب شدم و خوشحال كه كسبشان پررونق شده. جلوتر كه رفتم ديدم فروشندگان كنار صندوق ايستادهاند و هي تذكر ميدهند كه هر نفر فقط يك عدد روغن ميتواند خريداري كند! من هم با هوش سرشارم كه هميشه مايه افتخارم بوده متوجه اوضاع شدم و به شيوه چنگيز به سوي روغنها هجوم بردم. آقاي مدير فروشگاه آنجا بود. پرسيدم كه آيا شركت توليدكننده سكه طلا براي تبليغات در روغن گذاشته يا ملخ حمله كرده و قرار است قحطي روغن بيايد؟! نگاهي به من و روغن در دستم و مردم در صف انداخت وگفت: «نه جايزه دارد اين روغن، نه ملخ حمله كرده، اتفاقاً ما انبارمان پر از روغن است. مشكل شايعه است ميگويند شايد قيمتش چند درصدي گران بشود. همشهريان عزيز ما هم دارند مصرف چند سالهشان را خريداري ميكنند كه حتماً تبعات اين صف كمي از حمله ملخ ندارد و حتماً قيمتش هم معادل سكه طلا خواهد شد». كلي رنگ به رنگ شدم، روغن مورد نظر را سر جايش گذاشته عطاي خريد را به لقاي صف صندوق بخشيدم و متفكرانه ترك محل كردم.
بيترديد هر خانواده حق دارد براي اقلام اساسي مورد نياز خود تمهيداتي بينديشد و مثلاً در فصل ارزاني، يكسال مصرف برنجش را خريداري كند تا از محصولي يكدست و ارزان برخوردار شود اما خريد كردن مايحتاج بعضاً چندين ماه آن هم تنها از ترس گران شدن نميتواند در چارچوب منطق، عقلانيت و اعتدال قرار بگيرد اما آيا در برخورد با گراني، نخريدن حتي براي مدتي كم باعث احتياط و بررسي بيشتر عوامل گراني در بخش توليد و توزيع نخواهد شد و آيا ما خود با خريد بيش از حد نياز در زماني كه احتمال گراني وجود دارد يا كالايي گران شده، مسئول بخشي از گراني نيستيم؟! از همه بدتر، انبارهايي است كه ما محتكران كوچك از كالا پر كردهايم. چند روز پيش يكي از بستگان، منزل ما بود و در واكنش به برنامه تلويزيون كه چند ميليون سال ديگر را زمان انفجار زمين اعلام كرد، لبش را گزيد كه اي واي چه خاكي برسرمان كنيم وقتي زمين منفجر شود؟! من هم از دهانم پريد كه همسن و سالهاي شما ۳۰، ۴۰ سال است كه به رحمت ايزدي پيوستهاند شما غصه چند ميليون سال ديگر را ميخوريد؟! فشارش بالا رفت وكارش به بيمارستان كشيد البته به خرج بنده! باز اين زبان كار دست ما داد. به هر حال، بسياري از صفهاي ما حاصلي ندارد، مثل ناراحتي اين فاميل ما براي آينده.
خيلي از ما در مواجهه با هر شايعه تورمي براي عقب انداختن خاليتر شدن سفره(!) ميرويم و تا ميتوانيم ميخريم و ديگر فرصت نداريم كه تبعات اين كار را در دراز مدت بررسي كنيم. برخي از مسئولان هم در پاسخ به هر سؤالي پاسخشان «من نبودم دستم بود تقصير آستينم بود» است. مديراني هم هستند كه شانههاي محترم را بالا انداخته و از تقدير و چرخ گردون گلايه ميكنند انگار كه مديريت را در كت و شلوار اتو كشيده و خوب شعار دادن ميدانند. آقاي رئيس به شكلي در تلويزيون موضوع را طرح ميكند كه شهروند محترم وقتي صبح از خواب بلند ميشود منتظر است كه سه صفر از جلوي دلار بردارند. يا آن مدير جوري از گراني حرف ميزند كه مردم شروع به نفرين و لعن «گراني» ميكنند. انگار كه گراني كودكي است بيادب، كه بياجازه وارد بازار شده و به زودي آقاي مدير ادبش ميكند! حالا چرا هيچ اتفاقي نميافتد خدا عالم است. مديريت يعني هماهنگي، يعني پيشبيني كردن و علاج واقعه را قبل از وقوع كردن.
درست است كه هجوم مردم براي خريد در بسياري از موارد درست نيست اما دولت بايد پيشبيني لازم را براي تأمين اقلام اساسي مردم داشته باشد تا امنيت فكري ايجاد شود و مردم از اسارت احتمالات آينده آزاد شوند.