کد خبر: 491594
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۳۹۱ - ۰۶:۲۳
چند ماه پيش آيت‌الله جنتي كه الحق‌و‌الانصاف در صراحت لهجه نظير ندارد، از تريبون نماز جمعه و پيامد اختلاس ۳‌هزار ميلياردي هشدار داد كه مراقب نفوذ جماعت ذي‌نفع در اين پرونده بر قضات دست‌اندركار آن باشيد چندهفته بعد ايشان با شجاعت به حقيقت تلخ ديگري اشاره كرد: «رشوه‌خواري و رباخواري علني و غيرعلني در مملكت بيداد مي‌كند!» هميشه همين بوده است كه جماعتي اندك با كارشكني و بدكاري خود، خيل عظيمي از زحمتكشان حقيقي يك حرفه يا يك مجموعه را بد نام مي‌كند. بلاي رشوه در اين ميان مثل جذام و طاعون خطرناك است و اگر به جان گروهي بيفتد، ‌تلفات هولناكي مي‌گيرد. شاهد بوديد در دادگاه‌هاي ماجراي اختلاس، سرچشمه بسياري از خطاهاي سنگين، ريشه در رشوه و رشوه‌خواري داشت. 

چنانكه آمد، بدبختانه اين معضل همان طور كه امام جمعه محترم تهران نيز پيش از اينها هشدار داده بود، گاه حتي بيداد مي‌كند و اگر جلوي آن گرفته نشود، همه ملت‌ را به خاطر جماعتي تبهكار و فاسد به كل مجموعه نظام بي‌اعتماد و بدبين مي‌كند. در تأييد اين مهم مثالي بزنم و اميدوار باشم مسئولان نظارتي مراقب اين بلاي ويرانگر اما پنهان و خزنده در جامعه امروز ما باشند. من به سبب سال‌ها كار و اقامت و مسئوليت و سفر به افغانستان، دوستان بي‌شماري در آن سرزمين دارم. عموماً از بچه‌هاي با تقوا و عاشق انقلاب و امام (ره)، آن هم با تمام كج‌رفتاري‌هايي كه گاه در ايران بر آنها رفته است. يكي از آنان به تازگي و به خاطر ملاقات مادر در حال فوتش كه ساكن مشهد بود، بنا داشت از كابل و افغانستان به ايران بيايد.
 
به هر دري زديم نتوانستيم برايش ويزا از سفارت يا كنسولگري‌هايمان در آنجا بگيريم. اين در حالي است كه او يك چهره‌ سرشناس فرهنگي، اهل قلم و از فرهيختگان سرشناس افغانستان است. قريب دو دهه نيز در ايران بوده و حالا براي آبادان كشورش چند سالي مي‌شد كه به ديار خويش برگشته بود. درد سرتان ندهم. خود او مرتب از كابل زنگ مي‌زد و مي‌گفت: خيلي‌ها اينجا هر روزه ويزا مي‌‌گيرند چطور تنها من اضافي‌ام! اينها از چه كانالي و چطور مي‌گيرند؟ من كه از پس سال‌ها رفت و آمد، هم سفير زحمتكش و دلسوزمان را در كابل مي‌شناختم و هم به محدوديت‌هاي كنسولي آشنايي داشتم، ‌مرتب دلداري‌اش مي‌دادم كه «هميشه از اين شايعات ميان افغان‌ها هست» و... اما او هر لحظه از بيمارستان خبر بدتر شدن حال مادرش را مي‌گرفت و به شدت بي‌تاب شده بود.
با همين وضع چند هفته گذشت و ناگهان با خبر شدم استاد بالاجبار پس از شنيدن مرگ مادر، تنها با خرج ۲۵۰ هزار تومان ناقابل، از يك مرز زميني ديگر توانسته راحت و آسوده وارد ايران شود. 

پشت تلفن بغضش تركيد و گفت: كاش از همان اول بي‌خيال رواديد قانوني و رسمي مي‌شدم و دست به جيب مي‌بردم. شايد آخرين لحظات مادرم را مي‌ديدم و من اين سوي تلفن درمانده بودم كه چرا پس از اين همه سال‌ هنوز ساز و كار درستي براي مواجهه با اقشار مختلف افغان‌ها انجام نداده‌ايم و آدمي چون من كه قدر و قيمت استادي چون او را مي‌دانستم چه كاري مي‌توانستم انجام دهم تا شرمنده بزرگاني چون اين استاد بزرگ نباشم. دريغ كه هر روز اين وقايع تكرار مي‌شوند و باز... بگذريم!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار