کد خبر: 482970
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۳۹۱ - ۲۰:۱۸
حاشيه‌هاي بازديد سرزده رهبرانقلاب از روستاهاي زلزله‌زده

چادرهاي كنار خيابان‌هاي تبريز كم‌كم در حال جمع شدن است. وارد جاده‌ اهر و ورزقان كه مي‌شويم، هم حرف‌هاي راننده‌ اتوبوس ديشبي برايم ثابت مي‌شود و هم حرف‌هاي خودم! جاده‌ نسبتاً باريك، پر است از ماشين‌هاي شخصي كه دارند وسايل اوليه‌ زندگي را به محل‌هاي آسيب‌ديده مي‌برند. 

بسته‌هاي آب و نان و گوني‌هاي پتو و لباس به‌وضوح قابل تشخيص است. همين الان هم جاده كشش اين همه اتومبيل را ندارد، چه برسد به روزهاي اولي و اوج بحران. از حق نبايد گذشت كه اگر همين جاده‌ باريك و پرپيچ و خم، اما سالم و تميز نبود، قطعاً در امدادرساني سريع نيروهاي امدادي مشكلات جدي پيش مي‌آمد؛ هرچند كه بعد از سروسامان گرفتن بحران، احتمالاً بايد دوباره جاده را آسفالت كنند، چون بعيد مي‌دانم اين جاده تا امروز اين همه كاميون‌ و نيسان پر از امدادهاي دولتي و مردمي را به خود ديده باشد. 

ساعت ۱۰ صبح است و ما به‌سرعت در حال حركت به سمت روستاهاي زلزله‌زده هستيم. تيپ ماشينمان، توجه مأموران يك خودروي نيروي انتظامي را جلب مي‌كند. چند بار علامت مي‌دهند، اما راننده‌ ما اعتنا نمي‌كند. بالاخره طاقت نمي‌آورند و مي‌پيچند جلوي ماشين ما. پيش از اينكه بخواهند چيزي از ما بپرسند، صداي همراهان ما بلند مي‌شود: «برادر وقت ما رو نگير. » پليس مي‌پرسد شما از كجاييد؟ يك نفر مي‌گويد: «فرمانداري». ديگري مي‌گويد: «استانداري». يكي ديگر داد مي‌زند: «مگه ماشين رو نمي‌بيني؟» خلاصه افسر پليس كه اوضاع را مي‌بيند، ظاهراً بي‌خيالمان مي‌شود، اما پشت سرمان راه ‌مي‌افتد و مدام با بي‌سيم صحبت مي‌كند. نهايتاً هم متوجه مي‌شود كه اين ماشين «هماهنگ» است، اما با كجا؟ خدا مي‌داند. 

هنوز هيچ‌كدام از مسئولان شهر از ماجراي سفر خبر ندارند. به اولين روستاي زلزله‌زده كه مي‌رسيم، توقف مي‌كنيم. 

در نزديكي «سرند» در كنار يك غذاخوري قديمي و زير سايه‌ چند درخت توقف مي‌كنيم تا آقا هم برسند. توقف يك ماشين يگان ويژه و يك وَن در كنار جاده، توجه همه‌ خودرو‌ها را به خودش جلب مي‌كند. پس از مدتي ناچار مي‌شويم محل را ترك كنيم و به جاي ديگري برويم. 

حدود ساعت ۱۱ است كه خبر مي‌رسد آقا دارند مي‌آيند. كل تيم خبري با تجهيزات مختلف دوباره سوار ماشين يگان ويژه مي‌شويم. لاستيك‌هاي خودرو كاملاً مي‌خوابد. جاده هم پرپيچ و خم و كوهستاني است. تقريباً هيچ‌ كدام‌مان اميدي نداريم كه اين خودرو بدون يك اتفاق جدي، امروز را به پايان برساند، ولي به هر حال چاره‌اي هم نيست. راه مي‌افتيم و به اولين روستا مي‌رسيم؛ روستاي «كويچ.» 

آشتي دو خانواده با هم
اكثر مردم روستا در ميدان اصلي جمع شده‌اند؛ كنار مسجد روستا. نيم‌ساعتي مي‌شود كه موضوع حضور آقا را به آنها گفته‌اند. دو خانواده به خاطر همين موضوع، پس از مدت‌ها با هم آشتي كرده‌اند. صداي شعار مردم از ميدان روستا مي‌آيد، اما چند نفر هم ترجيح داده‌اند همان ابتداي روستا در انتظار رهبرشان بايستند. مي‌گويند شايد رهبر به خاطر ما همين جا پياده شوند. 

خودم نگه مي‌دارم!
ساعت ۱۲ است كه خودروي رهبر انقلاب به ابتداي روستا مي‌رسد. پيرمردي همان اول روستا از آقا مي‌خواهد كه سوار ماشين ايشان شود. بعد از سوارشدن هم درد دلي با رهبر مي‌كند و پياده مي‌شود. حدس روستايي‌ها درست از آب درمي‌آيد. آقا همان ابتداي روستا پياده مي‌شوند. عده‌اي خودشان را به ايشان مي‌رسانند و به زبان آذري عرض ارادت مي‌كنند و عرض حال. بعد هم در آغوش آقا اشك مي‌ريزند. مسير سربالايي تا ميدان اصلي روستا را آقا پياده مي‌روند. ناگهان صداي شعار مردم از ميدان بلند مي‌شود: «صلّ علي محمد/ بوي خميني آمد»، «آذربايجان اوياخ دي/ انقلابا داياخ دي» (آذربايجان بيدار است / حامي انقلاب است)، «آذربايجان جانباز/ رهبرينْ نَنْ آيرولماز» (آذربايجان جانباز / از رهبر جدا نمي‌شود.) 

توي شلوغي، دنبال جاي مناسبي براي استقرار مي‌گردم كه صداي آشنايي توي بلندگو مي‌پيچد: «خودم نگه‌مي‌دارم. » جايگاه را نگاه مي‌كنم. رهبر را مي‌بينم كه با دست چپ پايه‌ ميكروفن را نگه داشته‌اند تا نيفتد و صحبت را آغاز مي‌كنند: «سلام اولسون سيزه قارداشلار، باجيلار، عزيز جوانلار». صداي گريه‌ مردم بلند مي‌شود. رهبر انقلاب مي‌گويند براي دو كار آمده‌اند؛ يكي عرض تسليت و ابراز همدردي و ديگري سركشي از وضعيت امدادرساني. بعد هم به اهالي توصيه مي‌كنند كه با صبر و استقامت و تلاششان، از همين حادثه «سكوي پرش» بسازند. از مردم هم مي‌خواهند كه به كمك مسئولان بيايند براي رفع اين مشكل. 

آقا صحبت‌هاي كوتاهشان را تمام مي‌كنند و مي‌خواهند بروند كه جمعيت مانع مي‌شود. مدت زيادي طول مي‌كشد تا خودروي آقا دوباره به جاده برسد. جوان‌ها مسير زيادي را به دنبال ماشين مي‌دوند. به جاده‌ اصلي كه مي‌رسيم، تازه به صف ماشين‌هايي برمي‌خوريم كه از ماجرا مطلع شده‌اند و مي‌خواهند در كنار خودروي حامل رهبر انقلاب حركت كنند. مقصد بعدي روستاي «باجه‌باج» است. 

گِت آقايه باخ
روستاي باجه‌باج بر خلاف روستاي قبلي در دره واقع است و از كنار جاده فقط ويرانه‌هاي آن پيدا است. ساكنين روستا در چادرهاي هلال‌احمر كه در كنار جاده برپا شده اسكان يافته‌اند. توقف چند ماشين دولتي توجه چادرنشينان را به خود جلب مي‌كند، اما چهره‌هاي آنها وقتي ديدني مي‌شود كه مي‌بينند از داخل يكي از همين ماشين‌ها آقا پياده مي‌شوند. براي درك بقيه‌ ماجرا لازم نيست زياد هم آذري بلد باشي. خانمي از دور مي‌گويد «سنه قربان» و ديگري به فرزندش مي‌گويد: «گِت آقايه باخ» (برو آقا را ببين) اما اين رؤياي شيرين چند دقيقه بيشتر دوام نمي‌يابد، زيرا آقا مي‌خواهند به چند روستاي ديگر هم سربزنند. 

توقف در اين روستا هم كوتاه است. وقتي مي‌خواهيم به جاده‌ اصلي برگرديم، به يك مشكل جديد برمي‌خوريم؛ مردم با خودرو‌هاي خود مسير را پر كرده‌اند و راه را بسته‌اند. با بوق‌هاي ممتد و كمك نيروهاي انتظامي مسير باز مي‌شود و ما به روستاي «شيخ‌ملو» مي‌رويم، اما «هيئت همراه مردمي» ول‌كن ماجرا نيست. به‌تدريج بچه‌هاي بسيج هم به اين جمع مي‌پيوندند. امكانات آنها بهتر است؛ سوار تويوتا هستند و مي‌توانند خودشان را «قاطي ماجرا» كنند و از سد نيروي انتظامي عبور كنند.
در راه دوباره از كنار چند روستاي كوچك عبور مي‌كنيم، اما ديگر انگار همه منتظر رهبرشان هستند. خبر در منطقه پيچيده است. مردم چادرها را رها كرده‌اند و كنار جاده در انتظارند. 

دانيش ما!
آقا روي وانت مي‌ايستند و ميكروفن بي‌سيم را در دست مي‌گيرند. از تعداد كشته‌ها و اوضاع روستا مي‌پرسند و مردم جواب مي‌دهند. يك نفر مي‌گويد: «امكانات خوبه، اما مديريت ضعيفه؛ به يه عده امكانات زيادي مي‌رسه و به يه عده چيزي نمي‌رسه.» خودم را به كنارش مي‌رسانم تا صدايش را ضبط كنم. او دارد اين حرف‌ها را مي‌زند كه يكي ديگر از اهالي به‌آرامي در گوشش مي‌گويد: «دانيش‌ما. دانيش‌ما» تركي بلد نيستم، اما از لحن صحبتش مي‌فهمم كه به رفيقش مي‌گويد بي‌خيال موضوع شود. فكر كنم منظورش اين است كه چنين موضوعي درحدي نيست كه به رهبر بگويي و خاطرشان را آزرده كني، اما او بي‌خيال نمي‌شود. 

در آخر، خود مرد شروع به صحبت مي‌كند: «امكانات زياد است، اما به هر حال حجم حادثه بزرگ بوده و مقداري كمبود در كمك‌رساني وجود دارد. » آقا حرف‌ها را كامل مي‌شنوند و همان‌جا به فرماندار تذكر مي‌دهند كه اين مشكل را رفع كند. بعد هم از مردم و به‌خصوص «جوان‌ها» مي‌خواهند كه خودشان وارد ميدان شوند و ويراني‌ها را آباد كنند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار