
جوان: در همان سالهاي اوليه دانشكده محجوبي علاوه بر نقاشي در رشته معماري و شهرسازي هم به تحصيل پرداخت كه نتيجهاش ۱۲ سال مديريت پاركهاي شهر تهران بود، طراحي و اجرا و نظارت فضاهاي سبز بسياري از جمله استاديوم آزادي، ميدان آزادي تا فرودگاه، نمايشگاه بينالمللي، پارك ساعي، ملت، لاله، جمشيديه، پارك شهر و ... توسط او انجام شده. ساعاتي را در كنار اين استاد عزيز در رابطه با شهرسازي بهخصوص معضلات شهر تهران و هنر نقاشي به گفتوگو نشستيم.
آقاي محجوبي علاقه به نقاشي چطور در شما شكل گرفت؟
من متولد ۱۳۰۹ در لاهيجان هستم و از آنجا كه فرزند سرسبزترين منطقه شمال كشورم بايد بگويم اصولاً انسانهايي كه در آنجا متولد ميشوند يا از طريق خانواده نسبي دارند و در اين منطقه زندگي ميكنند، تقريباً ۸۰درصدشان در زمينه هنر فعال هستند (در ديگر عرصهها هم افراد برجسته داريم). هر چند سرزمين مقدس ما جاي جايش زيبايي خاص خودش را دارد اما مدار ساحلي درياي مازندران از نظر زيستگاهي در نوع خودش بينظير است به همين خاطر وقتي در چنين منطقهاي چشم به دنيا باز ميكنيد همه جا را زيبا ميبينيد و تحت تأثير فضا قرار ميگيرند. علاوه بر اينكه بارندگيهاي زياد در اين منطقه باعث ميشود حركت كمتر باشد و فضا انسان را بيشتر به تفكر وا ميدارد از همين رو من هم به فكر افتادم و عرصه بيان فكر و احساس عالم هنر شعر، موسيقي، نقاشي و... است.
خاطرهاي از علاقهتان به هنر در دوران كودكيتان داريد؟
بله. يادم ميآيد هفت ساله بودم و به همراه خواهرم كه هشت ساله بود به مدرسه ميرفتيم. آن زمان روي زمين مينشستيم و كلاسها مختلط بود. روز اول مدرسه و كلاس درس بسيار شلوغ بود، من از فرصت استفاده كردم و يك مداد و كاغذ برداشتم و مشغول نقاشي كردن شدم كه مبصر كلاس معلممان خانم حكيمي را صدا زد كه خانم اين دارد نقاشي ميكشد! معلم هم مرا از كلاس بيرون كرد و شش- هفت تا كف دستي به من زد تا ديگر سركلاس درس نقاشي نكشم! و در همان كودكي در ذهنم حك شد كه تقريباً هر انساني هنر و استعداد يك كاري را دارد و من هنر نقاشي كردن را.
پس ميتوان گفت شما تحت تأثير فضا و محيط حاكم بر منطقه زندگيتان راهتان را انتخاب كردهايد؟
بله. طبيعت عامل بود. وقتي شما از زماني كه چشم باز ميكنيد دهها افق تا غروب را در چنين فضايي ميبينيد و هر آنچه كه هست زيباست، تحت تأثير فضا قرار ميگيريد. مثل يك منطقه خشك و بياباني مانند كرمان يا اصفهان نيست، هر چند آن مناطق كويري هم زيبايي خود را دارند ولي شما در شمال كشور فقط حيات ميبينيد. از دريا و جنگل گرفته تا حيوانات كه همه اينها اثرگذار هستند.
من هم از همان دوران كودكي كشيدن نقاشي را آغاز كردم. جالب است بدانيد از آنجايي كه منزل پدريام بزرگ بود و زمين داشتيم در خانه باغوحشي درست كرده بوديم كه از انواع پرندگان و حيوانات در آن وجود داشتند. مثلاً زمستانها كه برف زيادي ميباريد و آهوها را در شهر ميفروختند، پدرم آنها را به خانه ميآورد و ما در خانه چند آهو داشتيم كه به آنها بسيار علاقه داشتم. طوري كه آهو مثل يك سگ هر كجا ميرفتم به دنبالم ميآمد. علاوه بر اين منزل پدربزرگم از طرف مادري خانهاي قديمي به سبك دوران صفويه و قاجاريه بود كه پنجرههايش ارسي داشت با شيشههايي رنگي و سقفهايي نقاشي شده كه هميشه باعث حيرتم بود كه چطور آن بالا را نقاشي كشيدهاند!
