در عوض غرب نيز بيشتر از روشهاي كودتا براي براندازي استفاده ميكرد. با اين وجود در همان دوران ليبرالها به رهبري فكري افرادي همچون شارپ به دنبال روشهاي جديدي از انقلاب و سرنگوني مخالفان و جانشين كردن حاميان بودند. شارپ ۱۰ سال بعد از انتشار اولين كتابش، «موسسه البرت انيشتين» را در همين راستا به راه انداخت كه پس از بازنشستگي از دانشگاه ماساچوست دارتموث، هنوز در اين موسسه مشغول به كار است.
در دوران پساكمونيسم انقلابها دست كم به مدت دو دهه به دست دنياي غرب به رهبري امريكا افتاد. با اين تفاوت كه غرب از روشهاي كلاسيك كمونيستي در انقلابها به سمت شيوههاي كم خشونتتر و با عنوانهاي زيبا و ملايم رنگي همچون لاله و رز سوق پيدا كرد. اما همانطور كه «عدالت» در دستگاه استالينيستي شوروي در طول انقلابهاي دوران جنگ سرد به قربانگاه ديكتاتوري رفت، «دموكراسي» شكل گرفته در دوران انقلابهاي مخملي دوران پساكمونيسم نيز فداي «منافع» امريكا شد.
حتي انتخاب جغرافيا براي شكل دهي انقلابهاي رنگي سؤالبرانگيز است. پس از فروپاشي شوروي، زمزمههاي اينگونه انقلابها در حواشي مرزهاي فدراسيون روسيه شنيده ميشد تا اينكه با ورود مسكو به هزاره سوم و قطعيت اين مسئله كه اين كشور در حال فاصله گرفتن از تمايلات حكومتي غربگرايانه و بازگشت به ابرقدرتي جهان است، شكل گرفت.
بنابراين تئوريسينهاي مخملي، ذهنيات خود را در اختيار قدرت امريكا دادند تا زمينههاي نفوذ در شرق اروپا، قفقاز، آسياي مركزي و حتي حواشي اين مناطق را فراهم كنند. گرجستان، اوكراين و قرقيزستان از قربانيان اصلي اين شيوه انديشهها بودند تا براي مردم نويد دموكراسي بياورند، اما شهروندان همين كشورها تنها پس از چند سال عليه انقلاب دموكراتيك خود به شكل دموكراتيك، انقلاب كردند و از اين طريق حاكماني كه روزي «ديكتاتور»ها را كنار گذاشته بودند و به نام دموكراسي قدرت را به دست گرفته بودند، خود كنار گذاشته شدند. آخرين نمونه آن شكست ميخائيل ساكاشويلي در انتخابات پارلماني در سه روز پيش است.
اما چرا چنين ميشود؟ مردمي كه به نام دموكراسي انقلاب كردند، حال چرا به انديشههاي چندسال قبل خود پشت كردهاند؟ آيا تفكرات بنيادي يك ملت تنها به فاصله پنج تا ۱۰سال، ۱۸۰ درجه تغيير ميكند؟ محال است كه چنين تغييري در اين فاصله كم رخ بدهد، بنابراين بايد پاسخها را در جاي ديگري جستوجو كرد. ابتدا اينكه همانگونه كه شوروي سابق در انقلابهاي خود عدالت را جستوجو نميكرد، امريكا نيز در انقلابهاي رنگي به دنبال دموكراسي نبوده است.
اين مسئله در عملكرد چندساله همين چند كشور خود را نشان داده است. بنابراين تنها بحث «منافع» در ميان بوده است. امريكا با حاكمان پيشين به منافع دلخواه خود نميرسيد وگرنه به لحاظ شيوه حكومتي فرقي بين ادوارد شوارد نادزه و ميخائيل ساكاشويلي نميكند. تنها تفاوت اين است كه اولي گرايش به روسيه داشت و دومي به امريكا تمايل نشان ميدهد. همچون اوكراين يا قرقيزستان. اما مسئله اصلي و بنيادي در اين زمينه به زمينههاي تئوريك باز ميگردد.
اساتيدي همچون جين شارپ از آنجا كه به گفته آنتونيو گرامشي متفكران ارگانيك ليبرال هستند، تنها به فكر تئوريپردازي براي چرخش قدرت در كشورهاي مخالف با امريكا هستند، بدون اينكه فرهنگ عمومي و سياسي آن ملتها را در نظر بگيرند. اينگونه اساتيد فقط به فكر انقلاب به نفع غرب بودهاند و فكر نميكنند كه تداوم چنين سياستي (نگاه تمام عيار به غرب) با فرهنگ اين ملتها ناهمخوان است. شكست ساكاشويلي ميتواند تلنگري باشد براي اساتيدي چون شارپ كه تجديدنظري در تفكرات چند دههاي خود داشته باشند و به جاي اصرار در انديشههاي انقلابهاي بدون خشونت و واگذاري قدرت به دوستداران امريكا، در فرهنگ عمومي ملتها مطالعه كنند، چون چنين انقلاب هايي در كشورهاي مختلف تنها هزينههاي ملتها را افزايش ميدهد، بدون اينكه گوشهاي از دموكراسي نصيب آنها كند.
دموكراسي از دل يك اجتماع بيرون ميآيد نه با انقلابهاي رنگي در گرجستان يا تزريق گلوله در گلوي «دموس» در افغانستان يا هر جاي ديگر. . .