
احمد كاظمزاده: مثل هميشه سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ماه ۱۳۹۱برابر با ۱۵ مه ۲۰۱۲ ميلادي روزي متفاوت براي فلسطينيها به عنوان ساكنان اصلي فلسطين و صهيونيستها به عنوان مهاجران و اشغالگران اين مرز و بوم بود، زيرا در اين روز فلسطينيها به روال سالهاي گذشته با برگزاري تظاهرات و تجمعات اعتراض آميز كه در برخي موارد با درگيري با اشغالگران صهيونيست همراه بود، با يادآوري خاطره تلخ ۱۵ مه ۱۹۴۸ كه به اشغال ۷۸ درصد خاك فلسطين و اخراج نزديك به ۸۰۰ هزار نفر از آنها انجاميد، بر آزادي سرزمينهاي اشغالي خود و حق بازگشت آوارگان فلسطيني كه تعداد آنها امروزه به بيش از ۵ ميليون نفر افزايش يافته است تأكيد كردند اما در مقابل صهيونيستهاي مهاجر دقيقاً همين روز را با تمام آثار و تبعاتي كه در پي داشته مثل هميشه به عنوان روز استقلال جشن گرفتند و بدين ترتيب بر ادامه اشغال خود مهر تأييد زدند.
اشغال فلسطين نتيجه پروسهاي بود كه در سال ۱۸۹۷ ميلادي در شهر «بال» سوئيس شروع شد و طي مراحلي با قيموميت انگلستان بر فلسطين و صدور اعلاميه شوم بالفور در سال ۱۹۱۷ ميلادي مقدمات حضور صهيونيستها در فلسطين و واگذاري اين سرزمين به آنها فراهم شد تا اينكه سازمان ملل متحد در تاريخ ۲۹ نوامبر سال ۱۹۴۷ ميلادي نزديك به يك سال قبل از وقوع فاجعه دردناك اشغال فلسطين در سال ۱۹۴۸، قطعنامه شماره ۱۸۱ خود را در مورد فلسطين صادر و اين كشور را ميان يهوديها و عربها تقسيم كرد. رأي ۳۳ كشور از جمله امريكا و انگليس و كشورهاي اروپايي به اين قطعنامه مثبت بود و ۱۳ كشور به آن رأي مخالف و ۱۰ كشور هم رأي ممتنع دادند.
در واقع كشورهاي غربي اعم از اروپايي و امريكايي با كمك به تشكيل دولت يهود در فلسطين ميخواستند هم از شر يهوديان در كشورهاي خود رهايي پيدا كنند و هم اينكه با كاشتن اسرائيل درخاورميانه و قلب جهان اسلام كشورهاي عربي و اسلامي اين منطقه را با رژيم نوپاي اسرائيل درگيرسازند و از اين طريق بر سلطه خود بر اين منطقه ادامه دهند. البته دراين ميان دو ديدگاه ديگر هم مطرح است كه يك ديدگاه، يهوديان ساكن غرب را متغير و علت مستقل فرض ميكند كه با اعمال نفوذ خود در مراكز قدرت، غرب را به حمايت از اشغال فلسطين مجبور كردند و ديدگاه ديگر اشغال فلسطين را نتيجه بده بستان بين غرب مسيحي و يهوديان آواره ميدانند.
اما آنچه كه در اين ميان مسلم است اينكه اشغال فلسطين با هر طرح و نقشهاي كه صورت گرفته باشد، اكنون در تأمين اهداف راهبردي به بنبست خورده است، زيرا از يكسو اسرائيل به علت شكست در جنگهاي ۲۲ و ۳۳ روزه قدرت و توان بازدارندگي خود را از دست داده و غرب ديگر نميتواند همچون گذشته روي آن حساب بازكند و از ديگر سو با آغاز و ادامه موج بيداري اسلامي و جنبشهاي انقلابي در كشورهاي عربي كه درعين حال رنگ و لعاب ضدصهيونيستي به خود گرفته، كشورهاي غربي نيز براي حفظ منافع خود در منطقه در برابر انتخاب بين دو گزينه ملتهاي منطقه و اسرائيل قرار گرفتهاند و بنابراين مثل سابق نميتوانند از اسرائيل به راحتي حمايت كنند.
مجموعه اين شرايط موجب شده كه رژيمصهيونيستي سياست انزوا و عزلت را در پيش بگيرد و با ديواركشي به دور خود، استراتژي دفاعي را در دستور كارخود قرار دهد. اين در حالي است كه موقعيت فلسطينيها هم در داخل به علت افزايش جمعيت فلسطينيهاي داخل اراضي اشغالي سال ۱۹۴۸ موسوم به اسرائيل و هم در منطقه به علت موج بيداري اسلامي در حال تقويت شدن است و بيش از پيش فلسطينيها را به آينده اميدوارتر كرده است.