کد خبر: 466695
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۱۲:۴۶

به گزارش خبرنگار «جوان»، ساعت ۱۰ صبح روز سه‌شنبه ۱۲ ارديبهشت ماه راننده تاكسي در نزديكي سه‌راه آذري توقف كرد و به مسافرانش كه زوج جواني بودند گفت كه به مقصد رسيده‌اند. 

از زماني كه فريدون و شيما در كرج سوار تاكسي او شدند تا رسيدن به مقصد به جاده چشم دوخته و كلامي با هم حرف نزده بودند. تنها حرفي كه راننده با فريدون زده بود، توافق بر سر كرايه بود كه حالا او نمي‌خواست پول راننده را بدهد. 

راننده تاكسي وقتي ديد مسافرانش قصد دادن كرايه را ندارند با مأموران پليس تماس گرفت. مشاجره بين راننده تاكسي و دو مسافرش داشت بالا مي‌گرفت كه مأموران كلانتري۱۱۹ مهرآباد جنوبي خودشان را به محل رساندند. 

راننده تاكسي به مأموران گفت: شغل من مسافركشي است. اين زن و شوهر را در كرج سوار كردم و درباره كرايه هم با آنها توافق كردم. حالا كه به مقصد رسيده ايم نمي‌خواهند پول من را بدهند. مأموران پليس هم براي حل ماجرا راهي جز انتقال هر سه نفر به كلانتري نداشتند. 

اولين كسي كه قرار شد درباره ماجرا به مأموران توضيح دهد شيما بود. وقتي روي صندلي مقابل افسر پليس نشست آثار ضرب و شتم روي دست‌ها و صورتش نمايان بود. مأمور پليس هنوز سؤال خودش را مطرح نكرده بود كه ناگهان بغض شيما تركيد و راز يك جنايت را برملا كرد. 

شيما در حالي كه ضجه مي‌زد، ‌گفت خدايا مرا ببخش. من با دستان خودم كودك خردسالم را كشتم. اميرحسين من بي‌گناه بود. . . 

مأموران پليس كه مقابل يك سناريوي جنايي قرار گرفته بودند، قاضي رسولي بازپرس كشيك قتل را از ماجرا باخبر كردند. شيما اين بار بايد راز جنايتي را كه در سينه داشت مقابل بازپرس برملا كند. او گفت سه سال قبل با فريدون كه ۱۴ سال از من بزرگ‌تر است، ازدواج كردم. ما در يكي از شهرهاي غربي زندگي مي‌كرديم اما شوهرم بيكار بود. براي همين براي پيدا كردن كار راهي كرج شديم. 

فريدون كارگري مي‌كرد و زندگي آرامي داشتيم تا اينكه من باردار شدم و پسرمان- اميرحسين- به دنيا آمد. در حالي كه انتظار داشتم با تولد بچه‌مان زندگي‌مان شيرين‌تر شود در عوض سختگيري‌هاي او هر روز بيشتر مي‌شد و بر سر مسائل جزيي به من ايراد مي‌گرفت و كتكم مي‌زد. 

بدرفتاري‌هاي او از ۱۳ فروردين ماه امسال بيشتر شد به طوري كه به من بدگمان شده بود. او گاهي به وجود اميرحسين هم شك مي‌كرد و مرا كتك مي‌زد. زن جوان در توضيح حادثه گفت: شامگاه يك شنبه ۱۰ ارديبهشت فريدون مرا به شدت كتك زد و از خانه بيرون رفت. اميرحسين آن شب خيلي بي‌تابي مي‌كرد. 

من عصباني شدم و فكر كردم همه بدبختي‌هاي من به خاطر وجود او است. در يك لحظه روسري ام را دور گردنش فشار دادم. ناگهان متوجه شدم بچه‌ام نفس نمي‌كشد. بدنش سرد شد و دنياي پيش چشم‌هايم تار شد. همان لحظه فريدون به خانه آمد و ديد دارم بر بالين كودك گريه مي‌كنم. وقتي متوجه ماجرا شد اميرحسين را بغل كرد تا او را به بيمارستان ببرد اما ديگر دير شده بود. . . 

زن جوان ادامه داد: شوهرم دوباره مرا كتك زد. اگر بچه را به بيمارستان مي‌برديم گرفتار پليس مي‌شديم، به خاطر همين تصميم گرفتيم جسد او را جايي پنهان كنيم. او را بغل كرديم و در كنار رودخانه‌اي رها كرديم و به خانه برگشتيم. در اين مدت هم عذاب وجدان داشتم تا اينكه به همه چيز اعتراف كردم. 

پس از اعتراف‌هاي زوج جوان تيمي از مأموران اداره دهم پليس آگاهي تهران راهي كرج شدند و در بررسي‌هاي خود متوجه شدند جسد كودك خردسال بامداد ۱۱ ارديبهشت از سوي مأموران پليس كرج كشف شده است. 

سرهنگ كارآگاه آريا حاجي‌زاده، معاون مبارزه با جرايم جنايي پليس آگاهي تهران بزرگ گفت: پس از اعتراف متهمان، قرار بازداشت موقت براي هر دو متهم صادر شد و با توجه به وقوع جنايت در استان البرز، به دستور بازپرس شعبه پنجم دادسراي امور جنايي تهران متهمان پرونده در اختيار پليس آگاهي استان البرز قرار گرفتند. 

گفت‌وگو با سميه، مادر امير حسين 

* چرا گريه مي‌كني ؟
اميرحسين كوچولويم با دستان خودم كشتم.
*‌بچه خودت بود ؟
بله جانم و همه زندگي‌ام بود.
* پس چرا او را كشتي ؟
(سكوت مي‌كند اما صداي گريه‌اش به گوش مي‌رسد).
*‌نگفتي ؟
شوهرم خيلي به من مشكوك شده بود و هر روز به من گير مي‌داد. مي‌گفت بچه من نيست به همين خاطر آن شب وقتي از دستش كتك خوردم بچه هم خيلي گريه مي‌كرد كه يك لحظه شيطان فريبم داد و حاصل زندگي‌ام را تباه كردم.
* شوهرت معتاد است ؟
نه
* بعد از خفه كردن بچه ات پشيمان نشدي ؟
همان لحظه وقتي احساس كردم بدن اميرحسين سرد شده، پشيمان شدم اما خيلي دير بود.
* چه شد در كلانتري اعتراف كردي ؟
در اين چند روز عذاب وجدان مثل خوره به جانم افتاده بود. وقتي به كلانتري رفتم بغضم تركيد و موضوع را گفتم.
* الان چه احساسي داري ؟
دوست دارم بميرم. بدون اميرحسين زندگي برايم خيلي سخت است. 

گفت‌وگو با سعيد، شوهر سميه 

*‌شما هم كه گريه مي‌كنيد ؟
زندگي‌ام خراب شد اميرحسين كوچولويم را از دست دادم. گريه نكنم!
* همسرت مي‌گفت به خاطر سختگيري‌هاي شما و سوءظن شما پسرش را خفه كرده است ؟
من ايمان داشتم كه اميرحسين بچه خودم است اما وقتي عصباني مي‌شدم به او سختگيري مي‌كردم.
*‌چرا ؟
من همسرم را خيلي دوست دارم. بدون او حتي يك لحظه هم نمي‌توانم نفس بكشم. از عشق زيادي كه به او داشتم گير مي‌دادم. مي‌ترسيدم كه او را از دست بدهم.
من عاشق او بودم و حتي بدون رضايت خانواده‌ام با او ازدواج كردم. وقتي به كرج آمديم گاهي اوقات تلفن خانه ما زنگ مي‌خورد اما كسي جواب نمي‌داد. اين موضوع باعث شك من شد.
* فكر مي‌كني درست بود ؟
نه مي‌دانستم كه همسرم به من خيانت نمي‌كند اما دست خودم نبود.
*‌براي چه به تهران آمديد ؟
بعد از اين حادثه مي‌خواستيم در تهران كاري پيدا كنيم و محل زندگي‌مان را به تهران بياوريم.
*‌چرا وقتي همسرت اميرحسين را خفه كرد به كلانتري شكايت نكردي؟
گفتم كه من عاشق همسرم هستم. وقتي بچه‌ام را از دست دادم نمي‌خواستم همسرم را هم از دست بدهم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار