کد خبر: 479749
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۴
مروري بر واقعه حج خونين 1366 به روايت يكي از شاهدان عيني جانباز حاج قاسم صادقي ده‌آبادي
پويان شريعت
دولت سعودي از پذيرش هيئت تحقيق اعزامي دولت جمهوري اسلامي ايران جلوگيري كرد و تا مدت‌ها از تحويل اجساد شهدا و حجاج ايراني و انتقال مجروحان اين واقعه خودداري مي‌كرد. از اين رو در سالگرد اين واقعه خونين و جنايت آل‌سعود روزنامه «جوان» درصدد آن بر آمده كه مصاحبه‌اي با يكي از شاهدان عيني اين واقعه، به بهانه مرور كوتاهي بر حج خونين ۶۶ انجام دهد كه خواندنش خالي از لطف نيست.

حاج آقا در شروع صحبت ابتدا به اين موضوع بپردازيم كه چگونه شد كه شما در اوج جنگ يعني در سال ۶۶ سر از خانه خدا درآورديد؟
اطلاع داريد كه بنده نيروي ستاد لشكر ۲۷ حضرت رسول بودم. بعد از عمليات كربلاي ۵ برادر حاج مهدي طائب كه نيروي گردان حبيب بود به شهادت رسيده بود و ما براي بازديد از خانواده شهيد طائب كه از قضا هم محلي‌مان هم بودند راهي منزلشان شديم. در منزل بعد از سرسلامتي خدمت حاج آقاي طائب گفتيم كه حاج آقا اگر خواستي ما را به جاي حسين ببري مكه ما حاضريم كه به حج بياييم. حاج‌آقا طائب كاروان‌دار بود و هر سال يكي از بچه‌هايش را به عنوان خدمه به سفر حج مي‌برد. ما به شوخي اين را گفتيم و رفتيم. منطقه بودم كه يكدفعه حاج آقا به من خبر داد كه قاسم اگر مي‌آيي حج بيا تهران و كارت را درست كن. حقير يك ماه مرخصي گرفتم و راهي تهران شدم. وقتي رسيدم رفتم خدمت حاج آقا. ايشان فرمود قاسم مدارك چي داري؟‌گفتم كارت پايان خدمت دارم. با همان كارت اقدام كردم و پاسپورت گرفتم. پاسپورت را دادم خدمت حاج آقاي طائب. ايشان هم پاسپورت را بردند سازمان حج و بنده را به عنوان كمك آبدارچي معرفي كردند. حالا آبدارچي خودش چي هست كه كمك هم بخواهد. خلاصه با ما يك مصاحبه كردند و كارها به روال طبيعي خود انجام شد. البته اينها همه بهانه بود و خدا ما را طلبيده بود. در دفتر ايشان بوديم و كارها را انجام مي‌داديم و ساك‌ها را مرتب مي‌كرديم كه ما شديم گروه اول اعزامي. آن زمان ابتدا خدمه‌ها مي‌رفتند الان حج خدمات‌دهي‌اش متمركز شده. در آن زمان اين طور متمركز نبود. از جهت خدمات‌دهي، آشپزخانه و بقيه امور هر كاروان بايد خودش اقدام مي‌كرد و كارها را انجام مي‌داد كه هر كاروان حدود هشت يا ۱۰ نفر خدمه داشت، از آشپز بگير تا معين، روحاني كاروان، مسئول تقسيم غذا، مسئول ناظر غذا و... ما يك اكيپ شديم و بسم‌الله گفتيم و رفتيم فرودگاه مهرآباد كه از آنجا پرواز كنيم و به جده برويم. 

