
بسياري از صاحبنظران بر اين عقيده هستند كه فضاهاي معمارانه و فضاهاي شهري بازتابي از شرايط فرهنگي - مذهبي هر قوم در طول زمان هستند؛ به عبارت ديگر تجسم كالبدي فرهنگ هر قوم را ميتوان در ساخت و فضاي شهر و معماري يافت و از اين رو اين دو جزو شاخصهاي تمدن بشر هستند.
البته تأثير مسائلي همچون اقليم و محدوديتهاي آن، فناوري و دانش مهندسي، ويژگيهاي اقتصادي و حتي سياسي جوامع نيز در شكلگيري و سير تحول معماري و شهرسازي غيرقابل انكار است كه البته موضوع بحث اين نوشته نيست.
در ادامه قطعاً هر دو اين پديدهها بر شكلگيري فرهنگ تأثير داشته است و ميتوان ريشه بسياري از تحولات فرهنگي را در ويژگيهاي ساختار فضايي شهرها يا معماري جست. بحث در تقدم و تأخر اين تأثير و تأثر بحثي دامنهدار است كه اگر هم به نتيجه برسد نتيجه آن گره از كاري نخواهد گشود.
اما ميتوان و ميبايست در خصوص چگونگي اين تأثيرگذاري متقابل و فرآيند مديريت اين تأثيرات گفت و نوشت.
سؤال اصلي اينجاست كه هر چند فضاهاي نابهنجار شهرهاي امروز ما و البته فضاهاي معمارانهاي كه عمدتاً مطلوب ارزيابي نميشوند زاييده شرايط نامطلوب فرهنگي جامعه هستند، آيا ميتوان از طريق اصلاح شرايط معماري و شهرسازي انتظار تغييرات ثبت فرهنگي در فضاهاي شهري را داشت؟ و آيا اصولاً بدون ايجاد تغييرات بنيادين در حوزه فرهنگي، ايجاد تغييرات پيش گفته در حوزه شهر و معماري ممكن است؟ در مقام پاسخ ميتوان گفت- از نگاهي اصولگرا - چنانچه قادر باشيم در اين شرايط فرهنگي و بدون تمهيدات زير بنايي فرآيند پيچيده شكلگيري فضاهاي شهري و معمارانه را به گونهاي مديريت كنيم كه نتيجه آن مطلوب باشد - كه البته اين اثر اگر عالي نباشد بسيار دشوار است – آنچه حاصل ميآيد پديدهاي منحصر به فرد، غيرقابل تعميم، باسمهاي و بدون ريشه است، اما نميتوان منكر تأثيرات مثبت آن در فضاي عمومي شهر بود. نميتوان به نقش اين فضاهاي نمونه و سمبليك در اصلاح سلايق بصري مخاطبان بياعتنا بود. بنابراين هر چند مسير اصولي اصلاح فضاهاي شهري و معماري مسير ديگري است اما ميتوان به عنوان يكي از راهحلها، بر شكلگيري الگوها و نمونههايي تأكيد كرد كه نمايانگر ويژگيهاي فرهنگي معماري اصيل اسلامي ايراني باشند.
البته ميزان تقريبي اين نمونهها به آنچه ذات معماري اسلامي و ايراني است جاي بحث دارد ولي اين شباهت و نزديكي حتي در ظاهر و از طريق رعايت الگوهاي نرمال و مصالحي، آشنايي تأثيرگذار است هر چند كه فينفسه موفقيت ويژهاي به شمار نميآيد.
بر اين نوع نگاه نقدهاي زيادي وارد است اما تجربه حرفهاي نگارنده گواه اين موضوع است كه تغييرات حوزه فرهنگ به تبع اهميت آن بسيار كند و البته غيردستوري است و انتظار براي تغيير شرايط معماري و شهرسازي صرفاً از اين طريق بلاتكليفي جبرانناپذيري را به جامعه حرفهاي تحميل خواهد كرد؛ از اين روست كه پيشنهاد ميكنم در هر تجربه ساخت و ساز تا آنجا كه دانش حرفهاي امكان ميدهد و بضاعت معمارانه فراهم است به الگوهاي معماري اصيل اسلامي و ايراني نزديك باشيم.