کد خبر: 483813
تاریخ انتشار: ۰۷ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۳
گفتگوي «جوان» با معصومه آقا بيگي مادر شهيد «مرتضي خانجاني» فرمانده گردان كميل لشكر 27 محمد رسول الله (ص)
آقا در خوابم فرمود: جلوي سرباز امام زمان را نگيريد

جوان: رزمندگان و دلاوران اسلام براي مقابله با متجاوزان در مناطق اسلام‌آباد و كرند غرب در كرمانشاه طي عمليات مرصاد به مقابله با دشمن متجاوز پرداخته و در نهايت با شكست منافقين، آنها را از مرزهاي سرزمين مان بيرون راندند. در اين عمليات مرتضي خانجاني يكي از دلاوران لشكر ۲۷محمدرسول‌الله (ص)همان فرمانده با صلابت و رشيدي بود كه بعد از ۴۷ بار مجروحيت سرانجام درعمليات غرورآفرين مرصاد به شهادت رسيد. آنچه در پي مي‌آيد حاصل همكلامي‌مان با معصومه آقا بيگي متولد ۱۳۲۷، مادر شهيد مرتضي خانجاني، فرمانده گردان كميل لشكر ۲۷ محمد رسول الله (ص) است. 

متولد شب‌قدر
مرتضي در اولين روز از بهمن۱۳۴۵همزمان با ۲۱ ماه مبارك رمضان در كرمانشاه به دنيا آمد. آن زمان ۱۸ سال بيشتر نداشتم. مرتضي فرزند دوم خانواده بود. من مادر دو دختر و سه پسر هستم. مرتضي دوسال ونيم بيشتر نداشت كه از بالاي ساختمان سه طبقه به پايين پرتاب شد. همان جا از ضعف شديد از حال رفتم. به هوش كه آمدم ديدم مرتضي دور حوض مي‌دود، نمي‌دانم چه طور شدكه يك قطره خون هم از دماغش نيامد، همه مي‌گفتند: «نظر كرده است كه بلايي به سرش نيامده». راست مي‌گفتند، پسرم نظر كرده بود. خانواده ما يك خانواده متدين و مذهبي بود. مرتضي در چنين خانواده‌اي بزرگ شد. محيط خانه و فضايي كه مرتضي در آن پرورش يافته بود، در زندگي او نقش بزرگي ايفا كرد و آينده خوبي را برايش رقم زد. پسرم با رغبت و شوق وصف ناپذيري در مراسم مذهبي و هيئت‌ها شركت مي‌كرد. همه كارها و پذيرايي وخدمات در عاشورا و تاسوعا و هيئت‌ها و بسياري ديگر را خود بر عهده مي‌گرفت. خيلي به اينگونه فعاليت‌ها علاقه داشت. 

حواسمان به خمس و زكات نان بچه‌ها هم بود
فاصله سني او با خواهرش فريده هم يك سالي مي‌شد. همبازي‌هاي خوبي براي هم بودند. همان سال‌هاي كودكي‌شان را هم خوب به ياد دارم، در خانه‌مان يك كمد فلزي داشتيم، مرتضي با چوب دو تا اسلحه درست كرده بود و با خواهرش بازي مي‌كرد. داخل كمد مي‌رفت و با خواهرش مي‌جنگيد و مي‌گفت: «من ايراني هستم وتو عراقي»، عراقي‌ها را كه مي‌كشت خودش هم آخربازي به شهادت مي‌رسيد.
بعدها كه جنگ آغاز شد، از او پرسيدم: «مادر جان تو ازكجا مي‌دانستي كه بين ما و عراق جنگ خواهد شد؟!» اما مرتضي هيچ وقت پاسخي به سؤال مان نداد. كوچكترين نگراني يا ناراحتي براي كسي پيش نمي‌آورد جز براي دشمن و منافق. در مدرسه هم بسيار مؤدب و مهربان بود. پليس مدرسه و جزو شاگردان ممتاز مدرسه بود. در كلاس‌هاي قرآن شركت مي‌كرد. زماني كه آوازه انقلاب اسلامي به گوش مرتضي رسيد كلاس اول راهنمايي بود. حدود ۱۳ سال سن داشت كه در تظاهرات‌ها شركت مي‌كرد. هميشه در راهپيمايي‌هاي عليه رژيم در صف اول بود. ما يك قاب عكسي از شاه روي ديوار خانه‌مان نصب كرده بوديم. آمد و آن قاب عكس را كند و دور انداخت و گفت: «اين ديگر چيست؟! مگر شما بت پرستيد؟!» ما هم كه با روحياتش آشنا بوديم چيزي نمي‌گفتيم. مرتضي در بحث‌هاي ديني ما را ارشاد مي‌كرد. در خانه ما صحبتي از شاه نبود. بعد از اينكه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد مدتي بعد يعني زماني كه مرتضي هنوز به سن تكليف هم نرسيده بود رفت و در بسيج ثبت نام كرد. فعاليتش را در بسيج به شكل خيلي گسترده انجام مي‌داد. يك روز از طرف رؤساي مدرسه نامه برايمان آمد كه چرا پسرتان به مدرسه نمي‌آيد يا دير مي‌آيد؟ رفتيم دبيرستانش ديديم مرتضي صبح‌ها مي‌رفته بسيج و ما گمان مي‌كرديم سر كلاس‌هايش حاضر مي‌شده اما با تلاش و جديتي كه از خودش نشان داد توانست مدرك ديپلم تجربي خود را با موفقيت بگيرد. مرتضي محافظ آيت‌الله عطاءالله اشرفي اصفهاني بود. پدر مرتضي كمك راننده بود و در روزنامه اطلاعات كار مي‌كرد و خيلي دير به خانه مي‌آمد. من و پدرش براي بچه‌ها خيلي زحمت كشيديم. عاقبت به خيري بچه‌ها برايمان بسيار مهم بود. كسب رزق ونان حلال برايمان در درجه اول همه اهدافمان قرار گرفته بود. پدر مرتضي خيلي زحمتكش بود. ما اعتقاد داريم و داشته‌ايم كه رزق حلال تاثير زيادي در زندگي خود و فرزندانمان خواهد داشت. از زمان پدر و مادرانمان ياد گرفته بوديم كه خمس و زكات مالمان را بپردازيم، حواسمان بود كه بچه‌ها از ناني نخورند كه خمس و زكاتش پرداخته نشده باشد. 

سرباز امام زمان (عج)
جنگ كه شروع شد مرتضي خيلي سعي كرد كه به جبهه برود اما من راضي نبودم. خوب يادم است شب تاسوعا بود ما نذري داشتيم. گفت كه مي‌خواهد برود و من مخالفت كردم كه پدرت هم در خانه نيست. ما تنهاييم، ولي او گفت: «كه بايد برود.» من هم يك سيلي به صورتش زدم. هيئت كه تمام شد، رفت بيرون و شب آمد. دختر خاله مرا، خاله صدا مي‌زد، به او گفت: «خاله جان شما اگر من را در خانه نگه داريد، درون شيشه حبسم كنيد، اگر من را اينجا نگه داريد شايد در راه و مسير خانه بميرم شايد از روي پل بيفتم. اما شما نمي‌توانيد مرگ من را تغيير بدهيد.» من هم گفتم: «تو بچه‌اي اين چيز‌ها را متوجه نمي‌شوي!»
شب خوابيدم ونزديك اذان صبح خواب ديدم يك روحاني با دو سيدكه در اطرافش ايستاده بودند، وارد خانه مان شدند. دسته گل بسيار زيبايي در دست آن روحاني بود. ايشان حضرت آيت‌الله خامنه‌اي بودند. يك شال سبز دور كمرشان و يك شال مشكي دور گردنشان انداخته بودند. صبح عاشورا بود. آن روحاني فرمود:«چرا جلوي مرتضي را مي‌گيريد؟»بعد دسته گل را به من دادند و فرمودند: «اين دسته گل براي شماست، حق نداريد جلوي مرتضي را بگيريد، او سرباز امام زمان (عج) است.» از خواب پريدم. حال عجيبي داشتم. من آقاي خامنه‌اي را فقط در تلويزيون ديده بودم. مي‌دانستم اگر مرتضي برود شهيد خواهد شد. اما راضي شدم، گفتم: «برو خودم هم راهي‌اش كردم». اينگونه شد كه مرتضي در سن ۱۶ سالگي به جبهه رفت. پدربزرگش آمد وگفت:«آخر كار خودت را كردي و مرتضي را فرستادي جبهه!» من اما به هيچ كسي حتي مرتضي هم نگفتم كه خواب آقاي خامنه‌اي را ديده‌ام و اجازه رفتنش را ايشان داده‌اند. . . 

محصل دانشگاه امام حسين (ع)
مدتي از حضور مرتضي در جبهه نگذشته بود كه به او گفتم كه مي‌خواهم برايت زن بگيرم، در سن ۱۷ سالگي دختر عموي خودم را برايش گرفتم و مرتضي ازدواج كرد. صيغه عقدشان را هم خود امام خميني (ره ) خوانده بودند، مهريه عروسم هم يك جلد قران كريم، آينه وشمعدان و۱۴ سكه بهار آزادي بود. مرتضي و خانواده‌اش در كنار ما زندگي مي‌كردند. هر جا هم كه مي‌رفت تا از در مي‌آمد داخل حياط سراغ من را مي‌گرفت كه مامان كجاست؟ مي‌آمد خانه ما، من هم مي‌گفتم: «مگه خودت زن و بچه نداري پسر؟!» خداوند به مرتضي دختري داد به نام فاطمه، مرتضي تولد دوسالگي‌اش را هم گرفت و رفت جبهه. مرتضي در تمام سال‌هاي جنگ در جبهه‌ها حضور داشت. ابتدا جزو تيپ نبي اكرم (ص) بود. براي عمليات‌هاي برون مرزي به لبنان مي‌رفت و هميشه هم با امام خميني (ره ) ملاقات داشت. براي بررسي عمليات‌ها‌ي برون مرزي با ايشان مشورت مي‌كرد. ما هم اصلا نمي‌دانستيم چه مي‌كند يا مسئوليتش چيست؟ وقتي هم كه مي‌پرسيديم مرتضي كجا مي‌روي؟ چه مي‌كني؟ مي‌گفت:«پنج سالي جايي تعهد داده‌ام براي سربازي، دانشگاه امام حسين‌(ع) مي‌روم. آن زمان چنين دانشگاهي وجود نداشت. من هم قبول مي‌كردم. منظورش دانشگاه شهادت بود. چند زبان خارجي مي‌دانست. با لباس عراقي‌ها خيلي راحت وارد خاك عراق مي‌شد و اطلاعات لازم را به دست مي‌آورد. كسي هم او را نمي‌شناخت. مدتي بعد از لبنان به لشكر ۲۷ محمد رسول الله (ص)آمد. 

خانه‌ام شده بود پادگاني براي رزمنده‌ها
در كنار حضور مرتضي درطول جنگ هر كاري كه از دستمان بر مي‌آمد براي رزمنده‌ها انجام مي‌داديم. لباس، خوراكي و مواد غذايي هر چه كه از دستمان بر مي‌آمد براي رزمنده‌ها تهيه و جمع‌آوري كرده و بعد هم برايشان ارسال مي‌كرديم. گاهي اوقات هم پدر مرتضي آنها را براي رزمنده‌ها مي‌برد. آموزش اسلحه هم ديده بوديم تا در مواقع ضروري بتوانيم از آن استفاده كنيم، بيشتر براي حفاظت از خودمان بود. خانه‌مان شده بود پادگان، همه رزمندگان از اطراف مي‌آمدند و آنجا استراحت مي‌كردند يا به جبهه مي‌رفتند يا بعد از استراحت به شهرستان بر مي‌گشتند ما هم لباس‌ها‌يشان را مي‌شستيم و غذايي مهيا مي‌كرديم و... خيلي روز‌هاي خوبي بود. عكس همه آنها را هم نگه داشته‌ام. خانه‌ام شده نمايشگاه عكس شهدا. يك طبقه از خانه‌ام را هم مختص شهدا براي برگزاري جلسات قرآن، احكام و هيئت‌هاي مذهبي قرار داده‌ام. رزمنده‌ها مي‌آمدند و مي‌رفتند. خبر شهادتشان را هم از طريق همين آمدن‌ها و رفتن‌ها متوجه مي‌شدم. دلم برايشان تنگ شده جايشان خالي است. چندي پيش هم كه رئيس سازمان بسيج سردار محمدرضا نقدي به خانه‌مان آمده بودند به ايشان گفتم كه دوست دارم دوباره آنها را ببينم. دوست دارم دوباره زيارتشان كنم. آنها براي مملكتمان خيلي زحمت كشيدند. از اول ماه مبارك رمضان تا آخرش و در ماه محرم هر زماني كه مراسمي مي‌گيرم به نام همه شهداست نه فقط مرتضاي خودم، آنها با مرتضايم فرقي نمي‌كردند. من همه آنها را فرزندان خودم مي‌دانم. مي‌آمدند تجديد قوايي مي‌كردند و مي‌رفتند. آن روزها سعادتي نصيبم شده بود. 

وقتي رزمنده‌ها در خانه بودند مرتضي هم مي‌آمد، اما با نيروهاي خودش. مي‌آمد و مي‌گفت: «مامان چيز زيادي نمي‌خواهد برايمان آماده كني، همان تخم‌مرغ و گوجه برايمان كافي است.» مرتضي به من مي‌گفت مادر جان من برادر مي‌خواهم برادرم كم است. مي‌گفتم: «نه، پسرم من سنم زياد است و بيمارم، امكان ندارد. يك بار كه از جبهه آمد رفت پيش خواهرش. خيلي با هم رفيق بودند. به خواهرش گفته بود: «خدا به ما برادري خواهد داد» خواهرش گفته بود: «نه مرتضي جان! مادر مريض احوال است، امكان ندارد.» حرف مرتضي صحت داشت. مرتضي جبهه بود كه محمد به دنيا آمد، فريده زنگ زد و به مرتضي گفت «برادرمان به دنياآمده است» مرتضي در همان ساعتي به شهادت رسيد كه محمد به دنيا آمده بود. محمد پنجم مرداد ماه ۱۳۶۴در ساعت ۱۱:۳۰دقيقه به دنيا آمد و مرتضي در پنجم مرداد ماه ۱۳۶۷ در همان ساعت به شهادت رسيد. مرتضي در روز عيد قربان آسماني شد. محمد در سنندج كارمند است. اوخيلي شبيه مرتضي است. 

۴۷بار مجروحيت و ۳۷بار تشويقي
مرتضي در عمليات‌هاي زيادي شركت داشت، عمليات مريوان، مهران، كربلاي۴، والفجر ۸ و...
پسرم در طول مدت حضورش در جنگ ۴۷ بار مجروح شده و بارها از دست امام خميني (ره ) تشويقي گرفته بود. در زمان جراحتش ما مطلع نمي‌شديم و خواهرش بيشتر در جريان قرار مي‌گرفت. بيمارستان هم كه مي‌رفت، به من نمي‌گفتند. در زمان عمليات مرصاد تازه خواهرش ازدواج كرده بود. منافقين مي‌خواستند كرمانشاه را بگيرند سردار كوثري هم از مرتضي خواسته بود كه بماند و در عمليات مرصاد بچه‌ها را كمك كند. طي عمليات تك مي‌زنند و در نهايت فرمانده گردان كميل بن زياد لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله‌(ص) با اصابت تركش از طرف هليكوپتر منافقين به زير گلويش، به شهادت مي‌رسد. مراسم تشييع پيكرش بسيار شلوغ شده بود. همه دوستان و همرزمانش آمده بودند. پدر بزرگ و مادر بزرگش خيلي بي‌تابي مرتضي را كردند. پدر بزرگش خيلي ناراحت بود، در غم فراق مرتضي سكته كرد. هميشه مي‌گفت: «من چرا جبهه نرفتم ؟» دلتنگش مي‌شوم اما خوشحالم از اينكه فرزندم يكي از افتخارات كشورش محسوب مي‌شود. 

نماز و پناهنده شدن پزشك عراقي
در يكي از عمليات‌ها در مريوان مرتضي بر اثر اصابت تير به ران پايش مجروح مي‌شود. بعد از آن هم توسط دشمن محاصره و اسير مي‌شود. مرتضي در همان حال جراحت وخونريزي شروع به خواندن نمازش مي‌كند. دكتر عراقي چند باري مي‌آيد و برمي‌گردد تا اگر نماز مرتضي تمام شده پاي مرتضي را پانسمان كند. در اين آمدن‌ها و رفتن‌ها شيفته مرتضي وعبادتش مي‌شود، مي‌گويد:« مگر پاي تو درد نمي‌كند.» مرتضي هم مي‌گويد:« وقتي با خدا حرف مي‌زنم دردي حس نمي‌كنم.» پزشك عراقي شيفته مرتضي مي‌شود و آمبولانسي را تهيه و مرتضي را سوار مي‌كند و با هم به سمت ايران فرار مي‌كنند. پزشك عراقي در ايران پناهنده شد. مدتي بعد با كمي پرس وجو متوجه شد كه مرتضي شهيد شده است. 

ما اهل كوفه نيستيم
مرتضي با آغاز جنگ تحميلي به نداي امام زمان خويش لبيك گفت و راهي جبهه‌هاي حق عليه باطل شد و تا آخرين نفس پاي آرمان‌هايش ايستاد و مبارزه كرد و در آخر جانش را تقديم اسلام نمود. مرتضي علاقه زيادي به امام خميني( ره) داشت. همواره بيانات امام خميني (ره) را گوش مي‌كرد و به آنها عمل مي‌نمود و سرلوحه امور خود قرار مي‌داد. من هم مادر همان فرزند هستم و تا آنجا كه جان در بدن دارم از ولايت‌فقيه و امام خامنه‌اي حمايت مي‌كنم. من آقا را قبل‌تر در خوابم ديده بودم، صيغه عقد دختر مرتضي را هم ايشان خواندند. ارادت ويژه‌اي به نايب امام زمان دارم. من دلم براي انقلاب و ايران مي‌سوزد. خون‌هاي شهدا درخت انقلاب را آبياري كرد و به سرانجام رساند. حالا چرا بايد پشتيبان ولايت فقيه نباشيم. اگر اين اتفاق بيفتند، كشور دچار نابودي مي‌شود. ما اهل كوفه نيستيم كه علي زمان مان تنها بماند. آنهايي كه ايشان را ناراحت مي‌كنند و حرفي به ايشان مي‌زنند حلال نمي‌كنم. خيلي دوست دارم ايشان را از نزديك ببينم. سالي يك بار براي شهادت حضرت فاطمه (س) به حسينيه امام خميني (ره) مي‌آيم. خيلي دوست دارم به ايشان بگويم كه ما خانواده شهدا به ايشان ارادت داريم و از خداوند مي‌خواهيم تا ظهور امام زمان(عج) پايدار بمانند. 

وصيتنامه فرمانده گردان كميل
هم اكنون كه اين قلم سياه را به دست گرفته و روي برگه سفيد و بي‌آب و رنگ مي‌نويسم شب چهارشنبه ۲۸/۴/۶۷ مي‌باشد... غم و اندوه، هجر ياران، مظلوميت حزب‌الله و امام، سقوط افكار چندين و چند ساله بسيجيان، نشسته بر بال ملائك، آن عارفان الهي و سالكان طريقت و عشق، همه و همه درودهاي بي‌درمان ساعت‌ها و لحظه‌هاي روزهاي تلخ ترك جبهه است كه در واقع بايد گفت روزهاي سخت بدرود گفتن ارزش‌هاي نهفته در جبهه و جنگ... احساس مي‌كنم كه هنوز هم وصل به توفيق شهادت ممكن است. در اين لحظات با تمام وجود از خداوند طلب شهادت مي‌نمايم؛ چراكه به خداوندي خدا اگر تاب و تحمل فراق را ندارم... محبوبا اگر مرا از اين فيض عظيم محروم گرداني چگونه به عدالت شك نكنم. خدايا گفته‌هايم نزديك به كفر گشته اما تو ميداني و خود مي‌دانم كه جز‌ تو را طلب نمي‌كنم. دوستان و رفقا‌ي عزيزان همسنگر كه اين وصيتنامه را قرائت مي‌نماييد شما را توصيه مي‌نمايم به حمايت و پيروي از پير جماران، او را دريابيد نگذاريد تاريخ تكرار شود. . . اما شما ‌اي عزيزان هوشيار باشيد و صحنه‌هاي سوختن به دور شمع ولايت را تكرار كنيد و بدانيد اگر براي خدا جنگيده‌ايد هم اكنون نيز بايد براي خدا تحمل كنيد و پيرو پير جماران شويد و بدانيد كه اگر به آن نتيجه مطلوب در جنگ نرسيم نبايد از حفظ انقلاب غافل باشيم. . . پدر و مادر عزيزم، همسرم، خواهر و برادرانم و فرزندم هوشيار باشيد شيطان وسوسه‌ها دارد. دشمنان و منافقان و راحت‌طلبان زخم زبان‌ها مي‌زنند. تحمل كنيد همچون زينب(س‌) علي(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) و زين‌العابدين(ع) و سالار شهيدان كربلا(ع). در آخر از تمام كساني كه از بنده رنجشي داشته‌اند طلب عفو مي‌نمايم و از كليه كساني كه ادعاي دوستي با من را دارند تقاضامندم خانواده شهدا را فراموش نكنيد.
والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته
مرتضي خانجاني
پادگان دو كوهه انديمشك ساعت ۵/۹ شب ۲۸/۴/۶۷

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار