کد خبر: 479313
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
مشروطيت و روحانيت، تعامل‌ها و تقابل‌ها در آئينه سه روايت
نيما احمدپور
ديدگاه شهيد آيت‌الله حاج‌‌شيخ‌ فضل‌الله نوري نسبت به مشروطه غربي، از فصول در خور مطالعه اين بخش از تاريخ است. با توجه به اينكه ايشان از مؤيدين اوليه مشروطه بودند و بعد وقتي بحث قانون اساسي و اقتباس از نظام غربي و قانون اساسي ممالك غربي مطرح مي‌شود ايشان در رأس مخالفان غرب‌باوران قرار مي‌گيرند. 
در طرح سؤال تفكيك خوبي كرديد. ما در مشهورات تاريخي خيلي كم اين تفكيك‌ها را مي‌بينيم، يعني وقتي بحث از مشروطه مي‌شود معمولاً انقلاب مشروطه را به عنوان يك مجموعه خاصي كه عمدتاً از غرب آمده در نظر مي‌گيرند، اما اين‌جور نيست و ما بايد بين اين دو جريان در مشروطه تفكيك قائل شويم. ديگر اينكه در انقلاب‌ها و نهضت‌ها يك مرحله نفي سيستم موجود يعني نظام ايلي قاجاريه يا استبداد قاجاري است و ديگري اثبات وضع موجود. در مرحله اول مردم به دنبال آوردن يك سيستم جديد هستند و در مرحله بعد در پي ايجاد نظام جديدند. در تاريخ‌نگاري مشروطيت متأسفانه اين دو مرحله از هم تفكيك نمي‌شود. درباره ماهيت مشروطيت نيز غربي‌ها معتقدند ساختار مشروطه از غرب الگوبرداري شده و نظامي تحت تأثير مدرنيته‌اي بوده است كه در غرب اتفاق افتاد. از آن طرف مردمي كه مذهبي هستند، سعي مي‌كنند بگويند چون رهبري اين انقلاب دست روحانيون بوده، اين حركت تحت تأثير نگاه جديد متفكران اسلامي به تحولات جديد بوده است. مردم عادي هم به اين تفسيرها توجهي نمي‌كنند و معمولاً در اين دگرگوني‌ها خواستار شرايطي هستند كه نياز آنها را برآورده كند. 

پس براي اينكه ما بخواهيم نقش مرحوم شيخ فضل‌الله را در انقلاب مشروطه درك كنيم راهي جز اين نداريم كه برگرديم و آن دو مرحله را تفكيك كنيم. يك مرحله نفي وضع موجود است. در اين مرحله هيچ اختلافي نمي‌بينيد يعني متفكراني را اعم از مذهبي يا غيرمذهبي، فعال يا غيرفعال نمي‌بينيد كه بر اين نكته تأكيد نكنند كه نظام موجود قاجاريه كشش تحولات ايران را ندارد و نمي‌تواند حل كند و لذا نهضت مشروطه يك انقلاب مردمي است. شيخ فضل‌الله نوري شخصي بود كه حوزه نجف را با انقلاب همراه كرد و با آن نامه معروفي كه براي علماي نجف فرستاد، گفت اين چيز خوبي است و حمايت آنها را جلب كنيم. 

مي‌رسيم به مرحله دوم كه تثبيت وضع موجود، يعني تأسيس نظامي است كه توانايي برآوردن خواسته‌هاي مردم را داشته باشد. اختلاف زاييده اين مرحله است، يعني براي اينكه مشكلات مردم را حل كنيم، بايد چه سازمان و نظامي را بگذاريم كه مطابق با ساخت سياسي، اجتماعي، فرهنگي و باورها و ارزش‌هاي مردم باشد. اينجاست كه اختلاف ظهور مي‌كند. در حقيقت منشأ ظهور گرايش‌هاي مشروطه در مرحله تأسيس نظام مشروطه است. پس بايد بين انقلاب مشروطه و نظام مشروطه فرق بگذاريم. آنچه مورد مجادله قرار مي‌گيرد انقلاب مشروطه نيست، بلكه نظام مشروطه است، نظامي كه به نام انقلاب مشروطه مي‌خواهد بيايد و جايگزين نظام قاجاري شود. 

مرحوم حاج شيخ فضل‌الله نوري در اينجا بحث دارد. در اينجا سه گرايش داريم و مرحوم شيخ فضل‌الله نوري پاسخ به آن دو گرايش ديگر است. يك گرايش مي‌گويد مشروطه فرزند تحولات سياسي انگلستان است و در اين ترديدي نداريم و زاييده غرب است. اين نظام به عنوان يك نظام تاريخي در غرب پياده و اجرا شده و جوابش را هم داده كه در آنجا تجديد را به همراه آورده است. يعني اين ادعا را دارند كه تجديد زاييده نوعي نظام مردمي است. البته اين ادعا محل بحث و گفت‌وگوست. اين جريان قائل به اقتباس بي‌چون و چرا از غرب است و معتقد است نظام مشروطه را بايد كاملاً از غرب آورد و همان تجربه را در اينجا تكرار كرد. همان‌طور كه تكنولوژي را مي‌آوريم. 

بنابراين مشروطه نيز مانند تلگراف است، براي همين است كه وقتي بحث قانون اساسي مشروطه مطرح مي‌شود مي‌روند دنبال اينكه قانون اساسي بلژيك، فرانسه و انگليس را بردارند و بياورند ايران و عين آن را در ايران پياده كنند. اينها يك گروه هستند كه از آنها به عنوان غربگرايان ياد مي‌كنيم كه اين گروه هيچ نقشي در مشروطه نداشتند و ميراث‌خوار مشروطه هستند. اينها در ميان مردم شأن اجتماعي ندارند، چون عاقدان قراردادهاي ننگيني هستند كه مردم اساساً عليه اقدامات آنها قيام كردند. گروه ديگر كه گروه مذهبي هستند و در رأس آنها علماي مذهبي از جمله علماي نجف قرار دارند، مثل مرحوم خراساني، ميرزاي نائيني، ميرزا عبدالله مازندراني و.‌.‌.‌. در ذهن اينها تصويري از مشروطه درست شده است كه مشروطه يعني قانون‌گرايي، يعني تعديل قدرت مطلقه كساني كه دارند حكومت مي‌كنند و اين قانون‌گرايي در ذات اسلام بوده و تمام اديان براي همين آمده‌اند. تعبير اينها از مشروطه اين است كه اگر مشروطه مترادف با قانون‌گرايي است اصلاً اسلامي است، چون كار پيامبر هم اين بوده است، بنابراين، اين را به مشروطه مشروعه تعبير مي‌كنند، نكته‌اي كه تأثير گرفته از قانون الهي باشد. 

نسبت شيخ با اين ديدگاه علماي نجف چيست؟
مرحوم شيخ فضل‌الله نوري به مشروطه اينگونه نگاه نمي‌كند. اولاً هر دو جريان يادشده هيچ نقدي بر مشروطه ندارند و مشروطه را به عنوان يك سيستم مطلوب دربست بدون اينكه نقدي بر او وارد كنند و همسازي اين سازمان را با ساخت سياسي، اجتماعي ايران مطابق كنند ببينند اين كشش را دارند يا نه، مي‌پذيرند.
اما شيخ فضل‌الله نوري نقاد اين جريان است و اين تحول جديد را با ساخت اجتماعي و سياسي ايران تجزيه و تحليل مي‌كند. اين نشان مي‌دهد كه نگاه ايشان خيلي عميق بوده است و برخلاف اين دو جريان است كه هيچ اعتقادي به نقد اين سازمان نداشتند.
مرحوم شيخ فضل‌الله نوري مقلد نيست. مشروطه را به عنوان يك نظريه دربست نمي‌پذيرد و هر دو جريان به او اعتراض مي‌كند. شيخ فضل‌الله نوري در مرحله نهضت با مشروطه بود، اما در مرحله نظام‌سازي حرف خود را مي‌زند. وي به مشروطه به عنوان يك چهره تاريخي نگاه مي‌كند. مخالفت شيخ فضل‌الله نوري با چهره تاريخي مشروطه، يعني آنچه در غرب پياده شده، است در حالي كه آن آقاياني كه مخالفت مي‌كنند با اين چهره تاريخي كاري ندارند و آن را نشناخته‌اند، مثل مفهوم روشنفكري با مفهوم تاريخي روشنفكري. 

با توجه به گذشت ۱۰۰ سال برداشت جامعه ايراني درباره مقوله مشروطه و دستاوردهاي آن در مقايسه با سال‌هايي كه مشروطه رخ داد، چيست؟
تا قبل از اينكه رضاشاه به سلطنت برسد، از مشروطه يك تصور مي‌توانستيم داشته باشيم، وقتي او به قدرت رسيد و ارتباط به قدرت رسيدن رضاشاه را با مشروطه در نظر مي‌گيريم، سنجش جديدي داريم. همينطور كه مشروطيت ادامه پيدا كرد، تحليل‌ها تغيير كردند تا به انقلاب اسلامي رسيديم كه حركتي است مخالف با مشروطه و از طرفي مكمل آن. ما هرچه از نظر زماني دورتر مي‌شويم تصوير جامع‌تري پيدا مي‌كنيم و كلي‌تر بدان مي‌نگريم. در واقع هرچه دورتر مي‌شويم، نقش مشروطه به عنوان يك نهضت فكري در ذهن ما نقش مي‌بندد. طبعاً قضاوت ما از اين جريان متفاوت از اشخاصي است كه نزديك آن جريان بودند و حتي تواريخ مشروطه را مي‌نوشتند. آنها هم به حوادثي كه بعد اتفاق افتاد و به‌نوعي به مشروطه مربوط مي‌شوند، واقف نبودند و اين طبيعي است كه ما بگوييم نگرش ما جامع‌تر و بهتر است. 

ما در بررسي مطالعات مربوط به مشروطه نوعي حركت درجا زده و كند را مي‌بينيم. در اين بيست و چند ساله منابع و اسناد خوبي ـ ‌هرچند كه كامل نيستندـ منتشر شده‌اند، ولي كاري كه درخصوص مشروطه انجام شده همه تكرار است و از اين اسناد استفاده نمي‌شود. اساساً براي اينكه ما از اين حالت خارج شويم چه كار مي‌توانيم كنيم؟ چه نكاتي را مي‌توانيم براي تاريخ‌نگاري مشروطه در نظر بگيريم؟
به نظر من اين اشكال يك دليل علمي و يك دليل سياسي دارد. دليل علمي ضعف دانش تاريخ‌نگاري در جامعه علمي ماست و مهم‌تر از ضعف علمي، ضعف ارتباطات و اطلاع‌رساني در بين جامعه تاريخ‌دان ماست. ما عادت كرده‌ايم بيشتر سند و خاطرات منتشر و مصاحبه كنيم و از مجموع اينها يك كار پژوهشي استخراج نمي‌كنيم. ما در پژوهش ضعف علمي داريم، ولي در بخش علمي، ضعف اطلاع‌رساني و ارتباطات است. مثلاً يك مورخ، پنبه يك موضوع را ۳۰ سال پيش زده است، ولي ما خبر نداريم.
از طرف ديگر جنبه سياسي قضيه است كه در يك‌سري مسائل حساسيت هست كه اصلاً موضوع روشن نشود. قصد روشن كردن نداريم. سياسي برخورد كردن اين معضل را به وجود آورده است.
در جريان مشروطيت شاهد ظهور يك گروه روحاني تجددگرا هستيم كه خواهان تفكرات تجددگرايانه هستند و وارد مشروطه و خلع لباس مي‌شوند و ادامه مي‌دهند، منتها درخصوص مشروطه و اتفاقاتي كه افتاده است بعضاً دچار نوعي پشيماني يا وازدگي نسبت به سياست مي‌شوند. در اين‌باره توضيح بفرماييد. 

از سال‌ها قبل از مشروطه يك بخشي از بدنه روحانيت با تجدد ارتباط برقرار كرد و شايد يك مقداري از اين مسئله به سيدجمال و برخي از مريدان وي در تهران و شهرهاي ديگر برمي‌گردد. تعدادي از اينها در تهران بودند و تعدادي در نجف. ويژگي عمده اينها اين بود كه از اين تجزيه و تحليلي كه در اوضاع فرهنگي كشور پيش مي‌آمد، استقبال مي‌كردند. 