از چه زمان به صورت حرفهاي نقاشي را دنبال كرديد؟
در دبيرستان معلم خوشنويسيمان، آقاي «مخمر» بود كه بسيار مشوق من شد.علاوه بر اينكه به شهر رشت ميرفتم و زير نظر آقاي حبيب محمدي كه آنجا كلاس نقاشي داشت هم قرار گرفتم. شاگردهاي ايشان افرادي مثل آيدين آغداشلو و محصص بودند و از آنجا كه وقتي ۱۳-۱۴ ساله بودم دوست داشتم خودم پول دربياورم در كارهايي نظير تابلونويسي، طراحي و نقاشي از چهره و منظره مهارتهايي كسب كردم. ايشان نقاشي بود كه به روسيه رفته و نوعي سبك امپرسيونيسم روسي را داشت و تابلوهايي كه ميكشيد واقعاً زيبا و بر من خيلي تأثيرگذار بود.
سال ۱۳۳۳ پس ازگرفتن ديپلم رشته طبيعي در دانشكده هنرهاي زيبا به تحصيل در رشته نقاشي پرداختم. با آنكه خانوادهام علاقهمند بودند كه در رشته پزشكي به تحصيل بپردازم. در حين تحصيل در رشته هنر متوجه شدم كه از نظر گذران زندگي اين رشته مناسبي نيست به همين خاطر در كلاسهاي تئوري معماري دانشكده هم شركت كردم و در سال سوم دانشكده در شهرسازي تهران استخدام شدم. البته نقاشي را هم ادامه دادم و اولين نمايشگاهم را در سال ۱۳۳۶ در باشگاه مهرگان برپا كردم. هر چند بايد بگويم آن زمان اصلاً تهران گالري نداشت و اگر هم بود آنقدر فعال نبود و ما هم به آن صورت نقاش نداشتيم.
اين نگاه مينياتور گونهاي كه در كارهايتان است از كجا الهام گرفته شده و چه شد كه شما چنين شيوهاي را با آنكه جزو نقاشان مدرن به شمار ميرويد در پيش گرفتيد؟
من ميدانستم كه هنر اصيل ما مينياتور است و از آنجا كه حس ميكردم ظرافت بايد در نقاشي وجود داشته باشد چنين شيوهاي را برگزيدم. اما به دليل اينكه علاقهمند بودم بدانم اروپاييان در هنر چه كارهايي كردهاند ۲۰ سال فقط به جستوجو در سبكهاي مختلف پرداختم.
و در انتها به هنر خودمان گرايش پيدا كرديد؟
بله. بعد از ۲۰ سال جستوجو به شيوه و روش خودم رسيدم با سوژههايي كه از محل خودمان و ايران گرفته بودم. چون درهنر اروپاها ديدم كه آنها وسايل و فرهنگ خودشان را در هنر به كار گرفتهاند.من هم سعي كردم وسايل زندگي منطقه خودمان را در آثارم بياورم. چند منظره هم كشيدم، كه در پيش زمينه آنها رديف درختان تبريزي قد كشيده بودند. مجموعه كار هايم را در ۱۳۴۳ در «گالري صبا» به نمايش گذاشتم. تشويقهايي كه در اين نمايشگاه از مناظر من صورت گرفت، موجب شد تا باز هم از اين درختان نقاشي كنم و لابهلاي آنها را اسبها و گاوهاي آرامي كه در حال چَرا بودند و يا آدمها و خانهها را اضافه كنم. به تدريج چنين منظرههايي به سوژههاي اصليام بدل شدند، كه براي آنها فلسفه خاص خود را داشتم.
و فلسفه كارهايتان چيست؟
همواره از خود ميپرسيدم، چه زمان انسان ميتواند اين چند صباح عمر خويش را مانند ديگر موجودات در اين عالم هستي فارغ از اين همه دشواريهاي فزاينده خود ساخته سپري كند؟
در سير دگرگونيهاي انسان كه اشرف مخلوقات است و برترين موجودات لقب گرفته، عامل و شاهد انبوهي از دهشتناكترين ويرانگريها در عرصه طبيعت و به تباهي كشيدن همنوعان خويش و بيش از صدها موجود ديگر بوده و اين سير و سيلان تا به امروز ادامه دارد و چهرهاي ابدي به خود گرفته است.
بايد پرسيد انسان، اي اشرف مخلوقات، اين همه تخريب؟ اين همه ويرانگري؟ اين همه بيرحمي؟تا كجا؟ تا به كي؟ پرسش اين است كه به رغم اين همه اختراع و اكتشاف ساير ابزار براي راحتي خويش، چگونه از الفباي زيستمندي بيخبر ماندهايم؟ ببينيد موجودات ديگر كه با نگاهي تحقيرآميز به آنها مينگريم و حيوان نام نهادهايم با تمام خشونتي كه در جوهره تنازعشان بر سربقا وجود دارد، با مهر و مودت در كنار هم زندگي ميكنند، به دور از آزمنديهاي تباهگر، زيادهخواهيهاي ويرانگر، خود را به سيلان زندگي سپردهاند.
اما انسان، اين اشرف مخلوقات تكنولوژي زده، مصرفگراي سيريناپذير، همواره كوشا در تخريب كره زمين، كه طي چند دهه اخير گونههاي بيشماري از موجودات را مستقيم يا غير مستقيم به ورطه نابودي كشانده و حتي از گردونه حيات خارج نموده است. در زندگي ماشيني شاهديم كه انسان در چنبره انواع امراض جسمي، روحي و رواني غمانگيز گرفتار آمده. اگر به همين صورت ادامه يابد حتي مجموع زيست و زيستگاه انسان و ساير موجودات با تمام زيباييها و لطافتها بر پهنه گيتي رخت بر بندد و زمين نيز مانند كرات ديگر از تنوع و حيات گوناگون موجودات محروم گردد.
از اين رو آثارم تبلور اين نكته مهم است كه خودآگاهي انسان و بدون گزافهگويي دانشمندان و انسانهاي بزرگ بايد انساني نو به دور از همه زشتيها همانطور كه شايسته نام انسان و اشرف مخلوقات است پاي به جهان هستي نهاده تا با انديشواريهاي زايا و ناميرا در عالم خلقت مسير شكوفايي انسان را طي نمايد.
چه شد كه شما در آثارتان تنها فضاي سبز را به تصوير كشيديد؟
شما وقتي در عرصه مورد علاقهتان جدي باشيد بايد انديشه و روش خودتان را داشته باشيد. اكثر نقاشاني هم كه معروفيتي دارند وقتي كارهايشان را ميبينيد در مييابيد كه در كارهايشان چيزي داشتهاند كه با ديگران متفاوت بوده. من هم از آنجايي كه در شهرسازي بودم و فضاي سبز كار ميكردم وقتي خرابيهايي كه انسان به فضاي سبز ميزند را ميديدم به سمت اين نوع فضا كشيده شدم.
علت اينكه دو ركن اصلي كارهايتان را درخت و اسب انتخاب كرديد چه بوده؟
درخت سمبل حيات و اسب سمبل انرژي است و از طرفي يكي از قهرمانان بزرگ ما در زندگي اسب است كه با انسان بزرگ شده و در تمام مراحل زندگي و ترقي (جنگ، زندگي، مرگ) حضور داشته كه با پيشرفت علم و تكنولوژي از صحنه خارج شده. از طرفي فضاي سبز و درخت هم توسط انسان در حال از بين رفتن است. تصوير درختان تبريزي در كنار هم به معناي همان زندان است كه انسان براي خود در زندگياش درست كرده. از طرفي پشت اين درختان شما طبيعت و فضاي زيبا و عاشقانهاي را ميبينيد كه در كل به معناي آن است كه انساني كه خود را گرفتار انواع و اقسام روزمرگيها كرده راهي به آن فضا ندارد.
نكته بسيار با اهميت در آثار شما رنگهاي خيال انگيزي است كه به كار گرفتهايد؟
هيچ زشتي در طبيعت وجود ندارد و تنها آرامش در آن حكمفرماست. شما اگر رنگ سياه يا سفيد را تجزيه كنيد، ميبينيد كه سفيد مادر همه رنگها و سياه قبرستان رنگها به حساب ميآيد.
