روز گذشته جنبش غيرمتعهدها در ايران در سطح كارشناسان آغاز به كار كرد. در روزهاي گذشته واكنشهاي مثبت و منفي زيادي در خصوص ميزباني تهران نشان داده شده است كه هر كدام از زاويه نگاه خود به مسئله پرداخته و حتي اين مسئله را مطرح كردهاند كه غيرمتعهدها چه جايگاه، نقش و تأثيري در ساختار نظام بينالملل دارند؟ تعداد اعضا، وسعت جغرافيايي، ميزان جمعيت، اهميت بازار و همچنين روابط ديپلماتيك اين جنبش به اندازهاي است كه نتوان ترديدي براي تأثيرگذاري آن قائل بود. انسجام و هماهنگي در اين جنبش قدرت چانهزني و همچنين تأثيرگذاري بر تحولات و روندهاي جهاني را افزايش خواهد داد، اما تاريخي را كه جنبش غيرمتعهدها سپري كرده، شرايطي را در حال حاضر با توجه به تحولات جهاني سپري ميكند و همچنين آينده احتمالي را كه براي آن متصور است، اهميت آن را دو چندان كرده است.
جنبش غيرمتعهدها پس از تصميمات اوليه در سال ۱۹۵۵ كه با توافقات مصر، هند، يوگسلاوي و اندونزي در باندونگ انجام شد، فعاليت رسمي خود را در سال ۱۹۶۱ آغاز كرد، يعني در اوج دوران جنگ سرد و همچنين زماني كه دو قطب امريكا و شوروي سابق تا مرزهاي جنگ اتمي پيش رفتند، هدف اصلي و اوليه آن نيز عدمتعهد سياسي به دو قطب جنگ سرد و همچنين مخالفت در برابر «امپرياليسم» بود. عدمتعهد با فراز و نشيبهايي زندگي سياسي خود را تا زمان پايان جنگ سرد و فروپاشي شوروي ادامه داد. در اين زمان جنبش همچون ناتو در دوران پساكمونيسم دچار خلأ هويتي شد اما اين مسئله باعث نشد از هم بپاشد و مثل ناتو هر چند با پشتوانه قدرت كمتر، به زندگي خود ادامه داد تا در زمان مناسب بازتعريفي از هويت خود ارائه دهد كه در حال حاضر اين شرايط به وجود آمده است. چند عامل پيشيني و پسيني باعث شده تا اين دوره، زمان مناسبي براي بازتعريف و بازآفريني هويتي جنبش محسوب شود.
اگر چه جنبش عدمتعهد براي فاصله گرفتن از سياستهاي كلان دو قطب تعريف شد اما از همان ابتدا گرايشهايي نسبت به سياست شرقي داشت. از ميان بنيانگذاران اوليه و اصلي جنبش ژنرال جمال عبدالناصر كه تحولي در مشروعيت سياسي در دنياي عرب ايجاد كرد، سوسياليست و نزديك به شرق بود و حتي مصر را به متحد اصلي شوروي سابق در خاورميانه تبديل كرد. مارشال تيتو اگر چه از منتقدان شوروي استاليني بود اما كمونيسم ملي را در يوگسلاوي رهبري ميكرد و بيش از آنكه با شرق فاصله داشته باشد، دشمن غرب بود. احمد سوكارنو اولين رئيسجمهور اندونزي بود كه كشور را از دست هلند و ژاپن نجات داد و پس از اينكه چتربازان هلندي در سال ۱۹۴۹ پايتخت اين كشور را تصرف و وي را زنداني كردند، به كمك سازمان ملل متحد و شوروي سابق آزاد شد و در همان سال استقلال اندونزي مسلمان را از هلند اعلام كرد.
جواهر لعل نهرو نيز به عنوان اولين نخست وزير هند پس از استقلال از انگليس در سال ۱۹۴۷ با گرايش مليگرايانه به تركيب رهبران نامبرده پيوست تا جنبش عدمتعهد با نگاهي ميانه، زندگي ضداميرياليستي خود را آغاز كند. اين جنبش سپس كشورهاي زيادي را در خود پذيرفت و طي چند دهه اخير با چند مسئله، تحول و گرايش مواجه بوده است. يكي از اين اتفاقات وقوع انقلاب اسلامي ايران و خروج از صف متحدان غربي به غيرمتعهدها بود. اتفاق دوم به خروج نظام بينالملل از ساختار دوقطبي برميگردد كه واشنگتن علاقه داشت آن را نظم نوين جهاني بنامد اما مسئله سوم به گرايشهاي عدمتعهد در طول اين مدت بازميگردد كه براي كمتر كردن آسيبهاي مختلف در مواجهه با امريكا به شكل كمرنگ به شوروي متمايل شد.
اين رويكرد سبب شد تا علقهاي تاريخي نسبت به سياست شرقي و كشورهاي چين و روسيه پيدا كند، بهخصوص كه روسيه پس از فروپاشي شوروي سابق با حفظ سياست شرقي نگاه ايدئولوژيك و كمونيسممحور را كنار گذاشت و چين نيز با خيز غولآساي اقتصادي، تقابل خود را با امريكا ادامه داد. اين رويكرد باعث شده كشورهاي اسلامي و ديگر اعضاي مخالف سياستهاي امريكا راحتتر به رويكردهاي سياسي اين دو كشور نزديك شوند، بنابراين بيهوده نيست كه در ميان كشورهاي بزرگ پكن و مسكو از اعضاي ناظر اين جنبش به شمار ميروند كه ميتوانند در تقويت آن مؤثر باشند، بهخصوص كه تحولات خاورميانه با محوريت سوريه و حمايتهاي چين و روسيه در حال تأثيرگذاري عميق بر ساختار نظام بينالملل هستند تا در اين مسير جهان از يكجانبهگرايي و به قولي قرن امريكايي خارج شود. در چنين شرايطي تركيب اتحاد جنبش عدمتعهد با سياست شرقي ميتواند در تقويت و بازتعريف نظام بينالملل بسيار مؤثر باشد، بهخصوص كه نشست كنوني جنبش، در ايران در حال انجام است كه ميتواند به حلقه وصل اين دو تبديل شود.
همانگونه كه غرب در دوران پساكمونيسم ناتو را بازتعريف و آن را حفظ كرد، شرق نيز ميتواند در اين اتحاد، تعريف جديدي از خود ارائه داده و فارغ از مباني ايدئولوژيك و بر مبناي سياسي – اقتصادي، هويتي جديد در نظام بينالملل ارائه دهد كه حتي نيازمند بازوي نظامي در برابر ناتو باشد. اين روند نظام بينالملل را به سمت دوقطبي كلان پيش خواهد برد و در اين مسير از پايان تاريخ ليبراليسم امريكايي عبور خواهد كرد.