معمولاً اين افراد با بعضي از تشكل‌هايي كه روشنفكران داشتند، ارتباط برقرار مي‌كردند و در برخي از انجمن‌هاي مخفي عضويت داشتند. شايد به نوعي با افراد محافل غيبي و فراماسونري رفت و آمد داشتند. در رأس آنها آسيد محمد طباطبايي بود كه اين نگرش، سابقه‌اي هم در خانواده‌اش داشت.
به هر حال اين جريان ساده‌اي نبود. وقتي ما تغيير موضع در مرجعيت نجف را مي‌بينيم، بايد شيوه‌هاي تأثيرگذاري آن افراد را در مراجع دريابيم. بايد توجه داشته باشيم كه در اين لايه يك‌سري روحانيون متجدد بودند كه حتي روي مرجعيت هم تأثير مي‌گذاشتند. شما در ايران ملك‌المتكلمين و سيد جمال واعظ را مي‌بينيد كه هر دو چهره شاخص هستند. به غير از اينها افرادي چون شيخ ابراهيم زنجاني ـ‌كه در نجف با اين افكار آشنا شده است‌ـ يا سيد اسدالله خرقاني ‌ـ‌كه آن هم در نجف آشنا شده است‌ـ با بعضي از همفكران خودشان در تهران ارتباط مستمري داشتند. اسدالله خرقاني با اينكه مجتهد بود (۱۳۲۲) دو سال قبل از مشروطه جزو هيئت ۹ نفره بود كه از آن گروه ۵۶ نفر انتخاب شدند. خرقاني مأموريت پيدا كرد كه نجف برود و با انديشه‌هاي جديد روي علما و نجف تأثير بگذارد. 

ملك‌زاده نقل مي‌كند كه نقش وي در مشروطه خيلي مهم بود. به هر حال اين دسته از روحانيون دو قسم هستند. يك قسم اينكه وابستگي‌شان به دين خيلي شديد است. تدين شديدي دارند كه اينها بعدها سالم ماندند و اگر يك اشكال مي‌ديدند، دلشان مي‌خواست اين اشكال رفع شود. آنها هم از مرجعيت و فقه ديني پيروي مي‌كردند، اما يك عده بودند كه در تجدد غرق شده بودند. آن بخش اول وقتي انديشه‌ها، عملكردها و نتايج را ديدند از مشروطه پشيمان شدند؛ كما اينكه بعضي از مراجع هم اظهار ندامت كردند، مثل نائيني كه اصلاً كتابش را هم جمع كرد، ولي بعضي از اينها خود را خلع لباس كردند و در تجدد جلو آمدند و به حدي رسيدند كه با دين هيچ نسبتي نداشتند. بعدها در دوره رضاشاه وارد كارهاي اداري شدند، نمونه آن شيخ ابراهيم زنجاني است. 

فرجام روحانيون نوگراي مشروطه به كجا ختم شد؟
روحانيون نوگراي مشروطه بسته به ميزان تدين آنها نسبت به مشروطه به دو دسته تقسيم شدند. بخشي به موضع شيخ فضل‌الله برگشتند و گفتند ما اشتباه كرديم. ما آمديم سلطنت را مشروطه كنيم، متجددان اسلام را مشروطه كردند و جلوي اجراي احكام اسلام را گرفتند و بخشي به‌طور كل دين را كنار گذاشتند، خود را خلع لباس كردند و در مسير مشروطه در تجددگرايي هضم شدند. 