همانطور كه اشاره كرديد رنگها در آثار من آرامشبخش هستند به خاطر آنكه نشان دهم كه در طبيعت آلودگي وجود ندارد و اين آلودگي موجود متعلق به انسانهاست. با ديدن عالم ميتوان گفت خداوند تنها عشق است و عشق و انسان بايد در برابر شگفتيهايي كه در عالم ميبيند نزد خدا زانو بزند.
نمونه بارز اين شگفتي هم مغز انسان است. همين آقاي استيونهاوكينگ انگليسي را ببينيد با چشمش تمام دستورات را به كامپيوتر منتقل ميكند كه اين نشان دهنده پيشرفت بالاي مغز انسان است. حال با داشتن چنين شگفتي به نام مغز ما گرفتار صحبتهاي پوچ و اينكه من چه گفتم و تو چه گفتي هستيم و اين نشان دهنده اين است كه انسان گرفتار ناداني خود است.
آثار شما علاوه بر مدرن بودن تحت تأثير مينياتور نيز است و اين نكته جالبي است.
بله. من فكر ميكنم هر هنرمندي در آثارش بايد نشانههاي جايي كه در آن نشو و نما كرده وجود داشته باشد. من هم با توجه به گذشته درخشان معماري ايراني تصميم گرفتم در آثارم اين نشانهها را بياورم، مثل هفت باغ ايراني حتي يك دوره از كارهايم موضوعش باغهاي ايراني است. كلكسيونري بود كه از آقاي كلانتري ۱۶ تصوير از اقوام ايراني با لباس محلي، از آقاي ناصر اويسي تصوير زن ايراني، از يك نقاش قهوهخانه تصوير مشاغلي كه از بين رفتهاند و از من با توجه به آنكه در كار فضاي سبز بودم تصوير باغهاي ايراني را خواسته بود.
شما اين كار را انجام دادهايد؟
بله. بايد بگويم در پهنه فرهنگ و هنر ايران زمين، باغ آينهاي است كه خيال خلاق و دستهاي تواناي مردم اين سرزمين را پيش چشم ميآورد. نمادي از باغ آرماني جانهاي به آسمان گشوده، تكهاي از جهان خاكي كه به دست آدمي مثالي از بهشت را با همه دور دستياش زير پاي ما نشانده است و بدينگونه در باغ ايراني ميتوان عصاره دريافتي بيمانند را از بيكرانه باغهاي ايراني رنگ و بوي ويژهاي كه نمودار هويت مردمان ايران زمين و برآيندي از حس زيبايي و شيوه زيستي در اين آب و خاكاند كه نگاه ما را به بعد ديگري از ميراث پربهاي فرهنگي و هنري كشورمان ايران ميگشايد. در حال حاضر هم در حال به تصوير كشيدن تمام اين باغها در يك اثر هستم.
به كدام يك از دوره هاي كارتان بيشتر علاقهمند هستيد؟
والله همه اين آثار را عاشقانه انجام دادهام و همه يك سخن را منتقل ميكنند و آن سخن عشق و زيبايي عالم است. از هر دوره هم يك لذتي بردهام. زماني كه در آن قسمت گالريام كه مخصوص نقاشي كردنم است مينشينم و نقاشي ميكشم واقعاً برايم عبادتي است؛ وقتي يك ذره از اين عظمت عالم را ميفهمم كه چقدر زيباست، چه نهان و چه آشكار. دنيا خيرهكننده است و اصلاً نميتوان گفت كجا زشت و كجا زيباست. اگر انسان بخواهد وارد اين عرصه بشود واقعاً در آن غوطهور و محو ميشود. به قول معروف هفت شهر عشق كه وقتي به فقر و فنا ميرسيم ديگر خودت را نميبيني و همه جا را زيبا ميبيني.
گويا شما در پارك سازي هم دستي داشتهايد و طراحي پارك ساعي كار شماست؟
بله. سال ۴۲ از شهرسازي تهران به سازمان پاركها منتقل شدم براي ساختن پاركها و مأمور ساختن پارك ساعي شدم. زمين ۳۰۰ هزار متري بود كه از ميدان ونك به خيابان عباسآباد ادامه داشت اما زمين توسط افراد كمكم خورده شد تا به ۱۲۵ هزار متر رسيده بود. وزارت كشاورزي آن را به شهرداري داد براي ساختن پارك. مرحوم ساعي ابتدا يك مقدار درختكاري در زمين پارك انجام داد و بعد هم آنجا را به صورت جنگلكاري درآوردند.
