
در اروپاي قرون گذشته، اكثر خانوادههاي سلطنتي حاكم بر كشورها، روابط نزديك و خويشاوندي با يكديگر داشتند. همين امر موجب شد سيستم و مشي ديپلماتيك اروپايي به تدريج، خصوصيات خاص خود را بيابد كه تا اواخر قرن نوزدهم، اين خصوصيات تغيير نكرد. در حقيقت منافع سلسلههاي بزرگ امپراتوري و خانوادههاي حاكم، تأمين و متقابلاً رعايت ميشد. بر اين اساس، دولتهاي اروپايي با توجه به منافع متقابل و خواستههاي پادشاهان، به اين نتيجه رسيده بودند كه با ايجاد «موازنه قدرت» و متعادل كردن نيازهاي گروهي در قالب كشورها، امكان سازش و تفاهم بيشتر است. اين شيوه ديپلماسي كه در يك محيط بسته و خانوادگي انجام ميشد، به تدريج يك شيوه روابط سياسي در حقوق بينالملل به وجود آورد.
اولين گام براي فروپاشي نسبتهاي ديرينه با ورود دولت روسيه به جامعه بينالمللي، همبستگي خانوادههاي بزرگ سلطنتي اروپا مورد تهديد قرار گرفت زيرا اين دولت مسبب كلي تجزيه عثماني و ايجاد مسئله مشرق و بالمآل براي باز كردن راهي به سمت اروپاي مركزي با همكاري دولتين پروس و اتريش در زمان فردريك دوم و ماري ترز، موجبات تقسيم لهستان را فراهم آوردند و اين مسئله در سالهاي ۱۷۷۲، ۱۷۹۳ و ۱۷۹۵ سه بار در تاريخ لهستان تكرار شد.
دوره آخر قرن هجدهم، در تاريخ اروپا و مستعمرات اروپاييان در امريكا، دوره شروع انقلابهايي عظيم است كه از بسياري جهات، اوضاع جهان را به كلي تغيير داده است و در همين دوره، اولين گامها براي در همريزي نظام سلطنتي خانوادههاي بزرگ اروپا برداشته ميشود.
دومين گام دومين حادثهاي كه باعث از هم پاشيدگي نسبتهاي ديرينه خانوادههاي بزرگ و حكومتي اروپايي شد، وقوع انقلاب كبير فرانسه در سال ۱۷۸۹ بود كه قدرت استبدادي سلاطين را در فرانسه و ساير ممالك اروپا، از ميان برد و به برقراري جمهوري موفق آمد. هر چند در اين ميان مقاومتهايي شكل گرفت اما در نهايت اين مقاومتها شكننده بودند تا بدانجا كه نظامهاي جمهوري و غيروابسته در حالتي كلي در جهان مستقر شد.
تاريخ براي امروز پس از وستفاليا و استقرار نظام اروپايي ملت –دولت (Nation - State) و تسري آن به سرتاسر جهان، در اواخر دهه ۱۹۹۰، شاهد ظهور نظام پساوست فاليايي هستيم كه اين نظام پساوستفاليايي با شكلگيري اتحاديه اروپا بهوجود آمد.
اتحاديه اروپا، گامي اساسي در جهت تشكيل مجدد نوعي خانواده پيوسته اروپايي در اشكال جديد بود. هر چند بيشتر صبغه اقتصادي داشت و هنوز هم صبغه سياسي به خود نگرفته است اما بحرانهاي پيش رو در اروپا ميتواند شبيه همانگامهايي باشد كه به فروپاشي نسبتهاي ديرينه خانواده اروپايي انجاميد.
اروپا و غرب، در طول تاريخ، بارها درصدد تأسيس خانواده پيوسته حكومتي بر جغرافياي خود برآمدهاند و هر بار اين خانواده تهديدهاي متعددي را منبعث از همان نظام جهانياي به خود ديده است كه خود، پايهگذار آنها بوده است. بدون ترديد، تهديدات و ماهيت آنها از يك سو و آينده پژوهشهاي تافلر و هممسلكانش از سوي ديگر، نشان از آيندهاي پر تنش و بحراني براي اتحاديه اروپا دارد. خاص آنكه جهان موج سومي، رو به سوي بازتوليد و بازتعريف هويتهاي متكثرتر و محليتري دارد كه در برابر اين اتحاد فربه مقاومت ميكند تا آنجايي كه پيروز شده و نظم جديد خود را مستقر كند.