
سختكوشياش زبانزد اهالي محل است. در همان خيابان مشكين دشت خاله اشرف با پيكان مدل ۷۵ خود از راه ميرسد تا به سمت محل كار و باغش حركت كنيم.
وارد باغ كه ميشوي فقط سرسبزي و طراوت است كه به صورت ميخورد. صورت آفتاب سوخته خاله اشرف گواه ساعتهاي طولاني است كه در زير هرم آفتاب فقط كار كرده و كار. «اشرف بهرامي» با ۴۹ سال سن، ۱۴ سال است كه به تنهايي بار يك خانواده را بر دوش ميكشد و نان آور و سرپرست خانواده است. ۱۴ سال است كه نگذاشته سه فرزندش كم و كسري در زندگي داشته باشند. بچههايي كه تنها دلگرمياش در زندگي هستند و هر وقت صحبت از فرزندانش ميشود با افتخار سرش را بالا ميگيرد و از اهل و سالم بودن بچههايش ياد ميكند و ميگويد ميخواهم زماني كه نبودم بگويند اين بچهها را من تربيت كردهام.
باد ميوزد و نهالها و درختان انگار براي خاله اشرف دست تكان ميدهند و هر كدام ميخواهند براي دستبوسي بر دستهاي پينه بسته باغبانشان پيشقدم شوند. خاله اشرف ميگويد هر صبح كه به باغ ميآيد تمامي درختان را بغل ميكند و ميبوسد. خاله اشرف ۱۰ سالي ميشود كه كشاورزي و باغباني ميكند. قبل از اين كار هم ۱۰ سال در خدمات بيمارستان كار كرده است اما پدرش كه به منطقه مشكين دشت آمده و كشاورزي را شروع كرده او هم همراه پدر به اين كار مشغول شده است.
خاله اشرف ميگويد: اوايل در زمينهاي كشاورزي كارگري ميكرده اما بعد از مدتي ميبيند كه كارگري صرف ندارد و خودش با پساندازي كه داشته ۲ هزار متر زمين را اجاره ميكند و مشغول به كار ميشود. از ساعت ۵، ۶ صبح تا ساعت ۸، ۹ شب در باغش مشغول كار است. زودتر از طلوع خورشيد ميآيد و ديرتر از غروبش به خانه برميگردد. خورشيد تنها همدمش در ساعتهاي كار است. عشق ميكارد و محبت برداشتميكند.
خاله اشرف هر روز جداي از آب دادن به زمين، علفهاي هرز را ميكند و درختان را هرس ميكند و زمين را با بيل زير و رو ميكند و كودي پاي درختان ميريزد. ميگويد ديگر توان بيل زدن ندارم و براي اين كار بايد كارگر بگيرم كه وسعم به اين كار نميرسد و خودم مجبورم كجدار و مريز اين كار را انجام دهم و به نصفه بيلي كه ميزنم قانع باشم.
در زمينش ۲ تا ۳ هزار اصله درخت كاشته شده و براي به بار رسيدن و فروش هر اصله بايد دو سال تمام صبحها را شب كند تا بتواند يكي از اصلهها را بفروشد. براي سلامت زمينش هيچ كود شيميايي به خورد زمين نميدهد تا هم زمينش براي سالهاي متمادي قابل برداشت باشد هم محصولاتش از سلامت كامل برخوردار شوند.
اگر زمينش تشنه باشد و باراني نباريده باشد روزي ۳ تا ۴ ساعت بايد به درختان آب دهد و آب را هم ساعتي اجاره ميكند. زميني كه اجاره كرده بدون آب است و بايد هزينهاي جدا براي اجاره كردن آب كنار بگذارد. درختاني كه با هزار زحمت به بار نشانده را به دلال ميفروشد و دلالها بيشترين سود را در اين معامله ميبرند. خودش توان و رابطه پيدا كردن مشتري و بازار را ندارد و مجبور است محصولاتش را به دلالها بفروشد. ميگويد بستگي به وجدان دلال دارد كه چگونه حساب و كتاب كند، همه جوره دلالي پيدا ميشود.
خاله اشرف منتظر است تا فصل تابستان بيايد و در زمينش صيفيجات بكارد. با كاشت و برداشت صيفيجات هم خرج خانه خود را پايين ميآورد هم با فروشش كمك خرجي براي خانه پيدا ميكند. خاله اشرف ميگويد: غروبها خانوادهها به باغ ميآيند و از سرسبزي و طراوتش استفاده ميبرند.
از وزارت كشاورزي گلهمند است و ميگويد كمكي نميكنند و گفتهاند به زمين زير يك هكتار سهميهاي نميدهند و بايد قرارداد زمين را بياوري كه اين هم هزينههاي ديگري مثل محضر را با خود به همراه دارد كه باعث ميشود از خير گرفتن تسهيلات بگذرد. هر چند به وزارت كشاورزي اميدي ندارد و دلش از دست دلالها پر است اما اميدوار است بتواند سرمايهداري را مجاب كند تا در زمينش سرمايهگذاري كند.
بعد مدتي كه از صحبتهايمان گذشته خاله اشرف راحتتر سفره دلش را باز ميكند و از صحبتهاي كاري فاصله ميگيرد و از خاطراتش ميگويد. تعريف ميكند رانندگي را از شوهر مرحومش ياد گرفته، همسرش به او اجازه ميداده پشت كاميون و جرثقيل بنشيند.
ميگويد الان مردش با اين هزينهها و فشار زندگي كم ميآورد چه برسد به زنها. ميگويد: فصلهايي كه زمان برداشت نيست و هزينهها مثل شب عيد بالاست چند نفري كه وضعم را ميدانند كمك ميكنند. به اينجا كه ميرسد چيز بيشتري نميگويد. به دستهايش نگاه ميكند انگار كه ياد بچههاي ۱۸، ۱۶ و ۲۳ سالهاش افتاده باشد. چشمانش برق و لبش لبخند دارد. خاله اشرف از زندگيش راضي است.