در جنگلكاري از طبيعت و شيب آن استفاده ميشود و كرتبندي صورت ميگيرد كه در نهايت درست جنگل ميشود. اما براي ساخت يك پارك خدمات هم لازم بود.
طراحي اين پارك بر اساس چه اصولي بود؟
آن زمان بودجهاي كه الان آقاي قاليباف به عنوان شهردار در اختيار دارد را ما نداشتيم و جالب است بدانيدكه پارك ساعي ارزانترين پارك تهران در ساخت است. از آنجا كه مخالف پله ساختن در پارك هستم در طراحي اين پارك سعي كردم با به كارگيري حركتهاي اسليمي كه در هنرمان داريم حركتهاي رواني با توجه به آنچه در طبيعت بود را به وجود آورم. پارك ساعي پاركي است كه از بالا تا پايين ۱۵ تا ۱۸ متر اختلاف سطح دارد طوري كه شما ميتوانستيد آنجا درخت بكاريد. من هم سعي كردم درختكاريها را در طراحي پارك حفظ كنم و تنها در جاهايي كه اجبار داشتم پله بگذارم. البته ۳ - ۲ جا هم مسئولان چون نميخواستند هزينه كنند پلههاي بيخود ساختند و ما هم زورمان براي جلوگيري از آن نرسيد!
چه پاركهايي را شما طراحي كرديد؟
با توجه به اينكه ۱۲ سال رئيس دفتر پاركها بودم در بازسازي و طراحي فضاي سبز بسياري از پاركها نظارت داشتهام. از آخرين كارهايم ميتوانم به پارك ملت، پارك دانشجو و پاركي كه در نياوران است، پارك جمشيديه و فضاي سبز استاديوم آزادي البته به غير از دور درياچه يا فضاي سبز نمايشگاه بينالمللي يا شاه گلي ايل گلي اشاره كنم. در كل ما يك گروه متشكل از چند مهندس كشاورز و من (رئيس دفتر فني) بوديم.
براي ساخت پاركها به چه نكاتي توجه داشتيد؟
اينكه به خاطر تردد پيرمردها و پيرزنها و بچهها پله نگذاريم، طبيعت را حفظ كنيم، درخت بكاريم و توجه داشته باشيم نوع بوتهها و درختان چطور باشد و اينكه در تهران چه گل و گياهي رشد ميكند. درختاني مثل كاج تهران، خرزهره، زبان گنجشك يا توت. امروزه ميبينيد كاشت درخت توت چقدر براي فضاي تهران مفيد است.دفتر ما پارك كودك هم ساخت. در كل قبرستانهايي كه متروكه شده بود را ما دوباره به پارك تبديل ميكرديم.مثلاً جايي بود اطراف كشتارگاه تهران كه امروزه شده فرهنگسراي بهمن.
امروزه جمعيت و معماري بد يكي از معضلات بزرگ شهر تهران است. با توجه به اينكه شما در شهرسازي فعاليت داشتهايد بفرماييد چرا طراحي اصولي براي شهر انجام نگرفت؟
سال ۱۳۳۷ بود كه يك گروه شهرساز از امريكا يا آلمان آوردند كه طراحي براي شهر تهران انجام دهند و دهها آمار گرفته شد البته من هم با آن گروه همكار بودم. چيزي كه برآورد شد آن بود كه حداكثر جمعيت شهر تهران با حومهاش بايد ۷ ميليون باشد. در اين طراحي جنوب شهر نازي آباد، شمال تا همين كوهها، شرق تهرانپارس و غرب كاروان سنگي باشد اما امروزه ميبينيم كه شرق تا لواسان، جنوب تا قم، غرب تا قزوين ادامه پيدا كرده و خب اين ديگر شهر نيست و واقعاً اين مسئله خطرناك است. علاوه بر اينكه اگر شما شهر پاريس را ببينيد مشاهد ميكنيد كه در تمام طول ساليان معماري اوليهاش را حفظ كرده و مردم به آنچه شهرسازان و معماران گفتهاند توجه داشتهاند اما مردم ما چنين توجهي ندارند و اين نتيجهاش شده است.
و مسئله خطرناكي كه فرموديد چه بود؟
شهر بايد در كنار جوي آبي يا دريا يا درياچه باشد. اما شما ببينيد ما سه تا مسيل در تهران داريم. مسيل جاجرود در تهرانپارس، يك مسيل در سيدخندان است و يك مسيل هم در غرب است كه فكر ميكنم نامش مسيل قلقلي است كه زير برج ميلاد قرار دارد، والسلام نامه تمام. همين.
كاركرد اين مسيلها...
قديم نزولاتي مثل برف و باران همه به صورت سيلهايي بود كه تقريباً همه چيز را ميشست و بسيار خطرناك بود. اين مسيلها كمك ميكرد آبها به جنوب شهر برود و وارد چاهها شود. تهران قريب به ۵۰۰ چاه عميق دارد و امروز اگر تهران شهر زندهاي است به خاطر همين چاه آبهاست. از آنجا كه محدوديت آب هميشه وجود داشته اين براي شهري مثل تهران كه آب ندارد و همه افراد هم به سمت آن هجوم آوردهاند مسئله خطرناكي است. يادم ميآيد قرار بود فضاي سبز كوه البرز درختكاري بشود. از قبرستان سنگي، جاده كرج تا استاديوم آزادي و... اما ما تنها توانستيم لويزان را درختكاري كنيم چون ديديم كه ديگر آبي وجود ندارد به همين خاطر سمت غرب همين طور باقي ماند. فضاي سبز و درخت و... مانند يك بچه مراقبت ميخواهد. واقعاً در شهر بي در و پيكر امروز تهران ايجاد فضاي سبز كاري تحصين برانگيز است. اما همه اين كارها به قولي تف سر بالاست. انشاءالله فاجعه آب نداشته باشيم در غير اين صورت در عرض دو ماه تمام اين سرسبزي و هزينههايي كه براي آن شده به هدر ميرود.
نظرتان در مورد هنر نو و آثاري كه امروزه به نام هنر مدرن توسط جوانان در نمايشگاههاي هنري به نمايش گذاشته ميشود، چيست؟
ميدانيد كه هنر امروزه به صورت بازي درآمده. يك مقدار آثار هنري به صورت آبستره است كه رنگ را بر روي بوم ميپاشند يا همين كانسپتچوآل آرت يا... و از همه طيف افراد اين كارها را انجام ميدهند. بايد بدانيد اين دورههايي است كه ميآيند و ميروند و بخشي از زندگي انسان هستند. در غربال بزرگ دنيا همه غربال ميشوند. بد و خوب هم ندارد. زمان بايد بگذرد و اين زمان است كه تعيين ميكند چه چيزي قابليت ماندگاري دارد.
استاد محجوبي چه هنري را هنر ارزشي و هنري كه در آن به آرامش ميشود رسيد ميداند؟
احسنت بر شما. اين سؤالي است كه بسيار مهم است. مثالي ميزنم؛ تمام اين صحنههايي كه جوانان براي اجراي موسيقي با استفاده از نور و بلندگو و... درست ميكنند باور بفرماييد من يك دقيقه هم نميتوانم تحملش كنم. حال مقايسه كنيد با اجراي موسيقي اصيل يا محلي خودمان يا پيانو. بايد بگويم آنچه كه اصالت داشته باشد باقي خواهد ماند و آنچه كه ناهنجار است بازي است كه تنها دورهاي خواهد بود و بعد فراموش ميشود اينها تنها مد زمانه است كه ميآيد و ميرود. هنر اگر منطقي باشد همه دوست دارند در غير اين صورت نه.
و هنر منطقي كدام است؟
هنري كه بر اساس تعادل و توازن كار شده. البته باز هم بستگي به انسان دارد كه از آن خوشش بيايد يا نه.در كل آنچه كه تقريباً از روي عشق ساخته ميشود هنري منطقي است.
آموزش هنر امروزه آثار را به سمتي برده كه آن اصالت را در خود ندارد.
بله امروزه متأسفانه كارهاي بيخودي زياد شده.دليلش اين است كه كارهاي هنري گرفتار بازي و تفريح شده است. اتفاقاً چندي پيش در همين گالري بنده نمايشگاهي از كارهاي دختر خانمي برپا بود كه ميگفت كارهايم تاپيستوريت است! حالا اين تاپيستوريت چي هست هم جالب است بدانيد. پارچه اين بوم تشكيل شده از يك بافت بزرگ كاموايي كه رشتههاي كامواهاي بريدهشده را دستهدسته بر رويش قرار ميدهند . به اين ميگويند تاپيستوريت! يادم است سال سوم دانشكده كه بودم تقريباً ۸۰ عدد از اين نوع كارها را انجام داده بودم و دوستان اصرار داشتند كه از آنها نمايشگاهي ترتيب دهم، اما باور بفرماييد حتي خجالت ميكشيدم اسمشان را كار هنري بگذارم. حالا طرف سه ماه كلاس نقاشي ميرود ميخواهد فوراً نمايشگاه نقاشي بگذارد. عيب كار هم همين است كه هنر بازي شده.
روز اول كه آن دختر خانم براي برپايي نمايشگاه نقاشي آمد برخوردش جالب بود. آن روز من روي همين كار آخرم كار ميكردم كه ديدم آن دختر خانم برخورد خوبي با دخترم كه فوق ليسانس نقاشي دارد ندارد و دائم در حال ايراد گرفتن از فضاي گالري است. جلو رفتم و به او گفتم چند كار آوردهاي، اين گالري قابليت گنجايش ۳۰-۴۰ كار را دارد. كه گفت ۲۴ اثر دارم. به آن دختر خانم كه متأسفانه شمالي هم بود گفتم:«آخر ۲۴ كار تاپيستوريت! آوردهاي آنقدر ايراد ميگيريد. اصلاً چرا ميخواهي نمايشگاه بگذاري؟ اصلاً با اين كارها چه چيزي را ميخواهي به مردم منتقل كني؟»
واقعاً اين يك گرفتاري است كه امروزه مردم دچار آن شدهاند و آن اين است كه ميخواهند خودشان را به هر صورتي نشان داده و مطرح كنند؛ حال جالب است كه چه كساني از اين نمايشگاه بازديد ميكنند. خواهر و عمه و خاله! خب اين بازياي است كه در هنر به وجود آمده.
برپايي چنين نمايشگاههايي باعث نميشود كه نظر مردم نسبت به همه نمايشگاههاي نقاشي و هنر مثبت نباشد و علاقهاي به بازديد از آنها نداشته باشند؟
خوشبختانه همانطور كه گفتم زمانه غربال دارد و تمامي كساني كه در دنيا چه كار هنري يا علمي انجام دادهاند در آن غربال شدهاند و از تمام كساني كه در اين زمينهها علاقهمند بودهاند چند نفر تنها باقي نخواهند ماند. علاوه بر اينكه جوانان بايد بدانند به اميد برپايي نمايشگاه نبايد كار هنري انجام دهند. در قديم هم كساني كه وارد رشته هنري ميشدند به همين صورت بودند. ميتوان گفت از ۱۰۰ نفر علاقهمند دو نفر باقي ميماند.
چه انتقادي به نحوه آموزش هنردر دانشكدهها داريد؟
دانشكده تنها اصول نقاشي و طراحي را آموزش ميدهد، مابقي به عهده فرد است. كسي كه در دانشكده نت موسيقي آموزش ميبيند نبايد توقع داشته باشد كه با يادگيري نت موزيسين شود. براي آنكه او تنها زبان را آموزش ديده و با آموزش زبان هنر هيچ كس هنرمند نميشود. براي رسيدن به اوج بايد انسان مايهاي هم داشته باشد. مسئله ديگر اين است كه هنر امروزه به صورت مد درآمده به گونهاي كه همه ميخواهند هنرمند شوند. امروز ميبينيم پدر و مادر به سختي كار ميكنند و پول در ميآورند تا بچه را به كلاس پيانو بفرستند! خب آموختن پيانو بد نيست اما براي زندگي فردايش چه كار كردهايد؟آيا به اين بچه چطور زندگي كردن را هم آموختهايد؟ امروزه غريزه مادري در دختران از بين رفته، كسي علاقهاي به ازدواج ندارد و از طرفي سن ازدواج بالا رفته و هر كس ازدواج ميكند بعد از پنج ماه در فكر طلاق است و اين يك دور باطلي است كه ما در آن قرار گرفتهايم.