
اين محله يك زماني صداي پنجه صبا را در كوچههاي خود ميشنيد، ولي حالا ديگر صداي درفش و چكش اين پير پينهدوز هم در تمامي صداهاي اين روزهاي تهران گم شده است. ابتدا نميخواست با من صحبت كند، از حرف زدن امتناع ميكرد، ولي وقتي اصرارهاي من را ديد دلش نرم شد و با يك حالت بيتوجهي شروع به صحبت كرد. هر دو سه كلمه كه حرف ميزد، ميگفت:«من حرفي براي اينكه تو بنويسي و به دردت بخورد ندارم، اين حرفها را به نفرات قبل از تو هم گفتم، دردي را از من دوا نميكند.»
خيلي بيحوصله نشان ميداد، اين بيحوصلگي را ناشي از نااميدي در او ديدم، نا اميدياش از بيحوصلگي بيشتر عيان بود، اول فكر كردم اين بايد از اقتضائات سنش باشد، شخصي ۷۰ ساله مانند او الان بايد در منزل استراحت كند نه اينكه همچنان براي اداي قرضش كه در حدود ۴ ميليون تومان است همچنان كار كند، اين قرض را هم بيماري و خرج درمانش براي او به بار آورده است.
ستونها به ۱۲ رسيده! ولي باز به دنبال دليل نااميدياش بودم. در بين ستونها چهرهاش خيلي مشخص نبود، حتماً پيش خودتان ميپرسيد مگر مغازه اين بنده خدا چقدر بزرگ است كه در بين ستونها او را ميديدي! اشتباه نكنيد مغازهاي بسيار كوچك و قديمي در حدود ۴ يا ۵ متر كه از شدت قديمي بودنش و موافقت نكردن و اجازه ندادن صاحب ملك با بازسازي يا حداقل درست كردن سقف، مجبور است هر چند وقت يكبار براي جلوگيري از ريزش سقف يك ستون براي آن درست كند، ستونها الان به ۱۲عدد رسيده است!
هر چه اصرار كردم دليل نااميدياش را برايم تعريف نميكرد(خب، حتماً مرا محرم رازش نميدانست، حق هم دارد من جاي نوه نداشتهاش بودم). آن را به گراني و مسائلي از اين دست حواله ميداد ولي بالاخره اين مسائل و مشكلات را آدمي يك جور پشت سر خواهد گذاشت، دليل چيز ديگري است!
از وجدان در كاسبي و انصاف سؤال كردم، خيلي ساده جواب داد:« اصلاً باوجدان و منصف بودن در كار خيلي ساده است حداقل از شارلاتان بازي به مراتب راحت تر و ساده تر است. همين كه از كارت ندزدي، همين كه پدر و مادر بيامرزي از خدا بگيري، همين كه دعاي عاقبت بهخيري از مردم بگيري برايت كافي است، همين ميشود ندزديدن در كار، همين ميشود با وجدان و منصف بودن.»
بخشش به نيازمندان در عين بدهكاري! با تمام اين اوصاف كه از ظاهر او هويدا بود ولي به اجبار من و از روي كراهت مسئلهاي را بازگو كرد كه هر پنج شنبه و جمعه هر چه كار ميكند فقط پول مواد مصرفي كفشها را از مشتريهاي نيازمند ميگيرد و اجرت آن را نميگيرد يا اگر بگيرد پول آن را به افراد مستحق كمك ميكند. چند وقت پيش به امامزاده داوود رفته بود، خيلي خوشحال بود از زيارت. به خاطر همين، وعده مسافر كردن يكي از دوستان نيازمندش را به امامزاده داده بود كه با همين پولها روانهاش كند.
به گفته خودش، در خيابان به كفشهاي مردم نگاه نميكند! اين مرد هميشه نگاهش به آسمان است، دلش دريايي است، اين را دستهاي چروكيده و پينه بستهاش ميگويد.
از او پرسيدم:« قصد نداشتي در جواني كار توليدي انجام دهي، چون اكثر كفاشها اين ايده توليد را هميشه در ذهن خود دارند؟» با بغضي كه تلاش ميكرد نتركد به من گفت:« من فرزندي ندارم».
سرانجام راز غم نااميدياش بر ملا شد. رازي كه توانسته بود پس از گذشت عمري همچنان روي قلبش سنگيني كند. شايد اگر اين فرد داراي اولاد بود مسير زندگي يا شكل زندگياش به كلي تغيير ميكرد، شايد اگر پيش ساير دوستانش بنشيند آنها به او اين جمله معروف را بگويند كه« فرزندان ما مگر چه گلي به سر ما زدهاند كه تو نداري از آن ناراحتي؟!» ولي اين جملات دل پيرمرد پينه دوز نوشته ما را آرام نميكند.
قصد نصيحت ندارم چون خيلي سنم براي اين صحبتها كم است ولي ببينيد فقط حضورمان براي آنها(والدين) چقدر مهم است چه رسد به مفيد بودنمان!
در آخر پرسيدم:« تقاضايي، كاري نداري انجام بدهم؟» با عزت نفس جواب داد:« هيچ تقاضايي ندارم، خوشبختانه در گذشته سفر زيارتي رفتهام (هر چند هر مسلماني براي اين بلاد دلش پر ميكشد) و حالا منتظر سفر آخرت هستم !»
از اين عزت نفسش خوشم آمد، شايد شيريني اين كلامش تمام تلخي طول صحبت با او را از دلم بيرون كند. از او خداحافظي كردم حتي بدون اينكه نامش را پرسيده باشم.
خداحافظ پير پينه دوز. . .