
به گزارش خبرنگار ما، شاهمرادي، نماينده دادستان تهران روز گذشته در دفاع از كيفرخواست به هيئت قضات شعبه۷۹ دادگاه كيفري استان تهران گفت: شاكي كه مردي ۴۴ ساله است و اسد نام دارد، در جريان اسيدپاشي بينايي دو چشم خودش را از دست داده است و گزارش پزشكي قانوني هم اين ادعا را اثبات كرده است. متهم پرونده هم مرتضي نام دارد. در حال حاضر ۵۱ ساله است و من به عنوان نماينده دادستان براي او درخواست مجازات قانوني دارم. سپس قاضي محمدرضا محمدي كشكولي از شاكي خواست درباره حادثه توضيح دهد.
او گفت: چندسالي بود كه با مرتضي دوست شده بودم. در بازار مغازه داشتم و گاهي براي خريد جنس به آستارا سفر ميكردم. مرتضي هم در اين سفرها با من ميآمد. البته او براي تفريح ميآمد ولي گاهي به من هم كمك ميكرد. مدتي بود كه از اوخبر نداشتم تا اينكه عصر روز حادثه وقتي به خانهام رفتم تا استراحت كنم، با من تماس گرفت و گفت از سفر برايم سوغات آورده و ميخواهد مرا ببيند. من هم براي ديدن او در پاسگاه نعمت آباد قرار گذاشتم.
مرتضي چندبار از من سؤال كرد آيا به تنهايي سر قرار ميآيم؟ من تعجب كردم و جواب مثبت دادم. با ماشين پيكانم سر قرار رفتم. او با يك ساك كنار خيابان ايستاده بود و سوارش كردم. مرتضي از من خواست با هم به قم برويم. من گفتم به خانوادهام چيزي نگفتهام و نميتوانم به قم بروم. بعد پيشنهاد كرد براي گردش به اطراف شهر برويم. من قبول كردم و به طرف جاده بهشت زهرا حركت كردم. ساعت حدود ۹ شب بود كه نزديك يك مزرعه توقف كردم و براي خوردن چاي به فضاي سبز رفتيم. مشغول كشيدن سيگار بودم كه ناگهان مرتضي مايعي به روي صورتم پاشيد كه دنيا پيش چشمهايم تاريك شد.
وحشتزده فرياد كشيدم و با دستانم چشم هايم را گرفتم. وقتي با دشواري براي لحظهاي چشم بازكردم، ديدم مرتضي ميخواهد با سنگ به سر من بزند. بار ديگر فرياد كشيدم و كمك خواستم كه اين بار او ترسيد و فرار كرد. من تا صبح روز بعد آنجا روي زمين افتاده بودم تا اينكه همسرم با تلفن همراهم تماس گرفت و ماجرا را برايش توضيح دادم. بعد نشاني آنجا را به او دادم كه به سراغم آمد و مرا به بيمارستان منتقل كرد.
قاضي از شاكي سؤال كرد: شما در اولين تحقيقات گفتهايد كه براي اولين بار پليس به سراغتان آمد و شما را به بيمارستان منتقل كرد، چگونه حالا ميگوييد كه همسرتان به سراغتان آمده است. شاكي جواب داد: شما درست ميگوييد. من زندگي دشواري را سپري ميكنم. بدون كمك اعضاي خانوادهام قادر به انجام كاري نيستم و ماجرا را فراموش كرده بودم. آن شب بعد از فرار مرتضي، چوپاني در همان نزديكي كه صداي فرياد من را شنيده بود به سراغم آمد. او كمك كرد و مرا تا نزديك جاده برد.
لحظاتي بعد مأموران گشت كلانتري۱۳ آبان كه در حال گشتزني بودند، رسيدند و مرا به بيمارستان فيروزآبادي در شهرري منتقل كردند. كاركنان بيمارستان مرا قبول نكردند و گفتند بايد به بيمارستان فارابي بروم اما حاضر نشدند مرا به بيمارستان فارابي منتقل كنند. از مأموران كلانتري كه من را به بيمارستان منتقل كرده بودند خواستم مرا به بيمارستان فارابي ببرند اما آنها گفتند اجازه ندارند از حوزه استحفاظيشان خارج شوند. مأموران به همسرم خبر دادند و همسرم به بيمارستان آمد و مرا براي مداوا به بيمارستان برد. پزشكان هم بعد از معالجه گفتند كه بينايي دو چشمم را از دست دادهام.
سپس متهم براي دفاع از خودش در جايگاه ايستاد. او گفت: اتهام خودش را قبول ندارد و هنگام حادثه در آستارا بوده و براي اثبات ادعاي خودش هم مداركي را ارائه كرده است.
قاضي از متهم سؤال كرد: شما در بازجوييها به اسيدپاشي اقرار كردهاي. متهم جواب داد: من تحت فشار پليس اقرار كردم و آنچه را كه در بازجوييها گفتهام، قبول ندارم.
قاضي، بخشي از اقرارهاي متهم را برايش خواند. «اسد باعث شد تا من همسرم را طلاق و كارم را هم از دست بدهم. به خاطر همين خواستم تا از او انتقام بگيرم.»
متهم گفت: من تحت نظر روانپزشك هستم. همسرم را به خاطر تورم طلاق دادم و سرپرستي از سه فرزندم را هم به او واگذار كردم تا از آنها نگهداري كند، چراكه خودم قادر به نگهداري از آنها نبودم.
قاضي گفت: از خانه شما اوراقي كشف شده كه در آن اسد را تهديد كرده بوديد. اين اوراق به تأييد مركز تشخيص هويت پليس آگاهي هم رسيده است. متهم گفت: من اين اوراق را قبول ندارم و نميدانم چه كسي آن را در خانه من گذاشته است. متهم درباره آشنايياش با شاكي گفت: من از سال ۸۳ با اسد آشنا شدم و گاهي همراه او به آستارا ميرفتم. پدر من وضعيت مالي خوبي دارد و اسد ميخواهد با اين كار از من پول بگيرد.
قاضي محمدي كشكولي بعد از شنيدن دفاعيات متهم و وكيل مدافع او، با اعضاي دادگاه- خازني، احمدي، عرب و اسلامي- وارد شور شد.