همانگونه كه مستحضريد علما نقش ويژه‌اي در نهضت مشروطيت داشتند و به عبارتي ركن اصلي نهضت مشروطه محسوب مي‌شوند. با اين اوصاف به نظر شما دغدغه‌هاي اصلي فكري علما در اين مقطع چه‌‌‌بود؟
همان‌طور كه فرموديد علماي دين در عصر مشروطه در گذشته تاريخ ايران در تحولات سياسي‌ـ ‌اجتماعي ايران همواره تأثيرگذار بودند و به همين دليل حضور جدي آنها را در مشروطيت شاهد‌‌‌هستيم.
بايد بدانيم با چه انگيزه و دغدغه‌هايي وارد انقلاب مشروطه شدند و در آن نهضت مردمي، آنها تا سر حد رهبري آن نهضت پيش رفتند. تصور بنده اين است كه اساساً علما دغدغه اصلي‌شان ديانت و مسئله اسلام بود. اين دغدغه از چند جهت پيش آمده بود؛ يكي اينكه اينها شاهد رواج حكومتي بودند كه اگرچه در گذشته سابقه داشته است، ولي رفتار شاه در شكل مشروطه بازتاب نداشت. آنها دين را از يك عامل ابزاري براي اقتدار خودشان استفاده مي‌كردند و جديت نسبت به دين و شريعت الهي از خود نشان مي‌دادند. از نظر حكومت علاوه بر اينكه حكومت نسبتي با مردم داشت، يك نسبت انحطاط‌آميز هم بود، يعني به‌طور كلي حكومت هيچ دغدغه‌اي براي آبادي و عمران و امنيت مردم در نظر نمي‌گرفت، درحالي كه اينها از اصول اوليه انديشه ديني و اسلامي است. به‌طور طبيعي وقتي حكومت توجه نمي‌كرد در جامعه يك نوع انحطاط و توسعه‌نيافتگي شكل گرفته بود. همين امر باعث شده بود كه مردم چنين استنباط كنند كه اين مشكلات اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي كه در جامعه‌شان است، از جانب دين است نه از جانب حكومت.
 
علما از ناحيه حكومت‌ها از دو نظر دين را تحت فشار مي‌ديدند؛ يكي از نظر روحيه استبدادي و خودكامگي حكومت‌ها و ديگري از اين نظر كه به امنيت و آبادي مردم توجهي نمي‌كردند. بنابراين حفظ آبروي دين و برداشتن پرده از چهره حقيقي اينگونه حكومت‌ها يكي از دغدغه‌هاي اصلي علماي مذهبي بود. مضافاً بر اينكه در عصر مشروطه شاهد تلاقي و يك نوع همسايگي با تمدن جديد بوديم كه در آن پيشرفت و آباداني وجود داشت و گروه‌هايي با عنوان منورالفكر آن را تبليغ مي‌كردند كه اين تمدن ماهيت غيرديني داشت. بنابراين از ناحيه اين افراد تبليغات سويي به مذهب و دين رواج داشت. علما در اين مرحله وارد عمل شدند تا نشان بدهند كه دين هيچگونه تعارضي با تمدن و پيشرفت ندارد، چنانكه تمدن اسلام سايه‌اي از دين هست و به علاوه به جريان منورالفكر هم نشان دهند كه برداشت اينها از دين اشتباه است كه تصور مي‌كنيد دين مانعي براي رشد و ترقي محسوب مي‌شود. اينها دغدغه اصلي روحانيون بود. 

راه‌حل اين دغدغه‌ها چه بود؟
برخي از آنها همنوايي با جرياناتي كه از خارج آمده است را پيشنهاد مي‌كردند و تصور مي‌كردند آنها در گفتارشان صادق‌اند، ولي عمداً ديدند كه هيچ نوع صداقتي ندارند. راه‌حل ديگر اين بود كه حكومت را به شكل مشروطه تبديل كنيم.
راه‌حل ديگر كه راه‌حل شيخ شهيد، شيخ فضل‌الله نوري است كه از طريق متمم قانون اساسي مطرح كردند. اينها راه‌حل‌هايي است كه مطرح شده است. اين راه‌حل‌ها نشان داد نتيجه‌اي كه علماي دين انتظار داشتند به بار نيامد، زيرا عملاً يك حكومت غيرديني سكولار استبدادي از نوع ديكتاتوري روي كار آمد. 

به نظر شما علت اين ناكامي با تمام هزينه‌هاي آن چه‌‌بود؟
نظر من اين است كه علماي دين در نظام‌سازي سياسي بايد كاري مي‌كردند كه نكرده بودند و صرفاً يك نوع حركت اصلاحي انجام دادند و تصورشان بر اين بود كه اين مدل‌هاي موجود را رفو كنيم و به اين ترتيب مي‌توانيم مشكل را حل كنيم، ولي عملاً ديدند كه نشد و بايد بروند به سوي نظام‌سازي. تصور من اين است كه اين حركت به سوي نظام‌سازي تحول در انديشه علما بود كه بعد از مشروطه ايجاد شد كه به صورت عيني در نهضت امام خميني(ره) قابل مشاهده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار