سيد صادق جامي خراساني:«غلامحسن عنايتي» از نحوه جبهه رفتن و مجروحيتهايش ميگويد، از اينكه دوبار او را شهيد اعلام كردهاند اما به دنيا بازگشته است. با اين جانباز 70درصد به گفتوگو نشستيم.
وضعيت فرهنگي و مذهبي روستاي حماملو قبل از انقلاب چگونه بود؟
چون پدر من روحاني بود از همان كودكي مسائل مذهبي در منزلمان از اهميت بالايي برخوردار بود. زماني كه من چشم به دنيا باز كردم، پدري با لباس روحاني داشتم كه در قم درس ميخواند. چون «حماملو»، روستايي دورافتاده بود و بين خلخال و رشته كوههاي البرز قرار گرفته است، پدرم مجبور بود مدتي در قم و مدتي در روستا باشد.
در روستا اعلاميههاي امام (ره) به دست مردم ميرسيد؟ من در سني نبودم كه در مسائل سياسي قاطي شوم. از سال پنجم ابتدايي كل خانوادهمان به قم رفتيم. در قم در مدرسه چون خانواده روحاني بوديم ما را اذيت ميكردند، كلاً بچههاي روحانيها را اذيت ميكردند. مدير مدرسه دنبال بهانهاي بود كه ما را تنبيه كند. ما بهداشت را خوب رعايت ميكرديم. گرفتن ناخن در خانواده ما معمول بود و هر هفته كوتاه ميكرديم اما در مدرسه باز هم بهانه ميگرفتند و ما را تنبيه ميكردند. در جريان مبارزه با رژيم شاه برادرم تعريف ميكرد كه ساواكيها مردم انقلابي را ميگيرند و در زندان شكنجه ميكنند. زمان شاه اعلاميهها از طريق حجرهاي در مسجد سيدها به دست برادر بزرگم ميرسيد و بعد آنها ميرفتند و پخش ميكردند. از بالاي پشتبام مسجد به بالاي سقف بازار ميرفتند و از داخل سوراخهاي آفتابگير بازار اعلاميهها را به پايين ميريختند. چون مأموران پايين بودند نميتوانستند دنبالشان بيايند. ابتدا كه سنم كم بود درست درك نميكردم كه برادرم چه كار ميكند اما كم كم فهميدم. بعد از انقلاب برادرم در پايگاه بسيج دو طفلان مسلم و در جريان مبارزه با منافقين كشته شد. زماني كه بچههاي سپاه براي مراسم ختم آمدند مرا همراه خود به پايگاه بردند و شروع فعاليتهاي من از آنجا بود.
از ورود خود به جبهههاي جنگ و دفاع مقدس بگوييد. ما در پايگاه بسيج بوديم كه بچهها براي دوره آموزشي ميرفتند و به جبهه اعزام ميشدند. بعضي از بچهها در منطقه عملياتي شهيد ميشدند. ما در گروه سرود بوديم و زماني كه شهدا را ميآوردند و در مراسم تشييع جلوي در منزل شهيد نگه ميداشتند، ما سرود ميخوانديم.
با ديدن دوستانم كه به جبهه ميروند و ميآيند خيلي علاقهمند شدم به مناطق جنگي بروم. اما سن من پايين بود و راه نميدادند. پدرم به جبهه غرب و كردستان رفته بود و ما با مادرمان زندگي ميكرديم. مادرم آن زمان فقط تركي بلد بود و فارسي صحبت نميكرد. مسئولان پايگاه فارس يك فرم به ما داده بودند كه پدر و مادرمان امضا كنند. پدرم كه جبهه بود. مادرم را به پايگاه بردم. مسئول پايگاه هرچه ميپرسيد من برعكس به مادرم ميگفتم.
مادرم ميگفت همسرم به جبهه رفته است، چرا پسرم برود؟ به مسئول ميگفتم مادرم ميگويد پدر اين رفته اشكال ندارد خودش هم برود. فرم را از قبل پر كرده بودم. به مادرم گفتم مسئول پايگاه ميگويد اگر ميخواهيد كه نرود بايد اينجا را امضا كنيد كه ما بفهميم ايشان نبايد برود. خلاصه هر سؤالي كرد بر عكس ترجمه كردم، در نهايت مادرم امضا كرد و من به آنها دادم.
فرداي آن روز ميخواستند ما را براي آموزش به تهران ببرند. من كيف و وسايلم را نصف شب جمع ميكردم كه مادرم بيدار شد و گفت چه كار ميكني؟ گفتم حالا كه اجازه ندادي به جبهه بروم، ميخواهم به خونه خالهام بروم. مادرم رفت خوابيد اما بعد از نماز صبح با آب و قرآن آمد و گفت فكر كردي مادرت نميفهمد كه ميخواهي به جبهه بروي؟ ديگر خودش مرا راهي جبهه كرد.
ما در پادگان ۲۱ حمزه آموزش ديديم. بعد ما را با هواپيما به اميديه اهواز اعزام كردند. در آنجا يك سري جعبه به ما دادند كه بعد فهميديم داخل آنها اسلحه است. به هر كدام از ما يك كلاشينكف دادند ولي فشنگ ندادند. از فرودگاه به انرژي هستهاي اهواز رفتيم و تعدادي فشنگ دسته دوم دادند و خشاب اسلحهها را پر كرديم.
اولين عملياتي كه در آن به عنوان رزمنده شركت كرديد چه بود؟ ورود ما مصادف شد با مرحله اول عمليات اليبيتالمقدس كه همراه يك گردان ۴۵۰ نفره از قم بوديم. چون اولينبار بود در جنگ و عملياتي شركت ميكردم، براي من سؤال بود وقتي رفيقانم ميافتادند چرا بلند نميشوند؟ يا وقتي گلوله از كنار گوشمان رد ميشد فكر ميكرديم زنبور يا مگس است. شهدا را ديده بوديم كه به شهر ميآوردند اما درك نميكرديم چرا شهيد شدند. اما در مرحله اول و دوم عمليات كه شركت كردم كم كم متوجه شدم. البته تأثير منفي نداشت بلكه مثبت بود. حتي همين الان هم برايم سؤال است كه چطور آن روز از تير خوردن و زخمي يا شهيد شدن نميترسيديم. در مرحله دوم عمليات اليبيتالمقدس جايي به نام گذرگاه شهدا خود من هم گلوله خوردم. منطقهاي كه ابتدا به آن ميگفتند گذرگاه مرگ بعد بچهها نام گذرگاه شهدا را روي آن گذاشتند.
بين جاده اهواز- خرمشهر بعثيها يك مثلثي زده بودند كه بايد از آنجا عبور ميكرديم. در حال عبور از گذرگاه خود من هم گلوله خوردم و به زمين افتادم. تازه متوجه شدم كه چرا بعضي از بچهها ميافتند. به زحمت خودم را به يك چاله كه آنجا بود رساندم. از ساعت ۷ تا ۹ شب داخل چاله بودم تا اينكه مرا داخل يك جيپ ارتش كه در حال برگشت بود انداختند. هنوز ۲۰۰ متري فاصله نگرفته بوديم كه يك گلوله توپ جلوي جيپ خورد، با چشم خودم ميديدم كه چرخهاي جيپ جلوتر از ما حركت ميكرد و جيپ ناگهان واژگون شد و ما تا ساعت ۱۰ صبح بيهوش و زخمي روي زمين افتاده بوديم. آنجا دوباره تركش خورده بودم و خون از بيني و گوش و دهان من ريخته بود.
صبح ما را به عنوان شهيد پشت نيسان انداختند و به سردخانه بردند. پشت در سردخانه پيرمردي با گلابپاش شهدا را خوشبو ميكرد و يكي يكي داخل پلاستيك ميگذاشت. همينطور كه بيهوش افتاده بودم تا گلاب به صورت من پاشيدند احساس سردي كردم و كمي تكان خوردم، زماني كه چشمهايم را باز كردم پيرمرد گلابپاش را به زمين انداخت و داد زد بياييد، بياييد اين زنده است.
سريع مرا را به درمانگاه بردند. درمانگاه نزديك پلي بود كه روي كارون زده بودند. پلاكم را كنده بودند. روي سينهام هم با رنگ نوشته بودند شهيد اعزامي از قم، هر چه رنگ را ميشستند نميرفت.
خبر به خانوادهتان هم رسيد؟ در قم مكاني است كه شهداي آزادسازي خرمشهر را دفن كردهاند، تنها كسي كه اسم او به عنوان شهيد آمده بود ولي جسدش نيامده بود من بودم. برادرم به تعاوني سپاه آمده و ميپرسيد جسد برادرم نيامده است.
من كه به هوش آمدم مرا به درمانگاه و از آنجا به بيمارستان شيراز بردند، دو هفته در شيراز بستري بودم، بعد تازه توانستم به خانوادهام خبر بدهم كه زندهام.
كي دوباره به جبهه برگشتيد؟ بعد كه به قم برگشتيم يك ماه بستري بودم و در اين مدت دوبار جراحي شدم، يكبار گلوله را با جراحي از بالاي زانوي چپم درآوردند، يكبار هم براي ترميم جراحي كردند، هنوز بخيه را نكشيده بودند كه دوباره به جبهه برگشتم.
از ديگر عملياتهاي مهمي كه شركت كردم والفجر مقدماتي بود. مدتي در گيلانغرب بودم. سپس در عمليات والفجر چهار شركت كردم. آنجا دوباره زخمي شدم كه جانباز ۷۰ درصد شدم. البته در والفجر مقدماتي هم زخمي شدم. يك عراقي ميخواست با سيمينوف به قلبم شليك كند اما به دستم خورد. تير از بازويم عبور كرد و از آن طرف درآمد. در عمليات والفجر ۴ كه در منطقه پنجوين بود در خاك عراق عمليات شد. در اين عمليات يكي از گردانها نتوانست خط را بشكند و ما به كمك آنها رفتيم. در مسير هواپيماهاي عراقي منطقه را بمباران ميكردند كه نشود به آن گردان تداركات برسانيم اما الحمدالله با كمك رزمندگان اعزامي قم خط شكسته شد.
بعد از تثبيت خط هنگامي كه داشتيم برميگشتيم به مقر، هشت فروند هواپيماي عراقي آمدند و دوباره بمباران كردند. يك بمب دقيقاً در ۲ متري من افتاد. يكي از دوستانم ميگفت بر اثر انفجار سه، چهار متر در هوا چرخ خوردي و افتادي. يادم ميآيد كه شنيدم بچهها ميگفتند افراد بالاي تپه شهيد شدند، برويد بچههاي پايين را بياوريد. بعد از تخليه آنها ما را روي برانكارد گذاشتند ببرند. ما را جلوي بهداري گذاشتند. آنجا دوباره هواپيماي دشمن آمد و تيراندازي كرد و يك تير به زانوي من خورد، از آنجا ما را به سنندج بردند و يك هفته بيهوش بودم. بعد كه به هوش آمدم از سنندج به بيمارستان نمازي شيراز منتقلم كردند و چند ماهي آنجا بستري بودم.
مجروحيتم خيلي بالا بود، يك تركش ۷۵۰ گرمي از سمت راست لگن خورده بود و از شكم من بيرون زده بود. مجبور شدم مدت بيشتري را در شيراز بمانم، خيلي در آن چند ماه اذيت شدم، آنجا آب نميدادند، يكبار هم براي عمل جراحي برده بودند كه از ساعت ۶ تا ۱۱ صبح زير عمل بودم تا اينكه دكتر اعلام ميكند كه تمام كردهام. داخل اتاق عمل ملافه را رويم ميكشند. روي شكمم چسب ميزنند و ميروند.
نظافتچي كه اتاق را تميز ميكرد، دوباره من بيدار شدم و سريع داد زدند و دكتر برگشت. وقتي هوشيار شدم دكتر پرسيد در اين ۲۰ دقيقه كه ما اتاق را ترك كرده بوديم به كجاها رفته بودي؟
دكتر گفت من شكم و رگها را رها كردم و ديگر بخيه نزدم. چطور شده است كه رگهاي تو خونريزي هم نكرده است. مشخص است كه روح در جسم تو نبوده است. تازه برگشتي.
عمل جراحي ادامه پيدا كرد و تا ساعت ۶ عصر طول كشيد البته دكتر تا ساعت ۱۲ شب كنارم ماند.
پس از عمليات لگن پاي من ثابت شد. زانويم مصنوعي شد و ديگر نميتوانستم حضور فيزيكي داشته باشم.
بعد از آن به خاطر وضعيت وخيمم مرا به تهران آوردند ولي بيمارستان لبافينژاد نميپذيرفت و ميگفت دارو به بدن اين جواب نميدهد، در نهايت قبول كردند و در يك اتاق ايزوله بستريام كردند. درمان و دارو ديگر جواب نميداد. رئيس بيمارستان گفته بود ۲۰ روز بيشتر زنده نميماند.
آقاي هاشمي رفسنجاني در ديداري كه از بيمارستان و جانبازان داشت، پرسيد چرا اينها را به خارج نميفرستيد؟ رئيس بيمارستان گفت امكان زنده ماندن اينها ۵۰ درصد است، گفت پس سريع اينها را اعزام كنيد و در عرض ۴۸ ساعت همه به خارج اعزام شديم. مرا به اتريش فرستادند و ۱۰ ماه آنجا بودم و مرا ۱۱ بار عمل جراحي كردند. كليه و يك متر و نيم از رودهام را تخليه كردند، مثانه كاملاً از بين رفته بود، ۱۲ تا شلنگ داخل معده من بود، خواست خدا بود كه با اين وضعيت باز هم زنده ماندم.