اما آنچه در این مسیر توجهی به آن نمیشود، موضوع نبایدهاست. توجه به نبایدها اگر نگوییم بیشتر، لااقل به میزان توجه به بایدها در مسیر تحقق دغدغه ياد شده اهمیت دارد. اهمیت این موضوع هنگامی روشن تر میگرددکه توجه داشته باشیم، یکی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی ضعف حافظه تاریخی است، بدان معنا که نه چندان توجهی به گذشته خویش و نه به تاریخ جهان و تجارب سایر کشورها دارد. از این رو بسیار مستعد تکرار اشتباهات گذشته و آزمودن چندباره آزمودههاست.
یکی از درسهای مهمی که تاریخ توسعه در ایران و جهان به ما میآموزد و در سیاستگذاری کلان سخت بدان نیازمندیم، تنظیم عقلانی نقش دولت در فرآیند توسعه اقتصادی است. دقت در تاریخ توسعه در ایران و بسیاری دیگر از کشورهای در حال توسعه نشان میدهد که دولت همواره مهمترین نیروی پیش برنده این فرآیند بوده است، به گونهای که به عنوان مثال بنیاد بسیاری از صنایع کشور در دوران رضاشاه توسط وی و با مالکیت خود او گذاشته شد. بعدها و با نقشآفرینی روزافزون نفت در اقتصاد سیاسی ایران، نقش دولت در توليد و مدیریت سرمایه و کار بیشتر و بیشتر شد تا جایی که دست مرئی دولت، دست نامرئی بازار را تا حد زیادی از کار انداخت. ناگفته پیداست که در دوران پس از انقلاب که نظریات چپ به گفتمان مسلط در اقتصاد سیاسی کشور شکل دادند نیز دولت بسیار فربه تر از گذشته شد و به مهمترین و چه بسا تنها نیروی فعال در اقتصاد کشور بدل شد، بنابراین با دقت در سیر تاریخ توسعه در ایران میتوان دریافت که نهاد دولت همواره تلاش داشته نقش حامی توليد، کار و سرمایه را ایفا نماید اما پرسش اساسی این است که آیا این حمایت همواره در راستای توسعه نیروهای بازار و منطق بازار بوده است یا در جهت فربه تر شدن و در نتيجه ناکارآمدتر شدن نهاد دولت و آشفتگی مناسبات اقتصادی؟ تاریخ توسعه در ایران نشان میدهد که دولتها در بسیاری مواقع حمایت را با مداخله حداکثری در اقتصاد يكي ميكنند و این امر زمینه را برای ناکارآمدی بسیاری از برنامههای توسعه اقتصادی فراهم ميكند تا جايي كه میتوان حمایت دولت از کار و سرمایه ایرانی را در دورههایی حمایت مخرب نام نهاد؛ حمایتی که با نیات خوب و سازنده آغاز شده، اما به نتایج نامطلوب و مخرب منجر گشته است. شاهد اين مدعا آنكه ايران از نخستين كشورهاي در حال توسعه است كه فكر توسعه در آن شكل گرفت و برنامه ريزي براي تحقق آن آغاز گشت، اما عملياتي كردن اين تفكر به گونه اي بوده كه بسياري از كشورهايي كه دههها پس از ايران فرآيند توسعه را آغاز كردند، مراحل مهم اين فرآيند را پشت سر گذاشته اند، در حالي كه در كشور ما هنوز بحثهاي اوليه و بحثهايي كه ۵۰ سال قبل در جريان بوده مجدداً مطرح ميشود و طرحهايي كه بارها آزموده و به شكست منجر شده اند بار ديگر اجرايي ميشوند، بنابراین مهمترین نبایدی که در روند حمایت از کار و سرمایه ایرانی، سیاستگذاران کلان باید به آن توجهی ویژه داشته باشند، خلط نکردن حمایت با مداخله گرایی است. آنچه تا کنون از حمایت دولتها از توليد، سرمایه و کار حاصل آمده شکل گیری دولت بزرگ و بازار کوچک بوده است، زیرا دولت به مداخله مستقیم در اقتصاد پرداخته و به مهمترین بازیگر در این حوزه تبدیل شده است. همین امر باعث شده بازار پویایی خود را از دست بدهد و نقش آن در اقتصاد سیاسی کشور کوچک تر و کمرنگ تر شود. شاهد اين مدعا نقش ناچيز ايران در تجارت جهاني است. ايران تنها اقتصاد بزرگ جهان است كه به عضويت سازمان جهاني تجارت در نيامده است و سهم آن در تجارت جهاني كمتر از يك درصد است كه آن را هم عمدتاً صادرات نفت تشكيل ميدهد، بنابراين بهترین راه حمایت از کار و سرمایه ایرانی، حرکت به سوی تحقق دولت کوچک، بازار بزرگ است؛ مسيری که کشورهای موفق در حال توسعه همگی آن را آزمودهاند و همگی سربلند بیرون آمدهاند.