بعد از ورود به جده تا قبل از روز واقعه چه كارهايي انجام مي‌داديد. به اختصار برايمان شرح دهيد.
از تهران من يك طالبي بزرگ با خودم برده بودم. وقتي وارد جده شديم، ابتدا در آن گرما طالبي را قاچ كرديم و خورديم. با يك شور و شوق خاصي كه براي اولين بار توفيق نصيبمان شده راه افتاديم و از راه جفه محرم شديم و رفتيم مكه. جفه مكاني است كه حضرت رسول، اميرالمؤمنين را به عنوان جانشين خود معرفي مي‌كند كه مردم آن را با نام غدير خم مي‌شناسند. بعد از ورود به مكه ابتدا براي زيارت خانه خدا رفتيم.از صبح فرداي همان روز هم شروع كرديم به جابه‌جايي و نقل و انتقال اثاث‌ها. زيرا اثاث‌ها در جايي ديگر بود و اصلاً در آن زمان اين مدلي بود كه اثاث‌ها را مي‌گذاشتند در جايي كه براي سال آينده بماند و هر وقت كه وارد مي‌شدند در هر سال به تناسب مكان اسكان زائران اثاث‌ها را هم جابه‌جا مي‌كردند. بعد از مشخص شدن هتل و محل اسكان زائران و انجام امور مربوط به آنجا چند روزي سرمان شلوغ بود كه كم‌كم اعزام‌ها شروع شد. بعداز اعزام زائران ديگر مشغول حجاج بوديم و فقط شب‌ها آخر وقت، فرصت مي‌كرديم براي زيارت خانه خدا مشرف شويم. تا اينكه روز سوم ذي‌الحجه شد. 

فلسفه برائت از مشركين چه بود؟ و هدف از اين عمل در حج و واكنش حجاج به آن چگونه بود؟
روز سوم ذي‌الحجه شد. از قبل هم آمادگي داده بودند كه امسال هم مانند سال‌هاي گذشته راهپيمايي برائت از مشركين برگزار مي‌شود. فلسفه برائت از مشركين اين بود كه امام اعتقاد به حج ابراهيمي داشت و همان‌جا بود كه مسئله اسلام ناب محمدي و اسلام ناب امريكايي را مطرح كرد. يعني حجاجي كه حجشان برائت نداشته باشد حج امريكايي است. يعني حجي كه مي‌رويد بايد يك مفهوم و پيام داشته باشد و صرف اينكه برويد و دور يك سنگ بچرخيد حج نمي‌شود. در ساليان گذشته هم اين برنامه دست و پا شكسته انجام شده بود كه درگيري‌هايي هم در پي داشت كه زخمي هم به جاي گذاشته بود. در سال ۶۶ جنگ ما به اوج خود رسيده بود. كشورهاي عربي و امريكايي به صدام و رژيم بعث عراق كمك مي‌كردند. آن سال نماينده امام هم آمده بودند و امام پيامي اول ذي‌الحجه فرستادند تا در مراسم برائت خوانده شود. 

امام فرمودند: فرياد برائت، فرياد مردمي است كه ديگر از حضور و ظلم امريكا و مستكبران خسته شدند و آنان را ديگر تحمل ندارند و نمي‌خواهند كه صداي خشم و شكايتشان تا ابد در گلوهايشان خفه بماند و اراده كرده‌اند كه آزاد زندگي كنند. حالا با اين توصيفات در مكه در ايام حج واجب از تمام ملل دنيا مي‌آيند. يعني تمام مسلمانان كه خداباوري دارند و قائل به حج هستند مي‌آيند آنجا. از اين رو آنجا بايد فرقي با مكان و زمان‌هاي ديگري در زندگي‌شان داشته باشد و لذا اينجاست كه امام مي‌آيد و اين مسئله را مورد توجه قرار مي‌دهد كه مي‌شود برائت از مشركين. به همين خاطر پيامي صادر كردند كه بايد روزي خوانده مي‌شد، در نتيجه بعثه امام روز قرائت آن را روز راهپيمايي برائت يعني روز جمعه قرار داد. 

از روز جمعه و اتفاقات آن روز و چگونگي درگيري در مراسم برائت برايمان بگوييد.
روز جمعه كاروان‌ها بعد از گروه‌بندي يا به قول خودمان گردان‌بندي شروع كردند گروه، گروه از مكان‌هاي محل اسكان خود به سمت خياباني كه محل برگزاري مراسم بود كه نزديك پل هجون بود آمدند. بعثه امام هم همانجا بود. يك ساختمان شش يا هفت طبقه‌اي بود كه يك بالكون داشت. كاروان‌ها با همان تابلوهاي شناسايي كه در دست داشتند همين‌طور مي‌آمدند. البته اين موضوع را هم بگويم كه حاجي‌هايي كه همه آمده بودند، همه به اتفاق به اين موضوع باور نداشتند. چون اينطور برنامه‌ريزي شده بود با كاروان‌ها آمده بودند. از هتل كه آمديم بيرون يك سه چهار دقيقه كه راه رفتيم، ديديم كه سمت چپ خيابان يكسري جيپ‌هاي نظامي پارك كرده‌اند. تعدادي هم از اين شرطه‌ها با لباس‌هاي سبز حنايي داخلش نشسته‌اند. پيش خودم گفتم كه خدايا اينها اينجا چه مي‌كنند. گفتم شايد مثل سال‌هاي گذشته كه بچه‌ها برائت را انجام مي‌دادند، اينها هم بودند، امسال هم همينطوري است. همينطور كه مي‌رفتيم اينها را مي‌ديدم كه يك ستون عظيم از ماشين و نيرو تا بعثه حضرت امام دپو شده‌اند. 

به بعثه كه رسيديم آمديم رو به‌روي جايگاه مستقر شديم. از قبل هم بچه‌ها بلندگوهاي سري آورده بودند و سر چوب بسته بودند. در همين حال زائران خارجي هم قاطي شدند و مراسم شروع شد.
ابتدا آياتي از قرآن را تلاوت كردند. بعد پشت تريبون اعلام كردند كه پيام حضرت امام را مي‌خوانند كه نماينده امام رفت پشت ميكروفن و شروع به خواندن كرد. در همين حين من متوجه ساختماني كه در كنار ما بود شدم و مشاهده كردم كه از طبقه اول آن با آينه نور خورشيد را به سمت صورت نماينده امام هدايت مي‌كنند كه چند بار هم پشت تريبون تذكر دادند كه نكنيد اما توجه نكردند. جمعيت پشت هم شعار مي‌دادند كه قطعنامه هم خوانده شد. يكدفعه اعلام كردند همين الان خبر رسيد كه دو فروند هلي‌كوپتر امريكايي در خليج‌فارس توسط بچه‌هاي حزب‌الله منهدم و ساقط شده است. با اعلام اين خبر در ميان جمعيت ولوله‌اي افتاد و شعار مرگ بر امريكا شدت گرفت. در اين اوضاع حاجي بخشي خدا بيامرز را ديديم. حاجي بخشي يك پرچم شش متري امريكا را از اينجا با خود آورده بود. روبه‌روي بعثه يك چند قدم پايين‌تر، يك ساختمان يك طبقه متعلق به شهرداري عربستان بود. حاجي بخشي اين پرچم را برداشت و رفت بالاي آن ساختمان. مردم كه حركت كردند بروند سمت پل هجون و از آنجا به طرف مسجد جن و در نهايت از آنجا به طرف خانه خدا كه حاجي بخشي يكدفعه پرچم امريكا را آتش زد. نمي‌دانم چه‌طوري توصيف كنم اما ولوله‌اي درون جمعيت افتاد كه نگو و نپرس. 

درگيري از كجا شروع شد؟ از اينجا بودكه حمله كردند يا علت حمله مسئله ديگري بود؟
اين جمعيت حركت كردند كه بروند. صف اول جانبازان با ويلچر و پشت سر جانبازان خواهران بودند. نيروها براي گذشتن از پل ممانعت مي‌كردند، مي‌گفتند شما مي‌خواهيد برويد كعبه را برداريد ببريد تهران. فكر مي‌كردند كه اين جمعيت مي‌خواهد كعبه را بكند و ببرد. درگيري شروع شد. تعدادي از جانبازان را زدند. يكسري نيرو داشتند كه چفيه‌هاي قرمز روي سر بسته بودند كه ما به اصطلاح به آنها مي‌گفتيم ساواكي. حالا شهيدي اينجاست با نام محسن ارومي كه از بچه‌هاي فداييان اسلام بود و آن زمان مسئول عمليات فرودگاه‌هاي كشور. وي با شروع درگيري چند تا از اين ساواكي‌هاي سعودي را مي‌زند. شما حساب كنيد عرض اتوبان ۳۰ يا ۴۰ متر است و اين همه جمعيت در آن مي‌خواهند رد شوند و سعودي‌ها ممانعت مي‌كنند. در همين حين چماق كشيدند و چوب درآوردند و بزن و بزن كه محسن ارومي چند تا از اينها را زير دست و پا له كرد كه شناسايي‌اش كردند و بعد شهيدش كردند. درگيري كه شروع شد سرايت كرد به عقب، نظامي‌هايي كه پشت سر ما بودند هم هجوم آوردند و ما هم افتاديم تو محاصره. عقب و جلو بسته شد. گاز اشك‌آور مي‌زدند و بعد شروع به تيراندازي با تير پلاستيكي مي‌كردند كه تعدادي شهيد آنجا داديم و براي حمل آنها مشكل داشتيم كه در آن شلوغي چگونه و كجا آنها را ببريم. در ورودي تمام هتل‌ها به جز هتل فلسطيني‌ها بسته بود. سعودي‌ها از قبل برنامه‌ريزي كرده بودند و خوب آموزش ديده بودند كه توانسته بودند چنين سناريويي بچينند. در ميان درگيري زن‌هايي كه در آن وسط گرفتار شده و گير كرده بودند پناه بردند به مغازه‌هايي كه باز بود، بعد از ورود زن‌ها مغازه‌ها كركره‌هاي خود را پايين كشيده و سرنوشت تعدادي از اين خواهران نامعلوم ماند. تا اينكه چند سال پيش يكي از آنان مي‌رود بعد از گذشت اين همه سال بعثه رهبري و خودش را معرفي مي‌كند و مي‌گويد من يكي از آن زناني هستم كه در آن روز مرا به اسارت مي‌گيرند.
درگيري وحشتناكي بود. حجاج را از روي پل پايين مي‌انداختند. از بالاي ساختمان‌ها روي سر حجاج شيشه قدي، كولر گازي، سطل آشغال، بلوك سيماني و... مي‌انداختند كه تعدادي همانجا به شهادت رسيدند. هنگام اذان شد اعلام كردند آتش بس شده است. از طرف بعثه امام هم اين خبر را اعلام كردند. 

جمعيت شروع كرد به اذان گفتن، در اين ميان يك قالب يخ ديدم كه خودم شروع كردم به تكه تكه كردن آن و تكه‌هاي آن را مي‌انداختم ميان خواهران تا به سر و صورت خود بزنند. داشتيم با حاج مهدي طائب مي‌رفتيم كه حاجي يك دمپايي داشت از حرص و بغض درآورد و پرتش كرد سمت شرطه‌ها كه به آنها نخورد. حال خيلي بدي بود. بعد از اذان بود كه داشتيم مي‌رفتيم يكدفعه يكي از شرطه‌ها آمد و چماق در دستش را برد بالا تا بزند بر سر من كه گفتم لا ايراني. همين كه گفتم نزد. همين كه احساس مي‌كردند ايراني‌ هستي كافي بود، اينكه در چه حالي و... مهم نبود تو را با هر چه به دستشان مي‌آمد مي‌زدند. در راه برگشت آمبولانسي را ديديم كه داشت مجروح‌ها را انتقال مي‌داد كه شروع كردند به سمت آمبولانس تيراندازي كردن، آمبولانس هم نامردي نكرد و همانطوري كه در حال حركت بود رفت تو دل وهابي‌هاي سعودي و چند تا از آنها را به هلاكت رساند. 

اذان را كه گفتند كسي نمي‌توانست با لباس خوني برود زيارت. به همين علت برگشتيم هتل. با رسيدن به هتل شروع به آمار گرفتن كرديم كه تعدادي از زائران ما نبودند. برگشتيم كه برويم زيارت، وقتي وارد همان خيابان شديم انگار نه انگار كه اصلاً اينجا درگيري بوده است. ماشين آبپاش آورده بودند. خلاصه خيابان را شسته و رفته در اختيار مردم و حجاج قرار دادند. آخر شب شده بود. كاروان‌ها زائران خود را كم‌دارند، تعدادي نيستند. بعدها معلوم شد كه اينها تعدادي از حجاج را دزديده و پس ندادند. مراسم اصلي حج شروع نشده بود. يكي، دو روز مانده بود به مراسم كه فروشنده‌ها با مردم بد برخورد مي‌كردند. خلاصه‌ جو بدي بود. اين ماجرا ادامه داشت كه از طرف سعودي‌ها اعلام كردند كه اگر بخواهيد اين داستان را ادامه دهيد عين چند هزار زائر را از بين مي‌بريم. به اميد روزي كه اين اتفاقات در تاريخ انقلاب فراموش نشود و پس از رحلت امام با آن شعار معروف درباره سعودي‌ها، نرويم با آل‌سعود فالوده بخوريم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار